مونا حق داره ...

به نام حضرت دوست

عرض سلام و ادب و احترام

   از این که یه نموره کم کار شدم، عذر میخوام . حال و هوام به گونه ای نبود که بتونم به راحتی با کسی تقصیمش کنم .. بهر حال از روی ماه تون شرمندم !!

و اما بعد ...
   دیشب قبل از خواب داشتم حرف های مونا رو برای چندمین بار تو ذهنم بازخوانی می کردم . از هر زاویه ای که به متن کامنتش نگاه کردم، دیدم که حق با اونه (!) این رسمش نیست که آدم به سادگی از کنار هر چیزی (حتی یک جمله!) بگذره؛ چرا که قاعده روابط در دنیا اون قدر پیچیده است که همه به گردن هم حق پیدا می کنیم . حتی کلمات بر گردن ما انسان ها ... برای همین سعی کردم خودم رو دوباره جمع و جور کنم و با عرض پوزش، موضوع پست «زیبا ـ لحظه ـ زندگی» رو ادامه بدم .

   خب، اگه یادتون باشه داشتیم از گفته های رفقا عصاره برداری می کردیم .. با توجه به این که دوستان لطف کردن و در مورد مطلب اون پست، تعدادی کامنت جدید گذاشتن در نهایت کل عصاره برداری ها به شرح ذیل خواهد بود :

عصاره برداری :
آرش میگه : «باز رفتم تو فکر»
بنفشه میگه : «و زندگی ..... زندگی سرشار از هیچ است»
سمیرا میگه : «زیباترین لحظه برای هر کسی مفهوم خاص خودشو داره»
یوسف میگه : «لحظه لحظه زندگیتو ساعت ها روی اون نیمکت تنهایی مرور می کنی تا به آرامش برسی ...»
مرجان میگه : «از نظر من زیباترین چیز آرامشه ... در کنار همه اعضای خونواده»
مونا میگه : «بهترین لحظه زندگی من اون زمانی که در کنار یک پرتو از خوبیهای "خدا" باشم»
قطره میگه : «زیباترین لحظه لحظه ایه که ما به بی نیازی در مقابل دیگران برسیم»
سروناز میگه : «زیبا ترین لحظه لحظه ایه هست که با خونواده دور همیم ولی از اون قشنگتره فکر می کنم وقتیه که با خدا داری از ته دل حرف می زنی »
شباهنگ میگه : «زیبا جلوه کردن هر چیز به زیبا دیدن اونه»
ماگریت میگه : «زیباترین لحظه ی زندگی زمانیه که می یابی آنچه را که می خواهی»
شهرزاد میگه : «زیبا ترین لحظه ی زندگی لحظه ای ست که تمام وجودت سرشار از عشق میشه.....و شاید این لحظه ای باشه که به خداوند بسیار نزدیکی»
زهرا میگه : «زیبا ترین لحظه‌‌ی زندگی لحظه‌ای که چشماتو ببندی  اون کسی باشی که می‌خواستی و در کنار کسی باشی که دوستش داری»

و در نهایت غریبه میگه :

*** زیبا ***
   لقب نوینی است که اشاره به «حس» داره . در واقع هر جا صحبت از زیبایی است سریع میتونیم نتیجه بگیریم که حسی متبلور شده .. البته به گفته خواهر عزیزم شباهنگ که ماه ها پیش رفت و الان با دستی پر برگشته (و امین رو دوباره دایی کرده!) : «هر چیزی رو قشنگ ببینی زیبا تو ذهنت جا میگیره» یعنی حس تلخ هم میتونه در جای خودش زیبا جلوه کنه .. اون لحظه ای که ما نیاز به گریه کردن داریم ، بغض زیباترین حسی است که میتونه انسان رو تسکین بده !... زیباترین زیبا هم وقتیست که آدم در فورانی از احساسات ناب غرق میشه . هر چند خودم آن چنان که باید و شاید تجربه اش نکردم اما شهرزاد میگه : ««شاید این لحظه ای باشه که به خداوند بسیار نزدیکی»»

*** لحظه ***
   در تعریف من «لحظه» تنها شامل زمان هایی است که اونا رو با تمام وجود درک می کنیم . منظورم از درک کردن اینه که بدونیم تو دنیا چیکاره ایم (؟!) و بقول عزیزی : «لحظاتی که انسان زنده است و زندگی میکنه ، لحظاتیست که وظیفه مداره .. یعنی میدونه در اون لحظه چه مسئولیتی برگردنش نهاده شده و باید چه کاری رو انجام بده ..» البته منظورم از مسئولیت نون خریدن و سبزی پاک کردن نبود(!) مقصودم اون مسئولیت هایی است که برای تحقق شون آفریده شدیم .. در نتیجه لحظات فقط شامل زندگی آگاهانه میشن و به نظر من خیلی ها هستند که هنوز «لحظه» رو در زندگی شون لمس نکردن (!) حتی یک لحظه !..

*** زندگی ***
   و اما زندگی ... این قدر ابعادش گسترده است که نمیشه با اتکا به جملات، ارزش وجودیش رو بیان کرد . این که میگم گسترده منظورم فقط در بعد خوبی هاش نبود ، حتی بدی های دنیا هم اون قدر پیچیده است که نمیشه به این راحتی ها بیانشون کرد . با این وجود من زندگی رو در یک عبارت کوتاه دو وجهی خلاصه می کنم : «زندگی یعنی صبوری در سکوت، صداقت در سادگی»

   مشتاقانه منتظرم که نظرات جدیدتون رو در این باره بشنوم و در صورت تمایل، در موردشون بحث کنیم ..
در ضمن قابل توجه مونا خانم باید عرض کنم، من همون طور که قبلا هم گفتم ، به هیچ وجه از خواندن کامنت های شما و پاسخ دادن به اونا خسته نمیشم (هر چقدر هم که طولانی باشه !) در حقیقت همین کامنت ها هستن که باعث میشن حقیر حیاتم رو در دنیای مجازی ادامه بدم . اگه قرار بود که غریبه فقط بنویسه ولی چیزی نشنوه و یا در موردش بحثی نکنه که دیگه دلیلی نداشت برای خودم وبلاگ بسازم . کافی بود یک سررسید بردارم و حرف هام رو با سینه سفید کاغذ درمیان بگذارم (!) اون هم تا آخر عمر رازم رو در قلبش حفظ می کرد و دم برنمیاورد !.. پس مطمئن باش غریبه به عشق همین کامنت هاست که نیمکت رو ادامه میده و خواهش میکنم که دیگه نگران خسته شدن من نباش .. باشه خواهر خوبم ؟! در ضمن من هنوز منتظرم که جواب سوالم رو بشنوم (دیگه جواب سوالات من رو نخوری هااااا...)

نکته : دوستان عزیز، از اون جایی که دلم برای کامنت گذاشتن به شدت تنگ شده، بجای اینکه جواب هاتون رو در نیمکت بدم، سعی میکنم شخصا خدمت برسم و پاسخم رو در وبلاگ خودتون بیان کنم .. تا هم آب و هوامون عوض بشه و هم دیدارها تازه !


در نهایت ...
از هر چه بگذریم، سخن دوست خوش تر است .. این عید عزیز و گران قدر رو به خودم ، خودت و خودش (!) تبریک میگم و امیدوارم که همیشه و در همه جا، زیر لوای امیرالمؤمنین (علیه السلام) روزگارتون رو به خوبی و خوشی بگذرانید ..

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

نظرات 15 + ارسال نظر
شباهنگ سه‌شنبه 11 دی 1386 ساعت 10:57 ب.ظ

سلام ای عزیز دل خواهر!

با یه تاخیر کوچیک تبریک میگم این عید سعید رو. حالا بماند عیدیش که طلب دریم. و اما باز هم ممنون که گاه و بیگاه قدم رنجه میکنی قریبه بزرگوار. راستش اندر حکایات این مدت چه بگویم که بسی کلام می برد و مهمتر از آن سری بی درد که این روزگاران یافت می نشود. از مزاح گذشته حکایتش مفصله. مهم اینه که الان تو خاک ایرانم. ولی چه بگویم ؟! که سکوت کلام فریاد منست. شاید یه کم پرتوقعم. ولی نه ! توقع چندانی ندارم فقط همون مردم شش هفت سال پیش رو میخوام . همون سادگی. همون عاطفه ها. همون عادتا. ولی نه غریبه جون ؛همه چی عوض شده . بهر حال بگذریم . مهم اینه که مسقر شدم و به ثبات رسیدم.به قول قریبه مهم اینه که خودت زیبا ببینی. خودت زیبا باشی و از نور این زیبا بودنت بقیه هم بهره مند بشن. ببخشید که مثل همیشه پرحرفی کردم.
پستت رو خوندم . مثل همیشه شیرین و خوندنی. ولی به قول شبانگ؛ قریبه!؛ عزیز مهم نیست که لحظه چقد طول میکشه. باید از همین لحظه ها فرصتی آفرید نازنین!

در پناه حق

لامپا سه‌شنبه 11 دی 1386 ساعت 09:36 ق.ظ

هنوز با همون آیدی کار می کنم(-:

مارگریت وحشی بهاری دوشنبه 10 دی 1386 ساعت 10:00 ب.ظ http://margrite-vahshi.blogfa.com

سلام امین عزیز
پستت خیلی قشنگ بود
نظراتتو قبول دارم

امیدوارم همیشه نگاهت به زندگی زیبا باشد
و همیشه همین طور پر احساسسسسسسس باشی.

منم به تو عیدو تبریک می گم(البته کمی دیر شده)
هر چند این عید همیشه جاودانست

راستی یه چیز جالب برات تعریف کنم
به پدرم گفتم اگه ممکنه هفته نامه ی جیم رو برام بگیر
پدرم با تعجب گفت :جوکه!
و من موندم چی جوابشو بدم
تو اصلا توضیح ندادی این هفته نامه در مورد چیه!!
چطوری می تو نم تهیش کنم

موفق باشی
یا علی

mona دوشنبه 10 دی 1386 ساعت 03:37 ب.ظ http://myblueweb.blogsky.com

سلام به داداش خان
راستش دیروز فکر کردم دیگه فراموش شدم چون هر یه ساعت یه بار همه راهایی رو که می شد با هم ارتباط داشته باشیم رو چک کردم و یه کمی ناراحت بودم [img]http://qsmile.com/qsimages/308.gif[/img]
آخه ما هم یه عالمه مهمون داشتیم ناخوانده و خوانده ! و تازه من هم امتحان داشتم ولی باز هم زودتر کارهامو راست و ریس کردم
من نمی خوام وقتهایی که کار دارین برام مثل معمول پیام بذارید فقط همین که بفهمم خوندید کافیه من هم شما رو درک می کنم و البته امروز تو راه که داشتم از امتحان بر می گشتم گفتم حتما سرتون شلوغه و تا الان که خیلی خوشحال شدم.
مرسی از این که فراموشم نکردید:) [img]http://qsmile.com/qsimages/167.gif[/img]
از دستتون ناراحت نیستم و ممنون از این که به من سر زدید شاید من انتظارات بالاست و کمی هیجانزده شده بودم.تازه شما از من بزرگترید و درگیریهاتون با زندگی بیشتره!
به هر حال بازم ممنون
راستی اگه وقت کردید نظرتون رو راجع به پست آسمان و زمینم بنویسید.
موفق و پیروز باشید

mona یکشنبه 9 دی 1386 ساعت 10:18 ب.ظ

سلام
امروز صدبار ایمیل+ نظرات وب+ نظرات خودتون رو چک کردم اما هیچ خبری ازتون نبود..):

یوسف یکشنبه 9 دی 1386 ساعت 06:25 ب.ظ http://littlestar.persianblog.ir

این عصاره برداریت کار جالبیه..مختصر جمله هایی که مارو در زمانی کوتاه با افکار دوستان آشنا می کنه... :)

لامپا یکشنبه 9 دی 1386 ساعت 11:55 ق.ظ

عید شما مبارک
می دونم دیره ولی تهران نبودم و دسترسی به اینترنت هم نداشتم .
من هنوز منتظرماااا

سلام بر لامپایی که فعلا به سبک "زبل خان" داره زندگی میکنه !!

معلوم هست کجایی لامپایی ؟! من نمیدونم چرا شما بزرگواران اصولا عادت دارین که بی خبر برید و بیایید :))

اما عیبی نداره .. حتما قسمت غریبه هم این بوده که اون زمان تو در تهران نباشی و دسترسی به اینترنت هم نداشته باشی . حالا میخوام یه چیزی بهت بگم که کلی با هم بخندیم (!) من دیروز رفتم دفتر هفته نامه و تسویه حساب کردم ، در نتیجه ... اما مهم نیست، هنوزم ازت یه نموره سوال دارم .

تو هنوز با همون "آیدیت" کار میکنی یا تغییرش دادی ؟!
یا حق

مرجان شنبه 8 دی 1386 ساعت 04:00 ب.ظ

سلام داداش کوشولو :)

عیدت مبارک ! منو گیگیلی الان از شیراز داریم برات کامنت میذاریم .. یه دو روزی از اصفهان به در شدیم اومدیم اینجا با فک و فامیل صفا !!!!! (اوق) کنیم ((=

عجب عصاره هایی نوشتی :دی میشه باهاش معجون درست کرد واسه درمان کچلی ((=

اوقاتت خوشششش ...فهلا

سلام آبجی جان جان مرجان :)

ممنونم عزیزم ...
وااااا... نکنه تو ولایت شما، فصل ها جا به جا شده آبجی (؟!) الان اول فصل زمستوووونه عزیزم نه بهاااااار !! فکر نمیکنی که یه فصل رو دور وَزِیـتی .. اصولا ملت وقتی بهار میشه این ور و اون ور میرن هاااااا (!) آخه الان چه وقت صفا کردنه ؟! (کاملا موافقم ، چشمولک !!)

(اصن به من و غریبه چه ، حتما زمستونم وقت سفر رفتن بوده و ما نمیدونستیم دیگه ...)
حالا آب و هوای ولایت حافظ آباد (!) چطوره ؟!؟! اوضاع و احوال خوبه ..

آره والا .. این طرز عصاره برداری من بیشتر به درد «بخش آشپزی برنامه خانواده» میخوره تا وبلاگ نویسی :))

ممنونم که به فکرم بودی آبجی گل .. امیدوارم بهت خوش بگذره .. حسابی مراقب خودت باش ..
یا حق

mona شنبه 8 دی 1386 ساعت 02:07 ب.ظ

آدرس ایمیلمو گذاشتم اگه دوست داشتید ایمیل بزنید!
دیدید گفتم روم زیاد می شه!

mona شنبه 8 دی 1386 ساعت 02:05 ب.ظ http://myblueweb.blogsky.com

سلام به.......( الف) برادر ب) پسرخاله ج ) پسر عمو د) همه موارد!!!!
گزینه د صحیح می باشد
ببخشید انقدر که درگیر درسها برای امتحان بودم شبها هم خواب سوال امتحانی می بینم!!!
حالا فهمیدم پس شما هم پسرعمو هستین!!!!!
وجه اشتراکمون یک قدم به جلو پرش کرد!!!
خب اولا عیدتون مبارک دوما خیلی خیلی پستتون کم بود!!!!( مثل اینکه یه کمیش رو خورده بودید!) سوما .....؟
دیگه چی بگم؟
آهان ! واقعا موافقم که ارتباط برقرار کردن با آدما اونطور که دلمون می خواد امکان پذیر نیست.و نمی دونم قبول دارید یا نه که آدما یه مقدار غیر قابل پیش بینی شدن.
مثلا اون چیزی که انتظار داری هیچ وقت اتفاق نمیفته یعنی اون چیزی که احتیاج داری بهت واکنش بدن نمی دن.منظورم رو متوجه می شین؟ و این دغدغه اصلی منه که چه جوری میشه عکس العمل این آدما رو تشخیص داد ولی نمی شه
البته می دونم که یکی از ویژگیهای انسان اینه که این جوری باشه ولی یه جور تظاهری توش حس می شه که قبول کردنش مشکله و حتی امکان پذیر نیست ولی آخه چرا؟ واقعا این جواب پاسخی داره؟ من فکر می کنم که بعضی از ما انگار از جنس هم نیستیم یعنی در واقع هممون احساس داریم ، مهربونی داریمو...ولی انگار می ترسیم که بگیم آره خواهر عزیزم یا برادر خوبم منم این طوریم اگه بدم منو اصلاح کن ولی نه با زخم زبون و غیبت و حرف بیخود با دوستی! اگه خوبم بیا و به من بگو که تو این وجه شخصیتت واقعا خوبه من دوستش دارم و بزرگترین مشکل ما آدما غرورمونه. قبول دارید؟ اگه با هم این طوری باشیم اونوقته که از هم نمی ترسیم و با هم خواهر و برادریم و مهمتر از همه اینه که ما یه قلب بزرگ تو سینمون داریم که برای همه خوبیها جا داره...
منتظر جوابم ...
فعلا خدا نگهدار ( برم تا شما جواب می دین چند صفحه باقیمونده شیمی رو بخونم .وااااای)

مونیکا جمعه 7 دی 1386 ساعت 09:04 ب.ظ

عیذ شما هم مبارک
ظاهرا مارو حسابی ندیده گرفتی.فکر کردم حداقل یه خبری از بچه ها میدی.اما...
خوش باشید

mona جمعه 7 دی 1386 ساعت 08:45 ب.ظ http://myblueweb.blogsky.com

راستی ببخشید یادم رفت
عیدتون هم مبارک!
من هم سیدما!!!

mona جمعه 7 دی 1386 ساعت 08:43 ب.ظ http://myblueweb.blogsky.com

سلام
واقعا هیجانزده شدم!
نمی دونستم پیامم رو این قدر ارزشمند بدونید که از تصمیم قبلی تون صرف نظر کنید.
به هر حال ممنونم. راستی یه دفعه می بینید که من روم زیاد شدها.....شوخی کردم ( به خدا دیگه هیچی از کم گذاشتن کامنتها نمی گم!!!!!)
خیلی زیبا جمع بندی کردین و با اینکه حتی لحظه های زیبا می تونن تلخ هم باشند کاملا موافقم...
راستی من محیط وب شما رو از وب خودم بیشتر دوست دارم چون انگار هیچ کس با شما غریبه نیست!
حالا راجع به احساسمون صحبت می کنم:
برادر خوبم
احساسی که در وجود منه گاهی بهم کمک می کنه که بیشتر آدمها رو از درونش بشناسم .آدمهایی که حتی با نگاهشون برات صفحه صفحه و حتی هزارتا کتاب حرف می زنن و دردل می کنن.ولی همین احساس باعث می شه کسانی که برایت ساعتها قصه می بافند ولی یه ذره صداقت و یکدلی ندارن بهم بگن که کی هستن و از کجا اومدن ( از حقیقت یا از خیال )
نمی دونم حرفهایی رو که می زنم حس کردی یا نه ولی وقتی با دسته ی اول روبه رو می شی با تمام وجود احساس لذت می کنی که نه بابا ! تو چه قدر خوب می تونی همه رو درک کنی..ولی دسته دوم رو که می شناسی با خودت می گی آخه چرا بعضی آدم ها این قدر ( نمی دونم چه صفتی شایسته اونهاست )
گاهی هم به خودم شک می کنم چون من آدم زیادی خوشبینیم و می گم شاید من اشتباه می کنم ولی ؟ باز هم چشمامو رو احساسم می بندم و این جور آدم ها رو به خدا می سپارم.
ولی خوبی این احساس غلیظ وقتی که با خدایی و برای بزرگیش حاضری قطره قطره خونت رو بدی البته وقتی که حسش می کنی ولی حیف که عمر این احساس با خدا بودن خیلی کوتاهه!
خب دیگه خالی شدم و حرفی نمونده
تا دوباره ...
خدا نگهدار

پیام جمعه 7 دی 1386 ساعت 07:03 ب.ظ http://www.khater.blogsky.com/

سلام خوبین شما وب زیبایی دارین انشالله که موفق باشین
اگه وقت کردی به کلبه درویشی من هم یه سری بزن منتظرم موفق باشی راستی عید سید غدیر خم رو به تمام شیعیان علی تبریک میگم یا علی خداحافظ.

میلی!! جمعه 7 دی 1386 ساعت 06:49 ب.ظ http://milimemo.com

جالبه!!
موفق باشی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد