آن مان نوارااااا... !!!

به نام حضرت دوست

***
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ !!
((این بیت رو به دیوار شرکت زدن !!))
***


   عرض سلام و ادب و احترام

مقدمه :
   اگه دقت کرده باشین ، به تازگی یه چیزی داره از سر و کوله وبلاگ ها بالا میره و از قرار معلوم ، پایین بیا هم نیست (!) اگه گفتید اون چیز چیه ؟!! بله ، بازی های وبلاگیست (هموجوووو ایست !!) .. راستش از وقتی که در دلمشغولی های دنیای حقیقیم غرق شدم (!) هوااار بار توسط رفقا به انواع بازی ها دعوت شدم اما متاسفانه فرصت انجام شون رو نداشتم تا اینکه از خویشتن طرحی نو به در افکندم و ... (!) جریان از این قرار که در زمان های کوتاه استراحتم ، به صورت جست و گریخته سری به دنیای بازی ها میزدم و تا جایی که می تونستم سعی کردم که از خجالت دوستان دربیام !!
   مطلبی که مطالعه خواهید کرد ، حاصل روزها نوشتن منه (هر روز تنها در حدود چند دقیقه !!) البته بهتر که در همین بدائت امر ، به دلیل چند دست شدن متنم ازتون عذر خواهی کنم .. همچنین چون میخواستم که در طی یک پست ، دل همه رو به دست بیارم (!) یه جورایی بازیم رو به شکل مولتی انجام دادم و چندین پست رو در دل یک پست گنجوندم !.. در نتیجه حجمش زیادی زیاد شد ، برای همین از بخش "ادامه مطالب" هم استفاده کردم تا بیش از پیش خودشیرینی کرده باشم و شما رو تا سر حد جنون کفری !!  نهایتا فکر کنم تا یک ماه دیگه هم مطلب برای خوندن داشته باشید !! خدا صبر و اجرتون بده ..

بریم ببینیم که چیست این ادامه مطلب ...

««« بازی اول »»»
   پیش از هر چیز تشکر می کنم از آبجی سروناز عزیزم که من رو به این بازی دعوت کرد . این بازی مربوط میشه به ترانه هایی که دلم رو لرزوندن .. قبل از توضیح بیشتر این بازی باید عرض کنم که جهت تفکیک بهتر ، آهنگ ها رو در دو دسته با کلام و بی کلام تقسیم بندی کردم :

بی کلام ...
   شاید اولین آهنگ بی کلامی که بهم اثبات کرد ، برای انتقال مفاهیم ، همواره مجبور نیستیم از واژه ها استفاده کنیم و همچنین گاهی یک ملودی ساده میتونه به اندازه یک کتاب قطور ، یک فیلم بلند یا یک دیوان شعر ، تاثیر گذار و آرامش بخش باشه ، مجموعه آهنگ هایی بودن که یه زمانی به نام "باران عشق" میشناختن شون !.. بعد از اون آهنگ های گروه آرمیک ، یانی (مخصوصا مجموعۀ اکروپلیس "Acroplis") و ملودی های مشهور گیپسی (یا جیپسی!) کینگ و کیتارو (همینی که بخشیش روی وبلاگمه) و از این جمله !! بخش "بی کلام" رو بدون تفکیک نوشتم تا حسابی حالش رو ببرید (!) در عوض در قسمت "با کلام" جبران خواهم کرد ..

با کلام ...
   1- ترانه ای به نام "توحید" اثر "امیرکریمی" از آلبوم "غریبه" تونست مثل باران عشق در بی کلام ها ، قدرت و توانایی یک ترانه رو در بخش با کلام ها بهم اثبات کنه .. شاید بشه گفت که تا اون زمان من آهنگ چندانی گوش نکرده بودم و علاقه چندانی هم بهشون نداشتم !!

* توحید *
مثل یخ بستن یک موج
مثل طوفان شدن باد
لحظه پریدن از خواب
در سکوتی مثل فریاد
حس قطره بودن ما
در کنار کهکشان ها
حس خالی شدن از حجم
روی سقف آسمان ها
در تحیر از فراسوی حیات
در شگفت از انتهای کائنات
راز آغاز من و برگ
سرّ زندگی پس از مرگ
مثل قلب یه قناری پر التهابم امشب
مثل برگی بر تن رود در مسیر خوابم امشب

   2- آهنگ مشهور "الهه ناز" اثر "معین" از آلبوم "پرواز" که به نظر من همراه شدنش با اون ملودی موزون ، باعث شد که یکی از به یاد ماندنی ترین آثار جناب معین پدید بیاد هم تا حدودی من رو از خود بی خود میکنه . هر چند که اکثر کارهای ایشون غم انگیزناکه (!) و من علاقه ای بهشون ندارم اما این یکی بی از آدمیزاده !!

* الهه ناز *
باز ... ای الهه ناز
با دل من بساز
کین غم جان گذار
برود ز برم
گر ... دل من نیاسود
از گناه تو بود
بیا تا ز سر
گنه ات گذرم

   3- آهنگ "هوای تو" اثر "محمد اصفهانی" از آلبوم "برکت" هم یکی از کارهای زیبای دکتر محسوب میشه که به عنوان مشتی نمونه خروار ازش نام می برم .

* هوای تو *
از کجا باید شروع کرد
قصه ی عشقو دوباره ...
با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی
دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی
به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی
چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی

   4- آهنگ "فراموش" اثر "رضا صادقی" از آلبوم "پیراهن مشکی" اولین کاری بود که حدودا دو سال پیش از رضا شنیدم و باعث شد که به صدا و سبک خواندنش علاقه مند بشم . البته اینجا جا داره که یادی هم از دختر خاله "نیاز" بکنیم ؛ آخه یادم افتاد که قرار بود یه روزی رضا بره خواستگاریش اما ... !!

* فراموش *
داشتم فراموشت میکردم اما باز دوباره دیدمت
تو غم ها غوطه ور شدم چرا ؟
داشتم فراموشت میکردم اما تا صدات رسید به گوش من
شکستم بی صدا چرا ؟
داشتی میرفتی از خیال من ، خزونی بود بهار من
دیدم تو رو خزونم جون گرفت
این قلب سرد و ساکتم دوباره
با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت

   5- آهنگ بعدی "سلطان قلب ها" است که به علت زیبایی اش تقریبا میشه گفت تمام خواننده ها ، یک بار خوندش (!) با این که به نظر میرسه سنگ اولیه این اثر بی نظیر رو "عارف" پایه گذاری کرده باشه اما من سلطان قلب ها رو به شکل آهنگ "فردا با ماس" اثر "رضا صادقی" از آلبوم "وایسا دنیا" میپسندم !!

* فردا با ماس *
یه دل میگه نشم عاشق کس
یه دل میگه میمیرم بی نفس
یه دل میگه برمو و یه دلم میگه خو کن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست
یه دل میگه این رویای ماست
یه دل میگه بگمو و یه دلم میگه فردا به بار
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز
سرکن بی فروغ
خو کن به دروغ
این عمر دو روز

   6- در بین ترانه های سنتی ، آهنگ " هوای گریه" اثر "همایون شجریان" از آلبوم "نسیم وصل" کافی است تا انسان برای ساعت ها و حتی روزها مست باشه و در عالم دیگری سیر کنه !!

* هوای گریه *
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من

   7- به عنوان حسن ختام برنامه (!) بد نیست یادی هم از آهنگ "صیاد" اثر "علیرضا افتخاری" از آلبوم "صیاد" بکنیم که در بخش آغازین موسیقیش ، جلوه ای از اعجاز تار رو به شکل شگفت انگیزی به نمایش میگذاره ..

* صیاد *
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

تذکر : بخش دیگر این بازی مربوط میشد به آهنگ هایی که ازشون خوشمون نمیاد (!) با عرض پوزش چون زورم زیاده از این قسمت صرف نظر می کنیم !.. (آخه عادت ندارم که از چیزی بدم بیاد !!)

««« بازی دوم »»»
   در یک بازی دیگه که هم آبجی مرجان و هم آبجی سروناز به صورت جداگانه من رو بهش دعوت کرده بودند ، قرار بر این است که خودمون با دست خودمون ، گور خودمون رو برای خودمون بکنیم !! (خودمونیم هااا ... مثل اینکه سوزن خودمون رو کلمه "خودمون" خود به خود گیر کرده !!) پس بشنوید آنچه را که به نظر من ، دیگران از شخص شخیص غریبه می بینند :

پدرم : صادقانه در برابر جمع اقرار میکنم ، من اون پسری که بابام انتظارش رو داره ، نیستم (!) علتش هم اینه که پدرم به دلیل شرایط خاصی که داشته ، در دوران جوونیش بسیار پر تحرک و به قول بعضی هااا (!) اکتیو بوده ؛ اما من بر خلاف ایشون ، خیلی آروم و صبور هستم و به همین دلیل حس میکنم که در نظر ایشون ، آدمی کند و نسبتا بی عرضه جلوه میکنم . نمیخوام بگم که نمیتونم طوری که اون میخواد باشم ، چون دروغه (!) اما این سبک زندگی با روحیاتم سازگارتره و چون یک بار بیشتر برای زندگی فرصت ندارم ، دوست دارم اون طور که میخوام زندگی کنم ، نه اون طوری که دیگران دوست دارم !! البته با عرض پوزش ..

مادرم : من از خیلی جهات ، شباهت زیادی به مامان دارم . هم از نظر ظاهری و هم از نظر روحی روانی .. البته این یک اصل علمیست که پسرها اصولا به مادرها و دخترها به پدرهاشون شبیه میشن و نسبت به اون ها بیشتر ابراز علاقه میکنن . این اصل در خانواده ما به شکل انکار ناپذیری نمود پیدا کرده ، چه از نظر شباهتی و چه در بعد ابراز علاقه !! فکر کنم با این توضیحات ، نظر مامانم در مورد من کاملا مشهود باشه ؛ با این وجود اگه بخوام نظر مامان رو در یک کلمه خلاصه کنم ، باید بگم که به من به چشم سنگ صبورش نگاه میکنه و از این بابت به خودم افتخار میکنم !.. (خودشیفتگی در حد تیم ملی !!)

خواهرم : تنها عاملی که باعث شد در دوران کودکی ، تو خونه ما سنگ روی سنگ بند بشه ، همین علاقه شدیدی بود که بین من و خواهرم وجود داشت . راستش مامان و بابا کاملا ناخواسته و فقط به خاطر توضیحاتی که در بخش بالا بهشون پرداختم ، بین ما تا حدودی تبعیض قائل میشدن وگر نبود علاقه بسیار شدید ما نسبت به هم ، قطعا یه بلائی سر هم میاوردیم . البته منظورم از تبعیض مسائل کلی و اساسی نبود ها ؛ در حد همون نگاه ها و دو تا عزیزم و جانم کم و زیاد گفتن (!) اما چون ما کلا همین دو تا بچه هستیم ، قاعدتا در مورد این مسائل خیلی حساس بودیم .. شدت علاقه ما به اندازه ایست که وقتی خواهرم ازداوج کرد ، تقریبا همه معتقد بودن من دچار افسردگی خواهم شد (حتی مامان !) اما اونا غافل بودن از چیزی به نام منطق !! چرا که هیچ آدم با شعوری از پیشرفت و خوشبخت شدن نزدیکانش ناراحت نمیشه ، چه برسه به منزوی شدن و افسردگی .. البته جالبه که بدونید ما با وجود علاقه زیادی که نسبت به هم داریم ، نظرات مون در برخی از ابعاد فکری و حتی رفتاری حدودا 100% با هم متفاوت است (!) اما این موضوع به هیچ وجه تاثیر منفی بر روی عواطف مون نمیذاره ... و اما نظر خواهرم در مورد داداشش ؛ ایشون من رو آدمی کاملا احساسی میدونه و معتقده که با وجود احساساتی بودنم ، رفتاری منطقی و عاقلانه دارم !!

نزدیکانم : دقیقا نمیدونم چرا .. اما از بچگی بهم به چشم یک آدم بزرگ نگاه میکردن و همین عامل باعث شد که دوران کودکیم خیلی هم به کودکان شباهت نداشته باشه (!) تو پرانتز بد نیست این نکته رو هم عرض کنم که من همیشه به مامان میگم : یکی از مشکلات من در برخورد با شماها اینه که مثل یک آدم 40 ساله باهام رفتار میشه و گفتار و کردارم رو از اون بعد آنالیز می کنید ، اما گاهی اوقات (اصولا وقتی که با نظراتم حال نکنن یا به نفع شون نباشه !) میگین تو جووونی ، خاااامی ، هنوز خیلی چیزها رو نمیفهمی و ... ما آخرش نفهمیدیم که چند سال مونه !! بهر حال میشه گفت که در نظر نزدیکانم آدمی فهمیده و موجه به نظر میرسم و با وجود تمام محدودیت هایی که داره ، بسی جای شکرش باقیست !!

دوستانم : در نظر اونا غریبه آدمی صمیمی ، قابل اطمینان ، صادق ، با اخلاق ، بذله گو و ... بقول یکی از بچه ها : «یک دوست واقعی و بی شیله پیله» (فکر کنم این یکی رو نباید میگفتم ، نــه ؟!!!) جلوه کرده . یکی از خصوصیات اخلاقی ای که سعی میکنم همواره بهش پایبند باشم ، خوش خلقی با دوستان و اطرافیانم است . میشه گفت که با کمک همین خصوصیت تونستم با آدم های متفاوتی رابطه برقرار کنم تا هم با فاز فکری عموم ملت آشنا بشم و هم سبک و سیاق فکری خودم رو در نگاه اونا محک بزنم ؛ برای همین گروه دوستانم دارای اعضاء بسیار متنوعی است .. با این وجود خصوصیات بالا تقریبا اشتراک نظر همه شون محسوب میشه .

تذکر : خودمم میدونم که حرف های این بخش ، ربط چندانی به نظر دیگران در مورد به غریبه نداشت (!) راستش هدف اصلیم از انجام این بازی ، انتقال هر چه بیشتر نکات ریز اخلاقی و شخصیتیم به شما عزیزان بود تا در آینده بتونید راهت تر باهام ارتباط برقرار کنید و حرف هام رو مورد ارزیابی قرار بدید .. به هر حال مطالبی که در این بخش نوشتم دقیقا همون حسی بود که در زمان ارتباطم با سایرین ، از عمق چشم هاشون میخونم !! امیدوارم که درست حس کرده باشم ..

««« بازی سوم »»»
   {سعی کنین طاقت بیارین !! به جون خودم دیگه داره تموم میشه ..} راستش رو بخواین ، هیچ کس من رو به این بازی دعوت نکرده بود (!) اما خودم تنها به خاطر مسائلی که در تذکر بازی دوم نوشتم ، به صورت داوطلبانه این بازی رو هم انجام میدم تا بیش از پیش حرص تون در بیاد !! اصل بازی به این شکل است که بازیگر محترم باید چند مورد از استعدادهاش رو نام ببره ، اما از اونجا که من نه بازیگر هستم و نه محترم (!) هر کاری که خودم حال کنم انجام میدم (چه پرررووو !! فکرکنم که دیگه ننه آمنه دست به دمپایی شد !!)

   چون مطمئنم که چشم هاتون از شدت درد داره به غریبه فحش میده (!) تنها به گفتن این موضوع اکتفا میکنم که .... یادتون هست تو بازی دوم ، در مورد نظر پدرم چی گفتم (؟!) دلیل اصلیش دقیقا در این بازی معلوم میشه .. بابا معتقده که آدم باید هر کاری رو تجربه کنه تا فردا دستش تو پست گردو نمونه ؛ مثلا بلد باشه یه کمی بنایی کنه .. برق کشی کنه .. ماشین تعمیر کنه و ... من هم با این بخش صحبت بابا کاملا موافقم ، اما .... من همیشه کارها رو در پروسه ی زمانی خاص خودش انجام میدم و جهت یادگیری تمام کارها ، زورکی به سمت شون یورش نمیبرم !.. چون میدونم که در وجودم قدرت تطابق با شرایط مختلف زمانی وجود داره و اگه یه جایی گیر کنم ، میتونم در مدت زمان قابل قبولی راه حل مناسبش رو پیدا کنم .. حتی اگه برای اولین بار اون شرایط رو تجربه کرده باشم (!) من معتقدم که انجام هیچ کاری برای ما غیر ممکن و نشدنی نیست ، چرا که بزرگ ترین علوم روز دنیا نیز زاییده فکر انسانیست مثل من و تو !! در نتیجه ما اگه بجای دویدن های بی جا جهت کسب تجربه های خرد و کلان در مورد علوم مختلف (که البته بی انتها نیز هستند !) بتونیم فکرمون رو ورزیده و آماده نگه داریم ، قادر خواهیم بود راه حل هر مشکلی رو در مناسب ترین زمان و به بهترین نحو ممکنه پیدا کنیم .. به طور مثال شاید براتون جالب باشه که کامپیوتر تو خونه ما از سال 82 به بعد وارد شد و من پیش از اون اطلاعات چندانی در مورد چند و چون کامپیوتر نداشتم (!) اما همین خصوصیت و حس کنجکاویم باعث شد که در عرض یکی دو سال ، اطلاعاتم در زمینه سخت افزار و نرم افزار بیش از کسانی باشه که سال هاست با کامپیوتر کار میکنن (!) چون من به این وسیله از بعد یک کاربر نگاه نمیکنم و دوست دارم به ریزه کاری هاش هم رسوخ کنم .. مثلا الان به دنبال آموختن زبان های مختلف برنامه نویسی هستم .. چیزی که در حد مهندسان برنامه نویسی رشته کامپیوتر است و حتی تا دوره کارشناسی هم در این زمینه چیز زیادی آموزش نمیدن .. برای من این حرف ها مهم نیست ؛ چون معتقدم که زبان های مختلف برنامه نویسی (اچ تی ام ال ، ویژوال بیسیک ، سی شارپ ، اوراکل و ....) رو یک انسانی مثل من طراحی کرده ، پس من هم میتونم بیاموزمش .. فقط نیاز به علاقه ، ممارست و پشتکار داره .

   واقعا چه توضیح کاملی در مورد استعدادهام دادم .. خودم که شخصا به فیض کامل رسیدم !!!

««« بازی چهارم »»
   این بخش از پست رو دیشب (دوازدهم !) نوشتم .. راستش پیش از اینکه آپدیت کنم ، با خودم گفتم که بد نیست سری به وبلاگ دوستان بزنم ؛ برای همین متوجه بشم که از طرف آبجی مرجان و نگین عزیز ، باز هم به بازی جدیدی دعوت شدم !! این بازی مشاعره است اما چون من اصولا عادت ندارم مثل بچه آدم بازی کنم (!) سبک این بازی رو هم تغییر دادم .. من به جای اینکه شعری در جواب اشعار اونا پیدا کنم ، دیشب نشستن و حسابی به خودم فشار آوردم تا اینکه تونستم ابیات بی ربط و نا موزون زیر رو از سلول های خاکستری ذهنم ول بدم !! در نتیجه شعر زیر محصول مِید این غریبه است (!) و هیچ ارتباط معناداری با شعرای به نام این مرز و بوم نداره (!) پیشاپیش از اینکه فاتحه ادبیات فارسی رو خوندم ، از عموم ملت عذر میخواهی میکنم !.. شایان ذکر است که در این بداهۀ پنج بندی ، اشاره ای هم به اسم نگین و مرجان در بند دوم داشتم و از کلمات کلیدی این عزیزان در بند آخر استفاده کردم .. فقط قول بدین نخندین هاااا ، مخصوصا آبجی ندا !!

«چَرَند نامه !!»
ما ز یاران دیده را برداشتیم !!
کیست گوید چشم یاری داشتیم ؟
او به خبط افتاد و خامی پیشه کرد
ما که دل را بر حذر می داشتیم

سهم من در این سرا دریا بدی
خالی از دیو و پُر از پَریا بدی
در دل یارم نگینی پر صدف
در میان صخره اش مرجان بدی

چیست دنیا جز دمی افسانه ای
یا که هر دم راز و فال و مانع ای
شادمانی چیست جز غمخانه ای
در کنار غم مجو الا جمیلا جامه ای

رفته ای از نظر و پیر شدی
در دل قافیه دلگیر شدی
در خرابات نظرگاه خیال
خیره بر خیل خبرگیر شدی

آشنا با یار و دلدار و وفا و مست و می
همنوا با بزم و شمع و سرو و مست و ناز و هی
گوئی یا شاعر همانا ماند در خار و خمیر و خام و خی
چون ندارد بیت دیگر جز جفنگ و جام و جار و جبر و جی

     

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

نظرات 23 + ارسال نظر
جواد حاجی چهارشنبه 28 فروردین 1387 ساعت 12:23 ق.ظ http://hajinasiri.blogfa.com

اولین باره وبلاگتو دیدم. از جمله اعوذ بالله من نفسی خوشم اومد. راست می گی . بازی های وبلاگی داره از سر و کولمون می ره بالا. هیچ دقت کردی امروز دیگه آدما فرصت ندارن که فکر کنن؟ همه جا یه چیزی هست که سرگرممون کنه. به اجدادمون فکر کن که روی زمینشون کار می کردن. یا گوسفنداشونو می چروندن. صبح تا غروب! آسمون بالای سرشون. افق دیدشون کوهها . یا دریا. یا جنگل. یا کویر! با زمزمه باد. دور و برشون خلوت و ساکت. بیشتر وقتا تو فکر بودن. فکر به هدف هستی. زرق و برقی دورشون نبود که حواسشون رو پرت کنه.
انسان از شهرها خواهد گریخت؟!
یا شهرها را برای انسانیت خواهد ساخت؟

سلی دوشنبه 19 فروردین 1387 ساعت 08:56 ب.ظ

همون قضیه ی بیزی و این حرفا دیگه !

مونا دوشنبه 19 فروردین 1387 ساعت 04:36 ب.ظ http://myblueweb.blogsky.com

سلام داداشی
آپم
منتظرم

jesus دوشنبه 19 فروردین 1387 ساعت 09:47 ق.ظ http://jesustears.persianblog.ir

سلام داش امین جونی..خوبی؟!!..
ای بابا ما که تو خط این بازی ها نیستیم!! :دی
راستی منو شناختی؟! :)

مرجان یکشنبه 18 فروردین 1387 ساعت 10:34 ب.ظ

باز زیر آبی رفتی داداشی ؟ :(

آقا موشه یکشنبه 18 فروردین 1387 ساعت 10:31 ب.ظ

سلام سلام
احوال داش نگینمون چطوره خوبی داداش
چه خبرا خوبی ؟؟
چه میکنی با سال جدید ؟
میبینم که سال جدیدو با کلی بازی شروع کردی :دی
ایول همشم که با هم انجام دادی بازم به تو که زرنگی :دی
من که هنو نصفش مونده =))
گفتم بیام یه سلامی بکنم ببینم در چه حالی
منم شاید آپیدم معلوم نیست
قربونت برم
فعلا

سلی یکشنبه 18 فروردین 1387 ساعت 10:47 ق.ظ

ولی همه به من میگن تو بچه ایی !!
هر کاری هم بکنم..هر چیم بگم..:دی باز اونا به چشم یه بچه بهم نیگا میکنن!
میدونی خوب تقصیر خودمه...از بس این ور و اون ور می پرم !!

امین جان کجایی شما؟
انگار الان شما بیزی میزنی هاااااا
خبریه شیطون؟:دی

چی چی نی یکشنبه 18 فروردین 1387 ساعت 06:41 ق.ظ http://zemestaaan.blogfa.com

چه جالب..............
حالا چی جالبه اینجا فقط به خودم مربوطه
همین طوری اومدم فردا نگی چی چی نی ایطور.چی چی نی اوطور یه وقتی.

سروناز جمعه 16 فروردین 1387 ساعت 07:21 ب.ظ

سلام
خب خیلی خوبه که بازی می کنی
بازی چیز خوبیه بخصوص اگه از طرف من دعوت شده باشی :دی
بریم سر بازی نه سربازی نه ها همون بازی
بی کلاها من هم سری کامل باران عشق رو همیشه گوش میدادم و میدم. بقیشو هم هی کم و بش اما کلام دارا:
اولی رو نشنیدمش دومی رو دوس دارم و سومی آخ که نگو الانی که دارم همینجوری می خونمش باور کن اشکام رو در میاره
آهنگ رضا اولیش رو یادم نیست که شنیده باشم ولی سلطان قلبها بخصوص به شیوه فردا با ماس یک بوم دو هوا خستم به خدا نمی خوام نمی خوام بشم از تو جدا ....
بازم گفتی فروغ؟؟!!!!
شجریانم رو نشنیدم. ولی متن شعرش رو زیاد دیدم و شنیدم
واااااااااااای صیاد؟!!!!
فقط یه بار موفق شدم اونو بشنوم و هنوزم در خماری یک بار شنیدنش بسر می برم
زورت زیاده؟؟؟؟ بزنم پس کله ات ؟؟؟؟ به ننه بگم که میخوای قلدری کنی؟؟؟؟( هر چی دوس داری بنویس اینجا جای خودته و جای دلنوشته هات)
عجب چیزی!! همونچیز دیگه نثر مسجع ؟ نه ! همون که یه کلمه رو چند بار تکرار می کنن واج آرایی نمی دونم همون دیگه.
پدرت: بیچاره فکر کن یه پسر داره اونم از نوع بی حالش!!!!
ولی نه اینجوری بهتره ما هم داداش آروم رو بیشتر می پسندیم.
مادرت: درسته میگن پسرا مامانی ان و دخترا بابایی. تو خونه ما هر کی هر کیه.!!!!!! ( درد همه ملت)
خواهرت: من همیشه فکر می کردم دوتا خواهر داری چرا رو نمی دونم!!!!! خب خواهرت بچه خوبی بوده که تحملت می کرده !!!!!
دوستان و نزدیکان: خب اگه اینجوری باشه تقریبا همه تو رو موجودی خنثی بچه +++++ و سربزیر و اروم میبینن. و کلا تو آب زیر کاهی خب اگه یه لحظه بیان و ببین تو چه بلاهایی که سر ما نمیاری می دونن ما زا دستت چی میکشیم. فکر کنم به این خاطره که اونجا خیلی یواشی و اروم و اینجا اون روی خودتو نشون میدی!! ولی از شوخی گذشته همممممممممه رو راس می گن. تا جایی که من فهمیدم همیجوری هم هستی. آروم و سر براه و منطقی و عاقل. زیاد شیطونم نیستی!
کلا بچه باحالی هستی و ما دوست داریم . خیلی گلی!!!
جون من تو بلدی برنا بنویسی؟؟؟؟ پاسکال رو چی اونم بلدی؟؟؟؟ خیلی خوبه. یه جورایی مثل داداشمی. منظورم داداشم عادله.آقا معلم. خب منم شبیه داداشمم. حالا به نظر تو این وسط کی داره پرتقال می فروشه؟؟؟؟؟
نمی دونم چرا ولی از خوندن این پست یه کمی دلم گرفت!!!
ساید بی خودیه شایدم نه! شعرتم قشنگه. اسم منم که بود توش!
یه جورایی غم تو این پست بود. یه غم پنهان. شادی دارم اشتباه می کنم. نمی دونم!!!! امیدوارم که اشتباه کرده باشم اما خیلی وقته که انگار یه غمی هست اینجا.
خدا کنه من خیالاتی شده باشم.
فردا صبح دارم میرم. نرفته دلتنگم....

سلی جمعه 16 فروردین 1387 ساعت 01:32 ب.ظ

سلام به امین مهربون و بازم مهربون!
خوبی امین جون؟
خوب پست بلنند بالاتو خوندم...و جونم بالا اومد تا بخونمش ولی لذت بردم...
خوب باید صادقانه بگم که بیشتر آهنگات به گروه خونی من نمی خوره..یعنی یه دوتایی آره ولی بقیه نه..ولی رو هم رفته قشنگن..
من آدم آرومی نیستم..و به قول بابات خیلی اکتیوم..
تو آرومی و ساکت و منطقی..این از طرز نوشتنتم مشخص بود ..از اون تریپ آدما که شوخی هاشونم نیاز به فکر داره نه مثه ما که هر چی تو دهنمون می چرخه..!:دی
و استعداد کامپیوترت...منم استعداد فوق العاده عجیبی دارم..ساعت ها پشت کامپیوتر نشستن منو خسته نمی کنه..بله مهم علاقه به یه چیزه و همت..بقیه کشکه..:دی
خوب خصوصیات بدتم می نوشتی ببینیم چی به چیه خوب:دی
صادق صمیمی..ای وا .پس پسر خوبی هستی..پسر خوب مامان:دی
شعرتم باحال بود..
اسم مرجانو و نگین هس..
کلی ذوق میکنن..
به هر حال میسی..
بدرود دوست من!

شهرزاد جمعه 16 فروردین 1387 ساعت 03:06 ق.ظ

سلامم به امین عزیزم:
خوبی گلم؟؟
بابا ایول هر چی بازی بود در سال ۸۶ که انجام نداده بودی انجام دادی دیگه...
چه خصوصیات جالب و خوبی داری...
امین جان ازت یه گله ای دارم...
نمیدونم بگم یا نه...اصلن بیخیال..
وب خونه ی ما رو آپ کردم..
بدو بیا ...

ÐДЯK $cДЯЄਂ.•●(سحریییییی) جمعه 16 فروردین 1387 ساعت 12:35 ق.ظ http://darkscare.blogsky.com

شناااااااااااااااااااااام امینی جووووووونم!!
شطوری؟؟؟؟؟

اوخخخخخخخ ببخشید من مسافرت بودم ... خیالت تخت من یکی هیجا گم نمیشم :دییی
نه هنوز اون نمودارای آمار رو نکشیدم این ۴ شنبه هم باس تحویل بدم :(((((((

نمیخواااااااااااااااااام !! امین جوووووونم کومکککککک !!

فیلا برم ببینم چه میتونم بکنم :(

فعلا

چی چی نی پنج‌شنبه 15 فروردین 1387 ساعت 06:44 ق.ظ http://zemestaaan.blogfa.com

اومدم بنویسم ولی حسش نیست

مطلبتم نخوندم...................

مونا چهارشنبه 14 فروردین 1387 ساعت 11:27 ب.ظ

داداش امین کوچولو
مامانم دید گفت چه قدر شبیه داداشتی بچه!!!!
داداشی پس این تست دی ان ای چی شدددددددددددددددددد
من دیگه طاقت ندارم!
بیا داداشی این سلول منو بگیر ببر آزمایش کنن
@
اینم سلولمه!!
داداشی جوابش اومد خبرم کن
بای بای!

مونا چهارشنبه 14 فروردین 1387 ساعت 03:48 ب.ظ

راستی داداشی برای منم شعر میگی؟!
:))))))))

مونا چهارشنبه 14 فروردین 1387 ساعت 03:46 ب.ظ

سلام داداشی
حالتون خوبه؟
دیشب پستتون رو خوندم ولی چیزی به ذهنم نرسید که بگم!!
همه چی از یک شباهت عجیب حکایت می کرد !!
واقعا دیشب از این همه شباهت واقعا گیج شده بودم!!
یعنی ممکنه که خدا بنده ها شو اینقدر شبیه به هم آفریده باشه ؟
نمی دونم داداشی!!!
به جز پست آخر من ظاهرا دیگه با هم مشکلی نداشتیم!!!!!!!!!
میدونی داداشی پست آخر من فقط در بعضی وقتا صدق میکنه وقتی کسی توی بازی راهت نمیده و اینکه زندگی برات مثله یه بازیه (اجباری) میشه.
وقتی که نگاه مردم به بازی عوض میشه و تو مجبوری به بازی تلخ ادامه بدی اون موقعست که تسلیمه اون متن میشی!
درد، رنج ، سختی، درد روح!!! اینا درسته که جزئی از بازی میتونن باشن ولی گاهی ما ضعیفیم!
و نمیتونیم طاقت بیاریم و قشنگ بازی کنیم یا اینکه نمی تونیم سعی کنیم شکست نخوریم!
خیلی پیچیده ست
شاید اگه شما ااین پستو در یک شرایطه دیگه بخونین باهاش موافق باشین!
و شاید وقتی من بعدها این پستو بخونم ازش خوشم نیاد.
می بینی داداشی!
توی دنیا بودن به آدم اجازه ی زندگی میده ولی ذهن و روحو درگیر میکنه!
به هر حال قصد من مخالفت به هیچ عنوان با نظر داداشه گلم نبود .فقط خواستم دلیله نوشتن پستمو براتون شرح بدم! جریانه تحریمم مربوط به آشفتگی مودم کامپیوتر میشد!!! من نگران بودم بسوزه که معلوم شد اشکال از جای دیگری بوده و در ضمن طبق معمول هر وقت بلایی سر کامپیوتر میاد سر من بدبخت خراب میشه!!!! بگذریم! ولی داداشی از اون کامنتت خیلی ترسیدما :(((( نگفتی من قلبم ضعیفه؟ حالا داداشی منو نزن دیگه! ولی میدونی داداشی من وقتی میگن ما توی دنیا بازیگریم یه حسه بدی بهم دست میده !! نمی دونم چرا ؟ ولی احساس می کنم زندگی از یه بازی خیلی گریبان گیر تره
!!!!!
راستی:
منم دلم براتون تنگ شده بود!
قربان شما
آبجی کوچیکه و فکر درهم!!
(انگشت)

با فرشتگان چهارشنبه 14 فروردین 1387 ساعت 03:45 ب.ظ

سلام ...
و
ای ول .


یا حق

گیلاس چهارشنبه 14 فروردین 1387 ساعت 01:30 ق.ظ

اولندش که رنگ وبلاگت حالمو بد میکنه! ببخشید انقدر رک میگم ولی من به رنگ خیلی حساسم! زمینه که این رنگی باشه حالم بد میشه نمیتونم نوشته هاتو بخونم! همین الان هم با عملیات کپی و انتقال نوشته ها به ورد و پیس در اونجا تونستم بخونمش!
دومندش چقدر ارتباطت با دوستات مثل خودمه!
نظر اقوام و آشنایان و نزدیکان هم همینطور!!!
منم از بچگی همه فک میکردن بزرگم! البته دلایل زیادی داشت ولی چند سالی هست که شدیدا دارم با این طرز فکر مبارزه میکنم! حاظرم عکسش توی ذهنشون جا بیفته ولی عوض بشه!!! وقتی فک میکنن آدم بزرگه باعث پیری زودرس روحی میشه! به تجربه بهم ثابت شده!!

گیلاس چهارشنبه 14 فروردین 1387 ساعت 01:16 ق.ظ http://monzo.blogsky.com

وااااااااااااای
آخه این چه سرنوشتیه؟؟؟؟
از شمال تا تهران این بابام سوزنش روی اله ناز گیر کرده بود! تمام طول راه همین یه آهنگ رو ما گوشیدیم!! وقتی عاشق یه چیزی میشه بقیه رو به تیمارستان میکشونه!!
اونوقت از دست اون راحت شدم اومدم میبینم اینجا هم..ای الهه ناز
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شباهنگ سه‌شنبه 13 فروردین 1387 ساعت 11:52 ب.ظ

سلام به صاحب قلم دفتر دیار قریبه
قبل از اول تبریکات وافرم رو برای فرا رسیدن بهار و این ایم مفرح پذیرا باش. با تقدیم بهترین آرزوها.
و اما اول : موسیقی سرزمین غریبه فوق العادست!
دوم:ممنون از اینکه همیشه به یاد این حقیرید. امان از مشغله های بی ایمان زندگی که همیشه در محضر غریبه عزیز شرمندم میکنه.
سوم: راستش وقت نکردم همه بازیها رو بخونم. به بعضیها رسیدم.

نسی جوون سه‌شنبه 13 فروردین 1387 ساعت 11:35 ب.ظ http://lovelytimes.blogsky.com/

به نام خدا
سلام دوست عزیز...
خوبیییی؟
ای ول بابا خسته نباشی واقعااااا
خصوصیات باحالی داری اونم واسه یه پسر....
این جوری که تو هستی می تونی یه عمر خوش بخت زندگی کنی....
واییییییییی منم عشق آبجیمم.... ولی وقتی ازدواج کرد یه جورایی داغون شدم چون اصلا نمی تونستم دوریش و تحمل کنم.... ولی خوب حرف منظقی زدی.....
راستی شعر باحالی گفتیییییی...
ببین برنامه نویسی اونم با V.B آسونه... من ترم ۱ پاسش کردم اونم با نمره ۱۸ یا ۱۹ اگه اشتباه نکرده باشم:دی
اچ تی ام ال هم که آخرشهههههههههههههههههههه
سی شارپم باحاله....
کلا برنامه نویسی خیلی خوبه....
موفق باشی....
یا حق!

ندا سه‌شنبه 13 فروردین 1387 ساعت 11:04 ب.ظ

می شود آدم هایی را
با "ف " فانی و"ش" شکم پرستی نوشت وخاموش ماند
تمام مومیایی ها
زیر خاک یا شیشه موزه ها می خشکند .
میتوان براجساد کودکان الهام گرفت و ...
از صلح و آشتی ترانه ساخت
میتوان بازی کرد و برد و باخت
میتوان نوشتن و نوشتن و نوشتن
میتوان شناختن و شناختن و شناختن
ولی امین....
قبول کن که میتوان گذاشت و گذشت و گذشت و گذشت
ولی بدان خواندم و خواندم و خواندم
و فردا روزی برایت مینویسم
امشب مجالی نیست
فعلا

مرجان سه‌شنبه 13 فروردین 1387 ساعت 01:48 ب.ظ

سلام داداشی
چه خوب شد همه بازی ها رو یه جا انجام دادی :)
ترانه های ۲ و ۳ و ۴ و ۵ منم باهات موافقم :)

دقیقا همه نظرات اطرافیانت در مورد تو داداشی درسته :) یه پسر منطقی سنگین موقر عاقل صادق دوست داشتنی :) مخصوصا نظر دوستات رو میگما ! منم همین نظر رو در مورد تو دارم امینم

استعداد کامپیوتریت رو نگو امین که بارها و بارها از استعدادت کمک گرفتم :) قربونت برم :-****

از بازی چهارمت خیلی خوشم اومد یعنی از اون شعر که اسم منو نگین توشه :)
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییی

قربونه داداش امینم برم عزیزم :)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد