از تشکر تا تأسف ...

به نام حضرت دوست

   عرض سلام و ادب و احترام

 

مقدمه :
   میخواستم پستی راجع به ... (ای شیطوناااا ، فچ چردین به همین شلی موضوع پست بعدیم رو لووو میدم !!!) بگذارم ، اما دیدم که در بخش کامنت هام یک موضوع خیلی مهم به شکل علامت سوالی بی جواب باقی مونده که نمیشه به این راحتی ها از کنارش گذشت . برای همین با اجازه تون قلم این پست رو راجع به اون مطلب متأثر کننده میزنیم . البته پیش از این ابراز تأسف ، باید یه تشکر خوکشله توپول موپوله چاق و چله عرض نماییم به محضر با سر سعادت بانو مونا !!

تشکر نامه :
*** مونا ***
   سلامی گلم و صمیمی از من به تو (!) تویی که حتی روشن ترین فانوس هم شباهتت رو به غریبه اذعان داشت .... تویی که احساس رو حس ، صداقت رو لمس و لطافت رو درک میکنی .. و در یک کلام ، تویی که غریبه ای متبلور در جنس دیگری !..
   اعتماد کردم ؟! اونم کی به کی ، من به تو ؟!... نـه نـــه ، این جا رو دیگه اشتباه کردی !! چرا که امین به همه اعتماد میکنه ، مگر اینکه خلافش ثابت بشه . نکنه انتظار داشتی نسبت به تو که تناظر نظیر به نظیر افکار ، گفتار و رفتارت به غریبه ، برای همگان شناخته شده است ، احساسی جز اعتماد داشته باشم (؟!) نـه عزیزم ، این تقاضای محالیست .. اصلا موضوع سر اعتماد داشتن نیست ، حرف من سر اعتقاد داشتنه .. من به تو اعتقاد دارم ، مثل همه نیمکت نشین ها ...
   راستش رو بخوای ، بحثم فقط محدود به خصوصیات من و تو نمیشه مونا ؛ چرا که نیمکت شیرازه ایست از برگه های جدا از هم کتابی موسوم به کتاب زندگی !.. برگه هایی که در زوایای مختلفش حس انسانیت به عنوان نقطه مشترک ، بیداد میکنه و با وجود فاصله های زمانی و مکانی بین این صفحات (منظورم از صفحات ، من و تو و سایر نیمکت نشین هاست!) باز هم پیاپی در پی هم میدوند تا در کنار هم به کتاب زندگی معنا ببخشند . من و تو هم جزئی از این نیمکتیم مونا .. نیمکتی که گاهی سکان هدایتش به دست من می افتد و گاهی به دست تو و یا سایر رفقا . هر کسی که در این نیمکت نفسی تازه میکنه ، با هر دمش جانی تازه به نیمکت می بخشه . در حقیقت رابطه نیمکت و نیمکت نشین مثل علت و معلولیست که هر دو وامدار لطف هم هستند ؛ در نتیجه میزبان و میهمان هیچ تفاوتی با هم نخواهد داشت .
   به نظر من ، تو هم به عنوان ته تغاری این گروه ، به بهترین وجه ممکنه مسئولیت خودت رو انجام دادی . با وجود شناختی که از استعدادهات داشتم ، مطمئن بودم که میتونی به خوبی رونق بخش ساعات و دقایق مون باشی و میبینی که در انتخابم اشتباه نکردم .. برای همه چیز ، ازت ممنونم مونا کوچولوووو.... تشکری بیش از حد تصورت !!

تأسفکده :
*** سمیرا ***
   هر دم از این باغ بری ... !!
قطعا اولین فعلی که برای کامل کردن مصرع بالا به ذهن تون میرسه ، ««میرسد»» خواهد بود ؛ اما من شرمنده اخلاق ورزشکاری همه تون هستم چون باید اعلام کنم که باغ ما ، باغ بی برگیست (!) هر چند که داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید اما واقعیتش اینه که خنده اش خونی است اشک آمیز !!....
   سمیرا تو بهتر از هر کسی میدونی که من عادت به اصرار بیهوده و پافشاری کودکانه ندارم ، چون همیشه به طرز فکر و انتخاب اطرافیانم احترام میگذارم و اجازه نمیدم که احساساتم عرصه تنگ دنیای حقیقی رو در کشاکش فضای مجازی به کسالت بکشه و خط قرمز اختیار دوستانم رو تحدید کنه . پس بهت نمیگم که اشتباه کردی و نرو !! هر چند که خیلی دوست داشتم دلیل اصلی این کارت رو بدونم اما باز هم در برابر عقیده و نظرت سکوت میکنم و بهت اجازه میدم که هر وقت خودت صلاح دونستی بهم بگی .
   لطفا انتظار نداشته باش که باهات خداحافظی کنم چون متاسفانه یا خوشبختانه به این کار هم عادت ندارم !! مثل وقت رفتن شهرام ، نیاز و ...
   فقط دوست دارم بخشی از آهنگ "بی خداحافظ" «رضا صادقی» رو در کنار هم گوش کنیم تا بتونی بیشتر راجع به این تصمیمت فکر کنی و اگه نظرت تغییر نکرد ، تنها جمله ای که میتونم بهت بگم اینه که ... // سفرت بخیر اما .. تو و دوستی ، خدا را .. چو از این کویر وحشت .. به سلامتی گذشتی .. به شکوفه‌ها ، به باران .. برسان سلام ما را ... // ((یادمه آخرین بار این کلمات رو برای مونا نوشتم .. اون زمان خدا به غریبه رحم کرد و اون رو خیلی زود به نیمکت برگردوند .. امیدوارم که تو هم ....))


شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

نظرات 28 + ارسال نظر
مهتابی خانوم یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 11:39 ب.ظ

سلام داداش جوننننننننننننننننننننننننننم


یهو احساساتم فوران کردند...گفتم بیام :") ماچت کنم و برم :")

لیلا یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 10:35 ب.ظ

سلام امینوووو!

شهرزاد شنبه 18 اسفند 1386 ساعت 02:44 ق.ظ

سلامم امین جون:
خوبی گلم؟؟؟
کجایی؟؟؟هی غیب و ظاهر میشی؟؟؟؟
آپمممم عزیزم بدو بیا بدو بدو..
ممنون

مرجان شنبه 18 اسفند 1386 ساعت 12:05 ق.ظ

باز کجا غیبت زده امین ؟ آخرش تو و رضا هممونو دق میدین از دست غیبتهای کبری صغری تون ..... چیشششششششششششششش

گیگیلی بیا با این دو تا قهر باشیم بهشون چیپسم نمیدیم (زبووووووووووون)

لیلا جمعه 17 اسفند 1386 ساعت 10:40 ق.ظ http://bagheasemoni.persianblog.ir

سلام ای بابا چرا رفتن می دونید هیچی با رفتن درست نمیشه ادما باید یه کاری کنن که غصه یادشون بره تبدیل بشه به غم بعد اونو تو دلشون مثل یه راز نگهدارن بعدشم لبخند بشینه رو لبا تا همه بدونن که موندن مهمه نه رفتن! ایستادن مهمه نه نشستن!

مونا جمعه 17 اسفند 1386 ساعت 07:19 ق.ظ

سلام 4 باره
آدرس وب نوره بهشتی چی بود؟
گمش کردم!
چی کار کنم؟
داداشی یه جوری به من آدرسشو برسون!

مونا جمعه 17 اسفند 1386 ساعت 07:18 ق.ظ

سهلام سه باره
میگم موضوع پست بعدی دی ان ای نیست؟؟؟؟
( غشمولک )

مونا جمعه 17 اسفند 1386 ساعت 07:16 ق.ظ

پس کی تست دی ان ای بدیم؟
من نگرانم! نکنه خواهر و برادر باشیم بعد یکی اومده قبلنا یکیمونو دزدیده اووده مشهد بعد منم تو تهران بودم.
داداشی!!!!!!!
من می ترسم!!!!!!!!!!!!!!!!!
یهنی اون کی می تونه باشه؟!؟
بیا بریم تست بدیم. مهمون تو !!!!!!!
بعد هم یه کبابی می زنیم تو رگ! تا جوابش معلوم بشه
خب؟
آفرین داداشی
پس کبابم مهمون تو!

مونا جمعه 17 اسفند 1386 ساعت 07:04 ق.ظ

سلام داداشی
خوفی؟ خوشی؟ سلامتی؟
چه خفر؟
پستتو نمی ذاری؟ از فضولی مردیم!
راستی داداشی شما معمولا املاهات رو چند میشدی؟
تهدید این شکلیه! غشمولک!
می ترسم یه روزی غریبه رو با ق بنویسی!
از من یاد بگیر که همه املاهام بیسته!!!!( سوووووت)
داداشی نگین راس میگه : به جای اینکه بشینی تخمه بخوری آپ کن! حداقل ما آپ نمی کنیم وعده اش رو هم نمی دیم که قشنگ ملت بی خیال شن!!!!
دلم برات تنگولیده! بدو بیا دیگه!
خطاب به دوستان و عزیزان و ..
شما لطف دارید!
منو شرمنده نکنین!
وگرنه من کی باشم؟
تو رو خدا بیش از این خجالتم ندید.

نگین پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 11:40 ب.ظ

راستی امین جون
اون فیلمی که تو کامنتت گفته بودی رو من میدونم چیه ( بالیوودی ) ...
تو داداشه منی ... منم ابجیه تو
یه حقه باز میاد میگه تو برادر من نیستی
مامانت یکی دیگه است
پدرتم مرده
بعد تو باور میکنی
با من دعوا میکنی میری .. میگی دروغگویی
بعد از یه مدت بهت ثابت میشه که اون طرف حقه باز و من راست میگفتم ...
بعد تو باهاش دعوات میشه ... ۲۰ تا مشت میخوری با ۵ تا تیر ولی نمیمیری ... بعد با همون تیرا میای پیش من و بغل و گریه که من اشتباه کردم ... تموم شد ... بساطو جمع کن ... نشسته تخمه میخوره ...

نگین پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 11:38 ب.ظ http://ariai.blogsky.com

سلام امین جون
کاملا ناراحتیتو درک میکنم
اصلا رفتنو دوست ندارم
نه وسه خودم نه واسه اطرافیانم نه برای غریبه ها
همین آهنگو توی وبلاگ گذاشته بودم که گفته بودم دوسش دارم
راستی مرسی از کامنتت
اولین پستم بود که با دل نوشتم نه با عقلم
گذاشتم اون حرف بزنه نه خودم :)

روشن ترین فانوس پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 11:29 ب.ظ

سلام

منم نمیشناسم سمیرا رو و ندیدم بلاگشونو

اما امیدوارم اگه قرار بر تعطیلی بلاگشه

رها و آسوده بشه از بعضی تعلقات

و موفق باشه و سعادتمند هر دو دنیا...

و باشه در پناه خدای مهربون

(راستی

من نه تنها احساس میکنم خیلی شبیه نوشته های شما

و مونا

که همین الان نوشته ی قبل رو اشتباه گرفتم ! )

سارا پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 11:19 ب.ظ

امین جونم...کدوم وبلاگم رو پیدا کرده بودی که گفتی؟!

راستی...تو چرا واسه پست من غایب بودی؟ :( هم تو...هم موشی...مونا...یوسف...بنفشه...وخیلی ها... :(

گیلاس پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 06:22 ب.ظ http://monzo.blogsky.com

چلا من باز دیر رسیدم؟؟؟!!
اولندش که سلام داداشی که ایندفعه با عرض شرمندگی میتونم بگم پارازیت نیستی
بهدش اینکه در باره چی میخوای بنویسی؟؟!! اومدی و من امشب مردم! اون دنیا دل مشغولیم میشه نوشته ی نخونده ی تو!!
بهدشم که داری با مونا حرف میزنی! توی توانایی مونا جون هیچ شکی نیست! بر منکرش لعنت
بهد ترش هم اینکه چه بد!!! با سمیرا آشنا نیستم ولی به هر جهت خیلی بد!!!

قلبووونت
شاد باشی

شهرزاد پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 04:15 ب.ظ

امین بهار شده...بیا این نیمکتا رو پاک کن ؛سرده خونت..یخیدیم..
بدو بیا..بدو بدو...
مرسی

شهرزاد پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 04:03 ب.ظ

سلاممم امین جون:
سفر بخیر..
خوبی گلم؟؟؟
خوش گذشت؟؟؟دلمون برات تنگ شده بود..برای خود گلت؛برای نوشته های قشنگت...
از مونا خانومی ؛خواهر گلم هم بابات همه ی زحمتاش تشکر دارم اونم از نوع فراووون....باید ببخشید که دیر به دیر سر زدم چون تو این مدت سرم خیلی شلوغ بود....
من سمیرا جون را نمیشناسم ولی فقط این رو میتونم بهش بگم که امیدوارم که زود تصمیم نگرفته باشه..برای خونه ی دومش که خیلی براش زحمت کشیده...و دوستانش را فراموووش نکنه..
فدای امین گل...
یا حق!

مونا پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 03:12 ب.ظ

ای داداشی شیطون
کجایی
چرا جواب نمیدی؟
تو خونه ما اومدی من توهم کردم؟ یا واقعا اومدی؟؟؟؟؟؟؟؟
بیا دیگه
دوباره رفتی؟ ( گریه زار زار)
منتظرم
نه بابا گریه چرا؟

مونا پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 02:31 ب.ظ

سلام داداشی
بدو توی خانه ما آپیدم1!!
بدو
بدو دیگه!!!

سلی پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 01:40 ب.ظ

سلام..
نمی دونم سمیرا کیه...
ولی با این آهنگ و فعل رفتن کلی دلم گرفت..!
مثه شهرامم..!
شهرام که رفت انگار واقعا یه چیزی نو نت کم شده بود..دیگه برم نت جاذبه نداش..ولی گذشت زمان عادتو به وجود می یاره ودلتنگی...
الانا خیلی دلتنگ نوشته ها و خود شهرامم..کاش بدونه که چقد ماها دوسش داشتیم..نظیر نوشته های با احساسشو هیچ جا ندیدم...!


سمیرا جان با اینکه نمی شناسمت..ولی ات میخوام یه کم استراحت کنی و برگردی..ماها تو دنیای مجازی هم وابسته شدیم و این وابستگی بعد رفتنت دوستاتو ناراحت میکنه...
آخ این آهنگه چقد قشنگه...
من رضا صاذقی می خوام..!!!!!!!!!!!

سارا پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 12:02 ب.ظ

:(( من الان پر از غم شدم...


نمیشناسم سمیرا رو ولی...اگه میتونی برگرد...یه مدت برو و استراحت کن...ولی باز برگرد.

:( امینی....

قطره پنج‌شنبه 16 اسفند 1386 ساعت 12:07 ق.ظ

سلام...
ممنون از اظهار لطفتون... شما خودتون استاد معرفتید.
شاد باشیدو موید.

ندا چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 10:06 ب.ظ http://www.daftarezendegi.blogsky.com/

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است،
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.
و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

ندا چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 09:58 ب.ظ http://www.daftarezendegi.blogsky.com/

ای ول ای ول ببین چقدر هوایمان را دارد این مرجان جان جان خودمان. بسی خوشحال و مسروریم از این همه جانب داری
خوبببب امین خوبی؟
عزیزم سوغات ما چیه میشه زودتر بدی من زیادی عجولم
میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـــــــــــــ
اما راجه به پستی که میخواستی بنویسی خوب تابلو هست که موضوش چیه بگم ؟ نه نمیگم که
اما یه هدیه کوچولو
واین را باور کن که
دلی که عاشق شد هرگز خودخواه نیست.
به رنگ صداقت آسمان درآی رنگ ذاتت.
که ذات پاک تو آبی ترین است.به نام عشق با تمام ابی بودنت .
همچو اسماعیل پیامبر به قربانگاه برو. و سر به دار بسپارّ
محبوب شیرینت چشم به راه آبی ترین نگاه توست.
و من در انتظار پیوند مبارک دلهای عاشق اسمان را تا همیشه التماس میکنم
ـــــــــــــــــــ
تااااا دوباره

مرجان چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 04:02 ب.ظ

امین کوشولو یه کمی ندایی رو تحویل بگیر که میزنم پس کله اتا :دی


الفرارررررررررررررررررررررررررر

مرجان چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 03:58 ب.ظ

سلام داداش کوچولو امین :)

واقعا دست مونایی درد نکنه که توی مدتی که نبودی واسه نیمکت زحمت کشید و چقدر هم با اشتیاق آپ میکرد :) قربونش برم :-*

بیشتر تعجبم از این بود که سبک نوشتنش و آپ کردنش دقیقا مثل خوده تو بود امین :) اونقدر شبیه که من یه آن حس کردم نکنه این خوده توئی که به اسم مونا داری نیمکت رو آپ میکنی ((=

منم از رفتن سمیرا خیلی ناراحتم :( وقتی کامنتش رو دیدم خیلی ناراحت شدم واسه یکی دو ساعت همه شور و اشتیاقمو از دست دادم یادمه همون موقع موشی توی یاهو آنلاین شد بهش گفتم حالم بده گفت چرا گفتم که سمیرا خداحافظی کرده :( از همه چیز ناراحت کننده تر واسه من این بود که سمیرا عضو وبلاگ خونه ما شده ولی هنوز نوبتش نرسیده خداحافظی کرد و رفت :(((
امین دلم براش خیلی تنگ شده ببین نمیتونی یه کاری کنی برش گردونی ؟ توی دنیای مجازی سمیرا جونم بعد از رفتن فاطمه نیشمولی ، دومی کسیه که رفتنش عذابم میده و انگار یه چیزی رو کم دارم :(

براش کامنت هم گذاشتم ولی انگار هنوز تایید نکرده :( خدا کنه دلیل رفتنش یه چیز خوب و خوشایند بوده باشه مثل عروسی و ...

ای داداشیه کلک و شیطون :-> چه پستی میخواستی بذاری ؟ خودت با زبون خوش میگی یا توسط گیگیلی ازت حرف بکشم ؟ :دی

مونا چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 03:46 ب.ظ

سلام داداش امین
حالتون خوبه؟
من هم خوبم.
یه خواهر وقتی برای داداشش کاری می کنه نیازی به تشکر نداره!
اونم یه خواهر کوچک برای داداشی که نداشت و داره!
من هیچ کاری نکردم.
ولی به من حق بدین که نیمکت احترامی داره و اون به قول خودتون از بازدم دوستانه.و من توی این دریای مهربونی و احترام خیلی سعی کردم حرمت اینجا رو نگهدارم.
و اما سمیرا:
سمیرا جان چیزی که تو رو از نیمکت ، دوستات و خواهر و برادرهای مجازیت جدا میکنه در واقع نمی تونه این کارو بکنه تو به ظاهر میری ولی قلبت اونقدر بزرگ هست که یاده خاطرات گذشتت بیفتی.
اگه این کامنتو می خونی می خوام بهت بگم یه کمی بیشتر فکر کن.
من هم شرایطی داشتم که مجبور بودم برم ولی دیدم من در ظاهر میرم ولی فکرم ، روحم و نیمی از احساساتم هنوز اینجاست.

سلی چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 02:08 ب.ظ

اوووووووووووووووووولم من بودم...فهمیدی؟<؟؟؟جایزه ام کوو؟

سلی چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 02:07 ب.ظ

آخی امین تو چرا میخوای من گریه کنم؟؟من عاشق رضا صادقی و آهنگشامم:((..ای خدا چه محشر میخونه...
تو که تنها نمی مونی..
منه تنها رو دعا کن..خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن..
آخیی.......
امین خوش اومدی..

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد