تداخل دنیای حقیقی و مجازی

به نام حضرت دوست

   این برای دومین بار بود که در اون حس غریب ، غرق شدم (!) حس غریبی که پس از لمس کردن نامه فرزاد در دست هام ، درکش کردم ...
   حدودا هشت ماه و نیم پیش (منظورم عید نوروزه !) وقتی که زنگ همراهم به صدا در اومد و پس از برداشتن گوشیم ، صدای دختری رو شنیدم که فارسی رو بریده بریده صحبت میکرد و برای پیدا کردن جملاتش مجبور بود فکر کنه ؛ چیزی نمونده بود که دچار تعجب زدگی مفرط بشم (!) با یک دست گوشی رو گفته بودم و با دست دیگه داشتم چشمام رو از کف اتاق جمع میکردم ... وقتی خودش رو معرفی کرد ، تازه فهمیدم این صدا مال همون دختر کانادائی الاصلی است که چند سالی بیشتر نیست تو ایران زندگی میکنه و ....... اون اولین بار بود که حقیقت دنیا مجازی ، عملا در دنیای حقیقیم جلوه گر شده بود و باعث شد که حس بی نظیر و غیر قابل توصیفی رو تجربه کنم .

   امروز صبح هم وقتی نامه داداش فرزاد رو در دستم گرفتم .. وقتی اون کلمات و جملات محبت آمیزش رو خوندم .. وقتی با صفای صدا و صداقت نگاهش در عمق لغات ، غوطه ور شدم .. وقتی سبک ، رها و بی وزن بر کف اتاق دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ....... برای دومین بار تونستم اون حس قشنگ رو تجربه کنم .

   ازت ممنونم فرزاد جان ... راستش رو بخوای ، این نامه رو بسیار به موقع برام فرستادی . شاید اگه کمی زودتر و یا دیرتر فرستاده بودیش ، نوشته ها و محتویاتش تا این حد برام لذت بخش نمیشد . اما تو دقیقا وقتی فرستادیش که من نیاز به یاد آوری داشتم .. نیاز به فراخوان خاطرات قبلم داشتم .. اینکه کی بودم ؟ اینکه کی شدم ؟ اینکه چی بودم ؟ اینکه چی شدم ؟! و ....

غریبانه 1 :
   هر چند که شخصا معتقدم ، باید مرزهای دنیای مجازی رو شناخت و مراقب بود که بی دلیل با دنیای نیمه حقیقی مون قاطی نشه (!) اما از اینکه این قانون رو نقض کردم ، احساس خوشحالی میکنم . با اینکه حفظ حد و حدودش کمی دشوار به نظر میرسه اما تفاهم دو جانبه و درک متقابل ، اسراری هستند که میتونن مرزهای حقیقت و مجاز رو حتی پس از نقض حریم همدیگه ، حفظ کنند و این خیلی خیلی عالیه ...

غریبانه 2 :
   با عرض پوزش از تاخیر به وجود آمده ، جواب کامنت های پست قبل رو هم دادم ... مخصوصا قابل توجه نویسنده کامنت های آخری !

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

نظرات 7 + ارسال نظر
آراز سه‌شنبه 22 آبان 1386 ساعت 12:03 ق.ظ http://41t.blogsky.com

کلا آدما از نقض کردن قوانین اذت می برن. راحت باش!

خدائیش راست میگی ! این نکته رو کاملا پایم :)

شهرزاد دوشنبه 21 آبان 1386 ساعت 09:36 ب.ظ

سلام امین جان:
خوبی عزیز؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من لینکت کردم
قربونت
فعلا.....

سلام به شهرزاد مهربون
شکر خدا .. شما چطوری ؟؟؟

شما لطف کردی عزیز ، لینک شما هم به لیست من اضافه شد و با این کار ، افتخاری دیگر به افتخارات نیمکت ..
ممنونم عزیز

فرزاد دوشنبه 21 آبان 1386 ساعت 01:59 ب.ظ http://petti.blogsky.com

سلام داداش گلم...
برای چندمین بار به خاطر همه چی ازت تشکر میکنم...
از این که نامه من حتی برای لحظاتی کوتاه باعث شد حس قشنگی رو تجربه کنی احساس غرور میکنم...
امیدوارم همیشه و همه جا تو رو در کنار خودم داشته باشم.
دوست دارم همیشه وجود غریبه ای رو که واسه من از هزار تا آشنا، دوست تره(!) همراه خودم احساس کنم.
برات آرزوی سلامتی و شادابی دارم...

سلام فرزاد جان
خوشبختانه امروز صبح ، پاکت دومت هم به دستم رسید و من رو برای دومین بار ، غرق در خوشحالی همراه با شرمندگی کردی !... راستی ، هر چند سیستمم گازوئیلیست اما خدا رو شکر " دی وی دی رام " داره ، این رو گفتم که خیالت راحت بشه :))
اختیار داری عزیزم ، من باید از تو تشکر کنم نه تو از من (باز دیالوگت رو جا به جا گفتی !)

ممنونم داداش جان ، این نظر لطف توست که غریبه رو این قدر به خودت نزدیک میدونی و این مسئله باعث افتخار منه .. هر چند که فکر میکنم این جمله کمی آزارت بده ، اما مجبورم دوباره بهت بگم : "به جون خودم ، من این همه نیستم !" هر چند که دوست دارم باشم !...

باز هم ازت ممنونم عزیزم
یا حق

نیلوفر دوشنبه 21 آبان 1386 ساعت 12:11 ب.ظ

چهارم!!! ((=
چرا هیشکی نیست ؟‌‌:(

اشتباه نکن نیلوئیییییی ، همه هستن ... هر چند که به چشم نمیان !
پرستو به این حالت میگه : "توهم فانتزی !" :))

نیلوفر دوشنبه 21 آبان 1386 ساعت 10:12 ق.ظ

امین...این روزا یه حسی دارم...یه حس خوب و یه حس بد...یه جورایی دچار سر در گمی شدم...
نمیدونم چراها...فقط میدونم احتیاج به یه چیزی فراتر از روزمره گیهای زندگی یا شایدم دنیا دارم!!!

این مسئله به هیچ وجه چیز عجیبی نیست ، نیلوفر ... متاسفانه این گونه احساسات ، اقتضای زندگی در روزگار ماست .. اصلا به این فکر نکن که با احساساتت مقابله کنی و یا یه جوری ازشون فرار کنی .. نه ، راهش این نیست !

میدونی ، تنها راهی که من برای رام کردن احساسات لجام گسیخته ای که هر روز به شکلی آدم رو از حلاوت خوشی به سوز ناخوشی و بالعکس میکشونن پیدا کردم ، این بوده که باهاشون زندگی کنم (!) آره ، درست متوجه شدی .. ما باید قبول کنیم که این پستی و بلندی ها ، جزئی از زندگی بشریست . قاعدتا با این پیش فرض ، راحت تر میتونیم باهاشون کنار بیاییم . البته این اولین گام برای رسیدن به مقصود ، محسوب میشه .. یه لحظه صبر کن ، الان منظورم رو بهت میگم :

ببین ، متاسافانه یکی از مشکلات دیرینه نسل بشر این بوده که تا چیزی رو لمس نکنه ، نمیتونه از وجودش مطمئن بشه .. اما احساسات ذاتا لمس کردنی نیستند ، برای همین همواره انسان رو در شک بین خوب و بد ، زشت و زیبا و ... نگه میدارن ؛ چرا که انسان نمیتونه به صورت تجربی اونا را آزمایش بکنه و به نتیجه نهائی شون ، پیش از رخ دادن پی ببره . دقیقا یکی از دلایلی هم که انسان نمیتونه خیلی روی احساساتش حساب باز بکنه ، همینه ؛ و حتی به همین دلیل که احساساتی بودن زنها رو به عنوان نقطه ضعفی در بخش تصمیم گیری شون میدونن . با این جملات در واقع میخوام بهت بگم ، شکی که در پس هر احساس نفهته است ، دلیل بسیاری از سر در گمی های زندگی ماست ..
البته هیچ چیز در این دنیا بی حکمت نیست و هر چیزی اگه در جای خودش به کار بره ، نه تنها مفید فایده خواهد بود ، بلکه عاملی از عوامل ثبات و دوام حیات بشر هم محسوب خواهد شد .. دقیقا مثل همین تبلور احساسات در زنها که موجب بروز عشق ، عطوفت و لطافت میشه و به سردی و بی رنگی زندگی ، معنا میده .

قاعدتا این نیرو (حس) هم مثل تمام نیروهای دیگه ، در انسان های مختلف ، متفاوت و متنوع خواهد بود . خیلی ها فکر میکنن که کوران احساسات و گم شدن در نیروهای متضادی که هر روز انسان رو به این طرف و اون طرف میکشونن ؛ مختص افراد خاصی است و یا اینکه فقط مال خانم هاست ... در حالی که به عقیده من هر انسانی بنا به فراخور روحیاتش ، تا حدودی با این مسئله درگیر خواهد بود .. ممکنه یکی کمتر و یکی بیشتر . به طور مثال من خودم جزء مردانی هستم که به شدت احساساتیم و مسائل عاطفی خیلی زود روم تاثیر میگذاره . هر چند که خیلی ها این رو برای یک مرد ضعف میدونن (البته از حق نگذریم ، اگه یک مرد نتونه احساساتش رو کنترل کنه ، فاجعه به بار خواهد آورد !) اما من به کمک همین نقطه ی به ظاهر ضعف ، خدا رو شکر تا به امروز در ایجاد ارتباط موثر و درک اطرافیانم ، از خیلی ها موفق تر بودم و همواره سعی میکنم که بجای جنگیدن باهاش ، به نحو احسن از این بعد وجودیم بهره بگیرم .
اینا رو برای این بهت گفتن که فکر نکنی که این گونه بحران ها فقط مال توست و یا اینکه فردای روزگار در زندگی مشترکت این گونه تصور کنی که مردها قدرت درک این گونه مسائل رو ندارن ..

حالا اگه میخوای که به احساساتت مسلط بشی ، در مورد این پشنهاد من فکر کن :
برای اینکه انسان بتونه بر احساساتش تسلط کافی پیدا کنه ، حقیر تا بحال یک راه بیشتر کشف نکردم ، اونم همون نکته ای بود که به شکل نامحسوس در پاراگراف دومم بهش اشاره کردم ؛ یعنی اینکه ... به نظر من ، بر خلاف تصور عامه مردم که فکر میکنن احساسات تنها در تارهای عصبی جریان داره و در تصورات خیالی ما خلاصه میشه .. به عقیده بنده ، باید احساسات مون رو لمس کنیم و به کمک اونا به روزمرگی زندگی معنا بدیم . در واقع ، روزگار زمانی طعم روزمرگی به خودش میگیره که خالی از احساسات بشه و زندگی زمانی خالی از احساسات میشه که ما درونیات مون رو در خودمون محبوس کنیم و راهی برای بروزشون پیدا نکنیم . اگه بتونی زندگیت رو به گونه ای اداره کنی که حست در اون جریان پیدا کنه ، هم از شر دنیازدگی خلاص میشی و هم اینکه متوجه میشی ، کدوم دسته از برداشت های احساسی تو درست و کدوم دسته اشتباه بودن .. یعنی اینکه دیگه به هیچ وجه در طوفان های احساسی غرق نخواهی شد ، چرا که خودت سکان دار کشتی روحیاتت هستی و قادری مسیر زندگیت رو به راحتی از بین حس های متفاوت و حتی متضادت ، پیدا کنی و از بین اونا جون سالم به در ببری !...

ببین نیلوفر ، من نمیخوام مثل خیلی ها ، دستورالعملی بهت بدم که هیچ کس قدرت عملیاتی کردنش رو نداشته باشه (!) باید بهت بگم که خود من این کار رو کردم و تا حدودی هم موفق بودم .. شاید الان با خودت فکر میکنی که نمیشه احساس رو در روزمرگی زندگی جاری کرد ، در حالی که این کار با کمی صبر و اندکی مقاومت ، به راحتی انجام شدنیست ... من به این کار میگم : "هنر زیبا زیستن !" قطعا خیلی ها از این هنر بی بهره هستند وگرنه دلیلی نداشت که این قدر ملت تو زندگی هاشون مشکل داشته باشن . اما اینکه دیگران در دنیا گیرکردن و در روزمرگی هاشون دست و پا میزنن که دلیل برای ناتوانی ما نخواهد بود .. کافیه که بتونی شرایط زندگیت رو بسنجی و برای مشکلاتت راه حل های معقول و منطقی پیدا کنی و اونا رو به گونه ای در کنار هم قرار بدی که سر انجام دنیای تصورات و احساساتت رو بسازن . هر چند که ممکنه چند سال طول بکشه که بهش دست پیدا کنی ، اما مهم نیست .. چرا که مطمئن باش در تمام این سالها ، از اینکه در مسیر پیشرفت قدم گذاشتی و با تمام وجود به سمت هدفت حرکت میکنی ، بسیار لذت خواهی بود .. با اینکه شاید در حال حاضر هیچ چیز نداشته باشی و حتی ظاهرا در بحرانی از مشکلات و گرفتاری ها قوطه ور باشی !

هر چند که جواب این کامنت به اندازه یک پست طولانی شد و میدونم خسته ات کردم ، اما من هم مثل خودت نمیدونم چرا... (؟!) واقعا نمیدونم چرا این حرفها رو برای تو نوشتم .. فقط میدونم که یکی باید این حرفها رو به تو میزد (!) و اون یک نفر ، شاید من بودم ..... شاید ...

انتظار ما "خوشبختی" شماست و اجبار شما "برآوردن انتظارات" ما !
یا حق

نیلوفر دوشنبه 21 آبان 1386 ساعت 10:10 ق.ظ

من از نقض این قانون خیلی خوشم اومد...اما برای من حتی نقضشم شرایط داشت!!

خوشحالم ...
جدی (!) مثلا چه شرایطی ؟!؟!؟!

البته شما دخترها که راحتین ... میشینین از صبح تا شب برای هم "اس ام اس" میفرستین و هر دو ماه یک بار هم پول بابائی رو روانه جیب مخابرات می کنید !.. نکنه منظورت از شرایط همین بود :))

نیلوفر دوشنبه 21 آبان 1386 ساعت 10:10 ق.ظ

اول

از تو بعیده !.. جدی خودتی :))

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد