دحوالارض

به نام حضرت دوست 

 

     سلام و عرض ادب و احترام 

 

   بقول مونا : «شروع ، همیشه قشنگه.» اون هم چه شروعی .. شروعی که سرآغاز تمام فتوحات باشه و بابی برای تداوم آفرینش !

   تو یه سایتی به نام پایگاه حوزه نوشته بود : 

{

«دَحو» به معنای گسترش است و بعضی نیز آن را به معنای تکان دادن چیزی از محلِ اصلی اش تفسیر کرده اند. منظور از دحوالارض (گسترده شدن زمین) این است که در آغاز، تمام سطح زمین را آب های حاصل از باران های سیلابیِ نخستین فراگرفته بود. این آب ها، به تدریج در گودال های زمین جای گرفتند و خشکی ها از زیر آب سر برآوردند و روز به روز گسترده تر شدند. از طرف دیگر، زمین در آغاز به صورت پستی ها و بلندی ها یا شیب های تند و غیرقابل سکونت بود. بعدها باران های سیلابی مداوم باریدند، ارتفاعات زمین را شستند و دره ها گستردند. اندک اندک زمین هایِ مسطح و قابل استفاده برای زندگی انسان و کشت و زرع به وجود آمد. مجموع این گسترده شدن، «دَحو الارض» نام گذاری می شود .

دحوالارض 

   راستش نکته ای که در این ماجرا ٬ نظرم به خودم جلب کرد ٬ صرفا آغاز خشکی ها از سرزمین مکه نبود .. این بود که چرا خدا با این عظمتش ٬منتظر ماند که باران های سیل آسا زمین رو فرا بگیرد و کلی زمان طول بکشه تا این آب ها در دل زمین فرو بره و تازه خشکی های پر فراز و نشیب از دل دریاها و اقیانوس ها بیرون بیاد و باز کلی بارون بباره تا این فرازها به نشیبی ملایم و مسطح تبدیل بشه و ... خدایی که فاصله بودن و نبودن رو در یک کن فیکون خلاصه میکنه ٬ چه نیازی به این سیر منطقی داره ؟! 

 

پ.ن : باز نیمکت با هزاران سوال بی جوابش از راه رسید .. خدا صبرتون بده (!) 

 

شاد باشید و شادی آفرین 

یا حق

نظرات 13 + ارسال نظر
سلی سه‌شنبه 26 آبان 1388 ساعت 01:31 ق.ظ

خوبه که هستی.
شروع کردن خیلی سخته.شجاعت میخواد.
سرباز ها همیشه باید شجاع باشن .

فعلا

سلام بر تک نواز و تنها خوانه نیمکت ..
جدی میگی ؟! به نظرت واقعا خوبه (-:
این یکی رو خب اومدی .. من هم سعی میکنم که شجاع باشم حتی اگه سرباز نباشم (-:
یادته بهت گفتم که آدرسم رو ۸/۸ میدم .. اون موقع که نشد اما حداقلش این بود که به سرم زد ٬ برگردم .
متاسفانه توفیق نشد که آدرس اون یکی رو بهت بدم .. هر چند که چیز زیادی رو هم از دست ندادی .

حالا آدرس این یکی رو که داری .. ببینم چه میکنی (-:
خوش باشی ..
یا حق

دختر خاله دوشنبه 25 آبان 1388 ساعت 11:06 ب.ظ

چقدر عکس لوگوت شبیه خودته.....

خبرم عکس خودم رو انداختم هااااا .. ما رو باش رو دیوار کی شعار نوشتیم !

دختر خاله دوشنبه 25 آبان 1388 ساعت 03:26 ب.ظ

سلام ...چطوری یا بهتری؟
حالا ایشالا هر صد سال آپ میکنی...اینجام مثل اونجا میشه!
ببین من خودم هستم غلط املائیاتونو میگیرم.....!
فک کن پری شب...یارو اخبار گو یک سوتی داد خفن...بد داشتم میخندیدم ...پدر جان اومد گفت باز به ملت گیر دادی...!!!!
سوتی از این قرار بود که تو متنی که تو دستش بود نوشته بود نیمه شب شرعی امشب ساعت ۶:۲۳ ....حالا نیمه شب میشه ۱۱:۳۲ ایشون حتی اندکی فکرم نکرد که چی میخونه....!!!
البته میدونی که ما از این سوتیا اصلا نمیدیم ....بلند صلوات....))))

سلام .. بقول یکی از بچه ها ٬‌ خوب بودی بهتر شدی ؟!
ممنون .. خوبیم به دعای نکرده ی شما (-:
نخیرم ، عمرا .. تازه دیروز میخواستم آپ کنم که ADSL شروع کرد به فیلم درآوردن و نشد به آپیم !
زرشک .. یکی بگیره منووو ننه .. تو دیگه چشم هات سووویی نداره ، خودش رو زیاد زحمت نده (-:
این که چیزی نیست .. سوتی میخوای بگیری فقط بخش خبری قیمت سکه و طلا و ارز و تالارهای بورس و از این دکون دستگاه هایی که صبح تو اخبار میگه رو گوش کن .. اندازه یه دفتر چهل برگ میتونه اشکال در بیاری !
ای بابا تو هم دلت خوشه هااا.. یارو حرف میزنه ، فکر نمیکنه (!) چه برسه به اینکه بخواد بخونه .. اصلا فکر کردن سیری چنده ؟!
اللــــــــــــــــــــــــــــهم ........

خاله خانوم دوشنبه 25 آبان 1388 ساعت 08:58 ق.ظ

در ضمن اون (این)اول رو از جمله حذف کن .زشته یه خاله اینجوری غلط نوشتاری داشته باشه

خیلی خوب حالا تو هم .. نمیگفتی که لیسانس ادبیات داری ٬ همه دیر یا زود میفهمیدن (-:

خواهش میشه خال جان .. حالا خوبه که حضرت عالی صرفا اشتباه نوشتاری داشتی .. کجایی که ببینی پسر خواهرت دست هر چی غلط املائیست رو از پشت بسه .. از جلو جدا (-:
یا حق

خاله خانوم دوشنبه 25 آبان 1388 ساعت 08:56 ق.ظ

سلام بر سردار سرلشکر جناب پسر خواهر گرامی
لطف فرمودین که این بالاخره این وبلاگ زیر خاکیتو آپ کردی
و اما این باعث نمی شه که یادمون بره شما یه وبلاگ سکرتم داری و رو نکردی
پس به قول خودت بزن اون دست قشنگرو و زودتر لینکشو رو کن ..

ضمنا؛ اگه مایل به تبادل لینک بودین و صفا کردین رخصت بدین جناب
یا علی

سلام خال جان مرجان .. ای بابا ٬‌ ما یک افسر جزء که اون هم تو ناجا هیچ تفاوتی با سرباز صفر نداره ٬ نیستیم .. تو ما رو در حد لالیگا بردی بالا هااا (-:

خواهش میکنم .. قابلی نداشت .. من متعلق به همه دوستان هستم (چشم ننم روشن !)

راستش خاله جان ٬‌ درش تخته شد .. میخواستیم زیر پوستی کار کنیم اما دیدیم که فایده نداره ؛ یعنی یه جورایی ما این کاره نیستیم .. میشناسی که ٬‌ داداشت اصولا رو بازی میکنه !

راستش هنوز فرصت نکردم که دستی به سر و روش بکشم .. البته لینکی هم دارم که مربوط به یکی از شبکه های لینک گذاریست .. ممکنه که اون رو جایگزین لینک اصلی بکنم .. هنوز فرصت تنظیمش دست نداده !
یا حق

مونا به آقا بزرگ! شنبه 23 آبان 1388 ساعت 03:43 ب.ظ

در مورد بودن و نبودنم ترجیح میدم شیر یا خط بندازم تا تصمیم بگیرم!!!
هرچند بودنم چه فایده ای داشت که نبودنم نداشته باشه..
یا علی که پیشنهاد خودم بود آقا بزرگ ! تقلب میکنی؟
می بینم که بدجور دارید دنیا رو زمین میزنید ..

بسیار تصمیم عاقلانه ایست !.. میشه بپرسم که در مورد این موضوع با چند نفر مشورت کردی ؟! (-:

یکی نیست همین رو بگه ننه .. (تو حالا هی به خودت زد حال بزن .. آخه چرا اینقدر آتو میدی دست من ؟!)

چه کنیم دیگه .. گناه تقلب کردن رو هم به خاطر شما تقبل میکنیم !
نه برعکس به نظر میرسه که زمین داره من رو به هوا پرتاب میکنه .. یه چیزی تو مایه های «یه توپ دارم قلقلیه !»
یا حق

مونا به دخترخاله شنبه 23 آبان 1388 ساعت 03:40 ب.ظ

دخترخاله به اعصابت مسلط باش عزیزم !
آدم رفتنی که حرص خوردن نداره .
یه روز هست ،یه روز نیست ، یه روز روشنه، یه روز تاریکه ..خودتو ناراحت نکن !
منم که میبینی حکایتم همین حکایته ..
بودن و نبودنم دست خودم نیست .عین ماهی مرده شنا میکنم !!!
باورت میشه هنوزم نمیدونم اینجا چیکار میکنم؟؟ خل شدم نه؟؟

راستی ، حرفتو با سه تا نقطه نخور عزیزم ..هرچی هست بگو ! من طاقتشو دارم !
اگه با خفه کردنم دلت خنک میشه من تسلیمم !
اشهد ان لا اله الا الله...

ببین کی به کی میگه که به اعصابت مسلط باش (!) به نظرت بهتر نیست که دست تو جیفت بکنی و یه دو از اون قرص های اعصابت رو روو کنی ؟ (-:

آقا اجازه .. جریان شنا کردن ماهی مرده چی بود (؟!) عجیبه که چرا تا بحال ٬ چنین تشبیه بی نظیری به ذهن خودم نزده بود (-:

آره .. من یکی که باورم میشه .. حالا میخواد باورت بشه یا نشه !!

من بهت پیشنهاد میکنم که دیگه این پیشنهادت رو به دختر خاله تکرار نکنی (!) حالا از ما گفتن بود و از تو ..

به حمدا... تکلیف اولین شهید راه نیمکت مشخص شد (!) بعدی بیااااااااد (-:
یا حق

دختر خاله جمعه 22 آبان 1388 ساعت 10:13 ب.ظ

سلام نمیکنم ...چون اصلا خوشم نیومد....
من الان باس بفهمم تو اینجارو راه انداختی....؟!
جالبه ....
من:امین مونا خانوم چطوره؟
امین:من از ایشون خبر ندارم...!
مونا خفت میکنم....حالا میبینی!
امین تو کلا مردی...پس لازم نیست فرار کنی...!اصلا نمیگم مبارک باشه....!
مونا سعی کن ...طرفای منم آفتابی نشی....!کلا".....!!!
کلا دارم واست....!

علیک سلام ..
اما من به سلام نکردت جواب میدم تا حالت رو بگیرم و اشکت رو در بیارم ! (-:
همینه که هست .. اصن کسی که مثل مرغ ها میشینه تو خونه و لیاقت زیارت رو از خودش سلب میکنه ٬ حقشه ! (وای وای وای .. چه جسارت هاااااا !)
کجاش رو دیدی .. تازه جالب تر هم میشه (اگه کسی ندونه فکر میکنه که ما به خوونه هم تشنه ایم .. بیا خوووونت بریییییزم !)
به تار موی مبارک (از یک کنار عرض کردم !) بیاد ازش بپرس ببین بجز این چهارتا کامنت نیمکت ٬ کی به ما سر زده که این دومیش باشه .. خب چرا به بچه مردم وصله میچسبونی ببم جاااان .. خدا رو خوش نمیاد هااا ! (-:
حالا تو همش تهدید کن .. وایسادی اون بالا و پشت تریبون بد و بیراه میگی .. حالا ما هی بگیم به پیر و به پیغمبر .. نخیر ٬ گوش خانم بدهکار نیست که نیست (-:
از کل هات که خیری به ما نرسید .. جزئت رو روو کن ببینیم چی واسه مون داری !
خلاصه اش اینکه مشتاق دیدارتیم! (حالا این جمله چه ربطی به جملات پیشین داره .. خدا داند !)
هوامون رو داشته باشی هااا... (-:
یا حق

مونا جمعه 22 آبان 1388 ساعت 07:31 ب.ظ

به سلامت!
به بچه ها سلام برسونید!

متشکرم ..

پیش از رفتنم این کامنتت رو هم خوندم اما اونجا کسی رو پیدا نکردم که سلامت رو بهش برسونم ! (-:

مونا جمعه 22 آبان 1388 ساعت 07:29 ب.ظ

این داستان ادامه دارد ...
کاش ادامه نداشت !
من دیگه طاقتشو ندارم
توی ترکم!

ببین کوشولو .. هیچ اجباری برای ادامه دادن یا ندادنش وجود نداره !
راستش رو بخوای ٬ من دیگه از فرار کردن خسته شدم .. دوست دارم رو در رو بازی کنم !

حالا دیگه تصمیمش با خودته .. میتونی با شرایط نیمکت بسازی ٬ یا علی و الا ...
راستی ببین اگه قرص جواب نمیده ٬‌ بیام دست و پات رو ببندم به نیمکت تا راحت تر ترک کنی ! (-:

مونا جمعه 22 آبان 1388 ساعت 07:27 ب.ظ

داشتم گذشته ی نیمکت (بخشی از خاطراتم ) رو ورق میزدم!
عجب عالمی داشتیم..

داشتن خیلی منصفانه نیست .. ما هنوزم داریم ٬ اگه خودمون بخوایم !

حیف که دارم میرم کلانتری وگرنه .. بقول یک بنده خدایی «ما نفهمیدیم اینجا کامنتدونیه یا آف لاین !» (-:

فعلا ..

مونا جمعه 22 آبان 1388 ساعت 07:22 ب.ظ

دوما
واقعا نمیدونم!

بقول معروف : «ندانستن عیب نیست آبجی کوچیکه .. نپرسیدن عیبه !»

من هم منتظرم ببینم بچه ها چی میگن .. نهایتا هم خودم نظرم رو در این باره میگم تا به یک جمع بندی برسیم و ببینیم خدا چی قسمت میکنه !

«با ما همراه باشید !»
یا حق

مونا جمعه 22 آبان 1388 ساعت 07:21 ب.ظ

اولا
اولللللللللللللللللللللل

عجب وروجکی هستی تو .. نمیذاری آدم آپدیت کنه بعد نظر بده .. فکر کنم اول تو نظر دادی بعد من دکمه انتشار رو زدم ! (-:

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد