خر همون خره ، فقط پالونش عوض شده

به نام حضرت دوست 

 

     عرض سلام و ادب و احترام  

 

   جریان از این قراره که شما بزرگ ترین اشتباه زندگی تون رو می کنید و ضمن برداشتن گوشی تلفن ، شماره "110" رو میفشارید . هنرجویان عزیز دقت لازم رو داشته باشن که حتما باید گوشی رو بردارید و انتظار نداشته باشید که تلفن خود به خود شماره پلیس رو بگیره .. "آخه گاها دیده شده که برخی از این ملت شهیدپرور توقع دارن ، به مجرد وقوع یک حادثه (حتی اگه به 110 هم تماس نگرفته باشن) پلیس در محل حضور داشته باشه!" البته تماس شما هم قطعا به بخاطر شوق وافرتون در زمینه زیارت پرسنل زبده و کارکشته نیروی انتظامی نخواهد بود ، بلکه نصف بدبختی ما سر مجانی بودن این شماره است و من در همین لحظۀ به یاد ماندنی ، به شرافت نداشته ام قسم یاد میکنم که اگه 50 تا تک تومانی به عنوان آبونماه از مشترکین همیشگی سیستم 110 میگرفتن ، قطعا شاهد کاهش 90 درصدی تماس ها بودیم .. حالا از ما گفتن و از شما نشنفتن (!) خلاصه شما توفیق پیدا کردید و زنگولیدید و طی یک اتفاق نادر ، اشغال هم نبود و اپراتور مربوطه برداشت .. شما مورد ، آدرس و در صورت تمایل اسم و شماره تماس تون رو میدید و اون خیر ندیده هم ثبت میکنه (!) بعد از اون سر و کلۀ یک از خدا بی خبر دیگه پیدا میشه که این اخبار ثبت شده رو به وسیله شبکه جامع انتظامی و بر مبنای آدرسش ، به کلانتری مربوطه ارجاع میده .. از این به بعدش دیگه نقش آفرینی های بنده آغاز میشه که باید  این اخبار ارسالی رو دریافت ، ثبت و ابلاغ کنم (اِهم اِهم !) توفیق این افتخارات در اتاقی شکل میگیره که تو کلانتری به "اتاق شیشه ای" مشهوره (آخه دو تا دیوارش از کمر به بالا شیشه است) اپراتور روی میزش یک کامپیوتر داره که اخبار رو به شرح بالا دریافت میکنه .. همچنین دو تا دستگاه بی سیم داره که یکی مربوط به شبکه داخلی است در جهت ارتباط با گشتی ها و یکی هم بی سیم 110 است در جهت ارتباط با همون از خدا بی خبری که اخبار رو ارسال میکنه (!) سایر مسائل هم جنبه فوق سری داره و بهتون نمیگم تا از شدت حسرت بترکید !.. (مفهوم این جمله اینه که دیگه چیزی برای گفتن نمونده !)
   این بود توضیحی اجمالی از رخدادهایی که برای بنده در طی یک شیفت کاری اتفاق میفته . هدفم از توضیحات بالا برای ارتباط نزدیک تر با شرایط کنونیم بود و لازم دونستم که پیش از نوشتن حوادث روزانم بهش بپردازم . نکته آخر هم اینکه فرق خدمت کنونی من با گذشته در اینه که قبلا من تو گشت بودم و موارد 110 رو انجام میدادم و الان اپراتور شدم و موارد 110 رو ابلاغ میکنم .. در واقع خر همون خره ، فقط پالونش عوض شده (!) 

   اینا رو داشته باشید تا کم کم وارد تقویم تاریخ یک سرباز بشیم (یادش بخیر ، وقتی میرفته مدرسه همیشه سر سفره صبحانه تقویم تاریخ رو گوش میکردم .. هییییی روزگار !) 

 

شاد باشید و شادی آفرین 

یا حق

نظرات 5 + ارسال نظر
خاله خانوم چهارشنبه 11 آذر 1388 ساعت 08:02 ق.ظ

سلام چطور آقا پلیسه خوبی ؟؟؟
سریال جومونگ و خوب اومدی انوشه ...
واقعا" به نظر منم طولانی شده ..خوب چیزی به پایان راه نمونده و شروع زندگی .. خودم منتظرم که سربازی تموم بشه یه دختر خوشگل، چشم آبی ،سفید ،قد بلند ... آقا حالا نمی شد هانی دختر بود ..دخترا گوشاشونو بگیرن .. دهه...
و اما در مورد اخبار، یاد پدر بخیر حالا خوبه شماها صبا اخبار گوش می کردین ما که به سلامتی تمام اخبارای دنیا 24 ساعته اخبار داشتیم اونم چی با پارازیت چراش بماند خودتون بهتر می دونین .. خدا بیامرزدش ..
میگم این اتاق شیشه ایم عجب جاییه آدم یاد آکواریوم میافته .. خوب اون کمر به پایینم شیشه ای می کردن خیال خودشونو راحت می کردن که خم نشن پایینو ببینن دیگه ..
آقا داستانت تازه داره شیرین می شه ادامه بده ..
بشه ژانمو از طرف من یه بوس آبدار بکن الهههههههههههههی

سلام خاله
شکر خدا .. ممنونم .. شما چطوری ؟!
زرشک .. من پیش بینی میکنم که انتظارت با انتظار فرج هم سوووووو بشه (-:
نمیدونم والا .. اینا از خودتون بپرسین که یا نیاوردین یا اگه آوردین همه با هم از یک جنس تولید کردید .. دو سه تا هم مثل دختر خاله ٬ سر و کله شون خارج از نوبت پیدا شده که نه میشه بچسبونیشون به بالا ٬‌ نه میشه بکشیشون پایین .. حیرون موندن وسط صحرای سماوات !

تنها کاری که از دستم برمیاد .. سی ثانیه سکوته ... خدا بیامرزت بابا کاظم )-:

نیازی به خم شدن نیست عزیزم .. آخه خودشون میدونن که صاحبان اتاق شیشه ای خیلی وقته که از کمر افتادن (!) لذا چیزی برای دیدن باقی نمیمونه ! (-:
«میگن : زدی ضربتی .. ضربتی نووووش کن !» (-:

در خدمت هستیم ..
خودت امشب به اندازه کافی بوسش کردی دیگه .. دههه .. داییش تموم میشه خوب ! (-:

ممنونم
یا حق

[ بدون نام ] سه‌شنبه 10 آذر 1388 ساعت 11:03 ب.ظ


گشت ارشاد....تجمع بیش از ۳ نفر ممنوع....!مگه اینجا میدونه؟!دور زدن ممنوع!گفته باشم.....!!!
خالهههههههههههههههههههههههههه

پیداست که حضور فعالی در مراسمات منتهی به ضرب و جرح داشتی !
ببینم ٬ هنوزم جاش درد میکنه یا نه ؟! (-:

مرجان سه‌شنبه 10 آذر 1388 ساعت 04:03 ب.ظ

خداجون ! داداشه کپل و آب بینی آویزونمو کچلمو میبینین چقده مهم شده قربونش بشم ایشااله ؟ آبجی دورت بگرده

لطف داری آبجی بزرگه ..
مهم کدومه عزیز .. اینا همه اش مسئولیته اون هم بدون امکانات (!) یعنی یک حماقت محض (-:

انوشه سه‌شنبه 10 آذر 1388 ساعت 03:55 ب.ظ

سلام ستوان...این از خدا بیخبرو رو خیلی قشنگ اومدی!کلی به پلیسای مملکت میاد...البته دور از جون شما...شما که پالتون فقط عوض شده!
و اما بعد ...
خدا قوت ستوان...این سربازیت پس کی تموم میشه!؟عین سریال جومونگ شده!!
میگم که ...پس شمام سر صبحانه اخبار گوش میکردین...!این ارثو ظاهرا همه از پدر جون خدا بیامرز بردیم..این ژنتیک چه هاااا که نمیکنه!من که باید با صدای بلند اخبار ساعت ۷ میشنیدم بعد میرفتم از در بیرون...!
هیییییییی روزگار!
خوش باشی جون...یا علی

علیک سلام .. ما آخرش نفهمیدیم که تو میخوای بهمون فحش بدی یا داری ازمون تعریف میکنی (-:
چه عرض کنم والا .. همه این فاجعه (مدت زمان زیاد) رو حس کردن بجز این مسئولین بی صلاحیت در پست ذی صلاح (!) آخه بگو ننه ات خوب بابات خوب ٬ این همه بیگاری کشیدن از جوون های ممکلت تون چیه رسمی دیگه .. شماها با خودتون نمیگید که آخرش خدا قهره اش میگیره و همه تون رو سوسک میکنه ؟! (-:
بلهههههه... داستان ژنیک تو نیمکت سر دراز دارد .. تازه خوبه تو باز هم یک قرابت فامیلی میشه تو رک و ریشت پیدا کرد !.. (-:
هییییییییییییییییییییی رووووووووووووزگااااااااااااااااااار !
ممنون و همچنین ..
یا حق

مونا سه‌شنبه 10 آذر 1388 ساعت 01:39 ب.ظ

اولللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

ای شیطون ..

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد