۹۹

به نام حضرت دوست 

 

عرض سلام و ادب و احترام 


   امروز میتونه برای خودش در طی دوران خدمتم ، روزی خاطره انگیز باشه (!) امروز روزیست که پس از 416 روز انتظار (!) بالاخره روزشمار خدمتم دو رقمی شد و با صدگان خداحافظی کردم .
   در طی هفته گذشته به دلیل برگزاری رزمایش ها و طرح های متعدد حتی زمان کافی برای استراحت هم دست نمیداد ، چه برسه به نوشتن سایر مسائل ؛ اما امروز با اتمام این فریضه الهی (!) که اگه به جا نمیومد قطعا بشر دچار عذابی دردناک میشد ، فرصتی دست داد تا چند خطی در خدمت دوستان باشیم . اینقدر در ماه های اخیر اتفاقات ریز و درشت برام افتاده که راستش رو بخواید ، نمیتونم برای نوشتن یکی شون رو انتخاب کنم ؛ با این وجود ، روزشمار سربازی خبر از پایانی غریب الوقوع رو میده که ضمن حس خوشایند فراغ ، درد فراق رو هم با خود به ارمغان میاره .. پس باید تا فرصت هست ، دم رو غنیمت شمرد و برای ثبت وقایع فکری اساسی برداشت . 

 

   قصد کردم که امروز در مورد ابعاد ممات سربازی قلم بزنیم .. بعدی که آدم رو برخلاف روحیاتش ، وارد حرفه مرده شورهای محترم میکنه (!) راستش اگه بخوام دلخراش ترین صحنه فوتی دوران گشتم رو براتون تشریح کنم ، ممکنه تا چند روز خوابتون نبره !.. دیدن جسم بی جان کودکی سه ساله که پس از برخورد با یک نیسان به روی زمین افتاده و چرخ های خودرو دقیقا از روی سرش رد شده ، اون هم به گونه ای که موی های لطیفش در مسیر خط ترمز ماشین کاملا مشهود باشه و مغزش مثل دل و جیگر گوسفند در زمان سلاخی روی زمین پخش شده باشه و ... ولش کن ؛ حتی یاد آوریش هم مو بر تنم سیخ میکنه (!) اما دردناک ترین خبر فوتی در دوران اپراتوریم که هر چند توفیق حضور سر صحنه رو نداشتم اما مجبورم کرد که چهار ساعت تمام به صفیر و کبیر زنگ بزنم و از هماهنگی آمبولانس بهشت رضا بگیر تا کشوندن اکیپ ویژه قتل و قاضی ویژه قتل (حاج آقا امام وردی) سر صحنه ؛ عروجی که در حدود دو هفته پیش یعنی 9/5 رخ داد و به موجب اون یک زوج جوان که هنوز یک هفته هم از رسیدن شون به زیر یک سقف نگذشته بود ، به چنگ قاتل نامرئی گرفتار شدن و اون شب آخرین خواب دنیوی شون رو تجربه کردن (!) شاید شدت فاجعه برای شما ملموس نباشه اما حقیر وقتی به این فکر میکنم که جعفر 25 ساله و زهرا 22 ساله با چه مکافاتی بعد از یک عمر فراز و نشیب به هم رسیدن اما هنوز یک هفته هم از خوشی شون نگذشته که مجبور میشن نه تنها از هم بلکه با این دنیای فانی نیز خداحافظی کنند ، عرق سرد به تنم میشونه !.. 

  

 

   اینا همه روی خشن روزگار است که گاها به آدم روی میاره و قدرتی رو میطلبه که بتونه در برابرش استقامت نشون بده و انسان رو در اوج بحران به ثبات برسونه .. چنین تجربیاتی در زندگی روزمره به این سادگی ها بدست نمیاد اما خدمت مقدس سربازی اون هم در رسته ما یعنی انتظامی ، جدا آدم رو آب دیده میکنه !.. این هم یکی از مزایای سربازی در میان هزاران معایبش (!) بگذریم که خیلی از این تجربیات حتی ارزش تجربه کردن رو هم نداره اما ... اجباری دیگه ، حق انتخابی وجود نداره !.. 

  

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

نظرات 7 + ارسال نظر
دختر خاله سه‌شنبه 24 آذر 1388 ساعت 06:47 ب.ظ


بی من جزیره ی میو میو عمرا بهتون خوش بگذره!به جون خجول راست میگم...منم با خودتون ببیرن!
جمع کنید کاسه کوزتونو...دادش!من میرم شمام بمونید تو خماریش
پس خالم در به در دنبال...خیلی وقت میگرده؟!اوووکیییییییییییییییییییییی!پس تو کی؟!
ببین میخوای بیام مثل اون شب که خالم گفت باهات حرف بزنم ...باهات حرف بزنم؟!نه بیام؟اون شب همه حرفی گفته شد الا ....!ببین یادم آخرش فقط خاله نزدمون!به من چه تو آدم نیستیبرو آدم شو..بیام باهات حرف بزنم

سلام ..
بستگی به خودت داره .. یعنی اگه قول بدی که دختر خوبی باشی و مشخات رو سر وقت بنبیسی و مماخت رو هم بالا نکشی (!) تازه میشه در مورد بردنت فکر کرد (-:
بیشین بینیم باااااا.. هنوز تو خماری جور کردن مشهدش موندی بعد میخوای بری جزایر میو میو ؟! زرشک ...
مشکل اینجاست که .. یعنی این مشکل تو مملکت ما برای همه مسائل یه جور اپیدمی شده (!) اونم اینکه عرضه و تقاضا هیچ وقت با هم مچ نمیشه . کاری به سیاست و سیاست بازی رجال ندارم ؛ اما از حق نگذریم ، این موضوع هم از گزند این فاجعه در امان نمونده .. این مهم نیست که کی (چه کسی) چقدر در مورد چی فکر بکنه .. مهم اینه که کی (چه وقتی) باید چه چیزی اتفاق بیوفته !..
اون شب کلی برنامه ریزی کرده بود که بتونی روی تفکرات من تاثیرگذار باشی ، غافل از اینکه نظرات ما شبیه تر و منطقی تر از حقایق حاج خانم بود (-:
من حرفی ندارم .. اگه هنوز مثل جوونی هات دل و جرات داری ، بسم ا... ؛ بیا بشینیم سر میز مباحثه (رقیب میطلبیییییییییییییم !) ببینیم چند مرده حلاجی (-:
یا حق

مونا سه‌شنبه 24 آذر 1388 ساعت 02:29 ب.ظ

۹۷ !
(فسفرا تموم شد)

سلام ..
نه عمو جان .. اگه خانم دکتر کوچولو ساربونه ، میدونه فسفراش رو کجا بخوابونه !!
فسفرای تو هم مثل برق کلانتری ما میمونه که هرز چند گاهی با رفتنش حالی یه ساعت به آدم میده و دل از حلق مون در میاره ؛ اما سر بزنگاه .. یعنی وقتی «یو پی اس» داره نفس های آخرش رو میکشه و عنقریب است که همه چی بره رو هوا ، دوباره برق میاد و اوضاع به حالت طبیعی برمیگرده (-:
درسته که صدگان به دهگان تبدیل شده اما هنوز خیلی مونده که دهگان به اندازه انگشت های دو دست ، تقلیل پیدا کنه (!) ترجیحا بهتر که در حراج فسفرت زیاده روی نکنی (-:
یا حق

مونا دوشنبه 23 آذر 1388 ساعت 03:40 ب.ظ

سلام
البته امروز شد ۹۸!
پس گذشت..
به قول حافظ:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند /چنین نماند چنین نیز هم نخواهد ماند ( البته اگه ایام غم برای سربازی یه کم بی انصافیه! ایام تجربه!! بهتره!)
خوبه..نسبت به اولاش خیلی ضد ضربه شدید ! یعنی مسائلی رو که مردم بعد از گذشت عمری باهاش مواجه میشن و تجربه شون میکنن رو شما در عرض دو سال به دست آوردید.
حرف دیگه ای ندارم جز اینکه امیدوارم بقیه ش هم (این کمتر از ۹۸ روز )خیلی سخت نگذره و پر از تجربه هایی باشه که آدمای محدود و خاصی ، یا از روی اجبار و یا اختیار پیدا میکنن ..
ما هم وقتی این تجربه ها رو میخونیم یه جورایی مزین میشیم به تجربه های ناآزمودنی ، که شما اونا رو آزمودین! ( چی گفتم ؟!)
+ماری خانوم و آقا خلیل تموم شد برادر ! کجای کاری؟
خوش بگذره..
تا دوباره

سلام ..
میبینم که باز فسفر ریخت و پاش کردی و به عدد ۹۸ رسیدی !.. آخه چقدر بهت بگم که این فسفرها رو بی دلیل استفاده نکن ٬ شاید یه روزی مثل لنگ دمپایی در بیابان به دردت بخوره ! (-:

حافظ باز هم مثل همیشه دقیقا زده وسط خال .. برعکس همون غمش رو هم بی دلیل نگفته (!) چون وقتی سرباز نیستی ٬ غم سربازیت رو داری .. وقتی سربازی ٬‌غم تموم شدنش و وقتی که تموم میشه ٬ غم از دست دادنش رو .. نهایتا همش اشکت دم مشکت خواهد بود (-:

ممنونم .. تو همین حرفی ندارمت کلی حرف بود !
من که کاملا فهمیدم چی گفتی .. حالا اگه برات جا نیوفتاده بگو تا روووشنت کنم ! (-:
- نه خواهر .. ماری و خلیل پایان ناپذیرند .. در واقع اونا خودشون خیلی وقت که تموم شدن اما مهم داستان شونه که تا در یادها باشه ٬ اونا هم باقی خواهند ماند (از اون لحاظ !)
و هم چنین ..
یا حق

دختر خاله یکشنبه 22 آذر 1388 ساعت 05:13 ب.ظ

سلام....
حیف ...که من الان در حالت ریاضتم....
جواب خاله رو نمیدم....!
پس بلاخره دیگه داره تموم میشه...سریال جومونگ!پس خالم در به در دنبال عروسه!!!!
ایول عروسی تو باشه میام...

سلام ..
هر چند که دقیقا نفهمیدم سر کدوم کلاس هستی (ریاضیت بود یا ریاضت !) اما بهت پیشنهاد میکنم که این باکلاس بازی ها رو بذاری کنار و مثل من تا آخرش در زنگ تفریح به سر ببری !
آره اگه خدا بخواد و بقول بعضی ها .. به شرط حیات (!) یه فصل دیگه که بگذره و البته ما همچنان از پا در نیامده باشیم ٬ ‌میشه به پایان این دفتر امیدوار شد ..
خاله شما خیلی وقته که دنبال عروسه .. اما همونی که تا الان بهش اهمیت نداده ٬ همچنان بهش اهمیت نخواهد داد !.. در واقع جفت هیچ به نفع داور ..
حالا میتونی وایسی تا موهات هم مثل دندونات زرد بشه (!) و بیای تو مراسم کفن و دفنم شرکت کنی (-:

از ما گفتن بود و از تو مثل همیشه .. نشنفتن !
یا حق

خاله خانوم یکشنبه 22 آذر 1388 ساعت 08:04 ق.ظ

سلام بر پسر خواهر پلیسم چطوری
می بینم که بالاخره قلم رو به دست گرفتی تا از دوران پر ماجرای سربازیت بنویسی.
خیلی اتفاقا میوفته که اولش شاکی می شی از انجامش مثل همین سربازی رفتن ولی تجربیاتی که دست میاد به قول تو آدم رو آبدیده می کنه.مثل اتفاقایی که برای من افتاد
قبول داری خیلی سختیاس که بعدش اتفاقای خوبی رو رقم می زنه
هر چند زمان سختی انقدر به عمق فاجعه فکر می کنی و می ری تو بطن گرفتاری که فرصتی نیست از جات پاشی و یکم از بالاتر اونو ببینی و حواشی اون رو هم ببینی(نمی دونم حرف دلم و بهت رسوندم یا نه)ولی چیزی که مسلمه (غیر انرژی هسته ای)اینه که بعد هر سختی آسایشی هست .امیدوارم سختی سربازی رو با شیرینی شروع کار و زندگیت شاهد باشیم .
قبل از همه اینا یه سفر توپ بدون انوشه (تا اون باشه این روزا کم حال منو بپرسه)
برات آرزوی بهترینها رو دارم

سلام خاله جان ..
یه جوریم خاله .. یه جور ناجوری (!)
ای بابا جان جان .. خودت بهتر میدونی که این قلم بی انصاف به دست ما نمیرسه وگرنه حرف برای گفتن زیاده .. مشکل اینجاست که جونی برای نوشتن نیست !!
میدونم خاله .. اساس این ماجرا رو همه میدونیم اما مشکل اصلی سر اعتقادست (!) هر چند که کم و بیش دستی از دور بر آتش داریم و همین تدین دست و پا شکست مونه که تا الان سر پا نگه مون داشته اما این اون چیزی نیست که من میخوام .. یعنی میدونی ٬ میخوام بگم که نسبت به گذشتم خیلی از خودم دورتر و از نظر درونی کدرتر شدم ! )-:

من هم به امید حضرت والا امیدوارم !
آخ که چه حالی میده با هم بریم جزایر میووو میوووو و از اون جا به انوشه اس ام اس بدیم تا جیگرش بریون بشه (-:

ممنونم عزیزم ..
یا حق

[ بدون نام ] یکشنبه 22 آذر 1388 ساعت 04:36 ق.ظ

ضمن عرض تبریک به شما دوست عزیز که توانسته اید با زحمات فراوان وبلاگ بسیار زیبای خود را به ثبت برسانید...و تشکر فراوان بابت مطالب بسیار ارزنده و فواید ان برای هر بازدید کننده ای...شما را به گروه بزرگ اوکسین ادز جهت درج وبلاگ خود و زیباسازی محیط وبلاگ، به ازای ثبت وبلاگ و واریز پول توسط ما به شماره حساب بانکی شما دعوت مینماییم...
ثبت نام با شما....بازدید روزانه از وبلاگتان و واریز پول به حساب بانکی شما توسط ما...کافیست در سایت زیر ادرس وبلاگ و شماره حساب بانکی خود را درج نمایید..در هر کجا که هستید..بعد از 24 ساعت تاثیر انرا خواهید دید..به گروه بزرگ اوکسین ادز بپیوندید.
عضویت سریع:
http://www.oxinads.com/?i=947

همچنین سایت های پر بازدید ایران ، عضویت فعالی دراین گروه دارند....به ازای هر کدام از وبلاگهایتان پول در میاورید......تعداد زیاد اعضای این گروه نشاندهنده رسمیت این گروه و هیچ گونه سوء استفاده است. فقط وبلاگ خود را ثبت نمایید و پول پارو کنید...بدون هیچ گونه چشم داشت و تضرر مالی....در هر کجا و در هر زمان و درهر وضعیت مالی که هستید..به گروه بزرگ اوکسین ادز بپیوندید.
عضویت سریع فقط در اینجا:
http://www.oxinads.com/?i=947
http://www.oxinads.com/?i=947

ما منتظر شماییم به ما بپیوندید
درضمن برای فعال شدن حسابتان باید کد بنر ها را در سایتتان قرار دهید

سلام ..

خواهش دارم (!) نظر لطف تونه ..
چیزه .. میگم چطوره بجای این کارها بریم نون بازو بخوریم که لااقل فردا وقت لگد زدن تو گور ٬‌ یه حرفی برای گفتن داشته باشیم (؟!)
فکر نکنم بشه با نکیر و منکر سر کسب درآمد از طریق «اوکسین ادز » بحث کرد (-:

یا حق

مهدی یکشنبه 22 آذر 1388 ساعت 01:02 ق.ظ http://armageddon.blogsky.com


برای من که خواموشم

شبیه نور می مونی

منم اون عاشق حیرون

نمیدونی نمیدونی

سلام ..

تو از کجا میدونی که .. نمیدونم .. نمیدونم ؟! (-:

یا حق

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد