به نام حضرت دوست
عرض سلام و ادب و احترام
***
اگه دستم به جدایی برسه
اون از خاطره ها خط میزنم
از دل تنگ تموم آدماااا
از شب و روز خدا خط میزنم
***
قبل از هر چیز از دوستانی که در پست قبلی کامنت گذاشتن و من نتونستم جواب شون رو بدم، همچنین از رفقایی که قدم رنجه کردن و به نیمکت تشریف آوردن اما باز هم متاسفانه من هنوز موفق نشدم بهشون سر بزنم و براشون کامنت بگذارم، جدا عذر میخوام .. راستش حالم کمی گرفته شده، در واقع یه کمی بیش از "کمی" حالم گرفته شده !... بگذریم .. باز هم از این که مطلب پست پیش رو بدون بحث و نتیجه گیری، رها کردم از محضر همه نمیکت نشین ها و میهمانان عزیز پوزش می خوام .
و اما بعد ...
تا حالا شده از بالای یک نقطه مرتفع به شهری که داری توش زندگی میکنی، نگاه کنی .. یه نقطه مثل بالای یک کوه .. مخصوصا اگه شب باشه و چراغ های کوچیک و بزرگ از گوشه و کنار شهر بهت خیره شده باشن .. تجربه بی نظیریست (!)
یکی از مناظری که قطعا در اون ارتفاع به چشم میخوره ، عبور بی توقف ماشین هایی است که پیوسته از این سمت شهر به اون سمت در حرکت اند .. عده ای به سمت شرق میرن و عده ای به غرب .. بعضی ها به مرکز شهر نزدیک میشن و بعضی ها ازش دور .. حتی اگه چشم انداز خوبی داشته باشه میتونی سرهای فراوانی رو ببینی که هر کدام نشانه وجود یک بشر زاد بر روی این کره خاکی هستند (!) آدم هایی که بین هم میلولن و در تمام نقاطی که به چشمت میاد، پخش شدن و بدون هیچ گونه مکثی از این سو به اون سو در حرکت و جنب و جوشند .. لای هم موج میزنن و طی حرکاتی کاتوره ای (بی نظم!) در پنجره چشم تون گم میشن .. عجب صحنه عبرت آموزیست (!)
یادش بخیر .. با اینکه حدودا 5 ماه از آخرین باری که این صحنه ها رو دیدم میگذره، اما آدم فکر میکنه که همین دیروز بود .. ای دریغا که چقدر این زمان بی وفاست؛ مثل برق و باد میگذره و فقط خاطراتش رو به جا میگذاره .. به نظر میرسه که خدا مکان رو برای سکونت انسان ها و زمان رو برای دوندون آدم ها آفریده (!)
یادم میاد پسر خالم ازم پرسید : فکر میکنی این همه آدم دارن تو شهر چی کار میکنن ؟ چرا این قدر راه میرن ؟ تو سرشون چی میگذره ؟ این همه ساختمون .. این همه ماشین .. این همه آدم .. امین تو این دنیا چه خبره ؟!؟!..
راست می گفت .. اصولا وقتی آدم به چیزی از بالا نگاه میکنه ، خودش رو جدای از اون حس میکنه !.. هر چند که پیدا کردن جواب سوالش برام خیلی ارزشمند بود ، اما تو ذهن خودم سوال دیگه ای داشت پیچ و تاب میخورد .. سوالی که برخلاف پرسش اون، تاریخ انقضاش خیلی زود سررسید .. به محض این که از کوه پایین اومدیم و دیگه از اون همه ساختمون و ماشین و آدم خبری نبود، سوالم در اعماق تفکراتم جان داد .. و من به جرم این که جواب سوالم رو نیافتم، محکوم شدم به فراموش کردن اون لحظات (!)
و اون سوال این بود : «چی کار کنم که وقتی از این سراشیبی رفتم پایین و من هم نقطه ای شدن در بین تمام نقاط شهر، این لحظات زیبا رو فراموش نکنم و همچنان دلم برای پیدا کردن پاسخ پرسش پسرخالم شور بزنه ؟؟؟»
عصاره :
بهت برنخوره هااا... اما این فراموشی سال هاست که در دل من و تو نهادینه شده، دقیقا مثل یک بیماری مسری میمونه که در یک شهر اپیدمی بشه (!) خیلی وقته که دیگه نمی دونیم چرا میدویم ، دنبال چه میدویم و تا کی میخوایم بدویم .. اصن یه چیزی ، نه نظرت ما واقعا داریم میدویم یا الکی ادای دونده ها رو درمیاریم (؟!) نمیدونم ...
دنیا کوچک تر از این حرف هاست عزیز دلم .. اون قدر کوچیک، که اگه ارزش همین چند لحظه با هم بودن رو هم ندونی ، بی تعارف بهت میگم : «فاتحت خوندس !» از من میشنوی این قدر به دور و برت ور نرو و به هیچ و پوچ گیر نده .. این قدر موش تو هر سوراخی ندوون .. این قدر تو زندگی خصوصی ملت سرک نکش .. این قدر زود تصمیم نگیر .. این قدر بی محابا تهمت نزن و هتک حرمت نکن .. این قدر بی انصاف نباش و پچ و راست دل آدم ها نشکن .. این قدر ..... مرگ غریبه بیا یک بار دیگه درس با هم بودن و درست زیستن رو یاد بگیریم .. به جون خودم این لحظات دیگه برنمیگردن ؛ پس خواهشا بیاییم این طور بی رحمانه با هم بودن هامون رو محکوم به شکست و فنا نکنیم !!
***
قصۀ جدایی ما آدما
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصۀ سادگیِ گمشده مون
***
شاد باشید و شادی آفرین
یا حق
سلام امین جان:
خوبی عزیزم؟؟؟؟
به نکته ای اشاره کردی که من بیشتر اوقات بهش فکر میکنم و جوابی براش ندارم .....سعی میکنم بیشتر روش فکر کنم و شاید تونستیم با کمک هم جوابی براش پیدا کنیم.....
بالاخره من آپ کردم خوشحال میشم که بازم بیای و با نظرات خوب و مفیدت به من امید بدی....
عیدت مبارک عزیزم......
موفق باشی و شاد....
یا علی..!
سلامی به رنگ آسمون آبی دل غریبه ای که آهنگ دلش واسه همه قریبه.
سلام به دایی امین مهربون که این مدت رسم وفا رو نگه داشته و همیشه سراغی از اون دفتر غبار گرفته؛ میگرفت.و هنوز هم لطف داره.
ممنون از اینکه یادی از زمین و زمینیهای فراموش شده کردی مهربان!. خواستم بعد اینهمه آهسته اومدن و یه کم نشستن رو نیمکت این حیاط خلوت و اروم رفتن؛ واسه عید بیام عیدی بگیرم البته با نام و نشون. ولی ظاهرا خودت پیش دستی کردی استاد.
ضمنا تو پستت به نکته جالبی اشاره کردی . دارم فکر میکنم.
موفق باشی.
سلام
مطلب زیبایی بود. گاهی لازمه عقربه های ساعت را برای چند دقیقه نگه داریم و بیندیشیم که ازکجاییم و به کجا می رویم
اعیاد مبارک
سلام داداش جونم...
-خواهرت بمیره اگه تو حالت یه موقع گرفته باشه...بابا فکر ما رو هم بکن نزدیک امتحانات
دپرس میشم.....تو که حالو هوات سبزه دیگه چرا این حرفو میرنی...؟؟؟؟ ایشاا... روبه راه میشی.
هیییی..داداش امین جون دست رو دلم نذار که خونه...حرفات مثل همیشه حقه و کلام شیوات هم
که مثل یه چای داغ تو یه هوای سرد زمستونی به آدم میچسبه..منم تا حلا ازیه ارتفاع بلند
هیا هوی این شهر رو نظاره گر بودم....این رفت و آمدها ..وبه قول تو این دویدن های مدام
...بعض وقتها اونقدر می دویم که که متوجه نیستیمو مسیرمونو هم گم می کنیم...اصلا میدویم که چی بشه؟/
که به کجا برسیم...؟؟؟حرفات خیلی تکونم داد..این که گفتی فدر لحظات باهم بودنو بدونیم...این که گفتی
دل آدما رو نشکنیم وووو...میدونی امین ..بعضی وقتها از نامهربونی این بشر دوپا آزرده میشم.
که این قذر ساده و بی پروا از خیلی مسائل می گذرند بدون این که متوجه اطرافشون باشند..
بدون این که دیگران رو ببینند..چشماشون هیچی نمیبینه جز خودشونو منافع خودشون..به دیگران تنه میزنند تا خودشون زودتر از بقیه به خط پایان برسند
اطراف من که از این آدما کم نیستن اطراف تو چی؟؟؟امین من بعضی وقت ها میمونم با این آدما چی کار کنم..
آدم بالاخره می تونه خودشو یه جوری آروم کنه ولی کسانی رو که براش خیلی مهمند و دوستشون داره
و از گزند این آدما در امان نیستند چی...؟؟؟ اینه که منو آزار میده...
چاره ای نمیمونه جز توکل به خدا مگه نه؟؟؟
.در پناه حق
سلام امین جان..شب و روزت بخیر...منم گاهی فکر می کنم..مایی که هیچی نیستیم و به قول خداوند از آبی بی ارزش درست شدیم چطوری تو این شهرها خودمونو بزرگ و بلندمرتبه می بینیم و فکر می کنیم به همه چبز احاطه داریم و به قولی برتر هستیم..در صورتی که از آسمان ها اگه به کره خاکی نگاه کنی پشیزی هم نیستیم چه برسه به یه نقطه!!..این جاست که دیگه اندازه و غرور و سنگ و حکومت معنایی نداره و از میون ملیون ها انسان شبیه هم همه مسول کار خودشون می شن..کی یبرای در آوردن لقمه نونی..یکی برای خیرات..یکی برای بدی..همه این حرکت ها برای بقاست..ابرها..خورشید و کره خاکی هم در چرخشه..همه برای بقا و زندگی..شاید از نگاه ما این آدم ها هیچ باشن..اما برای خدای توانا همه ما یه فلسفه ای داریم برای این زندگی..همه شناسنامه ای نزد او داریم..از بیچاره ترین آدم ها تا بدبخترین ها..همه تو همون کره خاکی زندگی می کنن که خداوند از بالا نظاره گر اوناست تا سرنوشت هاشون رقم بخوره..اما افسوس که هر چی پایین تر و پست تر می شیم یادمون می ره ارتفاع و اوجی ملکوتی هم هست..انقد پست می شیم د زیرزمین ها که فقط خودمونو می بینیم و تنهاییامونو..همه می شیم تک و داتنگی و کدورت به وجود میاریم..می گن اگه می خوای زندگی رو درک کنی به یه آدم مرده نگاه کن..و این جا می گم اگه هم می خوای به کوچیکی آدما پی ببری از بالای کره زندگیشونو نگاه کن...بهرحال امیدوارم آخروعاقبت ما بخیر بگذره و این همه حرکت و تکاپوی مکان و زمان نتیجه نیکی هم داشته باشه.. :)
سلام
حتی اگه نمی گفتین که حالتون گرفته است به راحتی می شد اونو از حرفهاتون فهمید.
تا حالا نتونستم از ارتفاع شهرم رو ببینم ولی می تونم تصور کنم چه حسی به آدم دست می ده...
راستش می خواستم بیام دوباره جواب سوالتون در کامنت قبل رو بدم ولی وقتی فهمیدم سرتون شلوغه ولش کردم !!! آخه فکر کردم خیلی خستتون می کنه( خواندن این همه نظر و جواب دادن به آنها )
راستی یه دلخوری:
چرا موضوع قبلی به این قشنگی رو پیگیری نکردید؟!
به نظر من خیلی زیبا بود...ولی؟
راستی در مورد احساس هم هروقت سرتون خلوت شد مفصلا صحبت می کنیم
موفق و شاد باشید!
سلام دوست من. اولین باریه که وارد محفل نوشته هات شدم. منم به درد تو گرفتارم. درد فکرو میگم. مثل تو کارو تفریحم٬ شادی و غمم با فکر کردن میگذره. دونبال حقیقتم. یه سری بهم بزن خودت می فهمی دوست دارم راهنماییم کنی. به امید کشف حق. یا حق
هیچی نمی گم !
یعنی هیچی ندارم که بگم !!!
سلاااااااااااااااااااام !! خوبی آیا؟؟؟؟
قالبت خیلی سنگین و باحاله !!!
دوسمش دارم !!
تیکه ی عصاره خیلی توپ بود ایول !!
فهلا !!
تاتا