به نام حضرت دوست
سلام و عرض ادب و احترام
راستش چند وقت پیش ٬ همراه با ده ها ایمیل ناخواسته ای که از غرب و شرق عالم هستی بر سر آیدیه ما خراب میشه ٬ ایمیلی با عنوان «خواستگاری» به قلم فردی ناشناس ارسال شده بود که صرفا به دلیل نکات طنز و مناسبت عید و تا حدودی اشتراک نظرم با محتوای متنش (!) خدمت تون تقدیم میکنم .. امیدوارم اون هایی که تاکنون این مطلب رو نخوندن ٬ ازش لذت ببرن !
« خواستگاری »
اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینکه راه افتادیم به اصرار مادرم یک سبد گل خریدیم. خدا خیر کسانی را بدهد که باعث و بانی این رسم و رسومهای آبکی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می کندن و کارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مکافاتی دارد که نگو نپرس!!! قبل از اینکه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیکه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم که از فروشنده گل ارزان تر درخواست می کنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شکل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می کند!!! البته ناگفته نماند که بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینکه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اکتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه کوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سرکوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگکی اطاق عمل،تایتانیک پزشکی، مهندسی فوتولوس و متلک شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم که حب سکوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه کفشهای F14» و موشکهای بالستیک «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون کردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناک همشیره های مکرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه کلام به هر جان کندنی که بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس که فکر می نمود من بوده ام که ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا کشیده ام، چنان جواب سلامم را داد که دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود که بیشتر از غلامی و نوکری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود که اولش فکر کردم قرار است خدای نکرده با ایشان ازدواج کنم، فقط مانده بود بگوید که جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود که از حالا باید خودم را روزی حداقل یک فصل کتک خودرن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم که اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شکنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» کنم! علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مکش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس که چه عرض کنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینکه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل کردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینکه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار کرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت که به خود امیدوار شدم و کم کم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینکه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبک کنکور سراسری کرد. ابتدا مادر عروس با یک لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را کارمند معرفی کردم. کفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس که انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله کند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت که از ترس نزدیک بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینکه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسکار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری کرده و مدل ماشینی را که قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم که تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی که سوار شده ام اتوبوس شرکت واحد بوده است از اینکه توانایی حتی خرید یک روروک یا سه چرخه پلاستیکی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل کوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیکان خمیری» در خیابانهای «شهرک شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم کمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم که در فواید ساده برگزار کردن مراسم عروسی یک خطبه تمام سخنرانی کرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلکس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی کلوز و خلاصه راحتتان کنم کاخ نیاوران را می گرفت. هر چند که حضرت اجل نیز بعد از اینکه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای کیف به دست» را هدیه نمودند!
بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینکه بلدم ارگ و گیتار و تنبک بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینکه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباکرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تکنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفک و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم که تا حالا بهترین تلفنی که با آن صحبت کرده ام تلفن عمومی سر کوچه مان بوده توی دلم به هر کسی که این موبایل را اختراع کرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این که عروس خانم فهمید که از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم کرده و مرا یک «بی پرستیش عقب افتاده از دهکده جهانی آقای مک لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه که متوجه شد بنده بی شخصیت از کار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان کشید که انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!
در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی که توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شکستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش که دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم که باشگاه جای کشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی کردن است ولی مثل اینکه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشک و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد که این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته کمی فداکاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیک» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر کوچکتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان کوهستان» اصرار داشت که صدو دوازده هزار سکه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینکه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سکه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شکرش باقی بود که سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاکی به سرم می کردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مکعب از آن شیر خشکی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چک، عابر چک و سهام کارخانجات پتروشیمی کرمانشاه و تراکتورسازی تبریز را حساب کرده به طوریکه احساس نمودم که اگر یک ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت که لطفاً پول آن بیمارستانی را که عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب کنیم!
بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یک اشتباهی کرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتکار جنگی و جنایتکار سنگی معرفی کردند که انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از کمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محکم و دندان شکنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشکر شکست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم که تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست که از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را کند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
شاد باشید و شادی آفرین
یا حق
جالب بود البته من قبلا توی یکی از وبلاگها خونده بودمش
خوبی امینی ؟
اگه نخونده بودی جای تعجب داشت آبجی بزرگه ! (-:
ممنونم مرجان جان .. شما چطوری ؟! *-:
یا حق
به به!

می بینم که اینجا باز شده و ما خبر نداریم!
خوب نبود یه خبری می دادی..
ها ؟
بزنم تو مخت؟
+ حسابی خوشحال شدیم زیاد..
سلام روزبه جان
خوبی عزیزم ؟
ای بابا .. آبجی مونا که این موضوع رو در خانه ما تو بوق کرده بود .. چطور شما متوجه نشدی ؟!
البته من عذر میخوام که فرصت نشد جهت دست بوسی و گذاشتن کامنت خدمت حضرت عشق برسیم و شخصا عرض ادب کنیم ..
باز هم معرفت شما !..
آره جیگر .. چه کسی بهتر از تو (-:
ممنونم عزیزم .. نظر لطفته ..
یا حق
سلام
هرچند کمی اغراق آمیز بود ولی..
البته هرچیزی بهایی داره اما بهای ازدواج ، پول نیست.
راجع به کارمند بودن هم :
این یکی واقعا اغراق آمیز بود ! هر دختر عاقل و نا گودزیلایی(!) دلش میخواد که پول همسرش نه از راه مفت خوری و دزدی(احتمالا!) بلکه از راه شرافتمندانه (!) به دست آمده باشد!!! ( اینو با لحن مجریان با ادب بخوانید!!)
به هرحال پول خوشبختی نمیاره هیچ، بدبختی هم میاره ! اگه بیاره هم در چشم به هم زدنیه که تمام بشه و آن هم خوشبختی واقعی نیست . پس بهتره ما دخترها خیلی ازش استقبال نکنیم و انقدر پولکی نباشیم ! ( از همه لحاظ !)
خواهر ما هم که هموجو داره از زندگیش لذت میبره ، به پسری جواب مثبت داد که نه خونه داشت نه ماشین داشت نه سربازی رفته بود نه کارش دائمی بود اما آروم آروم ، همه ی اینها رو یکی یکی داره تهیه میکنه .
+ جمله ی اون بالا معرکه ست ، مثل همه ی سخنان دکتر.انتخابتون حرف نداشت.
اون ور منتظرتونیم...
تا دوباره..
سلام ..
یکی از برجستگی های طنز هم در همین بزرگ نمایی هاشه وگرنه آدمی به این سادگی ها از خواب خرگوشیش بیدار نخواهد شد !
قطعا همین طوره .. در واقع پول بها نیست بلکه بهانه است !
مشکل همین جاست آبجی که در حال حاضر ٬ دختر عاقل و ناگودزیلا کمیاب شده (-:
با این مطلب که پول خوشبختی نمیاره موافقم اما نکته اینجاست که نداشتنش هم منجر به سلب آسایش میشه !.. در واقع پول از اون نوع اسبابی است که عدمش مشکل ساز خواهد بود .
با آرزوی خوشبختی روز افزون برای آبجی بزرگ تون ٬ امیدوارم که تمام جون ها و از اون مهم تر ٬خانواده های محترم شون به حدی از درک و انصاف برسن که بتونن با چنین انتخابی کنار بیان .. آمین
خواهش میکنم .. دست دکتر درد نکنه با این حرف زدنش (-:
شما نگران نباش.. ما حض وافر رو از آقا خلیل و ماری خانم بردیم مشکل اینجاست که فرصت نگارش نبوده وگرنه !..
ممنونم
یا حق
سلام...
اون شعر قبلیت باحال بود...واسه چی عوضش کردی؟!
برو عمووووووووووووو!این پستتو به خالم گزارش میکنم ....صبر کن...!
علیک سلام ..
آخه ترسیدم که لذت وافر ببری و ییهو کار دست مون بده ! (-:
بیشین بینیم بااااااااااااااااا! نیست قبلی ها رو مو به مو گزارش نکرده بودی (؟!) راپورتچی ((-:
یا حق
ولی اگر از دور نگاه کنی، همین رسم های مسخره و آدابی که شعور در اون دیده نمی شه، کل داستان رو منحصر به فرد می کنه.
یه شیرینیه احمقانه داره که شاید یه روزی به اون رسیدیم
:)
سلام ..
ببین من با کلیت ماجرا مخالف که نیستم هیچ ٬ موافق هم هستم ..
زندگی مشترک عرصه ایست که هر چی فیلتر براش در نظر بگیری ٬ بازم کمه .. اگه دقت کرده باشی ٬ پیش از پرداختن به داستان خدمت تون عرض کردم که «...حدودی اشتراک نظرم با محتوای متنش ...» و منظورمم همین بود که مطالب بیان شده ٬ صددرصد منطبق بر دیدگاه های من نیست .. از طرفی ٬ بیشتر بعد نیمه طنز داستان که به نظر میرسه قصد داشته ژانر جدیدی رو با محتوای «جنگی» وارد ادبیات فارسی بکنه ٬ مدنظرم قرار گرفته بود .
با این وجود اگه این گونه به نظر میرسه که بنده قصد مقابله با آداب و سنن رو دارم ٬ در همین جا از کلیه دوستان و خوانندگان محترم به دلیل ضعف قلمم عذرخواهی میکنم ..
ممنونم از تذکرات به موقع شما ..
یا حق
متن جالبی بود.کلی خندیدم.
به من هم سر بزن .خوشحال میشم.
سلام ..
نظر منم همینه .. آخه خودمم کلی خندیدم ! (-:
حتما .. در خدمت تون هستیم .
یا حق