به نام حضرت دوست
عرض سلام و ادب و احترام
لطفاً این پست رو دقیق بخونید .. حتی دقیق تر از همیشه (!) چرا که ممکنه پس از این پست ، شاهد تغییراتی باشید که هیچ وقت دلیلش رو نفهمید .. هیچ وقت ..
«سکوت» واژه ایست که در بداعت امر ، بار عاطفی منفی رو در ذهن انسان متبلور میکنه . یعنی گذشته از پاره ای استثنائات ، به محض برخورد با این کلمه اولین حسی که به آدم دست میده ، چندان خوشایند به نظر نمیرسه . با این وجود ، در زندگی تک تک ما انسان ها لحظاتی وجود دارد که مملو از سکوت است .. لحظاتی تلخ و یا شیرین .. شاد یا غمگین .. لحظاتی که ممکن به هیچ وجه ، تمایلی به یادآوری شون نداشته باشیم و یا لحظاتی که ازشون به عنوان ناب ترین ثانیه های حیات مون یاد می کنیم ... تمام این لحظات دارای یک خصوصیت مشترک هستند : « شکل گیری در "سکوت" !»
«سکوت» جنبه های مختلفی داره .. برخی اون رو متضاد با حرف زدن میدونن ، که به نظر من برداشت صحیحی نیست .. چون آدم های زیادی در اطراف ما زندگی می کنند که با وجود ظاهر کم حرف شون ، در بعد نوشتار یا رفتارهای انفعالی بیداد میکنن و دردهاشون رو به کمک کلمات و یا حرکات ، فریاد میزنن .. هم چنین کم نیستند افرادی که پرشور ، خنده رو و پرحرف به نظر میرسن اما رازهای ناگفته زیادی رو در باطن شون حمل میکنن .. در نتیجه "گفتار" همواره در قالب کلمات بروز نمیکنه که بشه عدم اون رو با "سکوت" برابر دانست .
خب دیگه ، کلی گویی کافیه (!) بهتره بریم سر اصل مطلب ..
«امین» آدمیست که همواره با سایه ای از سکوت زندگی میکنه !!.. هر چند که ظاهری غلط انداز داره اما در حقیقت جزء گروه دوم پاراگراف بالا محسوب میشه . وقتی برای اولین بار به این فضا پا گذاشت ، تنها حسی که بهش دست داد "غربت" بود ؛ برای همین ، «امین» دنیای حقیقی ، تبدیل به «غریبه» دنیای مجازی شد .. یادمه اولین کامنتم رو در وبلاگ یک دختر ایرانی ساکن آمریکا گذاشتم ، کامنتی که هیچ وقت پاسخی بهش داده نشد (!) بعد از اون با پسر عمو هیچکس و مام ونوسی آشنا شدم .. «هیچکس» (محمد) اولین کسی بود که در دنیای مجازی دستم رو گرفت و برای غریبه ای که در این فضا حکم یک بچه یتیم رو داشت ، یار و یاور شد .. «مام ونوسی» (نفیسه) اولین دختری بود که به وسیله کامنت باهاش ارتباط برقرار می کردم . اون با پاسخ های مناسبی که برای کامنت هام یادداشت می کرد ، چگونگی تشکیل یک رابطه صحیح و دوجانبه رو در فضای بی قاعده و موهوم مجازی به من آموخت .. پس از چندی در کوچه پس کوچه های مجازی ، با وبلاگی آشنا شدم که نویسنده اش قلمی عجیب و سحرآمیز داشت . به گونه ای که واژه هاش حامل ادبیاتی بود که تا به اون روز ندیده بودم .. جملاتی که به آرامی یک نسیم در درون انسان می نشست و بعد از کمی تأمل ، شور و غوغایی بی نظیر رو در تفکر انسان به راه می انداخت .. به همین خاطر جسارت غریبه گل کرد و به خودش اجازه داد که "آی دی" صاحب اون وبلاگ رو "اد" کنه .. راستش وقتی فهمید که نویسنده اون مطالب زیبا ، دختریست ایرانی به نام «هدی» که در سوئد سکونت داره و چند سالی از خودم کوچک تره ، کم مونده بود که بجز شاخ ، دم هم دربیارم !!.. هیچ وقت یادم نمیره اولین باری رو که داشتم با هدی چک می کردم .. اون قدر دست هام میلرزید که نمیتونستم تایپ کنم (!) اون روز حسی عجیب و وصف ناپذیری رو تجربه کردم .. حسی که دیگه هیچ وقت تکرار نشد (!) مجموعه این تغییرات ، سر آغازی بود برای یک تحول عظیم .. تحولی که «هدی» نقطه عطف اون رو تشکیل میداد .
تصور کنید غریبه ای رو که از غل و زنجیر دنیای حقیقی و فاصله ای که انسان ها از خطوط قرمز فطرت شون گرفته بودند ، خسته و رنجور شده و با هدف ایجاد رابطه با نهاد انسان ها ، پا به عرصه مجازی گذاشته ، حالا خودش رو در برابر کسی حاضر می بینه که از اون سال ها جلوتر (!) هدی به راحتی تونست سکوت نهفته در نهان غریبه رو کشف کنه و به قول معروف : «نبض بحث رو در دست بگیره !» یک روز بهم گفت : چرا وبلاگ نمیزنی ؟! گفتم : آخه حرفی برای گفتن ندارم ؛ ازم پرسید : فکر نمیکنی که دیگه وقتش فرا رسیده باشه ؟! بهش گفتم : وقت چی ؟! گفت : «زمان سکوت کردن سکوت !!» و این جمله اش مثل یک پتک خورد تو فرق سرم .. آخه تا به اون روز به این مسئله فکر نکرده بودم که سکوت هم میتونه سکوت کنه !!.. با پا فشاری هدی و کمک یکی از دوستانش ، چهارچوب و زیربنای نیمکت رو پی ریزی کردیم و بعد از سه ماه تلاش ، موفق شدم با دست خودم یک قالب ساده برای "نیمکت تنهائی من" طراحی کنم . این آغازی بود بر سکوت کردن سکوت امین ، سکوتی که غریبه رو با نیمکت نشین ها آشنا کرد ، در خلال بحث ها پرورش داد و تا به امروز سر پا نگه داشت .
هر چند که سالهاست از اون ماجرا میگذره .. اما وضوحش در ذهن من مثل بروز حادثه ایست که چند لحظه پیش اتفاق افتاده (!) نیمکت غریبه ، فصل های پرباری رو به خودش دیده ، سرما و گرمای روزگار چشیده و میزبان نیمکت نشین های زیادی بوده که هر کدام ، چند صباحی بهش تکیه کردند . غریبه که به گونه ای دربان نیمکت محسوب میشد و با وجود کمی ها و کاستی های فراوانش همواره در خدمت دوستان بود ، در طول این مدت شاهد فراز و نشیب های فراوانی بود و تجربیات گران بهایی رو به دست آورد .. با این وجود ، مدتیست که با افول امین در کوران زندگی ، غریبه هم دچار فرسودگی و زوال شده و حتی نیمکتی هم که زمانی محل آرامش و آسایش نیمکت نشین ها و سایر عابران محسوب میشد ، در حال حاضر به محلی ملال آمیز برای حاضرین و خاطره ای تلخ برای غائبین تبدیل شده .. هر روز شاهد غم تازه ای هستم که به خاطر من و وجود نیمکت به دل عزیزی از عزیزان مجازیم میشینه و این شکنجه داره ذرات خورد شده غریبه رو هم از بین میبره .. دیگه کاسه ای نمونده که بتونم صبرم رو در اون بریزم ، چرا که هر روز آتشی جدید از گوشه ای شعله میکشه ؛ آتشی که اگر نبود وجود منحوس غریبه در این فضا ، قطعا بر پا نمیشد .. حیف که اجازه بیان مسائل شخصی دوستانم رو ندارم وگرنه گوشه ای از این غم نامه رو براتون تشریح می کردم تا شما هم شاهد مصائبی که من به صورت ناخواسته به دوستان مجازیم تحمیل کردم ، باشید .. اما افسوس که .. بهتر است بگذریم ..
خدایا .. من که قرار بود ، غمخوار بندگانت باشم .. چرا امروز غم به دل ایشان می گذارم .. آخر چرا ؟!...
خداوندا .. دیگر نه در حقیقت مجازیت جایی برای غریبه هست و نه در مجاز حقیقیت .. منتظرم ببینم که سرانجام در برزخت ، آیا جایی را برای غریبه ها در نظر خواهی گرفت یا نه ؟!!..
بار الهی .. هر چند که سکوتم خیری به کسی نرساند اما شر سکوت کردن سکوتم ، همچون بلایی خانمان سوز دامن گیر بندگان شد ؛ پس خوشا سکوت ، چرا که دگر مرا به خیر او امید نیست ، همان به که شر مرساند !!..
دوستان ، عزیزان و صاحبان حقیقی نیمکت .. به زودی این مکان به حالت تعلیق ابدی در خواهد اومد .. هنوز درست نمیدونم که چه بلایی به سرش میاد .. ممکنه کلا حذف بشه ، ممکنه باقی بمونه و ... چرا که وضعیت خود غریبه هم به هیچ وجه مشخص نیست .. ممکنه غریبه با تمام خاطره هاش در این فضا خاک بشه ، ممکنه روزی دوباره متولد بشه .. ممکنه با یک نام دیگه ، در یک خانه دیگه و با افرادی دیگه ، آغازی متفاوت رو تجربه کنه و حتی ... خوش بختانه همه تون «آی دیم» رو دارید ؛ مطمئن باشید تا روزی که ذره ای دین از کسی به گردنم و جانی در کف برای ادائش باشه ، در خدمت تون خواهم بود .. با این وجود از سر تقصیراتم بگذرید و همین جا غریبه و نیمکتش رو حلال کنید ..
فرموده ای از حضرت امام موسی بن جعفر( علیه السلام) :
«« ای هشام! اندک گویی بزرگ حکمتی است، پس بر شما باد به سکوت، زیرا شیوه ای نیکو و مایه ی کم گناهی و سبکی گناهان است .»»
بدرودی بی درود ...
شاد باشید و شادی آفرین
یا حق
سلام
چون طولانیه میذارم آف لاین با دقت میخونمش.
خداوندا ، دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتند و یادشان مایه ی آرامش است. در میان خلق معدن خیرند و دارنده ی پاک ترین خصوصیات.
پس ای خدای من ! آنان را اکرام کن و بر صفات نیک آنان بیافزای.
سلام ابجی جونم خوبی

حس بدیه این روزا! روزای این چنینی رو تجربه کرده بودیم قبلا ولی نه به این شدت. قبلنا وقتی این روزا می اومد، همچین یه کمی بیشتر بودیم ولی الان همش 4 ،5 تامون موندیم. خب همینم جای شکره!
یادته ابجی جونم چقدره شیطون بودیم؟ یادته همینکه یه کمی نیمکتمون غمگین می شد زودی غبار غم رو از چهرش پاک می کردیم؟ حالا بیا زودی اینجا رو از غم و غصه پاک کنیم و منتظر داداش کوچولومون بشینیم تا برگرده. گیگیلی رو هم بگو بیاد یه خورده شیطونی کنه تا دلامون باز بشه. یه کمی بخندیم . بگو عزیزمه و خودم براش هر چی بخواد می خرم. حتی اگه هواپیمای پسر عمو رو هم می خواد اونم میرم از پسر عمو می گیرم براش.
اگه جوجه می خواد می خرم براش تازه من هنوز کفشای داداش بزرگه رو که خونه جوجه های قبلی بود دارم. اونو میارم براش تا دوباره خونه جوجش کنه. ادکلن خودمم رو هم براش میارم تا بزنه تو کفشه
عکس همه بچه ها رو که داریم اونا رو میاریم و میذاریم کنار خودمون بعدش از تو قاب عکس میاریمشون بیرون.
خوبه اینجوری؟؟؟؟؟
سلام عمه جونم خوبی
نگرون نباش عمه جونم ته دلم یه چیزی میگه که داداشم بر میگرده! شاید نه به این زودی ها اما حس می کنم بر میگرده. داداش من مرامش بیشتر از این هاست و تنهامون نمی ذاره.
راستی چرا آرشیوا رو برداشتی؟
بذار اونا باشن.
داداشی من کاشکی می اومدی و یه چیزی می گفتی!
منتظر پست بعدیتم که بیای و بگی که من موندنی شدم. با شور و هیجان برگردی.
نمی گم همین امروز هر وقت که تونستی هر وقت سر و سامون پیدا کردی هر وقت فهمیدی که نیاز داری به اینجا اونوقت برگرد ما همیشه منتظرت هستیم حالا این اتنظار چه یه روز طول بکشه چه یه ماه و چه یه سال!
نمی دونم چی بگم! کلمات اصلا نمیان.
نمی خوام بگم چرا و نمی خوام بگم نرو. خودت بهتر میدونی داری چیکار میکنی. به قول یکی از دوستام که همیشه میگه خاطر خواهی که زورکی نیست منم همین رو میگم که نوشتن که زوری نیست! اگه دلت میگ اگه هنوزم میخوای تو این دنیا باشی
اگه هنوزم فکر میکنی که ماها خونواده مجازیت هستیم. اگه تک تک بچه هامون رو اعضای خونواده حس میکنی پس بمون. بمون و تنهامون نذار. اگه بخوای بری......
دیگه همه خونواده بهم میریزه. قبلا هم گفته بودم که اساس خونواده مون تویی پایه های نیمکت تویی. نه تو خود نیمکتی. نیمکتی که جای تنهایی هامون نبوده جای شادیهامون بودجای همبستگی هامون. همه زندگی محازیمون.
نامه ها رو بی خیال شو. سختی ها رو ولش کن. اگه اینجا عذاب میکشیم ، عذابش برامون شیرینه! اشکایی رو که به خاطر نیمکتمون ریختم رو دوس دارم. دردها و سختی هایی رو که واسه خاطر دوری از نیمکت و نیمکتی ها و اعضای خونوادم کشیدم رو دوس دارم و برام مقدس هستن.
هنوز وقت سکوت نرسیده!
وقت برای سکوت هست. همیشه میشه سکوت کرد. میشه حرف نزد. میشه دردا رو تو خودت بریزی. میشه که ول کنی بری. اما اگه این کار رو کردی دیگه برگشتن سخته! اگه از اینجا بری چجوری میشه که دوباره همه دور هم جمع بشیم؟
یادته قرار بود دوماد شدنت رو ببینم؟ یادته؟
من منتظر اون روزم هنوز. میخوام همونجور که خواهر دایی شدنت رو دیدم، بابا شدنت رو هم ببینم. همینجاو توی همین نیمکت نه جای دیگه.
آرزو های بزرگی داشتم! میخواستم یه روز همهتون رو از نزدیک و توی دنیای واقعی ببینم. می خواستم تک تک خواهرا و برادرام رو ببینم.
ببین دور برت رو ببین. وبلاگ خودتو ببین نطر بچه ها رو ببین. نظرای یه سال قبل دو سال قبل، برو همه روببین. دوباره و سه باره و صد باره بخونشون! دیگه ماها کجا می تونیم یه همچین جای مقدس و خوبی پیدا داشته باشیم؟ خونه ما با همه خوشی هاش، نتونست جای نیمکت رو بگیره. جون "نیمکت " اولین خونواده مجازی بود.نه فقط برای اعضاش بلکه توی همهوبلاگ نویسا اولین خونواده بود که اعضاش همدیگه رو غریبه نمی دونستن . همه واقعا یار و همراه همدیگه بودن.
تصمیم نهایی رو خودت میگیری فقط اگه خواستی بری، یه دودمان و گذشته هامون رو با خودت نبر. خاطراتمون رو با خودت نبر. خونمون رو بذار باشه. اینجا مثل یه دفتر خاطراته نه دفتر خاطرات نه مثل یه فیلم ویدئویی از زندگیمون. گذشته ها رو که میبینی انگار همین الانه و هنوزم با خوندن صد باره پست های قبلی و نظرا همراه با لبخند هامون لبنخند مبزنم هنوزم با خوندن نظر بچه ها ذوق می کنم و حس می کنم همتون رو دارم و هنوزم همه پیش خواهر کوچولو هستین. درسته فاصله مون زیاد شده از اون روزا ولی هنوزم اثر اون روزها و خونواده مجازی باهامون هست. چرا؟ چون هنوز نیمکتمون پا بر جاست و هنوز داداش کوچولوی نیمکت ته تغاری لوس عمه یار و یاور داداش بزرگه، پناه آبجی کوچیکه هنوزم هست . تا وقتی باشی، امید هست اما اگه بری .....
هنوزم وقتی روزای دلتنگی نیمکت رو میبینم اشکام سرازیر میشن. اونا هنوز نمردن. هنوز زنده ان هنوز حضور دارن.
بازم نمی گن بمون چون موندن به زور رو نمی خوام. دلم میخواد، اگه نرفتی و تنهامون نذاشتی، با دل و جون و با شوق و ذوق و خوشحالی بمونی.
قرار نیست که اینجا همه شاد باشی و درد دلای ما رو گوش کنی، مسئول دردای ما نیستی تو غصه های خودتو بنویس. از دلت بنویس از هر چی می خوای بنویس
هر عشقس میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو
دیگری در قلبم
جایت را نمی گیرد....
....
بن کل مشکوکی امین ؟؟!!
امیننننن ؟
هنوز نیومدی ؟
بیا دیگه !!
ببینین من حالم بده
بیاین همتون پیش من :دی
من براتون گریه کنم :((((((
!!!!!!!!!!!!!
سلام
من شخصا نمیتونم وقتی نویسنده ی بلاگی
میگه دیگه " نمیخوام " بنویسم
حرف دیگه ای بزنم
بر خلاف " خواسته ش"
گاهی شرایط روحی اقتضا میکنه
خود من که خیلی شدییییید به این
شرایط بها میدم
براتون آرزوی سربلندی دارم
با هر تصمیمی که میگیرید
دلتون آروم و شاد باشه . همین کافیه
_________
ضمنا " حیتا " جان
...
معنای این کلمه رو بهم نگفتی...
( میخواستم یه چیز دیگه هم بگم که...
ولش کن..)
خودت خوبی؟
خیلی برام جالبه!
توی پست قبلیت من یک کامنت در مورد وب «روشنترین فانوس» نوشتم.
بهت توصیه می کنم جوابی که واسم نوشتی رو بخون!!
واسه خودت چقدر ناراحت شدن و نگرانی ماها مهمه؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش لااقل جوابمونو می دادی!
خوشحالم که هنوز شکسته های نیمکتم سر جاشه
توی این مدت از اول آشنایی تا الان ، صد بار دل منو به خاطر رفتن هات و تعطیل کردنهات سوزوندی هنوزم دست بردار نیستی
امین خیلی دلم تنگه خیلی
امیننننن ؟
مطمئنا مشکلاتی زیادی رو پشت سر گذاشتی که به این نتیجه رسیدی و شاید حتی الان دیگه تصمیم قطعی خودت رو واسه نیمکت هم گرفته باشی
ولی ...
فکر به این که
یه دوستایی هستن
که گاهی ... حتی کم
وقتی میان اینجا از قلم نویسنده غرق لذت میشن
افتخار میکنن به این دوست
و واسه دلخوشی خودشون کامنت میذارن
واسه اینکه بگن ما هنوز هستیم !!
پ.ن : هیچوقت از خداحافظی خوشم نیومده !!
با یه دنیا ذوق اومده بودم خبرای خوشی بدم اما...
خودت میدونی.حرفی ندارم برای گفتن.اما این رسمش نیست!باور کن!
نیمکت محل در آوردن خستگیهای من بود در اوج کار...یا در اوج گرفتاری...لطفا به اینها هم فکر کن و تصمیم بگیر!!
اون حرف اضافه یا زیادیه که مذمومه.اینارو خیلی بهتر از من میدونی.گفتن نداره!!
پاک بهمم ریختی!!
خیلی دلم گرفت...چرا فکر نمی کنی که نیمکت مایه دلخوشیه یه عده مثل منم هست...چرا نیمه خالی لیوانو میبینی...چرا؟؟
منم درست نفهمیدم چه اتفاقی افتاده اما هرچی که باشه؛هرچی که باشه «پاک کردن صورت مسئله» راه حلش نیست!!
باورم نمیشه...این غریبه ایکه من می شناسم نیست...این خود خواهی امین...
سلام
پستت یه حس ِ عجیب و می شه گفت بدى بهم داد
شاید یه اتفاقى افتاده که نباید مى افتاده..
بعضى از جمله هات گنگ بود. درست نفهمیدم چی شده و شاید حکمتش اینه که هر کسى نفهمه قضیه از چه قراره
به هر حال
من
بودنت روى ِ نیمکت رو به نبودنت ترجیح مىدم
مهم نیست هوا چجوریه
یا درخت ِ کنار ِ نیمکت اونقدر بزرگ شده که بشه از سایَش بهره برد یا هنوز نهال ِ کوچیکیه
یا حتى قراره جاى ِ نیمکت یه بزرگراه رد بشه و یه تغییر ِ مکان براش لازمه
وقتى هوا ابرى میشه می تونى با یه چتر یا یه تیکه مقوا اوضاع رو رو به راه کنى
بلند شدن و دویدن و دنبال سقف گشتن..
راهـِــش نیس !
لطف ِ نیمکت به بودنشه
به پایدار بودنش
همین.
سلام دوست عزیز ..
من قطره ای از فهم دریایی تو هم نمیشم و توان درک اینکه چه ایام سختی رو پشت سر میذاری قدری برام عذاب آوره .. !! پس بهت حق میدم .. !!
چه خوب و لطیف نوشتی و همدردی کردی با من اما چرا هنوز هم نمی دونم ..!! شاید این پایان خوبی نباشه اما راز های پشت پرده دستتو گرفتنو ظاهرن نمیذارن روی این صحنه نقش آفرینی کنی و چه بد که بلد ها پشت پرده باشن تا نابلد ها این صحنه رو خراب کنن ..
امید که باشی و بودنت دلگرمی باشه برای همه مثل همیشه !!
شاد و پیروز باشی ..
سلام داش امین..جواب کامنت تو فقط سکوته..راستش منم بعد این همه توشتن و اون خنده ها و گریه ها انگار به زوال رسیدم!!..زمانی اومدیم این جا تا از دردهامون کم کنیم..اما نمی دونستیم داریم دردها رو روی هم می ریزیم تا اون جایی که همه جارو فرا می گیره..حتی بیشتر از خنده!!..من هم غافل بودم..جاهایی می خندیدم و خودمو خالی از درد می دونستم غافل از این که اون پشت همه چیز رو هم انباشه شد و انباشه شد تا این که از همه جا زد بیرون و شد حال و احوال امروز من..!
ما آدما زود فراموش می شیم..حتی اگه بهترین و پرخاطره ترین ها باشیم..پس من ترجیح می دم بهترین نباشم و تلخ باشم..لااقل اینجوری نمی گن الکی خوش بود یا الکی درد داشت..اینو به این خاطر گفتم که منم حس و حال مشابه تو دارم برای بودن یا نبودن..تا شاید یه روزی دوباره حالم خوب بشه..
یاذت باشه ما تو این دنیای مجازی برای این نیومده بودیم که درد دیگران رو برداریم..اومدیم که درد خودمونو برداریم..به قول خودت سبک بشیم با گفتن کلمات..اما انقد از خودمون و اون سکوتی که باید از همون اول می بود فاصله گرفتیم و سروصدا کردیم که خود شدیم دردی برای بقیه...
به امید بازگشت..
امین تو حق نداری از اینکارا بکنی
تو حق نداری نیمکت رو ببندی یا تعطیل کنی یا حذف کنی
خودت میدونی که نیمکت و خودت سنگ صبور منو گیگیلی هستی و همیشه مشکلات منو گیگیلی روی همین نیمکت حل شده
تو حق نداری تنها پناه منو گیگیلی رو ازمون بگیری
من داداش امینمو با همین نیمکتش میخرم
پولش چقدر میشه بگو تا به مامانت و بابات بدم 
به خدا بری و دیگه نیای همه شبکه جهانیه اینترنت رو به آتیش میکشم 

یعنی چطور دلت میاد یه وبلاگ دیگه بزنی و منو گیگیلیو خبر نکنی بی رحمه آدم خوار ؟