تولد .. تولد .. تولدش مبارک !!

به نام حضرت دوست

عرض سلام و ادب و احترام

مقدمه :
   بعد از چند روز فرصتی دست داد تا به نوشته ها و کامنت هایی که هفته پیش براتون گذاشته بودم، نگاهی بندازم .. با این که سعی میکنم از کلمات تکراری استفاده نکنم و تا جایی که سوادم قد میده (!) اصول نگارش رو رعایت کنم، اما دیدم که در خیلی از یادداشت هام کلمه "یاد" و مشتقاتش مثل یادم میاد و ... رو تکرار کردم (!) خودمونیم، مثل این که دارم کم کم پیر میشم .. اصن حالا که این طور شد، این یکی پست رو هم با خاطراتم شروع میکنم . خاطره ای که امروز به یوم قدوم یک بشرزاد کوچولو، دوباره ملاحتش کامم رو شیرین کرد . دوست دارم باهام همراه بشی ...

یادم میاد... :
   یادم میاد روزهایی رو که برای خودشون ساعت و ثانیه ای داشتن و بر گذر عمر می تاختن .. روزهایی رو که هنوز اون قدر پیر نشده بودن تا بهشون برچسب خاطره بزنم (!) اون زمان با کسانی که دست به دست و دل به دلم داده بودند، قرار و مدارهای زیادی گذاشته بودیم . مثلا با هم شرط کردیم که همیشه زمان زیبا و زلال تولد همدیگر رو به خاطر بسپاریم .. همیشه اولین کسانی باشیم که با ذوق و شوق دم در دنیا ایستادند تا به عنوان خانواده درجه اول، شروع این آغاز بی پایان رو به مولود کوچولوی جمع شون تبریک بگن؛ هر چند که ممکن بود اون خواهر و یا برادر بزرگترمون باشه .. همیشه برای این اتفاق بی نظیر جشن بگیریم و نیمکت مون رو پر کنیم از شرشره، بادکنک، شیرینی، شکلات و .... خدا رو صد هزار مرتبه شکر که خاطرات مون هستند وگرنه با کدوم دلخوشی به سوگ روزهای از دست رفته مون می شستیم !.. اصلا ولش کن ؛ قصدم روزه خوندن نبود .. فقط میخواستم بگم که امروز، روزیست که دوست دارم تمام خاطرات خوش تولدهایی که با نمیکت نشین ها در نیمکت برگزار کردیم رو دوباره زنده کنم . باور کن ...

ستاره ای بدرخشید و ... :
   گوش کن .. میشنوی یا نه (؟!) همین صدای تپش رو میگم، همین آهنگی که به تازگی تو نیمکت طنین انداز شده .. چی (؟!) فکر میکنی صدای تپش ثانیه هاست !.. نــه پدرجان ، کجای کاری (؟!) این صدا فریاد یک قلب کوچیک توی یک سینه بزرگه . سینه ای به بزرگی دنیا دنیا احساسات و عواطف .. سینه ای به وسعت آسمان، گستردگی زمین و فراخی کائنات .. سینه ای به پاکی دریا، لطافت باران و شمیم شبنم ها .. گوشۀ این سینه، یه قلب کوچولو جا خوش کرده .. قلبی که چند روزی بیشتر از حیاتش در نیمکت نمیگذره .. قلبی که امروز میخواد برای چندمین بار در یکی از زیباترین سال های زندگیش، به یاد بیاره اولین دفعه ای رو که طعم گـَس اکسیژن در سینه اش موندگار شد .. قلبی که می خواد آغازش رو دوباره به خاطر بیاره و قوی تر و مصمم تر از همیشه به کارش ادامه بده .. قلبی که امیدوارم همیشه تپشش دقیق تر از صدم های ثانیه و بی انتهاتر از ساعت ها و سالها باشه .. آره ، امروز داره به دنیا میاد .. نمیدونم ، شایدم به دنیا آمده باشه !.. تو چی، میدونی به دنیا آمده یا نه ؟!!

اصل مطلب :
   راستش رو بخواین، موضوع اصلی اصن نیازی به این همه آسمون به ریسمون بافتن نداشت (!) خیلی راحت و ساده میتونستم بگم که مونا با اون «آسمان» قشنگش به دنیا آمده و ... اما نه، غریبه این قدرهام بی معرفت نیست (!) باور کنید تا یه جشن تولد حسابی برای آبجیم نگیرم، دلم آروم نمیگیره ؛ ناسلامتی دارم دخترعمودار میشم هااا.. تازه اونم مفت و مجانی (!) همه آماده .. با شمارش من ؛ یـــک، دـــو، ســـه ... حالا "تولد ، تولد ، تولدت مبارک .... بیا شمعا رو فوووت کن تا صد (به توان n !) سال زنده باشی .... هـــوووووورررررااااااا"

آبجی "مرجان" اون میکروفن رو بده به "گیگیلی" تا کنسرتش رو شروع کنه !... دختر خاله "نیاز" بپر روی نیمکت که مجلس بدون حرکات موزون تو اصلا صفا نداره ... "سروناز" کجایی پس ؟! هنوز امتحانات تموم نشده ؛ بیا دیگه مهمون ها منتظرن؛ میگن تا سروی پذیرانی نکنه ما هیچی نمیخوریم ... داداش "فرزاد" ، گیتارت رو آوردی یا نه ؟! هر چند که گیگیلی داره خارج میخونه (!) اما سعی کن هم پاش بزنی ... راستی کسی "سمیرا" رو ندیده ؟! احتمالا رفته چندتا شاخه گل از پشت نیمکت بچینه ... خب دیگه، پسر عمو "هیچکس" هم از راه رسید .. "مسی" برو به مامان "نازنین" بگو که خدا رو شکر همه رسیدن ... برید کنار که منم اومدم؛ بفرمایید ، اینم کیک تولد ...

البته چون جمعیت مون زیاد بود یه چندتا کیک دیگه هم سفارش دادم تا به همه برسه ..

میبینید تو رو خدا .. رفتم کیک 7 طبقه سفارش دادم بعد طرف 6 طبقه زده (!) بهش میگم چرا 7تاش نکردی (؟!) میگه چون شهرداری تراکم نداد !!

   این یکی رو هم مخصوص مسی و گیگیلی گرفتم تا دست شون رو از حلق بقیه بیارن بیرون و بذارن ملت یه لقمه کیک ناقابل از گلوشون پایین بره ..

   از هر چه بگذریم، سخن کادو خوشتر است (!) از اون جایی که مراسم مون همش شده کیک، هدایامون رو هم کیک پیچ کردم ..

   این یکی هم کادوی مخصوص خودمه به آبجی مونای کوشولو و ناز ..

   می خواستم برای خندش باز هم کیک بگیرم اما ترسیدم که چشاتون دیابت بگیره (!) برای همین یه کم شکلات گرفتم تا کام تون رو باهاش شیرین کنید . اِااِااِااِااِ صبر کنید، گل هاش مال شما نیست، اونا رو برای مونا گرفتم . گیگیلی وایساااا ..

   هه هه هه ... فکر کردید فقط همین چندتا شاخه گل رو گرفتم (؟!) زرشک !!!..
مونای عزیز، تمام گل فروشی ها رو زیر پا گذاشتم و این زیباترین رُزی بود که تونستم پیدا کردم ؛ امیدورام که خوشت بیاد ...

 حیف که میترسم سیستم تون هنگ کنه و دیگه بالا نیاد (!) وگرنه مراسم رو به این زودی ها تموم نمیکردم و اون قدر عکس می گذاشتم که tinypic هم کم بیاره !!


چکنویس :
   آرزو میکنم که لحظات همه تون (به خصوص آبجی مونا !) به زیبا و طراوت گل و عمرتون اندازه دایناسور (واحد جدید شمارش !) و سایه خانه و خانوادۀ عزیزتون همواره بر سرتون باقی و مستدام باشه .. به این امید که همیشه زیبا ببینیم و زیبایی ها رو با دیگران تقسیم کنیم ... آمین


شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

نظرات 13 + ارسال نظر
مارگریت وحشی بهاری پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 09:19 ب.ظ http://margrite-vahshi.blogfa.com

سلام سلامممممممممممم
ببخشید بدون دعوت اومدم

باریکلا به این همه دست و دل بازی خیلی خوش گذشت
کیکا هم فوق العاده خوش مزه بود
تبریک می گم هم به مونا خانوم هم به شما

ما که نفهمیدیم دختر عمو دار شدی یا آبجی دار؟!!!
همین الان تکلیف همه رو روشن کن زود باش

مثل همیشه شادی آفرین بودی
یا حق

شهرزاد پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 03:29 ب.ظ

سلام امین جان:
آپمممممممممممممممممممممم
بدو بیا بدو بدو....
یا علی!

روشن ترین فانوس پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 01:33 ب.ظ

واسه همینم هس که با اکثریت باید فقط تو یه محدوده ی

خاصی بود

روشن ترین فانوس پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 01:31 ب.ظ

سلام

مبارک باشه مونا جان

میبینم که شما هم دی ماهی هستی خانم

به امید سال های سال زندگی سعادت مندانه برا ی تو ...

.
.
.
اما نیلوفر عزیز

دقیقا میخواستم بپرسم و بدونم واسه چی نیستی این

چند وقته ( ظاهرا مثه من درگیر امتحاناتی )

اما... همه آدما بی وفایی تو خونشونه !

(بر نخوره به صاحب خونه هااا ... حقیقت محضه ... )

عزیز دل ، تو خودتو ناراحت نکن

مونا پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 10:35 ق.ظ http://myblueweb.blogsky.com

سلام به سروناز خانوم و شهرزاد جون و آقای علی اکبر و مرجان نازنین به خصوص خواهر خوبم نیلوفر خانوم.
نیلوفر خانوم چرا اینقدر ناراحتی؟ من مطمئنم که این داداش مهربونی که ما داریم هیچ وقت ما رو فراموش نمی کنه و شما جای خود دارید!
از شهرزاد مهربونم خیلی ممنونم که متن زیبا رو به عنوان هدیه به من داد و خیلی قشنگ بود . من امتحانام شروع شدن و حالا با این تعطیلیا بیشتر می تونم بیام سر بزنم ولی وقتی امتحانام به سر و سامون برسه خیلی دوست دارم با همه نیمکت نشین های مهربون آشنا بشم.
مرجان خانوم ! مجلس متعلق به خودتونه!هر چه قدر دوست داشتید نوش جان کنید چون همش زحمات داداشی خودتون بود.
آقا علی اکبر ! از شما هم بسیار ممنونم.
و اما برادر مهربونم
من دقیقا یادم نمیاد که تو کدوم وب پیداتون کردم ولی فکر می کنم یه وبی که شما نظر داده بودید لینکتون کرده بود و من هم همین جوری چندتا شونو انتخاب می کردم تا سر بزنم و قرعه به نام شما افتاد و اگر یادم می اومد کدوم وبلاگ بوده حتما ازش تشکر می کردم که شما رو لینک کرده:)
باز هم از لطفتون ممنونم.
منتظر حضور آسمونیتون هستم.

نیلوفر پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 09:33 ق.ظ

در ضمن امین خان یه کم دقت کنی من تو مهمونا نیستم...دیگه جدی جدی باهات حرف نمی زنم که انقد زود منو فراموش کردی...
خداحافظ!!!

نیلوفر پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 09:31 ق.ظ

من اصن قهرممممممممممممممممممممم!!!
اصن امین فقط داداش من بود که!!! مونا جونم اومدی داداش منو صاحاب شدی دیگه؟!!
مونا جون خیلی دوست دارم آشنا شیم اما الان همه در جریانن که تلفن ما قطعه!(به دلیل امتحانات من!)...هر وقت اومدم میام پیشت عزیزم...ولی داداشمو باید پس بدیا!!!

نیلوفر پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 09:28 ق.ظ

تولدش مبارک..خوش به حال مونا...منم قبلنا یه داداش داشتم که دوسم داشت!!! (راست و دروغشم پای خودش!!) ...اما الان منو فراموش کرده!!! :(

علی اکبر پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 04:26 ق.ظ http://www.hamshahrijavan.blogsky.com

سلام
آمین....
مبارک باشه ان شاالله ۱۲۰ سال زنده باشه در کنار خانواده..
موفق باشی

شهرزاد پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 12:46 ق.ظ

سلام امین جون:
خوبی؟؟؟
به به به میبینم که تولد هو دارین تنها تنها کیک میخوریم....
منم میخوام منم از این کیکا میخوام....امین دلت اومد منو تولد دوست خوبمون؛ مونا جون دعوت نکنی؟؟؟؟
هر چند که به اون صورت نمیشناسمش ولی بهش تولدش رو تبریک میگم امیدوارم که همیشه زیبا و با عشق زندگی کنی عزیزم!!!!
شاد باشی
روزات برفی و آرزوهات به سپیدی برف....
اینم تقدیم به مونای گل:
چه کسی میداند که تو در پیله ی خود تنهایی؟
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
پیله ات را بگشا؛تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی!!!
قربونت
بوسسسسسسسسسس:))))

مرجان چهارشنبه 19 دی 1386 ساعت 07:11 ب.ظ

از حالا بگم که اون کیک چهارمیه مال منو گیگیلیه هیششششششششکی حق نداره حتی بهش اشاره کنه چه برسه به اینکه بوش کنه یا بخورتش ((=

تولد مونا خانومی هم موبالک بوشه (به قول یوسف) من آخرش نفهمیدم وبلاگش متولد شده یا خودش یا بچه اش ((= ضمنا منو گیگیلی هم مثل سروی کوشولو نمیشناسیمش ولی دربست درخدمتشیم :)

راستی :دی خودت خوبی داداشی امین ؟ ؛)

قربون همتون و بازماندگان خونواده مجازیمون ( گیگیلی و خودم اول ! :دی و امین ، سروناز ، سمیرا ، نیلوفر ، پسرعمو هیچکس و فرزادی ) برم من

گیگیلی میگه یا حق :-پی

سروناز چهارشنبه 19 دی 1386 ساعت 04:54 ب.ظ

سلام سلام
به به تولده که بازم
برین کنار من اومدم
ای به چشم هر چند هنوز دختر عمو مونا رو نمی شناسم اما از الان ندیده دوسش دارم
مونا جونم تولدت مبارک
مونا جونی بیا بازی کنیم میای؟؟؟؟؟
همه بشین می خوام عکس بگیرم
یک دو سه
چند روز دیگه عکسه رو بهتون نشون میدم
وای من برم خودمو خوشگل کنم
نه اینکه از راه اومدم خسته ام
زودی میام
.......................................................................
برگشتم
حالا تو این هوای سرد اگه گفتین چی می چسبه
ای ول ای ول خوشم اومد که همه به چای موافقن
واسه همه درست کردم نگرون نباشین
.......................................................................
یه سلام مخصوص هم خذمت داداش امین خودم خوبی خوشی سلامتی
من یه عذر خواهی بزرگ به تو بدهکارم
ببخشید
اون دفعه یههو احساساتم فوران کرد و یههووییی....
بازم ببخش منو داداشی امینو
فردا میام

مونا چهارشنبه 19 دی 1386 ساعت 01:40 ب.ظ

سلام داداشی
اشکم رو از این همه مهربونی در اوردی.ازت ممنونم .این بهترین جشن تولد عمرم بود.از کادوت هم ممنونم.آخه دلت اومد اشک منو در بیاری؟.............
از همه نیمکت نشین هات ممنونم.از اینکه به یادم بودی هم ممنونم.هنوز توی خونه برام جشن تولد نگرفتند.بابام یه کیک خریده که فقط یه طبقه داره و خونمون نه بادکنک داره ، نه تزیین جشن تولد.مثله روزای دیگه ست.هیچ مهمونی هم نداریم.
تازه صبح خودم یادشون انداختم که تولدمه!
ولی شما....
ازت از ته دلم ممنونم.تولدی که شما برای من گرفتید یه دنیا ارزش داشت.ولی کاش می تونستم جبران کنم.
نمی دونم دیگه چی بگم.شما مهربون ترین کسی هستید که منو شرمنده کردند.فکر نمی کردم این قدر قشنگ تولد بگیرید.
از گلهای رز قشنگتون هم متشکرم.بعد چند روز که داشت پژمرده می شد خشکش می کنم و می ذارمش جایی که بقیه گلهامو نگهداری می کنم. روی یه کاغذ هم می نویسم ( از طرف بهترین دوستم و برادر عزیزم ) و می چسبونمش روی گله .هرچند فکر نکنم این گل شما حالا حالاها پژمرده شه! کیکتم خیلی خوشمزه بود .داداشی حسابی به زحمت افتادی.
از مرجان جون، گیگیلی،دخترخاله نیاز،سروناز،آقا فرزاد،سمیرا جون،پسرعمو هیچکس،مسی، نازنین عزیز و به خصوص داداش مهربونم از ته ته ته دلم متشکرم.
آرزومند آرزوهاتون
مونا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد