بالاخره ما هم نمردیم و ازمون دعوت شد اینجا پست بنویسیم!!...البته دعوت که چه عرض کنم...
خوب نیمکتیای گل و گلاب چطورن؟...خوبین؟ خوشین؟...خوب خدا رو شکر...
دو روزه دارم فکر میکنم اینجا چی بنویسم!! آخرشم به نتیجه نرسیدم...گفتم حالا یه چیزی می نویسم دیگه...به قول مرجان چرت و پرت !! (میبینین تو رو خدا چطوری ذوق بچه مردمو کور میکنن! پس فردا من رفتم معتاد شدم بدونین تقصیر این مرجانه!!
)
راستش خانواده ای که من اینجا پیدا کردم یه ذره عجیبن! مثلا من دختر داییه امینم...(چطوری امینی جون؟ ) بعد امین به من میگه آبجی!...من چطوری میتونم در آنِ واحد هم خواهر امین باشم هم دختر داییش؟...تازه...خواهر و دختر داییه مرجانم هستم!...(خوبی مرجانی جونم؟
)تازه با اینکه علاوه بر دختر دایی ، خواهر این دو نفرم هستم اما خواهر وسطیشونو که اسمش سمیراست (خوبی سمیرا جونم؟
) رو درست نمی شناسم!!...تازه یه چیزه دیگه...بابامم همش هشت سال ازم بزرگتره!!
(خوبی بابایی؟
)...کلا خانواده ی جالبی هستیم نه؟؟؟
قبلنا اینجا خیلی پر رفت و آمد بود...برادر و خواهر (خوبی سروناز جونم؟ )و دختر دایی(من که خیلی خوبم
) و دختر خاله(چطوری نیازم؟
) و عمو و عمه (چطوری عمه حیتا جونی؟
) و پسر عمو (خوبی پسر عمو هیچکس؟
) و پسر عمه و همه و همه میومدن اینجا و تلپ میشدن!نه ببخشین!خراب میشدن! نه، نه، ای بابا ببخشین!! یعنی میومدن رو نیمکت و اینجا رو با قدمهاشون منور میکردن!!!...به قول شاعر :
اون روزا ما دلی داشتیم، واسه بردن جونی داشتیم
واسه مردن کسی بودیم، کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم، تو سَرا ما سَری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم(حافظا!! )
اما یه دفعه نیمکتمون خالی شد...هممون پخش وپلا شدیم...همشم تقصیر این امینِ لوس بود...چون امین سرایدارِ نیمکت بود!!...
خلاصه...بعدشم که نیمکتو تعطیل کرد و خودش غیب شد!!...یعنی کاملا غیب نشدا...نصفه نیمه غیب شد!!...بعدم دوباره ظاهر شد!!!
با اومدن امین خانواده مون دارن دوباره یاواش یاواش (به قول بابایی پدرامم!) دور هم جمع میشن...البته بابای من ماموریته ، سرشم یه کم شلوغه ، قول هم داده بره واسم مامان بخره!! ، واسه همین زیاد اینجا نمیاد!!....
من و امین به خاطر اینکه جفتمون اصولا از ناحیه مغز! تعطیلیم تصمیم گرفتیم به صورت داوطلب بریم خودمونو آسایشگاه معرفی کنیم...البته به شرطی که وسط آسایشگاه، یه مرداب باشه با یه عالمه گلای نیلوفر!...بعد وسط مرداب نیمکتمونو برپا کنیم...بعدم با گلای نیلوفر تزیینش کنیم...بعدم نه پل بزنیم برای رسیدن به نیمکت و نه قایق بزاریم برای رد شدن از مرداب و همه رو وادار کنیم که بیان توی مرداب و خودشونو به نیمکت برسونن (از پذیرفتن خواهران و برادرانی که با مایو وارد میشوند، جدا معذوریم!! )...اسم آسایشگاهم میزاریم تالاب نیلوفر و امین!!
خوب البته من یه کوچولو که فکر کردم دیدم یه ذره این کار غیر ممکنه!! ...بنابراین هم اینک و از پشت همین تریبون مقدس از امین دعوت میکنم که بیاد و با من همکاری کنه و این تالاب رو توی همین بلاگ اسکای بسازیم!!در صورت موافقت امین ، تالابِ نیلوفر و امین توی همین بلاگ اسکای ساخته میشه و توسط خودم و امین به روز میشه و هر وقت هر کسی احتیاج به تخلیه فکری داشت میتونه بیاد توی تالاب و انقدر جیغ بزنه تا خالی شه!! در واقع تالاب و اینا الکیه!!...اونجا میشه محل جیغ و داد و کتک کاریه نیمکتیا!!(ببخشین که من انقدر روحم خشنه ها!!)...حالا هر کی موافقه یه کف مرتب بزنه ...
خوب...از شوخی بگذریم...اینجا که یه روزی نیمکت تنهایی امین بود الان شده یه محل گرم و پرشور برای ما!...اینجا رو دوست دارم چون یه بابایی اینجا پیدا کردم که از نظر فکری خیلی به من کمک داد و همچنان هم کمکم میده و راهنماییم میکنه...اینجا یه داداش پیدا کردم..منی که با خواهر و بادر تو این دنیای مجازی مشکل داشتم، الان از اینکه اینجا یه داداش دارم به اسم امین ، خیلی خوشحالم....یه خواهر کوچولو پیدا کردم و یه آبجیه بزرگ...یه پسر عمو و یه عمه ی جوون و مهربون...این نیمکت خیلی با صفاست... امیدوارم همیه پا برجا بمونه...
¤ نیلوفر مرداب
سلام به همه نیمکتیهای عزیز..نخصوزن جناب امین خان میزبان نیمکت و نخصوزن تر به سرکار نیلوفر خانوم اینا دختر خوبه خودم!..
خب راستش..چه عرض کنم!..اولش منم به ذهنم رسید که این فامیله هم یوخده بدجور پیچیده شده ها..ولی خب بعدش با توضیحات بسیار واضح جناب امین خان تازه فهمیدم که نه بابا همچینم پیچیده نیست..بستگی داره چطور به قضیه نگاه کنی!!..
ببینم..نیلوفر خانوم..دختر گلم..یا خودت صاف و صادق میگی اون عاشق و دلبرت کی بیده یا..؟..حالا دیگه دور از چشم بابات میری با حافظ اینجوری و اونجوریا؟!.ها؟ها؟ها؟!..
حالا اگه پولدار بود اکشال نداره..من موافقم!!..
میگما..من نتونستم واست مامان پیدا کنم..ماماناش جدیدا خیلی جینگول پینگولی شده!..چقدرم گرونه!!!!..خودت یه کاریش بکن!..;)
میگما..اون تالابه رو بزن ولی بجاش از مواد و مباحث درسیت توش بنویس..خدا رو چه دیدی..اینجوری شاید ما هم مفتی مفتی یه مدرکی گرفتیم!..به این میگن دانشگاه مجازی!!!..
سلام
من فردا صبح می خوام برم گریهههههههههههههههههههه
دلم براتون تنگ میشه
الان هم دلم تنگه
خیلی دوستتون دارم
حالا اخرین چایی خواهر کوچولو رو هم بخورین تا یه روز دیگه
خداحافظ همگی
سلام بچه هااااا
عذر میخوام که نتونستم جواب بخشی از کامنت های پست قبلی رو بدم و همچنین کمتر براتون کامنت میگذارم ... حقیقتش اینه که بهتون سر میزنم هاا.. اما اگه راستش رو بخواین ٬ دوباره دستم روی کیبورد گیر کرده (!) یعنی اینکه نمیتونم روان و ساده بنویسم .. اصولا وقتی ذهنم برای پاره ای از سوالاتش جواب پیدا نمیکنه ٬ اینطوری میشه ..... شرمندم !
در ضمن ٬ باز هم از آبجی نیلو به دلیل اینکه زحمت آپدیت کردن نیمکت رو کشیدن ٬ ممنون و سپاسگزارم ...
فعلا .....
یا حق
سلام نیلویی
خوب همون شدی دیگه
همون دییییییییییییگه
واییییییییییییییییی...سروی جونم :-*
کجا بودی تو عسیسممممممممممممممم...
خوش اومدی...دلم برات تنگ شده بود...
مرسی که با اون نیمکته موافقی...
راستی من چی شدم ها؟ ها؟ ها؟
کنااااااااااااااااااااااااار کنننننننننننااااااااااااااااااااااررررررررر
همگی کنار
من اومدم
من امده ام وای وای من امده ام
عشق فریاد کند
من امده ام که ناز بنیاد کنم..............
نمی دونین نمی دونین هیچکدوم نمی دونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود اندازه یه دنیا نه بیشتر خیلی خیلی بیشتر.
به به دختر دایی گل و بلبل شما هم پست گذاشتین.
دختر دایی من با اون نیمکته که وسط مرداب باشه موافقم هر کی مرده نه مرد نه منظورم اون مرده این مرد نه ها . بیاد روی نیمکت بشینه هر کی زرنگه. من الان وسط مرداب نشستم با یه عالمه چای دبش و دیشلمه قند پهلوی همین.
قربون همگیتون برم من. خیلی گلین.
ببین این دایی رو بایستی یه زن دایی بهش بدیم تا این دختر دایی یه کمی از این حالته در بیاد اخه نه اینکه سایه بالا سرش نبوده همچی یه ذره چیز شده. همون دیگه همون.
و اما بعد..........
داداش گل من امین میدونی دیشب داشتم خوابتو میدیدم. داشتیم بهم می پریدیم که قهر کردی و منو رفتی قایم شدی منم که دل نازک اومدم منت کشی دیدم اااا نیستس تا اینکه پیدات کردم . داشتیم همینجوری بپر بپر می کردیم که ییهو از خواب بیدار شدم.
راستی تهدید کرده بودی منو!!!!!!!!!!!!!
حالا اگه می خوای بیای اینجا من بهت نمی گم تا خودت بیای دیگه عمه جون رو هم با خودت بیاری تا دیداری تازه کنیم!!!
اما اگه می خوای ابجی کوچولو رو خفه کنی میگم.
من توی رشته کامپیوتر قبول شدم و الان دارم میرم مدرسه. توی همین بندر خودمونم.
حالا هر کی اومد بندر و به من خبر نداد خودم چشاشو در میارم.
دانشگاه پیام نور. سر شار از بار علمی هستیم ما
همین دیگه .
.....................................................................
خوب حالا خواهر برادرا عمه خاله دختر خاله دختر دایی دایی پسر عمو پسر دایی که نداریم عمو هم که نداریم دیگه کی ؟؟؟
اصلا همه بیاین بشینین براتون یه چای مخصوص خواهر کوچولویی بریزم .
یه عالمه شوکولات و شیرینی هم اوردما
بفرمایین
آهای امین...هی گفتی بیا پست نویس خوب بیا یه دو تا کامنت دیگه هم بزار دیگه!!! بعدشم بگو ببینم بالاخره تالاب بسازیم یا نه ؟ :(
سلام سلام
مرشد بزن زنگ رو که بالاخره غریبه هم از راه رسید .. (خوب رسید که رسید ، حالا مثلا چی کار کنم ؟! "تریپ آقای کاووسی !")
خواهرا و برادرا راه رو باز کنن .... بپا غریبه ای نشی عزیز (یه چیزی تو مایه های نفتی و گِلی و ...!)
بـه بـه ، چه عجب دری به تخته خوب و پستی به پست های نیمکت اضافه شد (!) خدا رو شکر عمر غریبانه غریبه هم قد داد و چشمش به پست دختر دائی آبجی نیلوش روشن شد .. دیگه داشتم مطمئن میشدم که این آرزو رو با خودم به دنیای حقیقی (همون گور سابق !) خواهم برد !.. اما نه ، مثل اینکه سرانجام ستاره ای بدرخشید و پست نیمکت شد (!) دل تیر به جیگر خورده ما را تیر تو پرتر شد (حافظا حافظا !)
از اونجا که در همون بدائت امر ، به شدت در بحث نسبت های فامیلی دچار سردرگمی شدی ، ترجیح دادن که خذمتت عرض کنم : دختر دائی آبجی ، موضوع به هیچ وجه پیچیده نیست عزیز !.. مشکل اصلی تو اینجاست که مسئله رو ریشه ای حل نمیکنی (!) حالا بشین تا برات تعریف کنم سر سلسله اصلی غریبستان از کجا شکل گرفته ، بدین امید که از این بلاتکلیفی در بیای !... حقیقتش ما ها همه از پشت یک پدر و مادریم (البته منظورم آدم و حوا نبود خانم دکتر !) پدر و مادر اصلی ما که متاسفانه در حال حاضر مجهول الهویه هستن ؛ تقریبا در حدود چند قرن و چند سال و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه پیش از حضرت آدم و حوا ، می زیستند (!)
این دو زوج بی نظیر برای اولین بار بدین گونه با هم آشنا شدن که یک شب ظلمانی ، پدر گرامی ما داشته از بالای پل بلندی (تقریبا به ارتفاع تاریخ !) می گذشته و از قضا مامان عزیزتر از جان ما هم در همون هنگام داشتن از زیر همون پل عبور میکردن و در نتیجه ی این تردد ، سایه ی اون دو بزرگوار در دل شب سیاه بر روی هم میوفته و بدین سان بود که اولین آشنائی از خودش رخ در وکرد (!)
پس از آن اتفاق میمون و شانپانزه ، این دو انسان نیک نام در یک روز بارانی که داشت از آسمان شهاب سنگ میبارید و در یک فضای کاملا رمانتیک (یعنی پارک ژوراسیک !) در اعماق دل یک دایناسور با هم قرار ملاقات گذاشتن ؛ به این امید که هیچکس اونا رو نخواهد دید و در کمال صحت و سلامت بسر میبرند هووووو (!) .. اما چشمت روز بد نبینه که با ورود اون دو جیگر به جیگر جناب دایناسور ، متوجه حضور تمام اعضاء خانواده شون در اون محول گرم و صمیمی میشن و به همین دلیل پدر و مادر ما بنکل از خاندان ماقبل تاریخی ها طرد شده و سلسله ای به نام غربا رو در مکانی به نام غریبستان و بر روی یک عدد نیمکت که اتفاقا در وسط یک مرداب پر از نیلوفر واقع شده بود و هیچ گونه پل و قایقی هم نداشت ، بنا نهادن ..... و ایطو شد که اوطو شد (!) حالا کی میتونه به من بگه که آخرش چه طو شد ؟!؟!؟!
امیدوارم که تونسته باشم سرگذشت اجدادمون رو به درستی برات بیان کنم و همچی بگی نگی از سردرگمی بیرون اومده باشی !
فعلا چون ساعت بر روی یک بامداد تشریف دارن و ما نیز فردا باید بریم محل کار و مس بسابیم ، شما عزیزان رو به دیدار خدا میسپارم (!) تا درودی دیگر بدرود ....
یا حق
برید کنار همتون منو گیگیلی اومدیم :دی هیشکی اینجا اول نمیشه داداچ !!!!!!! مهم اینه که ما اولیم بعدیاش به ما ربطی نَدِددددددددددددره ((=
نگفتم نیلو میاد چرت و پرت مینویسه برامون سرمونو گول میماله ((=
ولی خب واسه آدمه مبتدی و ناشی و تازه کار ، این خیلی خوبه و جای بسی پیشرفته و اونا و اینا (غشمولک)
باز گند زدم :دی الفرارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
سلام فانوس جونمممممممممممم
وای مرسیییییییییییییییی...
مگه من خنگم که بهم بر بخوره :)))
اوه اوه !
جمع خانوادگیه !
ترجیح میدم مثه دخترای خوب کنار وایسم D :
دس مریزاد نیلوفر جون
( از اسم نیلوفر به طور مفرطی خوشم میاد
نماد " آخره عاشقیه "
البته اگه بنا به گفته ی خودتون که روحیه ی خشنی دارید!
بهتون برنخوره....
به هر حال خوشحال شدم از اینکه از اعضای خانواده
آپدیتیدن ! و باعث آشنایی شدن
موفق باشی عزیزم
عجباااااااااا
نامردیهههه
من اول شدم!
):
خودم اول!!!
بدو بیا امین...بدو