به نام حضرت دوست
عرض سلام و ادب و احترام.
***
شاید نشود به گذشته برگشت و یک آغاز زیبا ساخت
ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت
***
فراز اول :
گویند : «اگر در جمعی عمومی قرار گرفتی و همه را موافق خودت یافتی ، بدان که اشکالی در کارت هست !» شاید منظور این جمله (گویا برگرفته از حدیثی است!) اینه که وقتی آدم با تنوع زیادی از عقاید مختلف ، موافق باشه .. نشان دهنده عدم ثبات فکریش خواهد بود . هر چند که با کلیت این مطلب موافقم اما راستش رو بخواین ، نمیتونم (حداقل در مورد خودم!) اجرایش کنم .. من زیاد عادت به مخالفت ندارم ؛ یعنی دُز تذکر دادنم پایینه (!) من عقیده دارم که آدم باید با رفتارش حرف بزنه ، نه با گفتارش .. لذا وقتی در جمعی قرار میگیرم ، بجای اینکه عیوب اطرافیانم رو به زبان بیارم ، سعی میکنم تا اون جایی که در سطح درک و فهم خودمه ، با رفتارم دیگران رو متوجه اشتباهات شون بکنم .. البته با اینکه معتقدم این روش مفیدتر و ماندگارتر از گفتاره اما این اشکال رو هم میپذیرم که برای اجراش نیاز به زمانی نسبتا طولانی است و این در برخوردهای کوتاه و مقطعی قطعا جواب نمیده .. نهایتا من به صورت کلی (البته نه به شکل صد در صد قطعی) در برخورد اول نمیتونم از طرف مقابلم ایراد بگیرم ؛ حالا دوست دارین این خصلت رو حسن بدونید یا ضعف دیگه صاحب اختیارین (!) این رو تا اینجا داشته باشید تا برسیم به فراز آخر ...
فراز وسط :
یک کلانتری از نظر ظاهری ساختاری چند بعدی داره .. ابتدای هرم رو رئیس تشکیل میده ؛ ردۀ بعدی معاون یا در صورت وجود ، معاونین هستند ؛ بعد از اون پرسنل کادر به دو دسته تقسیم میشن : 1- کسانی که به صورت اداری (صبح تا ظهر) خدمت میکنن 2- گروهی که به شکل شیفتی (12 ساعت خدمت - 24 ساعت استراحت) کار میکنن و نهایتا طبقه آخر مربوط به پرسنل وظیفه است که باید 24 ساعته در کلانتری باشن و اوج لطف شون میشه خدمت حقیر و راننده ها که 12 ساعت خدمت و 12 ساعت استراحت است . نکته بعدی اینه که کلانتری از سه شیفت تشکیل میشه و به همین دلیل همواره در حال خدمت رسانی به ملت شهید پروره (!) اینکه یک شیفت از چه بخش هایی تشکیل شده دیگه بماند ، فقط همین رو بدونید که راس هرم شیفت رو افسر تحقیق (افسر نگهبان) تشکیل میده که در نبود رئیس و معاون ، همه کارۀ کلانتری محسوب میشه .. این رو هم داشته باشید تا فراز آخر ...
فراز آخر :
چند وقتیست که با وجود شرایط نامناسبم دارم از دو نکته شدیدا لذت میبرم (!) چرا که حس میکنم ، رفته رفته دنیای حقیقیم داره به آرزوهای مجازیم نزدیک و نزدیک تر میشه .. "نکته اول" عمده ترین دلیل علاقه من به این فضا ، روش شناخت افراد مختلف از روی قلم شون بود ؛ همون طور که در فراز اول توضیح دادم ، من معتقد به روش های رفتاری هستم تا استفاده از گفتار .. در این فضا شکل و شمائل ظاهری ، گفتار و ادا بازی های دنیای حقیقی کاربردی نداره و انسان ها از روی قلم و روش برخورد دیگران در مورد شخصیت شون تصمیم میگیرن ... "نکته دوم" همچنین من عرصه مجازی رو دوست دارم چون بهم اجازه میده که از خطوط قرمز اطرافیانم بگذرم (اگه خواننده قدیمی نیمکت باشی ، حتما یادت میاد که چندین پست در همین باره بحث کردیم !) و رابطه ای فراتر از دنیای حقیقی رو برقرار کنم ؛ اون هم در بعدی که انسان ها معمولا از هم مخفیش میکنن .. یعنی درونی ترین حالات روحی و روانی هر فرد در طول زندگیش !
برای این ادعا که گفتم : «فضای حقیقی و مجازیم داره بهم نزدیک میشه ، دلیلی دارم !» در واقع از اینجا به بعد تازه اصل پستم شروع میشه !...
دم دم های صبح بود که اکثر بچه ها رفتن برای استراحت .. فقط من مونده بودم و علیرضا (افسر نگهبان شیفت شب .. با توجه به فراز وسط !) تا حالا بارها اتفاق افتاده بود که با علیرضا در مورد مسائل فلسفی بحث کنیم .. هر دفعه هم اون باب سخن رو باز میکرد و پا پیش میذاشت . این بار هم بدون هیچ مقدمه ای اومد تو اتاق و گفت : "سید تو باز سیدی و یه چیزایی میدونی ، به نظرت این پولی که مردم به ما میدن حکمش چیه ؟!" با خنده بهش گفتم : «من چکاره حسنم این وسط که بخوام نظر بدم ؟!» و ادامه داد .. (+ = او ، - = من !) + ببین ، من کار خاصی براشون نمیکنم اما اونا خودشون رو مدیونم میدونن و به زور میگن که اینم باشه شیرینیش (!)" دیدم تنورش داغ ، دیگه معطلش نکردم .." - اگه نظر من رو بخوای ، معتقدم که پول زور به هر شکل و به هر عنوانی که باشه ، مشکل داره .. + یعنی کاری که خیلی از همکارها میکنن (!) - دقیقا .. اما گاهی اوقات هست که آدم از روش کار ، نیت و ... حتی سرعت عمل یکی خوشش میاد ؛ فکر کن وسیله ای رو دادی برای تعمیر و عرفا مزدش دو تومنه ؛ اما زمان تحویل میبینی که طرف با جون و دل برات کار کرده ، واسه همین به جای دو تومن بهش سه تومن میدی . اینجا دیگه جنبه زور نخواهد داشت .. میشه ناز شصتت (!) + برعکس منم با همچین بخش ماجرا درگیرم .. با اینکه آدم ها ظاهرا ناز شصت میدن اما من همیشه دلواپسم که آیا واقعا ته ته دلشون راضی بوده ؟!... راستش سید ، وقتی برمیگردم خونه و از یک طرف خانم میگه فلان چیز ، از اون طرف پسر بزرگم انتظار گوشی فلان مارک ، کفش و شلوار بهمان داره ، اون یکی کوچیکه هزار جور التماس دعا و .... یعنی هنوز به خونه نرسیده ، در برابرم کوهی از مشکلات رو میبینم و مستعسل میشم ؛ با خودم میگم : خب غلطی کردی که دست رد به سینه مردم زدی !.. لااقل گوشه ای از این مکافات رو که جواب میداد (!) فرداش میگیرم و باز داستان تکرار میشه ، من میمونم و دلشوره و نیت مردم !.. «و باز زیر لب با خودش زمزمه میکنه» "ای کاش اون قدر داشتم که ... ولش کن ؛ ما آخرشم موندیم تو فلسفه زندگی و این همه تکرار زجرآور ...؟!"
... هر چند که از شنیدن حرف های علیرضا لذت میبردم اما در ذهنم ، کورانی از آشفتگی ها قد علم کرده بود . واقعا چرا یک افسر ممکلت با 23 سال سابقه کار و چندین سال خدمت در بدترین مناطق عملیاتی و شرایط اقلیمی و تحمل سال های سخت جنگ و مبارزه با اشرار و ... تازه الان باید در هر 36 ساعت عمرش ، 12 ساعت با ملت هزار و یک فرقه سر و کله بزنه (از قاضی و وکیلش بگیر تا دزد و متهم و مظنون!) و تازه بعد از این همه مکافات ، شندر غاز سازمان هم برای کنترل مشکلات زندگیش کارگشا نباشه و نهایتا تو اون 24 ساعت استراحتم مجبور بشه که یکی - دو شیفت در سازمان هایی مثل شهرداری (به عنوان پلیس ساختمان ، مامور رفع سد معبر ، تخلفات صنفی و ...) بانک ها و حتی بیمارستان ها و مراکز بزرگ تجاری کار کنه تا اندکی فاصله بین عرضه و تقاضا زندگیش رو کاهش بده .. من به علیرضا حق میدم که به فلسفه آفرینش شک کنه (!) هر چند که بهش میگم : «به نظر من مشکل در آفرینش نیست ، مشکل در نحوه زندگی مخلوقاته که پدر صاب بچه آفرینش رو دادن دستش !»
* هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست *
پ.ن 1 : هیچ وقت فکر نمیکردم که رفتارم در دنیای حقیقی "نکته اول" باعث بشه که یک افسر مملکت مون ، مثل دوستان مجازیم بهم نزدیک بشه ؛ تا حدی که بتونم از خطوط قرمزش بگذرم "نکته دوم" و این دو گام مثبت رو در دلم جشن میگیرم !
پ.ن 2 : تشکر میکنم از آبجی مونای عزیزم که هنوزم به یاد این نمیکت نیمه سوخته است و تولدش رو تبریک گفت !
پ.ن 3 : از شهرزاد مهربون هم به دلیل کم کاریم در عرصه ارسال نظرات عذر میخوام (!) خودت حدیث گران را بخوان ...
شاد باشید و شادی آفرین
یا حق









