یاد باد ...

به نام حضرت دوست


     سلام و عرض ادب و احترام

***
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد ...
***

     دو تا مطلب بود که باید هر جفتشون رو می گفتم اما نتونستم هیچ کدام رو بر دیگری رجحان بدم (!) برای همین این پست شامل دو بخش خواهد بود که بخش اولش تشکرنامست و بخش دومش بازی نامه !... این طوری میتونید برای اینکه وقت تون گرفته نشه ، هر بخشی که دوست دارید رو بخونید و یا اصن هیچ کدومش رو نخونید

بخش اول (تشکرنامه !)

   هر چند که در اصل ، این مطالب رو باید در اولین روز بازگشتم می نوشتم ؛ اما ترسیدم که بعضی ها دیر برسن و حق مطلب به درستی ادا نشه (!) راستش من در طی این یک ماه ، بیش از حد شما رو آزردم و به همین دلیل به خیلی ها مدیون شدم . اما متاسفانه علیرغم میل باطنیم ، به دلیل فاصله ای که با این دنیا پیدا کرده بودم ، نتونستم آن طور که باید و شاید از خجالت تون در بیام .. حالا اومدم که با اجازتون به اندازه وسعم جبران کنم و ازتون حلالیت بطلبم . از همین اول هم اعلام میکنم که به علت کهولت سنم ، ممکنه اسم کسی رو پس و پیش بگم و یا کلا از قلم بندازم !.. خواهشا هیچکس به دل نگیره ، چرا که هیچ قصد و عمدی در کار نخواهد بود ....

   اگه درست یادم مونده باشه ؛ اولین کسی که در وبلاگش موضوع معلق شدن نیمکت رو مطرح کرد ، دختر خاله نیاز بود . هر چند که در اون روزها خودش هم به شدت درگیر کارها و برنامه ریزی های درسیش شده بود ، اما خوشبختانه غریبه رو از یاد نبرد و همواره در قسمتی از پست هاش ، یادم رو زنده نگه می داشت (نیاز جان از لطفت ممنونم "حالا فهمیدی که کی بی معرفت تره !")
   اندکی بعد ، آبجی سمیرا از راه رسید و با اون پست تکون دهنده اش ، حسابی اشکم رو در آورد ! (هر چند که این موضوع رو قبلا هم بهت گفتم ، اما این بار دوست دارم در مقابل جمع و به صورت علنی اعلام کنم ... بعد از خوندن پستت ، همون جا قصد کردم که قالب نیمکت رو به شکل سابقش برگردونم اما ... راستش رو بخوای ، خیلی به خودم فشار آوردم تا اینکه تونستم به احساسات درونیم غلبه کنم و به خاطر بیارم که هنوز برای برگشتن ، خیلی خیلی زووووووووووده ! از تو هم ممنونم عزیز)
   به نظرم همزمان با سمیرا یا کمی این طرف تر یا اون طرف ترش (!) داداش فرزاد هم در بخشی از پست هاش به این مسئله پرداخت و بیش از پیش موجبات شرمندگی حقیر رو فراهم کرد (میبینی داداش .. تو همیشه منو شرمندۀ خودت میکنی)
   همچنین دختر دائی نیلووووووووو ، بعد از اینکه تحت کامنتی در وبلاگ نیاز ، من رو خوب سیر فحش کرد (!) در وبلاگ خودش ، به نیازهای فکری غریبه لبیک گفت و یکی از پست هاش رو به حقیر اختصاص داد . ایشون هم با این کارش باعث سرافکندگی بیش از پیش بنده شد (از تو هم خیلی خیلی ممنونم نیلوفر جان)
   در بین افرادی که به گونه ای در پست هاشون به موضوع نیمکت پرداختند ، هیچ کس حتی به گرد پای آبجی سروناز هم نمیرسه (!) آبجی کوچیکم که الهی غریبه براش تیتوپر بشه ، آنچنان پر رنگ و با محبت در وبلاگ خواهر کوچولو و از اون مهم تر در وبلاگ خانوادگیمون (آلبوم !) به این موضوع پرداخت که حتی میشه اون پست ها رو به عنوان پست های خداحافظی غریبه تلقی کرد !... خاطراتی که ایشون در وبلاگ آلبومش بیان کرد ، نمونۀ بی نظیری از ماجراهای با هم بودن و در کنار هم زیستن مون بود ؛ چیزائی که متاسفانه الان خیلی از ماها فراموششون کردیم !.. راستش زبان زیبا ، ساده و دلنشین سروناز ، دوباره گذر عمر و ارزشمند بودن لحظاتی که در کنار هم هستیم رو بهم گوشزد کرد و حسابی من رو به فکر فرو برد .. اون اوایل خیلی دوست داشتم که برای پست هاش کامنت بگذارم ، اما با خودم گفتم بهتره چیزی نگم و ببینیم دیگران در این باره چه نظری دارن .. چندی که گذشت و رفقا نظراتشون رو بیان کردن ، حقیقتا دیگه روم نشد بیام و نظر بدم ؛ به همین خاطر بیش از پیش شرمنده ی سروناز شدم . هر چند که مطمئن بودم اون منتظر نظر منه اما با کوله باری از  شرمساری ، دیگه توانی برای اظهار نظر نداشتم .. لذا در همین جا از آبجی کوچولوم عذر خواهی میکنم و ازش میخوام که منو ببخشه (سروی جونم ، تو همواره بهم لطف داری عزیزم ؛ امیدوارم که بتونم روزی از خجالتت در بیام)
   اما به غیر از این دوستان ، سایر رفقای نیمکت نشین و غیر نیمکت نشین هم با گذاشتن کامنت هائی در سایر وبلاگها ، دورادور جویای حال نیمکت بودن و با این کار حقیر رو در برابر محبت سرشارشون به زانو در آوردن ... اگر اشتباه نکنم ، یادم میاد کامنتی از آبجی بهاره در وبلاگ نیلوفر دیدم که ضمن اظهار لطف به غریبه ، از اوضاع و احوال نیمکت سوالاتی پرسیده بودن (بهاره همیشه بهار ، از این بهار تا اون بهار ازت ممنونم !)

   در اینجا لازم میدونم که از دو نفر به شکل ویژه تشکر کنم ، تا چش و چال بالائی هاااا در بیاد و خلاصه حس حسادت شون حسابی گل کنه (!)
   آبجی بزرگه (جان جان مرجان جان !) تنها کسی بود که در این دوران سخت ، من رو به شکل آف لاین و حتی آن لاین همراهی کرد و با حرفهای قشنگ و پیگیری های دلسوزانش ، باعث دلگرمی غریبه میشد ؛ هر چند که در اون روزها از نیمکت فاصله زیادی گرفته بودم ، اما صحبت کردن با مرجان تا حدودی جای خالی نیمکت و نیمکت نشین ها رو برام پر کرده بود و نمی گذاشت که از پای در بیام (عزیزم از تو یکی دیگه نمیشه تشکر کرد ، چون تووووووو ... بی نظیری !)
   خواهر خوب و گمنام من (!) که از باقی مانده های نسل پیشین نیمکت محسوب میشن و چندیست با نام روشن ترین فانوس (هر چند که من دوست دارم طبق سنوات پیش ، همچنان بهشون "نور بهشتی" بگم !) برامون در افشانی میکنن ، همراه و همگام حقیر در زمینه کامنت گذاشتن بودن . راستش بحث ها و گفتگوهائی که در اون شرایط بحرانی با ایشون داشتم ، نه تنها به روحیۀ تضعیف شدم بهبود می بخشید بلکه تا حدودی موجب تخلیه روانی بنده هم میشد و تقریبا سپاپ اطمینانی بود برای فشارهای فکریم (خواهر خوبم نور بهشتی ، از اینکه در اون شرایط لطف همراهیت رو از غریبه دریغ نکردی ، بی اندازه ازت ممنون و متشکرم ..) نمیدونم این جمله من رو که برای کامنت قبلی تون گذاشتم "گاهی اوقات آدم باید برای دل دیگران بنویسه ، نه برای دل خودش..." هنوز بخاطر دارید یا نه (؟!) محض اطلاع تون باید بگم ، این موردی که خدمت تون عرض کردم دقیقا یکی از مصداق های جملۀ بالاست !

     در نهایت از آنان که نام شان را به عمد بردیم و یا سهوا نبردیم (!) و آنانی که یادشان با ماست و نامشان حک شده بر شیرازه نیمکت و خاطرات شان فراموش ناشدنیست !... به این امید که دیگر حقی از کسی به گردن حقیر نمانده باشد ، جمیعا حلالیت میطلبم و از همه تشکر و قدردانی می کنم و امیدوارم که همواره شاد و موفق و پیروز و سربلند باشید .


بخش دوم (بازی نامه !)

جالبه هااااا ... طرف هر شیششش ماه یه بار آپ میکنه ؛ تازه اون هم آپ های دنباله دااااار (!) نوبره والااااااااااا .....

قطعا شما هم تا به امروز ، با رویه ای به نام بازی وبلاگی آشنا شدید ... بله ، منظورم همون افشای حقایقه (!) اون هم در ملا عام (ننه جون ، من دیگه چشام سوووئی نداره ؛ یکی بگه ببینم این "ملا" رو درشت نبشتم یا نه ؟!)
راستش تا الان چندین بار توسط دوستان عزیزم ، به بازی های متنوع دعوت شدم ؛ ولی متاسفانه هر بار به دلیلی وقت کافی جهت پرداختن به اون بازی رو نداشتم و شرمندۀ دوستان میشدم .. این بار هم آبجی کوشولوی نازم "سروناز" من رو خجالت داد و با اینکه زمان بندی هام حسابی بهم ریخته اما از عمد این پست رو دنباله دار گذاشتم تا مجبور بشم و این بازی رو انجام بدم ؛ هر چند که با این کار ییهو پته های آدم میریزه روی آب و همون آبروی نداشتش هم میریزه .. اما خوب ، غریبه را خیالی نیست (!) بقول معروف : آب که از سر گذشته ، چه یک وجب ، چه صد وجب (!) گذشته از این ، جواب دادن به این گونه سوالات باعث میشه که من تا حدودی کرم افشانی کنم و حرف هایی رو داخل پرانتز بزنم که ... البته شایان ذکر است که در هر بخش ، پرانتز اولی مربوط میشه به طراح ناشناس این سوالات !.....

خودتون رو معرفی کنین : (من "دلـّانی" هستم ! کاراگاه معروف کارتون نینجاهااا ؛ فقط نمیدونم چرا همیشه در گرفتن رئیس بزرگ ناکام میموندم ؟! شما نمیدونی ؟!...)
اون طور که نیاز برام تعریف کرده ، خواجه حافظ شیرازی هم میدونه که اسمم امین و یه زمانی (یعنی حدودا تا 5 ماه پیش !) دانشجوی رشته آمار (یا همون آش !) بودم . یه لیسانس پیزری (جهت متراژ زمین !) اخذ کردیم تا مجوزی باشد برای رفتن به سربازی (نیست قلبش سربازی رام نمیدادن ، برای همین فی الاجبار رفتم دانشگاه !) اهل شهری هستم که بهش میگن "ضریح قلب های عاشق" (حالا نوبت شماست که پیدا کنید پرتقال فروش راااا ؟!) از نظر خانوادگی هم ، از سه خصوصیت بارز برخوردارم ؛ یعنی دومین فرزند خانواده ، تک پسر و ته تغاری بودن (!) سایر خصوصیاتم هم عبارت اند از : لوس ، ننر ، بچه ننه و .... (فکر کنم با این عریضه ای که خدمت تون عرض کردم ، تا 300 سال دیگه هم کسی نیاد خاستگاریم .. آخه آخرو زمونه ننه !!)

فصل ، ماه و روزی که دوس داری : (اولندش دس و پات رو جم کن و چائی نخورده پسر خاله نشووو ، دوس داری و دوس دارم و دوس داره و ... نداشتیم ؛ ثانیندش خیلی پرروووئی که این همه سوال رو با هم پرسیدی !)
از وقتی که رضا شفیعی جم گفت :"غروب پایـــیزه ، دلم غم انگیزه ...!" به شدت به فصل پاییز علاقه مند شدم (فرشته مهربون کمک .. جون مادر چوبین ، بی خیال پینوکیو شو بیا یه فکری برای دماغ من بردار ؛ الانه که بزنه مانیتور رو از روی میز بندازه !)
من ماه شعبان رو بیشتر از سایر ماه ها دوست دارم ... (هر چند که میدونم منظور طراح این سوال ماه شمسی بوده ، اما چون دلم میخواد که چشش رو از کاسه دربیارم ، عمدا از ماه های قمری انتخاب کردم !)
به نظرم زیباترین روز ، روز تولد منه (!) چون در اون روز عملا فاتحه بشریت خونده شد و آنچنان بلائی بر سر قوم حضرت آدم نازل گردید که در تاریخ حیات زمین بی سابقه بوده ... (نمیدونم چرا دوست دارم که طراح این سوالات ، پس از خوندن جواب های من خودکشی کنه !)

رنگ تو : (فضولی ؟! خوشت میاد بهت بگم "بژ بی رنگ !" تا جلوی بچه ها ضایع بشی ؛ برو بچه جان ، برو اینقدر پررو بازی در نیار !)
بچه تر از الانم که بودم (!) رنگ صورتی رو خیلی دوست داشتم (ای بابا چرا میخندید ؟! خوب خودم که گفتم لوس و ننر و ... هستم !) یادمه یه تسبیح صورتی تو جا نمازم بود که باهاش عشق دنیا رو میکردم (اینم نکته اخلاقی ماجرا ، برید حالش رو ببرید !) هر چند که اون موقع هااا هنوز معنی کلماتی که تو نماز میگفتم رو نمی فهمیدم ، اما هر چی بود از این کلاغ پر ، گنجشک پری که حالا با خدا بازی میکنم ، خیلی بیترتر بووود (خاک تو سرت کنن غریبه با این نماز خوندنت ؛ البته قبلش هم خودم اقرار کردم که با تولد من ، بشریت به گند کشیده شد !) با گذر زمان و سن و سال و کهولتی که ییهو به سرم اومد ، تازه فهمیدم رنگ ها احتیاجی به دوست داشتن ندارن ، بلکه نیاز به جایگاه دارن (!) جایگاه یعنی جائی که بتونه در اون قرار بگیره و دلبری کنه !.. به نظر من هر رنگی اگه بجا استفاده بشه ، قطعا زیبا خواهد بود.. (این هم اوج فلسفه غریبه بود ، از خدابیامرز سقراط به ارث برده !)

غذای مورد علاقه : (شنیدستم که کله پاچۀ طراحان سوال ، بسی خوشمزه و لذیذه ؛ فقط حیف که من کله پاچه دوست ندارم وگرنه ....!)
هر وقت مامانم سر اینکه ظهر چی درست کنه ، دچار تردید میشه و از من می پرسه : چی هوس کردی .. بهش میگم : "شنیسل مرغ با ژانبن جوجه !" آخه ماجرا داره ... راستش یه بار در حدود دو قرن پیش ، به یک مهمانی دعوت شدیم که صاحب مجلس بنا به تصور خودش اوج "های کلاسی" بود ؛ منو رو که آوردن ما خودمون رو کشتیم تا بتونیم اسم یکی از غذاهاش رو بخونیم ! خلاصه حسابی انگشت بر معده بودیم که بفهمیم این اسم های عجق وجق دیگه چیه ؟! تا اینکه با یک نگاه به میزهای اطراف و آمار اغذیه ای که رد و بدل میشد ، متوجه شدیم همون خاگینه و املت سابق خودمونن با این تفاوت که یه نموره فرنگی شده و هویتش رو از دست داده ! خداییش صد رحمت به قیمه بادمجان و خورشت قرمه سبزی خودمون !... باور می کنید که نمیدونم الان اون اسم هائی که در بالا نوشتم ، یعنی چی ؟ و اصلا درست نوشتم شون یا نه ؟!
مامان همیشه بهم میگه که زن تو خیلی خوش بحالشه (!) آخه تو کته رو به برنج معمولی ترجیح میدی (البته این ارث رو دیگه از سقراط نبردم ، بلکه ابوی مامان مجرم اصلی هستند !) و در بین غذاهائی که میشه به شکل کته درستشون کرد ، عدس پلو با تخم مرغ رو ترجیح میدم (این یکی هم ارثیه پدر گرامی خودمه و بدین گونه بود که اثبات شد من پسر پدرم هستم !)

موسیقی مورد علاقه : (از همون آهنگ هائی که داداش سیا تو ماشینش میذاره و در و پنجره ملت جیرینگ جیرینگ میکنه !)
هر چند که موسیقی مقوله ای احساسیست و نمیشه زیاد روش مانور داد (اینم بخش عاطفیه متنم ، برین صفا کنین با این همه استعداد نشکفته ی غریبه !) اما من اصولا با موسیقی های آروم و نوازندگی هنرمندانه ارتباط برقرار میکنم (بابا ارتباط ، بابا کار درست ، بابا ...)

بد ترین ضد حالی که خوردی : (آشنا شدن با طراح سوال سیریشی مثل توووو ؛ به قول مادر شکوه ، نمیدونم چرا هموجو چسبیدی و ور هم نمیای !)
لحظه لحظه زندگی انسان تجربه است ، چه اون لحظاتی که باهاشون حال میکنی و چه اون لحظاتی که ... من شخصا خیلی وقت که به جنگ زمانه رفتم و خدائیش ضد حال های زیادی هم در این راه خوردم اما هیچ کدومشون بد نبودن تا من بتونم از بین اونها بدترین رو انتخاب کنم ، لذا در این مورد شرمنده اخلاق ورزش کاریتونم (این تیکه متنم رو دادم به شکسپیر بنویسه ، به نظرتون چطور بود ؟!)

بزرگترین قولی که دادی : (عزیزم تا حالا لگد خوردی ؟! خوب ول کن دیگه پدر آمورزیده ...)
به خودم قول دادم که آدم بشم اما نشدم (همش هم تقصیر این الیاس پدر سوخته بود وگرنه امین تارخ عمرا از این کارها نمیکرد !) با این وجود هنوز هم ناامید نیستم ؛ یه چیزی تو مایه های ، تا شقایق هست .. زندگی باید کرد (این پاراگراف کلا تخیلیه ، لطفا زیاد جدی نگیرید !)

بهترین خاطره زندگیت : (نکنه چشای تو هم مثل من آلبالو گیلاس میچینه ، مگه نمیبینی که در بالای صفحه "پایین عکس نیمکت" چی نوشتم ؟!)
بهترین خاطره من زمانی بود که احساس کردم "میشه خدا رو حس کرد ، تو لحظه های ساده ..." (بروبچ برن کنار که رفقای آسایشگاه ، برانکار رو آوردن ؛ دیگه جدی جدی غریبه داره هذیون میگه !) کاش میشد اون روزها رو به همون سادگی که از دست دادم ، دوباره به دست بیارم (زهی خیال باطل ، خواب دیدی خیره !)

برای کی دعا می کنی : (برای هر کسی به غیر از تووووو ....)
راستش من خیلی وقته که دیگه مثل قبلاهام دعا نمیکنم .. (دلیلش رو هم نمیتونم بگم ، چون نیاز به توضیحی داره به طویلی تمام اراجیفی که تا به امروز بر جریده این نیمکت بیچاره حک کردم !) به نظر من باید اول کسی رو که ازش مدد میجوئی بشناسی ، بعدش هم یه سبک سنگین بکنی تا بفهمی که چی داری و چی نداری و اصلا دعائی که میکنی بر حق هست یا نه .. (این یکی دیگه از اون حرفهااا بود هااااااا !)

کی رو نفرین می کنی : (توی گیس بریده رووووو ... البته اگه مرد باشی ، مجبور میشم این جمله رو عوض کنم !)
حدودا هفت سال پیش بود که فهمیدم "نفرین" بیش از اینکه به نفرین شونده آسیب برسونه ، خود نفرین کننده رو نابود میکنه ؛ دقیقا مثل شلیک کردن تو مخ خودته ، در حالی که سر اسلحه رو به سمت طرف مقابلت گرفتی (نمیدونم این جملات رو قبلا کجا شنیدم ؟! شما هم با من موافقید که احتمالا غریبه باز یه فیلم هنری دیده و داره ادای فیلسوف ها رو درمیاره ؟!)

وضعیتت در ۱۰ سال آینده : (همچنان دارم در به در به دنبال تو میگردم ، تا با همین دست هام خفت کنم !)
من تصور میکنم که بهتر بجای اینکه انرژی مون رو صرف طراحی یک برنامه بلند مدت (که شاید غیر اصولی و غیر ممکن هم باشه !) بکنیم ، بیشتر چهار چوب هامون رو مشخص کنیم و کمر به آموختن جایگاه ها و چگونگی بهره گیری از اونها ببندیم ؛ چرا که شاید همین امروز شما فرصتی داشته باشید که حتی تا آخر عمرتون هم تکرار نشه ، چه برسه به 10 سال آینده (البته راوی میگه که زندگی مثل استادیوم آزادی میمونه ؛ همه جاش جایگاه است و جای هیچ کس هم مشخص نیست !)

حرف دلت : (انشاءا... با گیگیلی محشور بشی تا اون دنیا هم همواره عذاب بکشی !)
شنیدید میگن : "هیچ جا خونۀ آدم نمیشه !" برای من هم هیچ جا نیمکت نمیشه !... حتی دنیای حقیقی مون با اون همه عظمت مجازیش .. همه تون رو از صمیم قلب دوست دارم و آرزو میکنم که عاقبتی مملو از خیر و برکت در انتظارتون باشه (البته به این شرط که با اعمالتون ، فاتحۀ آخر و عاقبت زیباتون رو نخونید !)


خوب دیگه ، عرایض حقیر هم به پایان رسید ... فقط به جهت گوری چشم طراح این سوالات ، بنده هیچ کس رو به این بازی دعوت نمیکنم تا عملا سقط بشه !
در ضمن اگه دیدید که بی خودی به طراح این بازی پریدم به این دلیل بود که نه من میشناسمش و نه شما و از اونجا که شوخی کردن با یک شخصیت مجازی بی درد سرتر از حقیقی هاست (!) تصمیم گرفتم که با ایشون شوخی کنم ... با این وجود اگه روزی گذرش به نیمکت افتاد و این حرفها رو خوند ، در همین جا ازش حلالیت میطلبم و اقرار میکنم که همۀ این حرفها مزاحی بیش نبوده ... لطفا کسی به دل نگیره !!! (زرشک ، آقا زیر و روی طرف رو گفته ، حالا  توقع داره که بیاد و حلالش کنه ! عمراااا داداش ....)


شاد باشید و شادی آفرین
یا حق

نظرات 26 + ارسال نظر
نیلوفر دوشنبه 7 آبان 1386 ساعت 01:26 ق.ظ

راستی...چرا من از تو ایمیل ندارم؟ :(
بهم بده ایمیلتو

نی دو نم ، نیلو (!)
چـــشــــم ، اینم ایمیل :

s_a_haki@yahoo.com

امر دیگه ای باشه قربان :)

مرجان یکشنبه 6 آبان 1386 ساعت 09:53 ب.ظ

تو بالاخره ایمیل منو دریافت کردی ؟ خوندی ؟ در جواب ایمیل خودت بودا !!!!!!!!!!!!

آره عزیزم ، لطف سرشار و مهر بی پایانت همون جا به دستم رسید ولی جوابش چیزی نبود که بشه به زبون آورد .. با این وجود میخواستم یه چیزائی برات بنویسم که متاسفانه دست روزگار ٬ دستم رو گرفت و گرفتارم کرد (!) سرم که خلوت بشه حتما جواب محبتت رو میدم آبجی ...

مرجان یکشنبه 6 آبان 1386 ساعت 09:52 ب.ظ

خوبی داداشی ؟ :)

به مرحمت شما ، خدا رو شکر ! شما خوبی ؟ گیگیلی جان خوب هستن ؟! (من شیفته این ادب و احترام غریبم ، همیشه اینقدر بهت احترام میگذاره ، نــــــه ؟!) البته به غیر از اون روزهائی که با اون کفش پاشنه 120 سانتیت می افتی دنبال سرش :))

آراز یکشنبه 6 آبان 1386 ساعت 01:09 ب.ظ http://41t.blogsky.com

غریبه عزیز. اینبار از علامت تعجب استفاده نمی کنم که ناراحت نشی. ولی استفاده از این علامت عادت منه. منظور بدی نداشتم. خیلی ممنون که به خونه من هم اومدی. معذرت می هوام که نبودم. منم یه مدتی یرم شلوغ بود.
بازم به من سر بزن. اینبار قول میدم که باشم! (ببخشید از علامت تعجب)

سلام آزار

اختیار داری ، این حرفها چیه (!) غریبه رو ناراحتی ، اون هم از جانب نیمکت نشین هاااا ؛ نعوذبا... (!) تا حالا سابقه نداشته و خدا نکنه که سابقه دار هم بشم (!) نه بزرگوار ، الکی دلت رو خوش نکن چرا که نمیتونی به این شلی ها ناراحتی غریبه رو ببینی ؛ من هم اون سوال رو فقط از سر کنجکاوی پرسیدم (!) البته شما زیاد هم عادت به علامت تعجب ندارید هاااا !.. آخه یکی از رفقا بود که دور از جون شما ، کلماتش رو با علامت تعجب بهم دوخته بودن ، برای همین من متوجه این عادت شما نشدم .. لذا از این سهل انگاری غریبه و اشتباهی که رخ داد ، به شدت عذر خواهی میکنم .. شرمنده .

خواهش میشود !... من هم اگه خدا قسمت کنه و سرم یه نموره خلوت بشه ، حتما میام و اگه هم نباشید مثل خودتون از لای در نامه میندازیم تا هر وقت اومدید بخونیدش (ای بابا ، باز که گفتید ؛ اصن فراموشش کنید ، باشه ؟!)

یا حق

پویان شنبه 5 آبان 1386 ساعت 10:32 ق.ظ

یه سر به من بزن اشنا

سلام پویان جان

راستش دوست داشتم برسم خدمتت اما ... به نظرت آدرست رو چطوری میتونم پیدا کنم ؟!
راه حلش رو پیدا کردی ، حتما خبرم کن :)

یا حق

[ بدون نام ] شنبه 5 آبان 1386 ساعت 10:00 ق.ظ

می گم چطوره شما یه بازی راه بندازید ؟!!!

که بعد ملت بیان مثل غریبه هر چی تیکه و متلک و قلنبه روی دلشون غمباد کرده رو ییهو بریزن بیرون ، هاااااا ؟!؟!؟!؟! البته فکر بدی هم نیست :)

نیلوفر جمعه 4 آبان 1386 ساعت 11:29 ب.ظ

سلام امین...بعد از جوابت رفتم و یه بار دیگه کامنتو با دقت خوندم...متاسفم برای قضاوت عجولانه م...این روزا این جوری شدم...بدون اینکه خوب دقت کنم از حرفا برداشت اشتباه میکنم و سریع واکنش نشون میدم...حالم اصلا خوب نیست امین...اصلا...
به هر حال امیدوارم از دستم ناراحت نشی و بزاری به حساب دلتنگیم تو این چند وقت...

خدا خفت نکنه با این بازی کردنت...می خوام یه حقیقتی رو بگم...من طراح سوالا هستم!!! حالا هم جوابتو میدم و حسابتم میرسم تا دیگه با طراح سوال جماعت در نیفتی!!!
¤ چرا میدونم...از بس دست و پا چلفتی هستی!!!...
¤ من دختر خاله میشم سه سوت...تو هم پررو بازی در نیار جواب منو بده جوجو!!!
¤ اگه یه روز به عمرم مونده باشه ادبت میکنم...من با شناختی که از تو داشتم فک میکردم رنگ مورد علاقت قرمزه خال خال پشمی باشه!!‌((=
¤ نه اتفاقا...اشتباه به عرض رسوندن...من یه غذای خوشمزه میشناسم بهت معرفی میکنم حتما امتحانش کن...سیراب شیردونه امینی!!...
¤ ماشالله سلیقه ت تو آهنگ عالیه...جواد یساریم دوست داری احتمالا نه؟
¤چسبم قوی بوده...به کوریه چشم اونی که نمیتونه ببینه!!!
¤ نه نخوردم...یعنی هنوز از مامی به دنیا نیومده اونی که بخواد به یه دختر گل گلاب لگد بزنه...لگد؟ نوچ نوچ!!
¤ نه چشای من رفته گل بچینه!!!! ((=
¤ دلت میاد واسه من دعا نکنی بچه پررو؟؟!!
¤ به من میگی گیس بریده؟...یه گیس بریده ای نشونت بدم ۵۰۰ تا گیس بریده از بغلش هولوپی بزنه بیرون!!!
¤ احتیاج به گشتن نیست..آدرس میدم بیا ببینم حرف حسابت چیه.اگه تو به دست من خفه نشی خیالت تخت باشه که من به دست تو خفه نمیشم!!((=
¤ آخی...طفلونکی!! من و گیگیلی کلی با هم دوستیم...اون دنیا اگه ما با هم محشور بشیم که تو بایدفاتحه ی خودتو بخونی که!! :))))))))

راستی امین...راجع به پیشنهاد ساختن نیمکت تو مرداب پر از نیلوفر آسایشگاه...باید بگم که اگه میشد ، من حاضر بودم نه فقط به عنوان دیوونه بلکه به عنوان مجنون! برم آسایشگاه...بیا امین..بیا بریم و نیمکتمونو توی مرداب پر از نیلوفر بسازیم...بعدم با گلا تزیینش میکنیم...وسط مرداب!! فقط باید به نیمکتیا بگیم برای نشستن روی نیمکت باید تنشونو به مرداب بزنن...از پل یا قایق برای رفت و آمد خبری نیست!!!

امین...شاید همه بدونن که من با واژه خواهر و برادر تواین دنیای مجازی مشکل دارم...اما الان تو این دنیا یه پسر خوب و آقا هست که وقتی بهم میگه آبجی خیلی خوشم میاد و دعا میکنم کاش میشد که واقعا خواهرش باشم...کاش میشد برادر خوبی مثل اون داشته باشم...برادری که همش سه سال از من بزرگتره (اگه سال تولدتو اشتباه نکرده باشم و ۶۳ باشی!!) اما اگه بخواد برات یه پشت باشه میتونه مثل یه پدر برات پشت و تکیه گاه باشه...امین جان... اینکه خواهر تو باشم منو خوشحال میکنه و امیدوارم همیشه از حمایتها و دلسوزیهای برادرانت برخوردار باشم...

راستی...پست جدیدمو هم بخون...اگه خواستی :)

راستی..بیستممممممممممممممم..من خودم نمره ی بیستم...من خودمنمره ی بیستم...من مث هیچکسی نیستم!!((=

سلام آبجی نیلووووووووو !

قبل از هر چیز باید بگم : من مطمئنم که تو و سمیرا قصد جون من رو کردید (!) آخرش با این حرفهاتون من رو به سکته خواهید داااااد ... آآآآآآآی نیمکتی ها کجایید که عنقریب است نیمکت تون بی دربان بشه (!) آآآآآآی قلبم .. آآآآی قلبم .... پت (!) البته این پت نشانه ی افتادن بود هاااا ، اون رو با صداهای دیگه اشتباه نگیری :))

حالا همه نیمکتی ها برن رو نیمکت به ایستن تا برای آبجی مون یه سرود دسته جمعی بخونیم ... یک ، دو ، سه .. شروع :
"بابا تو دیگه کی هستی" ، "نیلو تو دیگه کی هستی" ، "دست هستی رو بستی !" ، "دست هستی رو بستی !" ... ((:

و اما بعد ...
این حرفها چیه نیلوفر جان .. آدم ها در شرایط مختلف ، عکس العمل های متفاوتی از خودشون نشون میدن ؛ به نظر من این اطرافیان آدم هستن که باید یه نموره شعورمولک داشته باشن و با توجه به شناخت های قبلی شون ، گفتار و رفتار اطرافیانشون رو بسنجن .. تو در نظر من این قدر عزیز هستی که حتی اگه بیای تو روم هم به ایستی و هر چی دلت خواست بهم بگی ، باز هم از دستت ناراحت نخواهم شد .. چرا که تو رو میشناسم و با توجه به صفات خوب و شخصیت مثبت و ظرفیت های پنهانی که داشتی ، بهت نزدیک شدم ... و مطمئن باش ، تو خودت خوبی که دیگران بهت نزدیک میشن و این یک نعمت بزرگه که باید خیلی خیلی هواش رو داشته باشی تا خدائی نکرده یه موقع سلب توفیق نشی . غریبه هم یه آدم مثل همه آدم های دیگه که خوبی های تو رو دیده و باهاشون احساس الفت و نزدیکی کرده ، وگرنه خودش هیچی نیست (!)
نمیدونم جواب محبت هات رو چی باید بدم نیلوفر ؛ من اکثرا در این مواقع دستم به سختی بر روی کلمات می غلته و جملات به هیچ وجه یاری نمیکنم ... فقط همین قدر بگم که قدر خودت رو بدون و این افتخار رو به غریبه بده که تا وقتی مجالی هست ، در این دنیای مجازی در کنار هم باشیم تا بتونیم مثل یک دریاچه نیلوفر که شاخه هاشون بهم گره خورده و همه دست هم رو گرفتن ، روی یک نیمکت بهم بتنیم و گروهی داشته باشیم که دست هاشون برای یاری هم در دست هم فشرده است و قلب هاشون برای یکدیگه میتپه ... این اوج خوش بختی غریبست ، در فضائی ماورای حقیقت (!)

راستی نیلوفر ، خدائیش فکر نمیکردم کسی تعطیل تر از غریبه پیدا بشه که بشینه تک تک حرفهای امین به اون طراح سوال رو بخونه و بهشون جواب بده (!) میگم حالا خودمونیم ، تو هم اوضاعت از من کم نمیاره هااااا !.. خدا آخر و عاقبت اون شوهر بخت برگشتت رو ختم به خیر کنه :))

ممنونم مجنون خانم (!) پیشنهاد بسیااااااااااااااااااااار خوبی کردی ... اصلا من میگم چطوره که در آسایشگاه رو ببندیم و سر درش بنویسیم ، تالاب نیلوفر و امین - دارالمجانین سابق !!!! تا ملت بدونن که برای رسیدن به نیمکت نه تنها باید تنشونو به مرداب بزنن ، بلکه باید از جونشون هم سیر شده باشن :)

جدی میگی آبجییییییییییییییییییییییییییییییییییییی (!) خدائیش اگه میدونستم که به این واژه حساسی ، به غیر از روزی صد بار ، دیگه اصلا بهت نمیگفتم : خواهریییییییییییییییییییییی (!) اما حیف ، از قرار معلوم دیر متوجه شدم :)
با این وجود از اونجا که میگم هر وقت ماهی رو از آب بگیره فاتحه اش خونده میشه ، پس بشنو :
خواهر خوب و نازنین ، فرشته روی زمین (!) غریبه اگه بهت میگه آبجی ، به خاطره اینه که بهت افتخار میکنه و با این کار میخواد خودش رو در کنار تو بدونه و نیمکتش رو نیلوفری کنه تا دیگران به اشتباه فکر کنن که غریبه هم آدم حسابی (!) چرا که با آدم های بی نظیری همچون تو رفت و آمد داره و اون ها رو با لقب آبجی (خواهر دنیای حقیقی !) خطاب میکنه .. در ضمن اگه خدائی نکرده ناراحتت کردم و یا گفتن این حرف ناراحتت میکنه ، برای قبلی ها حلالم کن و بهم بگو که سعی کنم (البته اگه یادم بمونه !) دیگه این خطاب رو برای تو استفاده نکنم ...

غریبه در این دنیای مجازی فقط با نفس دوستانش زندست نیلوفر ؛ اگه حمایت و دلسوزی و پشت و پناهی هست ، مطمئن باش که از قلب های بزرگ و دست های گرم و صمیمی یه نیمکت آدم نشئت گرفته و باز هم میگم که غریبه به تنهائی هیچی نیست ... هیچی !

پست خاکستری رو هم خوندم و خدا بکشه این نمایشگاه رو که نگذاشت برات کامنت بگذارم (!) اما در عوض برات خواب های تازه ای دیدم :)

میدونم نیلووووو .... متاسافانه تو مث هیچکسی نیستی اما خوش بختانه ، هیچکسی هم مثل تو نیست :))))

شاد باشی و پیروز و سر بلند
یا حق

روشن ترین فانوس جمعه 4 آبان 1386 ساعت 10:13 ب.ظ http://nooore-beheshti.blogfa.com

سلام

اول اینو بگم که راجع به اسم نور بهشتی

خودم اومدم بعد کامنت گذاشتن چک کنم

با اسم روشن ترین فانوس رو خوندم

بعد دیدم اسم نور بهشتی هم هس

باورتون میشه اول فکر کردم یه نفر دیگه به این اسم کامنت گذاشته ؟! و وقتی نوشته رو خوندم دیدم خودممم !!

کاملا بی اختیار و بدون اینکه خودم بفهمم نور بهشتی زدم!..

اما....

جناب غریبه

هرموقع میام اینجا کمی تا قسمتی...

یاد وبلاگ نامه های بی جواب میفتم

که اولین کامنتاتون اونجا بود برای شیدا

و چه دلسوزانه بود و بی ریا ...

و چه لحن زیبایی داشت...

نه عادت بود نه چیز دیگه ...

فقط از سر دل سوزی و راهنمایی...

موفق باشید

( در مورد نوشتن بلاگ هم خودتون گفتید اهل تعارف نیسم !

بنابراین ممنونم...من استفاده کننده ی مطالب شما

باقی می مونم )...

سلام

جدی میگید !!! عجب اشتباه جالبی مرتکب شدید . حالا میگم نکنه جدی جدی شما یک خواهر دو قولو داشته باشید که ییهو مثل این فیلم هندی هااااا ، تو نیمکت به هم برسیده و ... خودمونیم ، نیمکت تو سینمای بالیوود هم کم نمیاره :)
با این وجود از اون اشتباه جالب انگیزناکتون هم ممنون .. به نظر من آدمی که شخصا خوب باشه و بد کسی رو هم نخواد ، یه جورائی اکثر کاراش خوبه ، حتی اشتباهاتش !

حالا منم : اما ...

ببینم ، نکنه شما به واسطه شیدا با من آشنا شدی که از "نیمکت غریبه" یاد " نامه های بی جواب شیدا" می افتید ، همین طوره ؟!
شما باز دارید من رو میبرید به یه روزائی که دوست دارم به خاطرشون سرم رو بگذارم به دیوار و های های گریه کنم (!) میدونید چرا (؟!) چون به نظرم اون موقع چیزائی داشتم که الان ندارم (!) البته بعد دیگری از ماجرا هم این گونه بهم القا میکنه که هی غریبه ، آدم با جون کردن آدم میشه ، نه با باد هوا (!) اگه الان برای کسب تجربه زحمت و مرارت نکشی ، پس کی میخوای آدم بشی (؟!) در ضمن اگه میبینی که شخصیتت عوض شده ، اون رو به گردن گردش روزگار ننداز ؛ بدون که تو خود حجاب خودی حافظ ... و این بیت محدود به زمان و مکان و شرایط نیست ! بگذریم ...

آره ، من روز و روزگار خوبی رو با شیدا خانم پشت سر گذاشتم و تجربیات زیادی هم کسب کردم .. تجربیاتی که تو هیچ کتابی نمی نویسنش و حتی تو دکان هیچ عطاری هم پیدا نمیشه (!) البته پرونده اقبال غریبه برای همراهیش با شیدا ، تنها در حدود دو سال باز بود .. پس از اون کم کم شیدا هم از دنیای مجازی دور شد و فقط خاطراتی ازش به جای موند که ناگفتنیست .. شاید باورتون نشه ، اما وقتی می شستیم با هم صحبت میکردیم ، پر میشدیم از صفا و صداقت و یکرنگی .. حتی لحظه لحظه هامون هم بی ریا و خالی از هر گونه نقش بازی کردنی بود . اون شب هائی که ساعت ها گپ میزدیم و می گفتیم و می خندیدیم و گریه میکردیم و ... یادش بخیر .
راستی شما تا حالا حس گریه کردن در کنار یک شخص به ظاهر مجازی رو تجربه کردید (؟؟) واقعا بی نظیره ... و من بارها این حالت بی نظیر رو تجربه کردم ......
یه چیزی هم بگم که غرق در تعجب بشید .. شیدا چند هفته پیش برام آف گذاشت و گفت که در این مدت نتونسته بوده بیاد نت و ... خلاصه حالش خوب بود و احوال پرس دوستان . البته رابطه ما این بار ختم شد به همون دو سه تا آف و بعدش هم هیچ ...

(راستش رو بخوای ، خودم هم میدونستم که الان در نیمکت پست نخواهید گذاشت (!) حالا از کجا میدونستم زیاد مهم نیست !.. با این وجود بهتون اعلام میکنم که نیمکت پذیرای هر عقیده و سلیقه ای هست و شما هم میتونی از حد یک مستمع فراتر باشی و مثل اکثر نیمکتی ها برای نیمکتت یک پست بگذاری ... البته هر وقت که دوست داشتید !)

یا حق

مرجان پنج‌شنبه 3 آبان 1386 ساعت 11:30 ب.ظ http://myn.blogsky.com

تو بازی میکنی یا به گیگیلی تیکه میندازی کوشولو ؟
مثلا داری نفرین میکنی به طراح سوال ، اونوخ از گیگیلی مایه میذاری ؟ تا ۳ میشمارم معذرت خواهی کن ، ۱ ۲ ۳ ، ۱ ۲ ۳ ، ۱ ۲ ۳ همراه با جیییییییغ( با لهجه پرستو بخونی ها :)

املتت میکنم :دی ((=

بازی مازی رو بی خیال آبجی .. گیگیلی رو بچسب :))

خیلی خوب بابا .. حالا چرا داغ میکنی (!) باشه چشم ... من شخصا از گیگیلی خواهش میکنم که خواهش نکنه ازش معذرت خواهی کنم ٬ چون شاید نکنم و مثل دادش سیا ضایع بشه (!) اصن چطوره اون بیاد از من معذرت خواهی کنه ٬ هاااان ؟!؟!؟!

به نظرت این طوری بهتر نیست آبجی ؟! :))

یا حق

نیلوفر پنج‌شنبه 3 آبان 1386 ساعت 03:27 ب.ظ

امین خان...شما که میری تو وبلاگ نیاز کامنت میزاری من ادعای معرفتم میشه...من نه ادعای معرفت داشتم نه تو رو بی معرفت خوندم... :(

سلام دخمله گلم

تو که هنوز از دست غریبه شاکی هستی دختر دائی .. ببین ، تو حرفهای من رو درست متوجه نشدی نیلوفر .... خوبه خودت داری میگی که تو وبلاگ "نیاز" کامنت گذاشتم هاااا .. از اون کامنت فقط بخشی که خبر بازگشتم بود ، مربوط به تو میشد ..... بقیه اش رو برای نیاز و با توجه به کامنت های قبلیم نوشته بودم و به هیچ وجه منظورم تو نبودی بزرگوار ...

مطمئن باش که اگه من بخوام تیکه ای به تو بندازم ، حتما اون رو در وبلاگ خودت خواهم گفت و هیچ وقت نمیرم در خونه همسایه تون و خدائی نکرده پشت سر تو حرف بزنم عزیزم .. در ضمن اگه گفتم که بری به وبلاگ نیاز و نظرم رو بخونی ، صرفا به این دلیل بود که در وبلاگ اون ازم پرسیده بودی که جریان تو خوماری موندنت چی شد (!) وگرنه من در کامنتی که برای خودت گذاشتم هم میتونستم خبر بازگشتم رو بدم ... به نظرت حرفهام منطقی نمیاد ؟!؟!؟!

هنوزم از دستم خشمولکی نیلووووووووووووووووووووووووووووووو ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!....

یا حق

آراز چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 09:20 ب.ظ http://41t.blogsky.com

غریبه عزیز! خیلی ممنون که با آشیونه من هم سر زدی. راستش رو بخوای من خیلی به اینجا میام ولی هنوز نیسی. دیر به دیر می یای...
آمدم نبودی رفتم...

سلام

میگم این علامت تعجب جمله اولتون ، مال غریبه بود یا ماله عزیزش (؟!) راستش همین طوری کنجکاو شدم که بدونم ، من عجیبم یا عزیز بودنم !.... بگذریم ..
از اینکه با تاخیر خدمت تون رسیدم واقعا عذر میخوام و از اینکه شما در این مدت به اینجا سر میزدید واقعاتر ممنون و متشکرم .. اما یه سوال دیگه (!) حالا که لطف میکردید و میومدید اینجا ، چرا برامون کامنت نمی گذاشتید که بدونیم حاضر هستید و دارید در کنار نیمکت نشین ها طی طریق می کنید ؟! فکر نمی کنید که این طوری بهتره ؟!؟!؟!

اما در مورد دلایل دیر به دیر آمدنم ...
راستش رو بخواید در چند روز اخیر کمی سرم شلوغ شده .. قراره در نمایشگاه بین المللی ولایت ما (!) یه نمایشگاه لوازم خانگی برگزار بشه و بروبچ شرکت ما هم رفتن یه غرفه اجاره کردن .. از قضا اسم حقیر رو هم به عنوان یکی از اعضا رد کردن و به همین جهت ، کمی درگیر شدم . البته نمایشگاه از روز یکشنبه شروع میشه اما ما باید کارت ویزیت چاپ کنیم و به فکر پذیرائی و از این جور فیلم و سیانس هاا باشیم .. احتمالا تا اواخر هفته بعد که نمایشگاه خاتمه پیدا کنه ، همین آش است و همین کاسه .. با این حال سعی میکنم که زود به زود برسم خذمتتون ..
در ضمن ، تاخیر غریبه دلیل خوبی برای نیومدن شما نیست هااااا ؛ اینجا یه عالمه نیمکت نشین داره زندگی میکنه که هر کدومشون شیش تاا غریبست !

از اینکه به نیمکت سر میزنید و برامون کامنت میگذارید ، خیلی خوشحالم .. منتظر نظرات بعدی تون هستم ...

یا حق

مرجان چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 03:50 ب.ظ http://myn.blogsky.com

سلام به همه نیمکتی ها :)

نیلو ! اولین نیمکتی که اومد دید داداش امین نیمکت رو راه انداخته من بودما ! حالا پررو نشو ((=

داداش امین باز که منو گیگیلیو شرمنده کردی پسرررررر ؟ :دی البته توی این فکرم که چه جوری این داداش کوچولوی زبون دراز رو ادبش کنم :دی صبر کن با گیگیلی مشورت کنم تا بعد (غشمولک)

به به ! آبجی سمیرا هم تشریف آورده بید :دی (بوس)

فعلا بابای داداشی

سلام آبجی

میبینم که داری انگشتت رو میکنی تو چشه نیلوووووووووووووووو .. ببین جمجمش کوچیکه هاااا ، ییهو انگشت شست پات رو نکنی تو چش و چالش !!! :))

چه کنیم دیگه .. ما اینیم آبجی (از همون آدمک ها که عشقولانه میفرسته !)
هیچی دیگه ، خوب بگوووو عملا به فکر سقط کردنم افتادی دیگهههه ، خوب کمک دیگههههههههه !!.... (حالا این دیگه هاااا دقیقا به چی اشاره دارن ، خودم هم نمیدونم !!)

بعلهههههههههه ، پس چی فکر کردی ... (مثلا دارم بهت سوز میدم ! لطفا جملم رو یه جوری بخون که حسابی حرست در بیاد !) (غشمولک ایناااا.. )

یا حق

نقد و بررسی وبلاگها-فرزاد سه‌شنبه 1 آبان 1386 ساعت 08:18 ب.ظ http://naghdeweblog.blogsky.com

سلام
اگه دوست دارید وبلاگتون مورد نقد و بررسی قرار بگیره به ما سر بزنین.
======
بدو داداش

علیک سلام

راستش دوست دارم ، اما چه کنم که وقت اومدنش رو ندارم !
ببین میشه یه لطفی در حقم بکنی (؟!) خودت بیا بی زحمت نیمکت رو نقد کن و پیشنهاداتت رو در موردش بنویس .... به نظرت این طوری بهتر نیست !

یا حق

فرزاد سه‌شنبه 1 آبان 1386 ساعت 08:16 ب.ظ http://petti.blogsky.com

سلام داداش گلم
ممنون عزیزم
میگم بیشتر تحت تاثیر اون شعر قرار گرفتم
بادم میاد یکی از دوستام که الالن دیگه.... اینو واسم نوشت

سلام داداش جان

خواهش میشیم عزیزم (!)
جدی میگی ... امیدوارم که اون دوست الان در بحر لطف و عنایات حضرت دوست ، غوطه ور باشه فرزاد . روزگاره دیگه عزیزم .. بهر حال میگذره .. چه بخوایم چه نخوایم ....

یا حق

نیلوفر سه‌شنبه 1 آبان 1386 ساعت 04:10 ب.ظ

دروخ گوووووووووووووووووووو...من کی بهت فحش دادم آخه بچه جون؟
ببین من دست به قهرم خوبه ها...قهر میکنماااااااا :((((

اییییییی وااااااااااااییییییی .. یکی دیگه از صفات استثنائی غریبه هم لووووو رفت (!) از کجا فهمیدی که من دروخ گوووووووووووام عزیزم (؟!) نکنه صابون بچه ی فیروزم به تنت خورده :))

نه جون دختر دائی ، تو دیگه با غریبه قهر نکن ؛ چرا که فعلا هستی به همراه مرحوم شایگان ، باهاش قهر کردن !... همین مونده که تو هم باهاش قهر کنه تا ییهو سر بذاره به بیابون :)
حالا بیا دخمل کوشولو این آب نبات رو بخور و اخمولک هات رو باز کن تا دوباره با هم دوست بشیم (!) بیا دخمل دائی .. بیا .....

[ بدون نام ] سه‌شنبه 1 آبان 1386 ساعت 09:59 ق.ظ

شاد باشی و شادی آفرین
احوالات ؟
موسیقی وبلاگ کمی مشکوک می زنه !!!

سلام
ببینم ، جمله اولت سوالی بود یا خبری (؟!) نکنه عیبی داره که ما شاد باشیم و شادی آفرین ؟!؟!؟! هان ...
زان یار دلنوازم ، شکریست بی شکایت .. خدا رو شکر .... میگم حافظ خدا بیامرز هم جمله قشنگی بهم یاد داده ، نه ؟! هر چند که تکراریست اما خوبیش به اینه که همه جا کاربرد داره :))
شما چطوری ؟! (سعی کن در جواب سوالم از رو دست خودم تقلب نکنی !)

عجب دل خجسته ای داری تو .. کجائی که ببینی در این روزها ، همه چیه غریبه مشکوک میزنه (!) حتی جات خالی تازگی ها نفس کشیدنم هم کمی تا قسمتی مشکوک میزنه .. شاید همین فردا یکی اومد و گفت که دیگه نفس نکش ؛ کل زندگیت مشکوکه و زنده بودن هم برات یه نموره زیادی ؛ بپر سوار ماشین آخرت بشو که سرویس آخرشه و اگه ازش جا بمونی باید تا خود برزخ پیاده بری (!)

یا حق

سمیرا دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 08:53 ب.ظ

سلام به امین عزیز
وسلام به نیمکت نشین های نازنین.
نمیدونم از کجا شروع کنم...اونقدر ذوق زده ام که زبونم بند اومده
شدم مثل آدمایی که یه عالمه حرف برای گفتن آماده میکنن
اما تا وقت گفتنش میرسه، از شدت هیجان به تته پته می افتند.
امین عزیز
هنوزم باورم نمیشه که پارچه ها رو از رو نیمکت برداشتی ،
گردو غباراشو تمیز کردی تا یاران نیمکتی بیانو روی این نیمکت مقدس
به آرامش برسند..مثل اینکه لطف خدا حسابی شامل حالم شده..فقط نشستن
رو نیمکتو کم داشتم که اونم اجابت کرد....
از این که چراغ نیمکت دوباره به دست گل تو روشن شده خیلی خیلی خوشحالم
الان اونقدر حس خوبی دارم که نمیشه وصفش کردم..حالا دیگه مطمئنم که یه
تکیه گاه محکم دارم که آسوده خاطر بهش تکیه کنم و با یه نفس عمیق خیالم از
همه چی راحت شه...

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
تا مگر لطف شما پیش نهد گامی چند

برای پایداریه نیمکت دعا می کنم...

در پناه خدا

سلام آبجی سمیرا

نـــه خــیــر ... مثل اینکه تا غریبه علنا ذوق مرگ نشه ، دست بردار نیستی !!!

قول میدی اگه یه چیزی بهت بگم ، بهم نخندی (؟!) راستش رو بخوای من بعضی اوقات به "نیمکت" حسودیم میشه (!) وقتی میبینم کسانی مانند تو ، با تمام وجودشون اون رو دست دارن ، عجیب در حیرت و شگفتی میمونم .. نمیدونم این نیمکت چیکار کرده که تونسته این طوری در دل تو جا باز کنه عزیز ؟!؟!... البته هر کار که کرده مهم نیست ؛ مهم اینه که الان دل تو با ماست و ما صاحب یک دل بزرگ و نورانی ، یه حس قشنگ و آسمونی و یک آبجی عزیز و دوست داشتنی هستیم .. باور کن که این همه خوشبختی از سر غریبه و کل غریبستانش هم زیاده .....

نمیدونم که در جوهر قلمت چه شهدی ریختی آبجی ... فقط همین قدر میدونم که وقتی میای اینجا و برامون کامنت میگذاری ، نیمکت سرشار از ذوق و زیبائی و ملاحت میشه . این هم موهبت دیگریست از جانب باری تعالی .. امیدوارم که کفران نعمت نکنیم ، تا خدا تو رو زمون نگیره .... "آمین"

نیمکت همیشه محتاج دعای نیمکت نشین ها بوده و هست ...
یا حق

نور بهشتی دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 06:01 ب.ظ http://nooore-beheshti.blogfa.com

بعد اینکه از لطف تون ممنونم

( اگه حرفی بوده واسه منم مفید بوده )

اما راجع به نوشتن این بلاگ ، لطف شماست ولی

من ترجیح میدم نوشته ی شما و کامنت بقیه ی دوستانو

فقط بخونم

چون فکر کنم با این جو صمیمی شما ،‌من بخوام بنویسم

علاوه بر اینکه خوابتون ببره ، درشو تخته کنید !

پس ضمن تشکر مجدد ! منو معاف کنید

اما....

تجربه از این دست زیاد بود

( اما یکیش یه جورایی نقطه ی عطفش بود و بقیه

بعد اون اتفاق افتاد )

همشونم تو یه برهه اتفاق افتاد

الان نیاز به خودسازی دوباره ای دارم که کمکم کنه

واسه احیای اون عالم ناب...

اما آهنگو فعلا دس نزنید لطفا !

تا من ضبطش کنم !!!

در پناه خدا

خواهش می شود !.. اگه این طوره که شما میگی ، واقعا عالیه .. لااقل تا حدودی از دین حقیر ، به دلیل مزاحمت های وقت و بی وقتم در روشن ترین فانوس ، کم خواهد شد .. با بیان این مطلب ، کمی تا قسمتی ابری خیالم رو راحتندید !....

من بیش از این به شما اصرار نمیکنم .. چرا که میترسم خدائی نکرده تو رودربایستی بمونید و علی رقم میل باطنی تون ، این پست رو برای نیمکت بگذارید .. (هر چند که میدونم زیاد هم اهل تعارف نیستید !)
با این وجود دوست دارم بدونید که گذاشتن پستی با مفاهیم سنگین و متعالی ، نه تنها باعث خراب شدن این جو صمیمی نمیشه بلکه در قوام و پیشرفتش هم مفید و موثر خواهد بود ..
اصلا ببینم ، مگه این شما نبودید که چند ماه پیش اومدید و از طرز بیان من انتقاد کردید (؟!) مگه بعد از انتقاد شما و اصلاحات تدریجی من ، دنیا کون فیکون شد (!) می بینید که خدا رو شکر هنوز در نیمکت بازه و صمیمیتی در حد بخور و نمیر ، در بین نیمکتی ها رایج ... تازشم داریم دوست های جدید پیدا میکنیم :))
در نتیجه اگه ترس شما به جهت تخته شدن در نیمکته ، من به شما اطمینان میدم که در پناه خدا هیچ اتفاقی نخواهد افتاد ؛ اما اگه شخصا دوست ندارید این کار رو بکنید ، اون دیگه مسئله ای جداست و باید بررسی بشه ببینیم که چه عواملی باعث بروز این رفلکس منفی شده و کمی در سیاست های نیمکت ، تجدید نظر کنیم !.....

"نقاط عطف" اصولا به همین شکل بروز میکنن .. یه تلنگر کوچیک ، یه علامت ، یه نشانه ، یه نور ، یه ... و هزاران هزار نقطه مثبت و حتی منفی دیگه که میتونن نقطه عطفی برای یک سلسله حوادث بزرگ باشن . علاوه بر این به نظر من هنر زیستن هم در اعماق تشخیص نقاط عطف مون خلاصه میشه ؛ یعنی اینکه بتونیم جائی که هستیم و وظیفه ای که در اون جایگاه داریم رو تشخیص بدیم و همواره به سمت هدف در حرکت باشیم (!) من معتقدم که ما داریم در عالم نشانه ها زندگی میکنیم ، در این عالم خدا داره با ما صحبت میکنه ، مثل یک پازل میمونه ، رگ های زندگی و شریان های حیات در گوشه گوشۀ این پازل علامت گذاری شدن ، فقط میمونه هنر زیبا زیستن ما که بتونیم به کمک اون و به مدد خدا ، زبان زمین رو بفهمیم و با مهره چینی های بجا و مناسب ، کم کم به اوج برسیم ..... خوب سخنرانی بسه ، فکر کنم که دیگه دارم زیادی حرف میزنم !

وضعیت من هم دقیقا شبیه شماست و شدیدا نیاز به خودسازی دارم .. راستش رو بخواین ، در احیای عالم ناب گذشتم که متاسفانه ناکام موندم ؛ اما لااقل به جواب هائی رسیدم که ... البته گفتن این حرف ها برای کسی که خودش در راهه ، کار درستی به نظر نمیرسه .. بهر حال الان تصمیم گرفتم که از یه جای دیگه شروع کنم ، یه جائی مخالف گذشته !

چرا ضبطش کنید ؟! وقتی که اصل این آهنگ با کیفیت به مراتب بهتر از نیمکت ، در لا به لای دنیای بی در و پیکر مجازی ریخته ، دیگه نیازی به ضبط کردنش نیست .. راستش من کیفیت این آهنگ رو به جهت کم کردن حجمش و راحت تر باز شدنش ، به شدت کاهش دادم و به نظر نمیرسه که بعد از ضبط کردن ، دیگه چیزی ازش بمونه !
محض اطلاع ، من خودم هم اصل این آهنگ رو از تو اینترنت دانلود کردم ، اگه تمایل داشتید بگید تا لینکش رو براتون در نیمکت بگذارم ..

و اما آخر الامر میرسیم به چیزی که میخواستم اول الامر بهش بپردازم ..
نکته ای که در بالای این کامنت بیش تر از همه چیز جلوه نمائی میکنه "اسمشه (!)"
ممنونم که دوباره برام با نام "نور بهشتی" کامنت گذاشتید . من رو بی اختیار میبره به دوران جوانییی (!) اما بی تعارف باید خدمت تون عرض کنم که اگه این لقب اذیت تون میکنه ، اصلا لازم نیست به خاطر مطالب پست من ازش استفاده کنید ..
بهر حال ازتون ممنونم ...

یا حق

روشن ترین فانوس دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 05:27 ب.ظ http://nooore-beheshti.blogfa.com

سلام

اول این شعرو داشته باشید

( شخصا خیلی ازش خوشم اومد )


غرق گناهیم، ولی پاک سرشتیم

حسرت زده ی" یک وجب از خاک" بهشتیم

" شــــــکرانه " ی زایل شدن ِ حالت " اغما "

از خوردن آن "میــوه ی ممنوعه" گذشتیم

هر چند که ابلیس بسی وسوسه ها کرد

امّا چو" پــــری"، بنده ی خنّــــاس نگشتیم

غفلت بکُشد "یونُس " جان، در دل ماهی

چون غمزه ی " هستی" به دل مزرعه کِشتیم

افسوس که این مـــاه مبـــارک به سر آمد

در دفتـــــــر اعمــــــال، ثــــوابی ننوشتیم

علیک سلام

جدا بی نظیره ....
راستش تو این مدت ، از این قبیل اشعاری که فیلم های ماه مبارک رو بهم ربط میدن ، چندتائی شنیده بودم .. اما این یکی رنگ و بوش حسابی با بقیه فرق میکنه !....

به نظر میرسه که فکری بزرگ پشت این کلمات خوابیده باشه ؛ فکری که تونسته شواهد رو برای بیان درونیاتش به کار بگیره .. کاری که غریبه به سختی میتونه انجام بده (!) آفرین بر این فکر بزرگ .. و آفرین بر شما به خاطر این انتخاب خوب و بجاتون ...

از اینکه لذت خوندن شعری به این زیبائی رو با من تقسیم کردید ، ازتون ممنونم ...

یا حق

نیلوفر دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 04:20 ب.ظ

من برم دیگه...بای بای
راستی..هفتم!!

وایسااااا ، وایساااااااااااااااا ، وایسااااااااااااااااااااااااااااااااا ... میخواستم بهت بگم که گیگیلی باهات کار داره !!! بیا عمو جان ، بیا عزیزم .. نترس ، اصن درد نداره :))

نیلوفر دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 04:19 ب.ظ

شیشم :)))))))))

نه خیر ... مثل اینکه باید تو رو بسپرم به دست گیگیلی تا تک تک موهات رو بــکــنــه !!!

نیلوفر دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 04:19 ب.ظ

امین بازم پست می خوای واست بنویسم ؟ (نیش)

خواستن که میخوام ... اما از یه چیزی میترسم (؟!) میترسم ملت ییهو به فضائل و کمالاتت شک کنن و خدائی نکرده من و تو رو با هم بفرستن به آسایشگاه (!) فکر کن نیلووووووووووو ، با هم وسط مرداب پر از نیلوفر آسایشگاه ، یه نیمکت گنده میسازیم (!)
جالب انگیزناک شد ، نــــــه ؟!

نیلوفر دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 04:18 ب.ظ

چهارم!!!

نکن بچه ... چرا زنگ نیمکت رو میزنی و در میرییییییی (!) دعوات بکنم ؟!؟!؟!؟!

نیلوفر دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 04:18 ب.ظ

ای جانممممممممممممممممممممممممم
من از نیمکتیا اول شدممممممممممممممممم
هورااااااااااااااااااااااا
خواهش میشه...من منتظر بودم خودت بیای بگی..اما...
خوش اومدی امینییییییییییییییی :-*

سلام نیلو

به به ، چه عجب بعد از هزار بار گرا دادن ، بالاخره سنسورهای آبجی مون موقعیت هدف رو شناسائی کرد (!) دیگه داشتم کم کم ازت ناامید میشدم نیلوفر .. معلوم هست کجائــــــــــــــی ؟!

آره عزیز ، تو نرسیده از همه زدی جلو (!) حتی از اونائی که میدونستن اما نیومدن !!
ببین دیگه قرار نشد که انتظارهای بیهوده بکشیییی هااااااا !... غریبه اصولا دچار خود سانسوریه ، حتی برای نیمکتش :))

ممنونم آبجی نیلووووووووووووو ... خودم هم امیدوارم که خوش آمده باشم تا خوش بیاید شماها را از خوش آمدنم !!
یا حق

آراز دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 02:01 ق.ظ http://41t.blogsky.com

آره. من با آقای مسافر موافقم. به وبلاگ من هم سری بزن.

سلام

جدی (؟!) یعنی شما هم منو به عنوان مهمون به خونه تون دعوت میکنید (!) این واقعا عااالیه ...

میدونید ، یکی از مهم ترین مسائلی که در کامنت شما بود و رفقای نیمکت نشین من چند وقتیست که فراموشش کردن ، همین توجه به نظر دیگران و همراهی با کامنت هاست !...
از اینکه در همین آغاز کلامتون ، این نکته مهم رو به من و سایر نیمکت نشین ها یادآوری کردید ، ازتون بسیار سپاسگزارم .

به زودی جهت زحمت دادن ، خدمت میرسم ...
از شما هم مثل آقای مسافر ، ممنونم که به نیمکت سر زدید ..
یا حق

سلام .
خوبین انشاءالله .
خب از این پست که من چیزی در نیافتم چون اصلا ربطی به من نداشت .
واسه رفقای گذشته و حال و احتمالا آینده بود .
......
.....
...
خب چی دارم که بگم . من اولین باره گذرم به بلاگت می افته .
ولی می تونیم با هم دوست باشیم ؟
؟
؟
یه الونک این دور و اطراف دارم .
ورودت باعث افتخاره .
بای

علیک سلام
خدا رو شکر ، شما چطوری عزیز ؟

نه دیگه نشد !... متاسفانه در همین ابتدا امر مرتکب یه اشتباه کوچولو شدی که البته خودت به سرعت تصحیحش کردی ... درسته ، سر قلم این پست تا به اینجا بیشتر به سمت رفقای قدیمی نشانه رفته اما همون طور که خودت هم بهش اشاره کردی ، فقط مال رفقای قدیمی نیست ؛ بلکه "واسه رفقای گذشته و حال و احتمالا آینده ..." در نتیجه شامل حال شما هم خواهد شد !

اختیار داری عزیزم ، سوار اتوبوس شدن اون هم در شرایط کنونی ، باعث افتخار هر ایرانیست (!) غریبه هم که خدا رو شکر مثل خودت اصولا از تمام اتوبوس هااا جا میمونه (!) تازه اگه هم بهشون برسه ، مجبور میشه خودش رو به زوووور لای در جا کنه (!) خلاصه که اوضاع ، حسابی قمر در قورباغه شده (!)

امیدوارم که لااقل به اتوبوس تو برسم بزرگوار ...
ممنونم که به نیمکت سر زدی ..
یا حق

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد