یه جورایی عصبانیم !

به نام حضرت دوست 

 

     عرض سلام و ادب و احترام 

 

   راستش دوست داشتم که قبل از هجوم بی امان پست های داخل یگان (کلانتری !) یک بیوگرافی کامل از سیر تغییر و تحولات این مدتم بنویسم تا بتونید راحت تر با نوشته هام ارتباط برقرار کنید . با این وجود به نظر میرسه که توفیق رفیق راه نیست و باید به همین چند خطی که در ادامه عرض میکنم ٬ قناعت کنید . 

   من بعد از اتمام کارهای نقل و انتقالم و گرفتن برگ تقسیم که اسم کلانتری ... (بابا زرنگ !) روش نوشته شده بود ؛ در تاریخ ۱۰/۱۰/۸۷ خودم رو به یگان معرفی کردم (محض اطلاع رفقا باید عرض کنم که خدمت دو بخش داره .. بخش اول : دوره آموزشی و بخش دوم : خدمت در یگان که میتونه هر جایی باشه .. از پادگان مناطق دور افتاده بگیر تا پاسگاه های مرزی و راهنمایی و رانندگی مستقر در سر چهارراه و ستاد فرماندهی مستقر در قلب شهر .. همه اینا یگان خدمتی هستند !) من تا حدود ۲۰/۱۰/۸۷ به عنوان یک سرباز معمولی خدمت کردم و با اجازه تون یه چند باری هم مسئول بدرقه متهم شدم که خاطراتش رو موکول میکنم به یک فرصت مناسب .. از ۲۰/۱۰/۸۷ تا ۲۰/۵/۸۸ یعنی حدود هفت ماه ٬ راننده گشت ۱۱۰ بودم ؛ یعنی همون سمندهای که نوار سبز دارن و وقتی یه از خدا بیخبری به ۱۱۰ زنگ میزنه (!‌) مثل عجل معلق از آسمون میفتن پایین (البته رانندگی اسمش بود ؛ راننده گشت هم راننده هست هم کمک افسر گشت هست هم به عنوان تامین گشت خدمت میکنه و در نهایت یک عنصر همه کاره و هیچ کاره محسوب میشه !) و اما از ۲۰/۵/۸۸ تا هم اکنون که تقریبا سه ماه و ده روزه که میگذره ٬ در بخش مرفوک به عنوان یکی از اپراتورهای بخش فوریت های پلیسی ۱۱۰ در خدمت ملت شهیدپرور هستیم (حالا اینکه مرفوک چیه و کارش چطوریه بماند برای یک پست مجزا !) 

 

   خب دیگه .. تمام انرژی های نداشتم ٬ صرف توضیح همین چند خط شد و دیگه نایی برای رسیدن به مابقی ماجرا نموند . فقط دوست دارم که نکته ای رو به عنوان خاطره نبویسم .. ممکنه که همین تخلیه روانی کمی از فشارهای عصبیم بکاهه تا بتونم راحت تر بخوابم و هر شب کابووس کلانتری رو نبینم ! 

   راستش رو بخواین امروز کار بدی کردم (یعنی دقیقا مثل هر رووز !.. با این تفاوت که کمی شدیدترتر بود !) من امروز به معاون کلانتری که چند روزیست به دلیل رفتن رئیس ٬ همه کاره کلانتری شده و خوشبختانه انسان بسیار فهمیده و با کمالاتی هم هست ؛ خیلی خیلی تند صحبت کردم و تازه بعد از رفتنش ٬‌ درب های پنجره آنچنان به هم خودردن که یه لحظه فکر کردم که شیشه های اتاق اپراتوری تو سرش خراب شد (!) هر چند که این موضوع به هیچ وجه عمدی نبود اما این  آنچنان کنار هم چیه شده اند که گویی من کلی روش برنامه ریزی کرده ام . 

   سر همین موضوع ٬ شب حدود ساعت ۲۲:۳۰ بود که به همراهش زنگ زدم و گفتم : «راستش جناب سرهنگ ٬ ما داریم تمام سعی مون رو میکنیم تا همه چیز جفت و جور باشه اما ... زیاد حرص میخورم و همین موضوع آخرش کار دستم میده !» اون بنده خدا هم در جواب فرمودن : «عیبی نداره .. ما دیگه اون قدر خدمت کردیم که بتونیم فرق بین کسی که زحمت میکشه رو با کسی که از زیرکار در میره ٬ تشخیص بدیم .. شما پشت شبکه یه جورایی آبروی کلانتری محسوب میشید ٬‌ لذا بابت اون شیشه به هم خوردن : خیلی خودت رو ناراحت نکن !!» و من به خاطر کاری که نکردم .. کلی خجالت کشیدم ! 

 

   امشب اعصابم کمی ناراحته !.. چون روز سختی رو پشت سر گذاشته و نهایتا شبش رو هم چندان جالب تموم نکرده . از این حالت هیچ خوشم نمیاد .. هر چند که به طرف مقابلم زنگ زدم و ازش عذر خواهی هم کردم و اون بنده خدا هم گفت که درکت میکنم و مشکلی نیست اما همین که نتونستم خودم رو بعد از ۱۲ ساعت کار کنترل کنم ٬ بدجوری داره اذیتم میکنه !  

  

پ.ن: از شدت خواب چشمام داره روی هم میوفته .. لطفا دوستان زحمت غلط املائی و مشکلات نگارشی متنم رو بکشن .. من رفتم لالا !

شاد باشید و شادی آفرین 

یا حق

نظرات 19 + ارسال نظر
مرجان دوشنبه 9 آذر 1388 ساعت 11:05 ب.ظ

آقام کجا بود ! عروس چیه ! بابا من خودم هنوز یه سالم نشده که

فکر کنم یک سوء تعبیری صورت گرفته .. ببین من اون یک سالگی رو از زمان تولد محسوب کردم هاااا (!) اشتباها زمان از کار افتادگیت رو شاقول قرار ندی مادر جان ! (-:

مرجان دوشنبه 9 آذر 1388 ساعت 11:04 ب.ظ

مگه دستم به این یوسفه هیزه بی تربیت نرسه ! یَک آقایی نشونش بدم که به گلابی بگه دوستت دارم ((=

حالا فرض کن که رسید بعدش چی میشه آبجی ؟!..
ضمنا من شیفته همین ضرب المثل های بی نظیرتم (-:

مونا دوشنبه 9 آذر 1388 ساعت 03:24 ب.ظ

سلام
ببخشید این عصبانیتتون تموم نشد؟!‌
منتظر پست جدیدیم !

سلام ..
خیلی وقته که تموم شده .. مشکل اینجاست که ما هم منتظر مجالی برای پست گذاشتنیم ! (-:

خاله خانوم دوشنبه 9 آذر 1388 ساعت 03:00 ب.ظ

بلههههههه کی به پسر خواهر من توهین کرد
خیلیم خوش تیپه بچم هم خودش هم شیکمش گفته باشم ... دهه...
میلادشان فعلا تو مود کیک و دسره خودشو کشته بچه بسکه همش از من دستور طبخ می گیره . جایگاهش یادش رفته گویا مردم مردای قدیمممممممممم

خاااااااااااااااااالههههههههههههههههههه .. بیا این دختر گستاخ رو تنبیه کن ! (-:
ای بابا .. اون بنده خدا که دیگه از مردونگی افتاده .. جایگاه کیلو چنده خاله جان ! (-:

دخترخاله یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 10:23 ب.ظ

سلام ملیکم...
این لوگو که بیشتر شکل میلادشانه!!!!البته با زنبیل قرمز!
نه جدی خود نامردشه!مگه نه؟
تو که والا خدا زیادت کنه.....خودت جدا میری شکمت جدا....حال کردی؟!حالا دارم برات...همچین تشریحت کنم که ملت فرار کنن....!!!
مامانت که نیست هی قوربون صدقت بره...خاله جانم یکجوری ....میپیچونیمش!کی به کیه؟
خوب چی میگفتم....
ایها الناس.......))))))))))))))))))))!!!

ملیکم و السلام
دقیقا .. صاف زدی وسط خال (!) البته این بار جهت بستنی اعزام نشدن !.. بلکه با زنبیلشان جهت مثبت کردن یه کاسه ماست ٬ به پلاک اکبر آقا مراجعه کردن (این یک پیام شبه نظامی بود!)
ای بابا .. بقول بچها ٬ پیره زن رو از تاکسی خالی میترسونی (-:
ضمنا.. شما که سهله ٬ کل فاهیل هم که جمع بشن نمیتونن شرایط ایده آل تری را به وجود بیارن (-:
فعلا علی الحساب ٬ کسی به کسی نیست اما به نظر نمیرسه که به همین سوت و کوری بمونه ! حالا از ما گفتن ..

جاااانم .. بفرمایید ! (-:

مرجان شنبه 7 آذر 1388 ساعت 02:27 ق.ظ

تولد دوباره نیکمت با کوله باری از خاطره خوش اون روزها ( یادش به خیر ) مبارک

ممنونم عزیزم .. نظر لطفته (-:
انشاءا... در کنار هم دوباره خاطراتی رو به وجود خواهیم آورد که روزی بهشون افتخار کنیم و از اینکه گذشتن ٬ دل مون آکنده از افسوس بشه !
انشاا...

مرجان شنبه 7 آذر 1388 ساعت 02:26 ق.ظ

با معاون کلانتری که هیچی اصلا عددی نیست ! با گیگیلی هم تند صحبت میکنی راستی همه اتون گیگیلی رو یادتون رفته ها ! خبر ندارین تازگیا عجب آتیش پاره ای شده

قطعا همین طوره قربان .. اصن در برابر گیگیلی کبیر ٬ رئیس و معاون سیری چند (؟!)
عجب .. یعنی آتیش پاره تر از گذشته شده .. جدی نمیگییییی (!) خدا آخر و عاقبت مون رو ختم به خیر کنه (-:
یا حق

مرجان شنبه 7 آذر 1388 ساعت 02:24 ق.ظ

جالب شد ! اینجا کسان دیگه ای حضور دارن ((= عجب عکس قشنگی واسه لوگو گذاشتی ! همیشه فکر میکردم این شکلی باشیا

به به .. چه عجب عروس خانم (!) یه دفعه میذاری با جشن تولد یک سالگی بچه ات تشریف میاوردی دیگه (-:
بعد از یک درگیری لفظی نامحسوس تازه میرسیم به ...
سلام آبجی بزرگه .. خوبی ؟! خوشی ؟! سرحالی ؟! و مهم تر از همه اینا .. آقاتون خوبه ؟!!! (این یوسف وروجک ٬ شصتش خبردار شده بود هاااا.. هی گفت یه کاسه ای زیر نیم کاسه هستاااااا.. ما هم نیست سادهههههههه .. باور نکردیم !)
جالب شده ؟! تازه کجاش رو دیدی .. قراره با حضور سبز شما جالب تر هم بشه !
خواهش میکنم .. دیگه گفتیم آخر خدمتی بچه ها یک عکس قدی ازمون بگیرن بذاریم سر در خونه مون تا درس عبرتی بشه برای آیندگان !‌ (-:
یا حق

دختر خاله به همه پنج‌شنبه 5 آذر 1388 ساعت 05:08 ب.ظ

سلام ...
امین من فک کنم شهرزادو میشناسم نه؟
اگه آره... که بگو حالشو عین مونا بگیرم....
مونا ....پروندت سنگین شد....!حالا دارم واست...!
راستی امین این پسره که میخواست بزور فک و فامیل ما بشه کو؟!مارو میخواست گرو گان بگیره....برم به بابام بگم کلی خوشحال میشه طفلی!
خوب دیگه اومدم بزنمت دیدم شیخ ما کلی مرید داره ...دیگه آبرو داری کردم.....در ضمن نگم چشم کی کور؟
کی پرید تو بغلت باز .....توام بچه مثبت....!!!!خانوم گلابو از طرف من ببوس...
دیگه همدیگرو تو چتم که نمیبینیم....پیری و هزار دردسر....خواهر!
مواظب خودت باش ...یا علی

سلام ..
کاملا درسته .. البته خود آبجی شهرزاد ٬ توضیحات لازم رو تو وبلاگت کامنتیدندی !‌ (-:

کی ٬ یوسف ؟! بی خیال بابا .. همشهریه (!) بزن شل و پل کنی بچه مردم بیوفته رو دست مون هااا.. دورش رو خیط قرمز بکش که خیلی ها روش تعصب دارن (-:
عجبا .. شما که همه چی رو گفتی دیگه .. خب این یکی هم روش !
اوااااااااااا... نگو دلم رفت (!) ممنونم ٬‌چشم .. اطاعت امر میشه قربان (-:
چه عرض کنم والا .. یا ما میام و شما نیستی یا شما نمیای و ما هستیم (!) خلاصه همه عوامل دست به دست هم میده تا این اتفاق میمون نیوفته .. هزار بار بهت گفتم به خرجت نرفت .. بابا جون ٬ دست اجنبی در کاره ! (-:

ممنونم عزیز .. و همچنین ..
یا حق

شهرزاد به مونا خانومی: چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 09:45 ب.ظ

سلامم به روی ماهت..
همین دو رو برااا
زیر سایه ی شماا....
بودم ولی انگاری نبودممم

---

مونا به شهرزاد چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 03:35 ب.ظ

ااااا !
شهرزادی سلام!!!!!!!!!!!!
کجا بودی این همه وقت؟!

---

شهرزاد چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 01:08 ق.ظ

در ضمن خیلی خوشحالم که هنوز افرادی پیدا میشن که این قدر رفتارشون در مقابل دیگران مهم هست..این تعداد از افراد کم شدن به نظر من....
تربیت و فرهنگ و عکس العمل دیگران تا حدودی برای دیگران بی اهمیت شده که من فکر می کنم بر می گرده به این که ا آدما خیلی خودخواه و خودبین تر از گذشته شدند....
امیدوارم که این اخلافتو حفظ کنی ...منم سعی می کنم حفظ کنم ولی دقت کردی در مقابل افراد خودخواه و از خودراضی وقتی قرار می گیری اونها همیشه تو رو و رفتارت رو محکوم می کنند و تو را خودخواه و خودبین می بینند و اصلا این حساسیت هاتو نی مبینند؟؟؟

ممنونم عزیز .. هر چند که به حد و اندازه شما نمیرسیم اما سعی ما هم اینه که ...« تا توانی دلی به دست آور / دل شکستن هنر نمی باشد !»
با این وجود ٬ همیشه پیدا میشن کسانی که برای کمرنگ کردن یا حتی فرار از خصایص رنگارنگ خودشون ٬ کمر به محکوم کردن دیگران میبندند .. این داستان از قدیم الیام بوده و تا این کج اندیشی ها در عمق جوامع ادامه داشته باشه هم با ما همراه خواهد بود .

ممنونم از لطف همیشگیت ..
یا حق

شهرزاد چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 01:05 ق.ظ

می گم امین جان:
این غلط املایی های منم زیاد جدی نگیر ...
اولین غلطم هم بزار لو بدم...خودمونیماااا هست اشتنباه نوشتم..تایپ کردن سریع هم این مشکلاتو داره....

ای بابا شهرزاد .. موضوع رو این قدر جدی نگیر !
من اگه قرار بود که به این مسائل توجه کنم .. بنکل باید نوشتن رو کنار میذاشتم (!) چون معمولا مجبورم زمانی بنویسم که درصد هوشیاریم در حد مرگ مغزیست (!) برای همین کلمات و جمله بندی هام ٬ یه جورایی برگرفته از رویاهای خواب و حقایق بیداریه (-:
شما فقط بنویس .. مابقیش مهم نیس !
یا حق

شهرزاد به مونا خانومی گل: چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 01:03 ق.ظ

سلامم مونا خانومی:
چه طوری خانوم گل؟؟؟؟؟!؟!!
دلم برات تنگولیده بود بد جوری.....

---

شهرزاد چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 01:00 ق.ظ http://shahrzad91.blogsky.com\

سلاممم امین جان:
خوبی عزیزم؟؟؟؟؟
خودمون تحصیلاتم این جور مواقع به درد می خوره هاااااا
حد اقل از جایگاههای بدی هم برخوردار نبودی و نیستی...
عزیزمممم..تو که بد تر از منییی...همه وقتی بهت سخت می گیرندد و فشار روته ؛رفتار ها و تلخی هاشونو تحمل می کنی و هیچی بهشون نمیگی ولی وقتی خودتو ؛گه گاه ؛خیلی کم پیش میاد نمیتونی کنترل کنی به شدت عصبی میشی و کلا گند زده میشه به روزت آره؟؟؟؟بعد هم تازه معذرت خواهی میکنی؟؟؟؟!!!!دیگرانم ازت ناراحت میشن البته ا حدودی طبیعی هستا چون ازت توقع ندارد همیشه رفتار خوبی داشتی بعد یهو....ولی خوبه که گاهی آدم به طرفش حق بده..حق بده که اگر تو تحمل می کنی تلخی های افراد مقابلتو یک بارم فرد یا افراد مقابلت تحمل کنند راه دوری نمیره....
در شرایط کلی گفتمااااا نه فقط مختص ا این شرایط....من خودم کمی تا زیادی این طوریم ولی معمولا کسی تحویلم نمیگیره ولی من باید علت ناراحتی و تلخی ها رو بپرسم و اهمیت بدم ولی هیچ کس به این فشار های عصبی گاه و بی گاه اهمیت نمیده در صورتی که به نظر من این خیلی طبیعی تره...
اخلاق بدی نیست ولی گه گاه ازت آدم های فرصت طلب بد جوری ا سو استفاده می کنند...
اخلاقتو درست تفسیر کردم یا نه؟؟؟برداشتم اشتباه بوده؟؟؟
ولی زیاد سخت نگیر داداشم..برای همه پیش ..همیشه که نمیشه آدم رو فرم باشه و رفتارش تحت کنترل گاهی یه دفعه قاطی می کنه..حتما درکت می کنند ولی آدمی که دائما قاطیه رو نمیشه تحمل کرد نه؟؟؟
یه جمله هست که میگه:نه این قدر تلخ باش که بالا بیارنت نه این قدر شیرین باش که قورتت بدن....
انشالا.. زود تر تمام میشه راحت میشی...یه بار سنگین از روی دوشت برداشته میشه...
فدای تو....

سلام از ماست آبجی شهرزاد
به به .. میبینم که بالاخره افتخار دادی و چشم ما رو به جمال رعنات روشن کردی . بسی جایی خوشحالیست (-:
تفسیرت کپی برابر با اصل بود آبجی شهرزاد !.. البته توقع دیگه ای هم ازت نمیرفت . کسی که عمقی نگر و ژرف اندیش باشه ٬ معمولا از ریزترین اخلاقیات اطرافیانش هم باخبره . برای همینه که میگن برای رسیدن به شناختی دقیق تر از خودت ٬ تصویرت رو در نگاه فرهیختگان جستجو کن . از اینکه میبینم کسانی در اطرافم هستند که به این خوبی میشناسنم ٬ به تداوم حضورم در این فضا امیدوارتر میشم . همون چیزی که ممکنه عدمش باعث دلسردی تو شده باشه شهرزاد جان !
یکی از خوبی های معاون مون هم همینه .. نسبت به سایر نظامی های همرده خودش ٬ بسیار آدم فهمیده و معقول تریست . وقتی بهش زنگ زدم گفت : من میدونم که فشار زیادی روت هست و گاهی اوقات دیگه نمیشه کنترلش کرد .. من اینا رو میفهمم و اصن به دل نمیگیرم .. خودت رو ناراحت نکن ... و من در جوابش فقط گفتم : از اینکه زیر دست شخص فهمیده و باکمالی مثل شما خدمت میکنم ٬ واقعا خوشحالم (-:
میدونی شهرزاد ٬‌بدبختی من اینه که مثل سمق میمونم !.. یه جا که میریزم مثل سریش بهش میچسبم .. طرف مقابل هم نه میتونه به قول تو قورتم بده و نه اینکه بندازم بیرون (-:
انشاءا... البته این گردونه آدم رو راحت نمیذاره . یه بار رو که برداری ٬ پر رو تر میشه و چارتا بار دیگه بهت آویزون میکنه (-:

ممنونم آبجی شهرزاد
یا حق

مونا سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 02:22 ب.ظ

قبلی من بودم!

جواب قبلی رو هم من دادم ! (-:

[ بدون نام ] سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 02:21 ب.ظ

سلام
از اونجایی که من درست متضاد دخترخاله ام ، عصبانیتم خنده داره و خودم در اوج اعصاب خوردی خندم میگیره و ...!!!!
به نظر من سکوت وقتی ارزشمنده که موضوع برای آدم تموم بشه، نه اینکه مثل خیلی ها همه ی نارضایتی ها توی دل جمع بشه و یک دفعه عین کوه آتشفشان فعال شه و ...!
مهم اینه که در اون لحظه ، عاقبت عصبانیت و ارزش بروز اون رو جلوی چشمات تصور کنی ! شاید این یه شعار تکراری به نظر بیاد اما همه باید بهش تحقق ببخشن ..خیلی از همین عصبانیتهاست که باعث خدایی نکرده جنایت میشه!
فکر کن آخر این داد و فریاد و شکستنو ... چی برات می مونه جز پشیمونی ...حالا طرفت هزاریم بد باشه ..که اتفاقا این طور آدما حتی ارزششو هم ندارن!
به قول قدیمیها باید به خدا واگذارشون کرد..
خب دیگه ..به اندازه ی کافی مامان بزرگ شدم و نصیحت کردم ! لااقل نمیذارم مامان بزرگ شم بعد فعالیتم رو شروع کنم! وای به حال اون زمان
البته میدونم که همه ی اینا رو خودتون از حفظید اما بعضی چیزا ارزش یاداوری دارن ، مگه نه؟!

علیک سلام
از خدا به دوووور .. کسی متضاد دختر خاله باشه و زنده بمونه ؟! کلکت کندست آبجی کوچیکه (!) ‌تو هم مثل من ٬ از هم اکنون خودت رو جزء اموات محسوب کن (-:
همون طور که خودت گفتی ٬ این حقایق این قدر از حقیقت زندگی ما فاصله گرفته که دیگه همرنگ شعار شده .. اما اگه فضایی وجود داشت که تمام این فرضیات به صورت عملی محقق میشد ٬ قطعا یک گام به مدینه فاضله نزدیک تر میشدیم ..
آآآآآآآآآآآآ... خوشم میاد که خودتو قشنگ لووو میدی . برو کوشولو ٬ جلو قاضی و ملق بازی (؟!) تو مامان بزرگ که هیچ ٬ تا حالا جدبزرگ هم شدی اما روو نمیکنی (-:
بله .. دقیقا همین طوره . برعکس یکی از دلایل کمرنگ شدن این گونه مسائل در فرهنگ نسل جدید ٬ تذکر ستیزی ماست !

ممنونم از نکات ارزندت
یا حق

دختر خاله دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 01:20 ب.ظ

سلام ستوان...
از اونجایی که منم به شدت عصباینیم ...نظر خاصی نمیتونم بدم...
فقط تفاوت من با تو در این که تو از کار نکرده پشیمون میشی....معذرت میخوای..!
من سقفو تو سر ملت خراب میکنم بعدم ...
بماند...!
یکجورایی زیادی حساسی...اول از همه خودت صدمه میخوری!
عصبانیت نوعی جونونه آنیه ؛کلا بهتره این که در سکوت بگذرونی...!متاسفانه من دیگه سکوتم نمیاد!فک کنم علایم پیریه!
یا علی ستوان

سلام دخمل خاله ..
عصبانیت حقته .. اصن چشمت کور (!) چقدر من و خاله جز بزنیم که خبرت ٬ شال و کلاه کن یه سفر بیا زیارت (!) خب میمیری یه بار بگی چشم ؟ هی اون جا بمون و با جنگ اعصابات خودت رو از بین ببر .. خدایی نکرده نیای این طرفاهاااا که سایه ات رو تیر میزنم .. لوووووس )-:

من شیفته همین اشتراکات خانوادگیم .. میگم من مومندم اگه مامان های ما خواهر نبودم ٬ سقف این اشتراکات تا کجا میتونست پیش بره (-:
ولی حساس بودن رو خوب اومدی .. میدونی که کاریش نمیتونم بکنم . فعلا اون میتازه و ما ناظریم تا ببینیم خدا چی قسمت میکنه !

باهات موافقم .. راستش رو بخوای من هم دقیقا از همین فلسفه (سکوت) پیروی میکنم اما گاهی اوقات سر ریز میشه .. میفهمی که (!) یعنی یه جورایی دوست داری که طرف مقابلت رو به درازا و پهنا مشایعت کنی (-:
آره دخملم .. شما هم کم کم داری مثل ما پا به سن میذاری .. وقتی میگم که سنت و سااالت رفته بالا ٬ باز بگو نه (-:
یا حق مخملم

خاله خانوم دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 07:50 ق.ظ

سلام بر آقای سردار سر لشکر امیر .... همش با هم
سر صبحی الطلوع هنوز نیومده سر کار با چشمای تا به تا اول اومدم ببینم آپ کردی یا نه حس شیشمه دیگه چه می شه کرد
هر چند دیشب قولشم ازت گرفتم گفتی وقت نیست ولی می بینم که خوش قولی..
آقا بی خیال ازین اتفاقا زیاد میوفته
می دونی رئیس روسا در عین این که مستبد هستن روشنفکرم هستن... بماند یه وقتایی من چه جوری با رئیسم حرف می زنم که یه آن احساس می کنم من کارمندشم یا اون .. اونم به خاطر اینکه یه وقتایی احساس می کنم دارم از جون مایه می ذارم و اون برای هیچ و پوچ فاتحه می خونه پس به این صورت دلم و خنک می کنم. حالا راستشو بگو ناقلا به اون پنجره طناب بسته بودی که با رفتنش بکشی و شیششو بیاری پایین
چیزی تا پایان این راه نمونده همونطوری که تا حالا تک بودی تکم باقی بمون پلیس ۱۱۰
دیشب که بد داییتو ترسوندی مراقب باش بقیه رو اینجوری نکنی
یا علی دای دای(به قول کوچولو جون)

سلام بر خال جان جان جان مرجانه ... همش با هم (-:
الهییییییی .. میگم این «دی ان ای» چه کارها که نمیکنه خاله خانوم !!
چه عرض کنم .. هر چند که در حالت احتضار به سر میبردیم ولی مرده و قولش (زرششششششششششششششششک !)
میدونی خاله .. دقیقا یکی از بزرگ ترین دقدقه های من برای زیر مجموعه کارهای اداری ٬ مربوط به همین بخش میشه .. درگیر بودن با رئیسی که حتی به اندازه تو نمیفهمه ٬ جنگ اعصاب های هر روزه ای رو به وجود میاره که سر دو سوت ٬ همین چار لاخ موی کف سر آدم رو هم به دست باد میسپوره (!) این مشکل کوچکی نیست و متاسفانه به دلیل بی تدبیری های بخش دولتی ٬ یه جورایی همه گیر هم شده .. البته منظورم این نیست که در بخش خصوصی وجود نداره ٬‌نه .. اما در ارگان های دولتی این معزل مشهودترتره (-:

ممنونم خاله جان .. آنچنان هم تک نبودیم اما سعی میکنیم که خودمون رو به خادم ها نزدیک تر کنیم ٬ تا خائن هاااا..
به جون خودم ٬ خودش پرید تو بغلم .. خب به من چه (!) تازشم من همین یکی رو هم هیچ کاری نکردم ٬ چه برسه به بقیه که بخوام اونجوری بکنم ((-:
یا حق جان جان

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد