تو بی کانتینیو !!

به نام حضرت دوست


   عرض سلام و ادب و احترام

 

مقدمه :
   وقت چندانی برای شرح حال نویسی ندارم (!) لذا بدون هیچ گونه فوت وقتی میریم به سراغ ادامه پست پیش ؛ سعی میکنم متن اصلی پستم رو در بخش مربوط به حیتای عزیز قرار بدم تا این آپدیت خیلی هم جنبه اختصاصی به خودش نگیره ...

 

حیتا :حیتا .. حیتا .. (لطفا مثل کسی که بخواد طرف مقابلش رو از خوابی سنگین بیدار کنه ، بخونید !..) بلند شو که "فردا" اومده !! هر چند که دو هفته ای طول کشید اما سرانجام فردای دیروز هم از راه رسید ..

   اجازه بده صحبتم رو از اینجا شروع کنم که ... میدونم گوش تو هم مثل خیلی ها ، پر از فلسفه های جور واجوره (!) حتما این یکی رو هم شنیدی که میگه : «دنیا مسیریست برای رسیدن به خدا» درسته ، با اینکه به ظاهر کمی کلی و غیر کاربردی به نظر میاد ولی خب حرف حق که جواب نداره ؛ باید بپذیریمش و سعی کنیم که تحلیل مناسبی براش پیدا کنیم !!

   به طور مثال ، هر چند که این باور از سالها پیش با هم همراه بوده اما تازگی ها بیشتر به ابعادش پی بردم که دنیا ، یعنی «یک سد بزرگ !» نه نه ، اشتباه نکن .. متاسفانه همین که صحبت از سد به میان میاد ، همه فکرها به دیواری بزرگ معطوف میشه که در برابر انسان قد علم کرده و مانع پیشرفته ؛ در حالی که مفهوم سد با مانع ، زمین تا آسمون فرق میکنه .. به نظر من ، ما در شناخت سد دچار ابهام شدیم و اون رو با مانع اشتباه میگیریم . سدّی که من ازش صحبت میکنم ، یک سد واقعیست (!) بیا بجای اینکه از پایین به سد نگاه کنیم و فقط یک دیوار بلند ازش ببینیم ، این بار از بالا به سد نگاهی بیندازیم .. حالا چی میبینی (؟!) درسته ، سد پایین در بالا به پلی تبدیل شد که شکاف بین دو تا کوه رو پر میکنه .. من این دو کوه رو به خیل عظیم معبود در یک طرف و عظمت خالق در طرف مقابل ، تشبیه میکنم .. حالا میدونی این پل شبیه چی میمونه ؟! شبیه همون قوسی که تو معراج ، فاصله بین خدا و خاتم پیامبرانش رو پر کرده بود !..



   هر چند که در گذر از کشاکش روزگار ، دیگه از غریبه چیزی بجز یک قرابت فامیلی باقی نمونده که البته اون هم مایه انگ خاندان عترته اما شمایی که شانه به شانه و صف به صف پشت سر برگزیدگان نسل بشر ایستادید ، پا بر سر سد دنیا بکوبید و قویتر از پیش فاصله بین این دو کوه رو طی کنید . منم پایین سد خواهم ایستاد ، به این امید که روزی سایه ای از بندگاه صالح خدا هم بر جسم متعفن حقیر بیفته و اراده بالا اومدن از این سد رو پیدا کنه (!) و نهایتا به روی پل برسه و ادامه دهنده راه شما باشه ...

((ببینم ، بالاخره قرار نیست که شما بعد از گذشت یک ماه ، لقب جدیدتون رو به صورت عمومی افشا کنید و عکسی جهت شادی دل اطرافیان بگذارید ؟!؟!؟!))

سمیرا و عطیه :   قبل از هر چیز ، دوست دارم سوالی رو از شما دو عزیز بپرسم :
در این چند صباحی که از عمر با عزت تون میگذره ، شده برادری به بی وفایی غریبه ببینید ؟! تا حالا شده داستانی از نااهلی انسان ها بشنوید که حتی اندکی به بی معرفتی غریبه شبیه باشه ؟! حالا به نظرتون این موجود عجیب ، لیاقت داره که "داداش غریبۀ" شما خواهرهای خوب باشه ؟!.. من که بعید میدونم !!
   هر چند که سمیرا جان کاملا با اخلاقیات من آشناست اما محض اطلاع عطیه عزیز باید عرض کنم که اگه منتظر یک خوشامدگویی مؤدبانه و باکلاس هستید ، غریبه عمرا این کار نیست (!) نه این که یاد نداشته باشه هاااا.. نه ؛ راستش نیمکت جای این جور کارها نیست (!) نیمکت جای اینه که من و تو بشینیم رو به روی هم و من بهت حرف هایی بزنم که تو دکان هیچ بقالی پیدا نمیشه .. به طور مثال :


   یحتمل بارها و بارها این جمله رو از دوستان ، آشنایان ، بزرگترهای جمع و روحانی کاروان تون شنیدید که «عزیزان ، قدر خودتون رو بدونید ، شما الان انتخاب شدگان حضرت حق هستید ؛ حتما کار نیکی در زندگی تون انجام دادید که خدا این چنین توفیقی رو قسمت تون کرده و ...» این جملات در عین زیبایی و صحت ، دارای یک نقصان بزرگ هستن .. میدونید اون چیه ؟! الان بهتون میگم ..
   راستش من هم چهار سال پیش ، دقیقا در همین ایام ، توفیق تشرف به حریم امن الهی رو داشتم .. از خدا که پنهون نیست ، از شما چه پنهون که خودمم میدونستم این سفر ، فقط و فقط به خاطر دعاهای مامانم بوده وگرنه اگه صرف بندگی غریبه بود ، فکر نکنم که عمر نوح نبی هم برای رسیدن حقیر به این درجه جواب میداد (!) لذا بی دلیل ذهنم رو درگیر اعمالم نمی کردم و در بین انبار کاه گناهان ، به دنبال سر سوزن خیری جهت بهانه سفر شدن ، نگشتم .. اون سفر گذشت و من تا به امروز ، همچنان گیج و منگ ابهامات و نشانه هاش موندم !!
   یادته در دوتا پاراگراف بالاتر بهت گفتم که اون جمله زیبا ، یک نقصان بزرگ داره (؟!) نقصانش دقیقا همین جاست .. به نظر من میهمانی همیشه به خاطر تکریم میهمان توسط صاحب خانه برگذار نمیشه ؛ این تجربه ای بود که چند هفته پیش ، به صورت عملی در یک سفر سه روز به عوامل بالا ، حاصل شد (!) گاهی صاحب خونه شخصی رو به عنوان میهمان به خونش دعوت میکنه ، تا چند کلمه حرف حساب باهاش بزنه (!)
   خواهرهای گلم ، تا هنوز گرم سفرید و گرد و غبار حرمش رو بر تن دارید .. بشینید کلاه خودتون رو قاضی کنید که ... حالا خودمونیم ، خدا من رو برد تا چی بهم بگه ؟! (اینکه چرا رفتید ، مهم نیست ؛ اینکه چه آوردید ، مهمه !! التماس دعا ..)

نگین :   سهم تو چند تا جمله بیشتر نمیشه نگین !! هر چند که جواب کامنتت در طی چند آف لاین ، به صورت کامل شفاف سازی شد اما خواستم به بهانه تو ، یک بار دیگه خدمت همه دوستان عزیزم اعلام کنم که به یادشون هستم ، با هیچ کس هم قهر نیستم (!) فقط میتونم عذر خواهی کنم و ازتون بخوام که غریبه رو با تمام کم کاری هاش تحمل کنید !!

مونا :   صاحب اسم بالا ، چند وقتیست که داره دیوونم میکنه (!) به حدی نگرانشم که جمله ای برای توصیفش پیدا نمیکنم .. فقط میدونم بگم که "مونا .. آخه تو کجایی خواهر کوچولو ؟!!"

سروناز :   الهی داداش غریبه قربونت بشه !.. تو که با کامنتت دلم رو خون کردی سروی جونم !! اگه به من بود ، دوست داشتم اسم تک تک بچه ها رو تو این پست می نوشتم اما ... دست تنگ زمان ، عجیب خرخرم رو چسبیده !!
   من مشتاقانه منتظر طومارت هستم کوشولوی داداش . راستش چند وقتیست که دیگه کسی دل نوشته هاش رو به چشم های نالایق من قرض نمیده ؛ با تمام وجود ، دلتنگ خوندن دلتنگی هاتم سروناز عزیزم ..

شعبان :   به نظر من حدیث ذیل ، مجموعه ای از واژه های نورانیست که اگه تا آخر عمر هم تکرارشون کنیم ؛ بعید میدونم که به عمق مفاهیمش پی ببریم !! خیلی خیلی پیچیدست ...

***
پیامبر خدا (ص) مى فرماید :
رجب .. ماه خدا
شعبان .. ماه من
رمضان .. ماه امت من

***

چه خوب و چه بد ، ماه خدا گذشت ؛ دوست من به هوش باش که ماه نبی هم در گذره ...

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

نظرات 33 + ارسال نظر
سروناز یکشنبه 3 شهریور 1387 ساعت 02:14 ق.ظ

داداشی منظورت چیه
نکنه منظورت اون ایمیله؟؟؟؟
تو رو خدا گم نشو
تو هم حرفات رو بنویس و برام بفرست
مثل من
دیگه راحت میشی
راستی من از دیروز ۲۰ تا سال دارم

سمیرا شنبه 2 شهریور 1387 ساعت 12:16 ق.ظ

سلام به داداش خوبم

وای......وای بر من

من ازخودم خیلی ناراحتم..تورو خدا منو ببخشی ها..!
من اصلا نمی خواستم این طوری بشه..
واقعا من لفظ قلم اومدم؟!تعارف تیکه پاره کردم؟!
نمی دونم شاید هم این کار رو کردم،خودم نفهمیدم ولی اگه این کار رو کردم وای به حالم...
داداش خوبم
شاید سمیرا اون سمیرای قدیم نباشه که امیدوارم این طور نباشه ولی نیمکت همون نیمکته و سکان دارش همون سکان دار...
پس مطمئنم با همون قلب بزرگ مهربونش جسارت های خواهرش رو می بخشه...
می دونی داداش باید اعتراف کنم که برات خواهر خوبی نبودم و نتونستم اون طور که باید حق خواهری رو به جا بیارم.
ولی تو با همه ی این حرفا داداش خوبی بودی...بهتر از همیشه!
همیشه تو بدترین شرایط بهترین ها رو به من هدیه دادی و با حرف های قشنگت به روحم انرژی برگردوندی.
ولی چه کنم؟!
واقعیات دنیای واقعی به اندازه کافی روح من رو خسته کرده که مجالی برای هم صحبتی با دوستام و بهترین آدمای توی زندگیم نداشته باشم..
شاید با خودت بگی دارم بهانه می یارم ولی ای کاش بهانه بود!
می دونی به نظر من وارد شدن به حریم نیمکت لیاقت می خواد چون همون طور که قبلا گفته بودم این جا مقدسه شاید من کم لیاقت شدم...

به امید دیدار

مرجان پنج‌شنبه 31 مرداد 1387 ساعت 09:52 ب.ظ

زود باش دیگه عمه حیتایی جون جون خودم قربونش برم ایشاا... من عکس نی نی هوشولو میخوام زود زود

زود

زود

زود

((=

امین من حالا من بی خیال کشتنت میشم سر فرصت یه تصمیمایی میگیرم با گیگیلی

حیتا پنج‌شنبه 31 مرداد 1387 ساعت 12:18 ب.ظ

راستی چرا وب روشن ترین فانوس اینجوریه؟

این گونه تغییرات در وبلاگ ایشون ٬ تا حدودی جنبه عادی به خودش گرفته !!.. هرز چند گاهی در جهت پاره ای تحولات ٬ چند روزی وبلاگ شون رو سفید بخت میکنن و به گوشه نشینی و سکوت می پردازن .. شما خودش رو ناراحت نکن (!) انشاءا... به زودی شروع خواهند کرد .

راستش ما هم بارها و بارها خدمت شون عرض کردیم که این گونه آمد و شد ها ٬‌ باعث نگرانی و رنجش اطرافیان تون میشه اما ... ای بابا ٬‌ کی برای غریبه تره خورد میکنه که نور بهشتی بکنه !!

یا حق

حیتا به غریبه پنج‌شنبه 31 مرداد 1387 ساعت 12:16 ب.ظ

چشم.در اسرع وقت منابعی که خودم خوندمو براتون ایمیل می کنم اما از بچه ها شنیدم که چندتاییش عوض شده.در صورت نیاز میتونم شماره یکیشونو بدم تا اوشون(دوست شما)با ایشون (دوست من) تماس بگیره [واییی گناه معصیت !!!] و خودش بپرسه.چون من واقعا وقت ندارم
ضمنا تر این سازمان سنجش تا چندتا از جوونای مردمو دق نده دست بردار نیست!!منم شدیدا منتظرم!
راستی دلم از دست بعضیا بدجوری گرفته!

چَشم .. چِشم و سایر اعضاء مرتبط با حواس پنجگانه تون بی بلا ! (:
نه ٬ نیازی به دادن شماره نیست .. شما همون منابع سال پیش رو هم اگه به ما بدید ٬‌ یه دنیا ممنون تون خواهیم بود .. (تو هم دلت خوشه هااا.. داری در برابر رب النوع عصیان ٬‌ دم از گناه میزنی ؟! زهی خیال باطل !!)
میبینم که تازگی ها سرتون شلوغ شده و دیگه وقت ندارید (!) به سلامتی باشه .. :دی

خدا نکنه .. من پیشنهاد میکنم که شما هم برای در اومدن دوقلو چشم های دوستان مون در سازمان سنجش ٬ چند عدد قرص بی خیالی میل کنید و با آرامش تمام به گذران عمر گران بها مشغول بشید !! امیدوارم که شاهد روزهای پر باری ٬ در نیمه دوم سال ۸۷ باشیم .. (البته من بدون مو و شما با مو !!)

باز این بعضیا چی کار کردن که باعث رنجش خاطرتون شده (؟!) الهی که خدا این بعضی ها رو مرگ بده تا این قدر آتیش نسوزونن !!!

یا حق

سروناز چهارشنبه 30 مرداد 1387 ساعت 01:46 ب.ظ http://sarv-e-naz.blogsky.com

سلام خوبی
کم پیدا یی داداشی
گم که نشدی یهو!!!!!

سلام .. مرسی .. تو چطوری ؟!

برعکس گم شدم آبجی !.. راستش دیروز نوشته ای از یه دوست به دستم رسید که ما رو تو خودش غرق کرد و دیگه هیچ امیدی به نجاتم نیست !! :دی

یا حق

سلی چهارشنبه 30 مرداد 1387 ساعت 03:48 ق.ظ

اعتراف
نخوندم !

آفرین به تو که خودت با زبون خوش ٬ اعتراف کردی !! :دی

حالا گناهت پاک شد !!‌ ((:

یا حق

ر و ز ب ه چهارشنبه 30 مرداد 1387 ساعت 01:44 ق.ظ http://hazrat-eshgh.blogsky.com

...
امین جان خودمون!
اول اینکه در مورد اون پاسخ نظرم من باب مزاح ما اون مزخرفات رو عریض کردیم خدمت شما عزیز دل من..!!
:دی
~~~

ثانیا اینکه تو هم از دوستای قدیمی خوب و گل خودمی.. امروز اگه نبود فکر نکنم من هم امین ی می شناخستم و باهاش آشنا می شدم.. !!

۳مین سالروز اولین نوشتن !!



......

عزیز دلمون «روزبه» چطوره ؟!...

اختیار داری عزیزم .. لطف شما به حقیر کجا و مزخرفات کجا... اما به جان غریبه که میخوام سر به تنش نباشه (!) من هم در جهت پاسخ به فرمایشات حضرت عجل ٬ چرتی عریض رو خدمت تون تقدیم کردم تا نه سیخ بسوزه و نه کباب !.. اصن اون تموم شد رفت پی کارش روزبه .. یه چیز دیگه بگو تا کمی بخندیم و حال کنیم بابا !!‌ :دی

خیلی مخلصیم داداش .. بابا تو که داری اشک ما رو در میاری (!) من به امروز افتخار میکنم .. چون غریبه رو با آشنایی همیشگی ٬‌ آشناتر کرد ...

به زودی با گل و شیرینی ٬ جهت برگزاری مراسم تولد خدمت میرسیم !‌ ((:

یا حق

حیتا به همه سه‌شنبه 29 مرداد 1387 ساعت 03:43 ب.ظ

من؛حیتا؛ با شهامت تمام؛ از همین تریبون اعلام می کنم :
یه عکس از «امیرطه» - خواهرزاده‌ام- برای همتون میذارم.

همه به حیتا !!

اون؛غریبه؛با ترس تمام؛از هر تریبونی؛علاقه شدید خود را برای زیارت جناب امیرطه ابراز و پیشنهاد میدارد (عجب فعلی !) که در صورت تمایل ٬ عکس ایشون رو با یک دلنوشته از خودتون بر دیوار نیمکت ثبت و ضبط و ... خلاصه از این جور کارها نمایید !!‌ ((:

---
در ضمن یه زحمتی هم برات داشتم .. راستش یکی از بچه های دانشگاه بهم زنگ زد و گفت که منابع ارشد بازرگانی رو میخواد .. منم روی شما حساب باز کردم و گفتم که براش جور میکنم (بابا اعتماد به نفس !) اگه ممکنه ٬ آخرین منابعی که برای کنکور در نظر گرفتید رو برام بنویسید .. ممنون .

راستی تر هم اینکه پس چی شد ؟! قرار نیست نتایج اعلام بشه !!

یا حق

مرجان سه‌شنبه 29 مرداد 1387 ساعت 09:50 ق.ظ

سلام بر حاج داداشه هوشولو

تعبیرت از دنیا برام قشنگ و تازه بود .. ما آدما همیشه فکر میکنیم دنیا پر از مشکلات و غم و غصه اس و همش از این زاویه بهش نگاه میکنیم ولی به قول تو با تغییر کمی زاویه دید به این پی می بریم که دنیا یه وسیله اس واسه اینکه خودمو آماده کنیم پرورش بدیم تا به ما رو به معبودمون برسونه البته هم معبود معنوی و هم معبود دنیوی

عمه حیتا خاله شده ؟ یعنی یکی دیگه عمه امون مامان شده ؟ عمه حیتا تو خودت که ۹۹ سالته دیگه خواهرت چند سالشه ((= من عکس نی نی عمه بزرگه رو میخواما گفته باشم

امین تو هم یه بار دیگه عکس خواهر زاده امونو بذار حالا که تپل مپلی شده

سمیرا و عطیه ملوس رو هم میبوسم از اینجا نه از اونجا نه از همه جا

امین دلم برات تنگ شده انقدر که دلم میخواد بکشمت :دیییییی

مونا تو کجایی بی تربیت ؟

سلام بر مرجی جان جان !! والا تا به این سِنت و سال هنوز کسی بهمون حاج داداش نگفته بود که ... اون رو هم تو افتتاح کردی ! :دی

قربونت برم .. قابل روی ماهت رو نداشت !.. دوست داری یه هفت ٬ هشت ٬ ده تا تعبیر دیگه هم از خودم در وکنم تا به درجه رفیع ذوق زدگی برسی ! ((:

الهی بگم چی کار نشی (!)‌ من که میدونم تو داری برای معبود دنیویت بال بال میزنی .. حالا خوبه پیش بابات و همه چی رو بگم !! نه نه ٬ بهتره برم با سعید دست به یکی بکنیم و یه کودتای جانانه بر علیه تو راه بندازیم !!
(اصولا رسم که آخر پاسخ ها فرار میکنن اما این بار جهت حفظ جان ٬ مجبورم پای بر سر سنت ها گذاشته و از وسط جوابم ٬ پا بذارم به فرااااااااااااااااااااااااااااااااااار !!!) :دی

به نظر میرسه که (با توجه به کامنت بعدی !) عکس نی نی عمه خانم جهت گذاشته شدن ٬ تاییدیه گرفت .. والا زبون ما که مو در آورد اما کسی بهمون محل نداد !! ((:

مگه تو گلرنگی که از همه جا میبوسی !!‌ :دی

چیزه مرجان .. حالا نمیشه یه جوری دیگه دلتنگیت رو ابراز کنی (؟!) آخه میترسم که ... حالا هر جور راحتی !! ((:

یا حق

مهتا یکشنبه 27 مرداد 1387 ساعت 03:03 ق.ظ

سلام ..
عید بر شما مبارک .. ممنونم از توضیحاتتون .. نمیدونستم طراحی قالب مال خودتون هست وگرنه به خودم اجازهء درخواست نمیدادم .. موفق باشید ..

علیک سلام ..

عید شما هم مبارک باشه .. امیدوارم که زیر سایه حضرتش ٬ روز به روز پیشرفت و ترقی داشته باشید ..

راستش رو بخواید ٬ من به هیچ وجه متوجه دلیل این همه تعارف شما نمیشم .. ببینید ٬ این جا یک فضای آزاد برای دریافت و انتقال اطلاعات است .. مثل فضای حقیقی نیست که آدم ها برای یک کلام حرف زدن ٬ شونصد بار به سر آدم منت بذارن یا اینکه درخواست های عجیب و غریب داشته باشن .. هر چند که این موضوع هم مثل خیلی از چیزهای دیگه ٬‌در فضای مجازی عمومیت نداره اما حداقل نیمکت سعی کرده این فضای امن رو برای دوستانش ایجاد کنه که بدون رودربایستی خواسته هاشون رو بگن ٬ حرف هاشون رو بزنن و حتی به راحتی انتقاد و پیشنهاد داشته باشن .. در نتیجه شخصا ازتون خواهش میکنم که تعارف رو کنار بگذارید و با ما کمی راحت تر باشید .

البته ممکنه که من در طی پاسخی که به نظر شما دادم ٬ از لحنی استفاده کردم که موجب به وجود آمدن این شبهه در ذهن شما شده باشه که من قصد ندادن قالبم رو داره .. نه ٬ به هیچ وجه چنین نیست . دوست دارید بهتون اثبات کنم ...
بهتره سری به وبلاگ آبجی کوشولوی نیمکت که چند وقتیست ازش بی خبر موندیم بزنید تا متوجه مقصود من بشید (لطفا از این وبلاگ دیدن کنید : http://myblueweb.blogsky.com ) طرح وبلاگ مونا دقیقا طرح قبلی نیمکت است با این تفاوت که چون آبجی کوچیکه از رنگ آبی خوشش میومد ٬ من طرحش رو به این رنگ در آوردم .. در مورد شما هم دقیقا وضعیتی مشابه به وجود آمده .. من اگه بهتون پیشنهاد دادم که آدرس وبلاگ تون رو به من بدید ٬‌ تنها به این دلیل بود که بتونم طرح قالب تون رو در حد امکان ٬ مطابق با سلیقه خودتون کدبندی کنم .

به هر حال من در خدمت تون هستم .. در صورت تمایل میتونیم با کمک هم ٬ طرح جدیدی برای وبلاگ تون بسازیم ..

یا حق

حیتا به همه شنبه 26 مرداد 1387 ساعت 07:55 ق.ظ

«کاش صاحب برسد....
این جوانان همگی در ره او پیر شوند...»

عید امام زنده‌ای که متعلق به تک تک ماست از صمیم قلب مبارک

ممنونم حیتای عزیز .. عید شما هم مبارک ..

تنها چیزی که به عنوان جوابت میتونم بگم ٬ نفس عمیقیست از عمق وجود !.. از اون جایی که حتی اکسیژن هم برای رسیدن بهش دچار نفس تنگی میشه !! از اونایی که صدای آه رو در گوش آدم طنین انداز میکنه .. از همون ...
خودت بهتر میدونی که کدوم ها رو میگم !!

یا حق

مهتا شنبه 26 مرداد 1387 ساعت 03:14 ق.ظ

سلام .. چقدر قالب وبلاگتون رو دوست دارم .. امکان داره کد اون رو اینجا برام بذارین ؟ اگه جسارت شد ببخشید .. ممنونم

علیک سلام ...

ممنونم ٬‌ شما لطف دارید ..

این حرف ها چیه .. جسارت کدومه بزرگوار .. این وبلاگ و مایحتویش ٬ بنکل متعلق دوستانه .. شما هم دوست جدیدی در کنار سایر دوستان .. خدمت تون خیر مقدم میگم .. خیلی خوش آمدید .

ببینید ٬‌ من با این مسئله که کدهام رو در اینجا قرار بدم ٬ هیچ مشکلی نداره ولی متاسفانه کدهای من به درد شما نخواهد خورد .. به این دلیل که من قالبم رو خودم طراحی کردم و نمیشه به این راحتی ها (یعنی با کپی ٬ پیس کردن) ازش استفاده کرد .. هر چند که در طرح قالبم از کدها و کلاس های تعریف شده توسط سرور بلاگ اسکای بهره بردم ولی برخی از قسمت هاش (مثل بخش لینک دوستان) به شکل دستی تغییر کرده و قابل تعمیم به سایر وبلاگ ها نیست .

البته به هیچ وجه جای نگرانی نیست .. شما میتونید در صورت تمایل ٬ آدرس وبلاگ تون رو بهم بدید تا من با توجه به فضایی که در اختیار دارید ٬ طرح قالبم رو به کدهای شما تبدیل کنم ..

مطمئن باشید که کمک به دوستان ٬ مایه افتخار ماست .
شاد باشی و سربلند ..
یا حق

نسیم پنج‌شنبه 24 مرداد 1387 ساعت 02:36 ب.ظ

سلام...عیدتون مبارکککککککک...
[گل][بوسه][قلب]

سلام ..

خیلی خیلی ممنون .. عید تو هم مبارک باشه نسیم جان ..

مرسی که به یادم بودی ..
یا حق

سمیرا پنج‌شنبه 24 مرداد 1387 ساعت 11:01 ق.ظ

سلام به غریبه عزیز
هر چقدر هم که بی وفا باشی به بی وفایی سمیرا نمی رسی...
جرم من تو این زمینه اونقدر سنگینه که هیچ ترازی جوابگو نیست...
که بابت این امر خیلی شرمنده و خجلم...
و اما در مورد این سفر...
حالا دیگه راحت می تونم حرف بزنم چون تو خودت اونجا رو دیدی و حسش کردی...هر چند من معتقدم احساسی که آدم ها در اونجا نسبت به خدای خودشون پیدا می کنند با همدیگه متفاوته...ولی این احساسات به هم نزدیکه... وحالا تو زبون منو بهتر می فهمی اگه بخوام راجع به اونجا حرفی بزنم... میدونی به نظر من تنها سفری که نمی تونی بیانش کنی، نمی تونی تعریفش کنی، نمی تونی زیاد ازش حرف بزنی سفر به خونه خداست.
چون تو اونجا هر چه می بینی با چشم دل می بینی و احساسی که با دیدن این زیبایی ها پیدا می کنی رو نمی تونی بیان کنی.. چون زبانت و عقلت گنجایش به هم چیدن کلمات مناسب را ندارند..
و اما در مورد این که یک پست رو اختصاص بدی به تجربیات من...
شاید از حرف هایی که زدم یه چیزایی دستگیرت شده باشه که من توانایی سخن گفتن در این زمینه رو ندارم و می ترسم خدای نکرده نتونم ادای دین کنم ...
بنابرین منو معذور بدارید... چون سخن گفتن راجب به این موضوع کلام شیوا و قلم رسا می خواد که من از هر دوی این ها محروم هستم...
با سپاس
به امید حق

سلام آبجی وسطیه

نه .. دیگه جدی جدی مطمئن شدم که کلا کن فیکون شدی (!) قبل ها بهتر بودی سمیرا (!) این قدر آداب و القاب تو نیمکت نمی شکستی (!) با هم راحت تر بودیم و اگه نون و پنیری روی نیمکت بود ٬‌ دور هم میشستیم و بی ریا میخوردیم (!) یادم نمیاد این قدر برای هم تعارف تیکه پاره کرده باشیم .. ای بابا ٬ البته قدیما قدیما بود و الان .. بگذریم ..

باشه عزیزم .. من فقط پیشنهاد دادم و قطعا هیچ اجباری در کار نیست .. میفهمم چی میگی .. راستش قصد نداشتم اون جا رو برامون توصیف کنی سمیرا .. چون خودمم میدونم که توصیف نشدنیست .. فقط دوست داشتم چند کلامی ازت بشنویم و بعد از سال ها ٬ گوش دل بسپریم به صدای گرم و صمیمی و دوست داشتنی آبجی وسطیه مون که گویا سلب توفیق شدیم .. مهم نیست عزیزم .. بقول ندا «این نیز بگذرد !»

دوست داشتی بیشتر بهمون سر بزن سمیرا جان .. باور کن هنوز اینجا کسانی هستند که دلتنگت میشن ..

ممنونم ..
یا حق

ندا پنج‌شنبه 24 مرداد 1387 ساعت 10:25 ق.ظ

سلامم
برام نوشتی تو اون وب که کمتر سر میزنم و از این حرفا ولی امین تو هم یادت رفته که ندایی هست و حکایتاش
من یه فرصتی پیش اومده تا به کارای عقب موندم برسم و کمی هم تفریح کنم چون امسال حسابی درسا کلافم کرده بود
کمتر اومدم ولی اومدم و خوندم . برای نوشتن حس و حالی نداشتم
الانم اصلا نخوندم چی نوشتی ولی اینو بدون همیشه سر زدم و به یادت بودم
راستی چه میکنی با دنیا و ادماش ؟
لباس عافیت ما کی به تنمون میخوره امین تو میدونی ؟
راستش دلم واسه نوشته های خودم هم تنگ شده میخوام بنویسم پس نقطه سر خط
مواظب خودت باش
تاااااا دوباره

سلام ...

راستش از قدیم الایام گفتن : «چیزی که عوض داره ٬ گله نداره !!» اینم شده حکایت ما ندا خانم ٬ انتقاد به جایی ازم کردی .. هر چند که خودت هم دیگه کمتر به حکایت هات سر میزنی .. اگه درست یادم مونده باشه ٬ ۸ تیر یه سری به خودت زدی و اومدنت رو اعلام کردی که من هم برات کامنت گذاشتم . بعدش هم رفت تا ۱۹ تیر که دیگه توفیق کامنت گذاشتن نداشتم و بعد از اون حتی از خودت هم خبری نبوده چه برسه به من !!..

با این وجود خیلی خوشحالم که فرصتی بهت دست داده تا کمی به خودت برسی و تو این مدت ٬ صحن و سرای دلت رو دوباره آب و جارو کنی .. این کار یکی از نیازهای بنیادی ماست که متاسفانه خیلی وقت ها یا فرصتش رو نداریم ٬ یا اینکه در انجامش دچار قصور میشیم ..

و اما روزگار ...
چه عرض کنم ندا جان ٬ جز اینکه «سالها میگذرد حادثه ها می آید / انتظارفرج ازنیمه خردادکشم...» و باز از سر بی قراری در میان آدم ها به دنبال جرعه ای آدمیت از این سو به آن سو سرگردان و روان ... هر چند که «گفتند یافت می نشود، گشته ایم ما !!»

در نهایت امیدوارم که هر چه زودتر دست به قلم بشی و دوباره با حکایت هات ٬ خودت و ما رو از این دلتنگی مفرط دربیاری ((:

ممنونم و همچنین ..
یا حق

حیتا چهارشنبه 23 مرداد 1387 ساعت 06:03 ب.ظ

غریبه!
باهام حرف بزن.برام از خدا بگو....از حکمتش...از رحمتش...از بخششش...
دلتنگم...دلم برای خودم تنگ شده...برای خدا...برای روشنی...
خسته‌ام.مثل کسیکه روزهای متمادی یه بار خیلی سنگینو با خودش حمل می کنه.خیلی به تذکر احتیاج دارم.....خیلی.........

حیتا !

برات چی بگم از درسی که خودت سال هاست که حفظی و روی کلمه کلمه اش کار کردی و اگه پاش بیفته ٬ سه سوت با همین حرف هات آدم های ظاهرالصلاحی مثل غریبه رو به راه راست میکشی !!
نه .. تو نیاز به شنیدن نداری ٬ حداقل از زبان من !!
میدونی ٬ من و تو الان بیشتر نیاز به باور داریم تا شناخت !.. میدونیم که باید برای زنده موندن و زندگی کردن ٬ پشت روزگار چموش رو به خاک بمالیم .. نمیخوای که جریان قوم بنی اسرائیل دوباره تکرار بشه و هی خدا رو بپیچونیم که آره ٬ چشم روزگارت چه رنگی .. سیاه باشه یا قهوه ای (؟!) البته منظورم من هم این نیست که ما همه چیز رو میدونیم و یا اینکه دیگه نیازی به دونستن نداریم .. نه (!) اما من خودم به شخصه هنوز نتونستم حتی به اندکی از دانسته هام عمل کنم .. یک کار هم اگه خدا توفیق بده و تو روز بکنیم ٬ مطمئن باش هنوز شب نشده با دو تا حرف چرت و پرت فاتحه اش رو خوندم و رفته پی کارش ... برای همین بهت پیشنهاد میکنم که بیا به جای بیش از پیش شنیدن دانسته هامون ٬ کمی با هم درس باور کردن و باور داشتن رو تمرین کنیم (!) به هم تذکر بدیم و حتی تو سر هم بزنیم و بگیم که هی فلانی «أین تذهبون؟!!»

یا حق

حیتا چهارشنبه 23 مرداد 1387 ساعت 05:59 ب.ظ

اینو از وبلاگ حدیث کش رفتم:
«اینجا براى من خیلى کوچک است. من به یک ... بزرگتر نیاز دارم شش بزرگتر، اتاق بزرگتر، شهر بزرگتر، .. نمى‌دانم فقط مى‌د‌انم اینجا براى من خیلى کوچک است. خیلى کوچک است.. »

بسیار زیبا بود عزیزم

خواهش میکنم ٬ قابل شما رو نداشت !!

امضاء .. نائب رئیس حدیث خانم ..‌ غریبه گردن شکسته !!

حیتا به حدیث چهارشنبه 23 مرداد 1387 ساعت 05:56 ب.ظ

یعنی کجا دقیقا؟

سه چرخه دیگه !! :دی
از همونا که بچه کوشولوهااا سوار میشن ! ((:

عطیه چهارشنبه 23 مرداد 1387 ساعت 12:58 ق.ظ

راستش در مورد"بهشت من" باید بگم که من چند بار از سمیرا پرسیدم اما هر بار که می پرسم بحث رو عوض می کنه ویا جوابی نمی ده...
یکی از دلایلی هم که من اصرار دارم سمیرا به جای من از تجربیاتش بگه این که به دنیای مجازی برش گردونم...
وتوی این حال و هوا بیارمش...

عجبا ...
میدونی ٬ خیلی وقت که این فاصله رو بین سمیرا و دنیای مجازی حس میکنم . البته چون به نظرم رسید که خودش میخواد این شکاف رو ایجاد کنه ٬‌ بهش چیزی نگفتم . اما اگه راستش رو بخوای ٬ این رفتار سمیرا برام خیلی ناملموسه !!

عطیه ... من سمیرا رو سالم بهت تحویل دادم (!) یالا بگو چه بلایی سرش آوردی ؟! :دی

اما جدا از شوخی ٬‌ میشه بگی چی شده ؟! آخه آبجی وسطیه ما که این جوری نبود ..

ممنونم عطیه جان
یا حق

haDs سه‌شنبه 22 مرداد 1387 ساعت 07:08 ب.ظ http://barooooni.blogfa.com

حیتا.. فردا..
شعرمو رو صفحه اول دوچرخه دیدی این هفته؟
فردا روز ِ دییگریست!

نــــــــــه !!
آخه من اصولا کمی از زمان عقبم حدیث !!

دقیقا شماره چند میشه ؟
میرم از تو همشهری آن لاین پیداش میکنم ...

ممنونم که خبرم کردی ..
یا حق

عطیه سه‌شنبه 22 مرداد 1387 ساعت 12:55 ب.ظ

سلام
اگر نظر منو بخوای بهتره این کارو به سمیرا بسپاری.من فکر می کنم سمیرا از من تجربه های بیشتری از این سفر کسب کرده.

علیک سلام

چه عرض کنم والا .. هر جور که صلاح میدونی عطیه جان .. پس شما رایزنی هاتون رو بکنید و حتما خبرش رو بهم بدید .. باشه ؟!

راستی ٬‌ یه سوال دیگه .. میشه بپرسم که چرا دیگه خبری از «بهشت من» در لیست وبلاگ های به روز شده نیست ؟!.. خیلی خوب میشه اگه دو تایی تون ٬ یه دستی به سر و روش بکشید .. نظرت چیه ؟!

ممنونم ..
یا حق

haDs دوشنبه 21 مرداد 1387 ساعت 07:31 ب.ظ http://barooooni.blogfa.com

سُک سُک!

اومدم بگیرمت !!

عطیه یکشنبه 20 مرداد 1387 ساعت 11:53 ب.ظ

سلام به داداش غریبه عزیز
همین بی وفایی ها و تفکر های قشنگت ما رو به نیمکت می کشونه ...
من از این که اومدم این جا و در جمع صمیمی و گفت و گوهای قشنگتون هستم خوشحالم و از هیچ کس توقعی ندارم!
منم با تمام حرفات موافقم و واقعا این که" چرا رفتیم مهم نیست این که چه آوردیم مهمه!"
خیلی برام جالب بود وقتی گفتی رفتی مکه.کاش زودتر می گفتی ما از تجربیاتت استفاده می کردیم!
در پناه خدای مهربون

سلام عزیزم

جدی میگی عطیه ؟! اگه میدونستم حتما بی وفاتر میشدم !! (شوخی کردم هاا.. دیگه به این شدت هم بی جنبه نیستم !)

تو لطف داری عزیزم .. راستش رو بخوای ٬ من هم از اینکه در جمع نیمکت نشین ها هستم ٬ به خودم میبالم .. اینجا هیچ کس از دیگری توقعی نداره (!) این رو مطمئن باش ..

ای بابا عطیه جان .. تجربه ای قابل به عرض نبود .. من مطمئنم که سفر تو به مراتب پربارتر و غنی تر از من بوده .. خیلی خوشحال میشم که بخشی از تجربیاتت رو در اختیار نیمکت نشین ها قرار بدی ..

ببینم ٬ موافقی که یکی از پست های نیمکت رو به همین موضوع اختصاص بدیم و تو متنش رو بنویسی ؟!

نظرت رو حتما بهم بگو ..
یا حق

سروناز یکشنبه 20 مرداد 1387 ساعت 02:02 ب.ظ http://sarv-e-naz.blogsky.com

سلام
نمیدونم چرا اون روز خیلی خیلی دلتنگ بودم
دلتنگ ....
ممنون که به حرفام گوش میدی
برات می فرستم

الهیییییییییییی ... مگه غریبه مرده که تو دلتنگ بشه عزیزم ! ):

بدو بدو بنویس تا ببینم تو اون دل کوچیکت چی میگذره ٬ آبجی کوچیکه کوشولوووووو !! (:

حیتا شنبه 19 مرداد 1387 ساعت 08:40 ب.ظ

ضمنا تو پرانتز و با خجالت عرض می کنم:
بیشین بینیم باااااا
این بخاطرعباراتی چون«اما شمایی که شانه به شانه و صف به صف پشت سر برگزیدگان نسل بشر ایستادید ، پا بر سر سد دنیا بکوبید و قویتر از پیش فاصله بین این دو کوه رو طی کنید»!!!!!!!!!!!!

حالا من یه چیزی گفتم ٬ شما دیگه چرا جدی گرفتی ((:

با اون جمله هم کاملا پاااااایم !! :دی

حیتا شنبه 19 مرداد 1387 ساعت 08:34 ب.ظ

ااااااااااااااه!!!!!!!!!
چرا جواب کامنتاتونو نمیدید؟؟!

ببخشید ...

دیشب درگیر نوشتن پست جدید خانه ما بودم .. فرصت نشد به اینجا هم سر بزنم !!

نسیم جمعه 18 مرداد 1387 ساعت 12:59 ق.ظ

سلاممممممممم
من حدیثتو کش رفتم....
با اجازه........

علیک سلام

خواهش میکنم ..
شما لطف کردی !!

حیتا پنج‌شنبه 17 مرداد 1387 ساعت 11:40 ب.ظ

ضمنا متوجه پاراگراف داخل گیومه نشدم.یعنی چی؟

جدی متوجه نشدید ؟؟؟ عجباااا.....

پس مجبورم که منظورم رو واضح تر بیان کنم !
ببینم خاله خانم (!) شما قرار نیست که خبر خاله شدن تون رو به صورت عمومی بیان کنید و اسم قدم نورسیده و عکسی از اون عزیز دل رو در اختیار مومنین و مومنات قرار بدین ؟؟؟!!!

حیتا پنج‌شنبه 17 مرداد 1387 ساعت 11:38 ب.ظ

دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری ؟!زغبار این بیابان؟!
.
.
.
همه آرزویم اما...
چه کنم که بسته پایم...

فقط امیدوارم که مقصدت رو کاملا مشخص کرده باشی و ... «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایت» نری !!

متوجه منظورم شدی ؟؟

حیتا پنج‌شنبه 17 مرداد 1387 ساعت 11:34 ب.ظ

مشکل چند ماه من اینهکه نمیتونم برای یک موضوع بسیار مهم تصمیم بگیرم.یعنی نمیتونم تشخیص بدم حق کجاست؟!
هرچی هم اشک می ریزم و میخوام جواب واضحی نمیشنوم!
بدجوری مستاصل شدم...بدجوری...
وقتی متنتو خوندم تصمیم گرفتم باهات مشورت کنم ولی بعد ...دعام کن!
آنچنان دعایی که برای یک مغروق در حال غرق شدن می کنی...

ای بابا حیتا ٬ اینکه مشکل عمری ما بوده و هست .. پیدا کردن حق از باطل اگه به راحتی حاصل میشد که ما اینقدر سردرگم نمیشدیم .. حالا بگذریم از اینکه بعضی ها میدونن حق چیه و باز هم خودشون رو میزنن به نفهمیدن .. اما به صورت کلی ٬ این یکی از مشکلات عمومی محسوب میشه ...

هر چند که خودمم هنوز نتونستم راه مناسبی برای رسیدن به جواب این سوال پیدا کنم اما میتونم بهت اطمینان بدم که اشک ریختن ممکنه اولین راه حل باشه اما قطعا بهترین راه حل نخواهد بود (!) تازه اگه به جواب هم برسی ٬‌ به نظر من لطفی نداره .. چون بیشترین تحرکت ٬ سکون و زاری بوده و این خیلی کمه !! حالا خود دانی ..

غریبه همواره در خدمت شما و سایر نیمکت نشین ها هست و اگه کمکی از دستش بربیاد ٬‌ دریغ نخواهد کرد .. بهر حال ٬‌هر جور که صلاح میدونید ..
چشم .. این کوچکترین لطفیست که میشه در حق دوستان انجام داد . بر دیده منت ..

حیتا پنج‌شنبه 17 مرداد 1387 ساعت 11:26 ب.ظ

سلام !
ظهورتون بعد از غیبت صغری رو تبریک میگم
تحلیل قشنگی بود.عمیق؛بدیع و خالص!
میدونی غریبه!
سختی و البته بزرگی اونجاست پای «عمل »میاد وسط!بقول مولا علی(ع):
«حق در میدان سخن چه وسیع و در میدان عمل چه تنگ است»

علیک سلام !!

ممنونم ..
جدی میگی (!) نظر لطفته .. من فکر میکنم که شما عمیق خوندیش وگرنه اون قدرهام بدیع نبود !!

کاملا موافقم .. متاسفانه ما انسان ها ٬‌سخنران های ماهری هستیم اما در عمل همیشه میلنگیم ! کلام مولام که دیگه ردخور نداره .. ناب نابه !

ر و ز ب ه پنج‌شنبه 17 مرداد 1387 ساعت 11:47 ق.ظ http://hazrat-eshgh.blogsky.com

...
نگاه کن چقدر پسر با ایمان تشریف داره

ماه شعبان ؟؟

ایول بابا.. خوشم اومد از پایبندیت !!

سلام

خدمت رسیدیم و فیس تو فیس جوابیدیم !!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد