ما مشترکامون رو دوست داریم !

به نام حضرت دوست


     سلام و عرض ادب و احترام

***
اگر بدست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق

***

کی دوست داره که حس و حال الان من رو بدونه ؟!! شما ، شما ، شما ، بله بله ، شما هم هستی ، باشه باشه به همه تون میگم ... اصن دست جمعی بیان بشینین رو نیمکت تا براتون تعریف کنم (!)

خودتون رو بگذارید جای کسی که بعد از یک ماه دوری از وبلاگش ، دوباره میاد اون رو در بامداد روز یکشنبه ، آپدیت میکنه (به هیچ وجه اشاره به غریبۀ خاصی نبود !) قاعدتا شب نشده ، با هزاران امید و آرزو به سمت سیستم تون یورش میبرید تا ببینید که آیا کسی متوجه بازگشت تون شده یا نه (!) اما هر بار که سعی می کنید وارد اینترنت بشید ، سیستم تون یه ارور عجیب میده و پشت سر هم به درهای بسته میخورید .
حالا با حفظ فضای قبلی ، فرض کنید شما اون قدر از این واقعه ناراحت شدید که میزنید وینوزتون رو میارید پایین (!) تا به جواب این سوال برسید که آیا اشکال از سرور یا ویندوز (؟!) و در واقع سیستم تون در بروز این فاجعه سهمی داره یا نه ؟!.. در حالی که پیوسته در دلتون خدا خدا می کنید که با تعویض سیستم عامل ، مشکل تون حل بشه و بتونید خودتون رو به وبلاگ تون برسونید ، ناگهان همون ارور قبلی در ویندوز جدید به شکل ناجوانمردانه ای در مقابل انظار مبارک تون قد علم میکنه و بهتون اثبات میشه که آره داداش ، تو این کاره نیستی .. برو لالا کن !

فردای اون روز (یعنی روز دو شنبه) سر صبح قبل از اینکه تشریفات تون رو ببرید شرکت ، دوباره شانس خودتون رو امتحان می کنید ولی متاسفانه روز از نو ، روزی از نو ... ساعت 3:15 بعد از ظهر همان روز ، در حالی که تازه از سرکار برگشتید و اعصاب تون به دلیل نیم ساعت معطل شدن در ایستگاه اتوبوس و استفاده کامل از رفاه اجتماعی (!) یه نموره خورده و آخرش هم مجبور شدید که مهمونی تون رو کنسل کنید و تنها و بی کس بعد از دو تا تاکسی عوض کردن به خونه برسید و متاسفانه هیچ استعدادی هم بجز درست کردن خاگینه ندارید و ... دوباره مثل آدم های گاگول به سمت سیستم تون حمله ور میشید ؛ به این امید که شاید فرجی شده باشه و ... که بالاخره اون اعجاز باور نکردنی رخ میده و شما شاهد ورود مجددتون به دنیای مجازی میشید ؛ در حالی که به دلیل شگفتی فراوان ، اشک شوق از گوشه چشمتون جاریست (!) خودتون رو پرت میکنید به سمت نیمکت ... ("راستش وقتی دیدم که سه تا کامنت برام گذاشته شده ، هم خیلی خیلی خوشحال شدم و هم به شدت ناراحت (!) شادمان از اینکه هنوز کسانی هستند در این دنیای مجازی که غریبه رو داخل آدم حساب کنند و خجالت زده از اینکه چرا نتونستم زودتر از این ، جواب لطف و محبت شون رو بدم") سریع میرید بخش نظرات تون رو چک می کنید و می بینید که دوباره رفقای قدیمی ، خجالت زده تون کردند و این بار به جای "نور" ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد ..... (سر کار خانم نور بهشتی ، از اینکه بر سر غریبه منت گذاشتید و دوباره به نیمکت برگشتید ، واقعا ممنون و متشکرم ؛ هم چنین از اون عزیز دلی که دوست داشته برای غریبه ، غریبانه و بی نام و نشون کامنت بگذاره ، بسی ممنون و سپاسگزارم . خالی از لطف نیست که بگم ، این بنده خدا به شدت به نظرم آشنا میاد !)
هنوز داری با خودت فکر میکنی که آیا جواب دوستانت رو همین الان بدی ، یا بعدا سر فرصت برگردی و این کار رو انجام بدی و یا ... که نگاهت به ساعت می افته ؛ اون تیک تاکه بی معرفت ، طبق روال عادی برنامه از ضیق وقت حکایت میکنه و یادتون میندازه که تا یک ساعت دیگه ، عمو جان تون جهت یادگیری "آفیس اکس پی" به منزل شما خواهند اومد ، در حالی که شما هنوز ناهار و یا به عبارت دیگه "شام" نخوردید (آخه ساعت 4 بعد از ظهر ، کی ناهار میخوره ؟!)
بعد از اینکه مثل یک مرد ، خاگینت رو درست کردی و با یک کاسه ماست نوش جان نمودی ؛ صدای جیغ و داد همراهت بلند میشه و عمو جانتون با ابراز شرمندگی ازتون برای آمدن ، کسب اجازه میکنه و دیری نمی پاید که شما و عمو و کامپیوتر در محفلی گرم و صمیمی و دوستانه ، در کنار هم جمع میشید (!) حتما این سوال براتون پیش آمده که عمو جونتون چند ساعت پیش تون مونده ، درسته (؟!) اندکی صبر ، الان بهتون میگم ... با کسر زمان نماز و خوردن دو تا چای ، به عبارتی میکنه 5 ساعت (!) چطوره ، حال کردید !!!
وقتی عموتون با یه عالمه تشکر و اظهار لطف از پیشتون میره ، دیگه عملا چشم هاتون تبدیل شده به یه کاسه خون و عنقریب است که از فرط خستی به سمت فرش ، روانه بشن !.. در نتیجه مثل بچه آدم میرید لالا ، تا ببینید خدا فردا چی روزی تون خواهد کرد .
و اما صبح فردای روز بعد ، یعنی دقیقا امروز (!) خیلی آروم و ریلکس "دیال آپ" رو باز می کنید و میزنید روی "دیال" اما دوباره چشم تون از حدقه میزنه بیرون (حتی بدتر از دیشب !) چرا که امروز ، باز سر و کله ارور جدیدی پیدا شده و شما کم مونده که فریااااااااااااااااااااااااد بکشیییییییییییییید !!!!
در حالی که کارت اینترنت در یک دست و گوشی تلفن در دست دیگرتون آرمیده ، میرید به جنگ شرکتی که آکونت تون رو از اون گرفتید (!) تلفن چند بار زنگ میخوره و بعد از اون ...

* سلام ، شرکت کامپیوتری ...
- علیک سلام .. بله ، بفرمایید !
* ببخشید قربان ، شما سرورتون قطع شده ؟! (لطفا این جمله رو با لحن سوالی-تعجبی بخونید !)
- (حالا این یکی رو با حالت ندامت و پشیمانی فراوان قرائت بفرمایید !) راستش دیروز که از تهران قعطی داشتیم اما امروز ، نمیدونم کلاغ افتاده رو کابل های 20 کیلو هرتزی یا آدم (!) کلا برق محدودۀ ما قطع شده ؛ به برق منطقه که زنگ زدم ، گفتند جهت تعمیرات بین 20 دقیقه تا 2 ساعت وقت لازم است (!) من واقعا شرمندم و ...
* نه ، خواهش میکنم ... میدونید ، من دیگه داشتم کم کم به سیستمم شک میکردم ، برای همین خدمت تون تماس گرفتم .
- نه ، آقا شما به سیستم تون کاملا مطمئن باشید ؛ اشکال از جانب ماست .. من واقعا از شما عذر میخوام .
* خواهش میکنم ، این حرف ها چیه (!) پیش میاد دیگه ...
- ممنونم از اینکه ما رو درک می کنید ، ما واقعا مشترکامون رو دوست داریم (!) انشاءا... بتونیم یه جوری جبران کنیم .
* (در حالی که داشتم تو دلم میگفتم : ما هم شما رو دوست داریم جییییییییییییگر ! جهت ختم کلام گفتم ..) شما لطف دارید ؛ روزتون خوش ..
- متشکرم ، روز شما هم بخیر ...

اگه یه کم دیگه ادامه میدادم ، طرف قطعا باهام دوست میشد (!) البته خدمت اونائی که الان گوش هاشون از عصبانیت سرخ شده ، عارضم که خوش بختانه این بنده خدا از اون دسته جنس های کمیاب این دوره زمونه ، یعنی جنس ذکور بودند و برخلاف همه منشی ها (از منشی مطب بگیر تا منشیه ...(!) استغفرا...) این مورد به شکلی کاملا استثنائی ، یک مرد بود !

خلاصه اینکه امروز ظهر تازه اینترنت ما وصل شده و نمیدونم که دوباره کی صلاح میبینه قطع بشه !.. برای همین پیشاپیش و پساپس ازتون عذر خواهی میکنم .
راستی ، با عرض پوزش جواب کامنت های پست قبل رو هم با اندکی تاخیر دادم و از این تاخیر ناخواسته ، واقعا شرمندم .

 

شاد باشید و شادی آفرین

حرفهای یواشکی :
هر چند که میدونم حدودا سی روز این آهنگ رو شنیدید ، اما یه چند روز هم به خاطر غریبه بهش گوش کنید ... الهی که خیر ببینی ننه !

یا حق

نظرات 12 + ارسال نظر
روشن ترین فانوس شنبه 28 مهر 1386 ساعت 08:17 ب.ظ http://nooore-beheshti.blogfa.com

سلام سلام سلام

اولا واقعا دستتون درد نکنه بابت این آهنگ

من همون سی روز رو هم هر دفعه که گوش میدادم

سرجام میخکوب شده !‌

در فکر

خلاصه که حتی میتونم بگم خلسه ای ... ایجاد میکرد

بی نهایت...

دلیلش هم تجربه ی گذشته بود

( البته با یه سری تفاوت با اونچه که تو سریالش بود...)

فروپاشی اعتقادات...

وارد شدن یه سری مسائل که اولش به نظرت خیلی

آرمانی بیاد و خیال کنی اگه به این هدف برسی

دیگه هیچی از خدا نمیخوای !

و به خیال خودت ته کار درستایی !

و وقتی که فقط تو یه لحظه ...

یه لحظه ی ناب و عاشقونه...

قاطعانه تصمیم میگیری که از هدفت بگذری

آرامشی نصبیت بشه که ....

و تا عمر داری اون لحظه رو لحظه ی تولدت بدونی


بیخیال...

اگه بخوام بگم که....این قصه سر دراز دارد !!!

فقط این آهنگ حرف دله....نا جور !

متوجه این جمله تون نشدم:

"هر چند که از همون اولش هم به نظر نمی رسید قصد از راه انداختنش رو داشته باشید .. "

اما ... شرط ها خیلی وقتا میشکنن...

امیدوارم تو زندگی

خیلی به جا و به موقع شرط ها رو بشکیند...

در پناه خدا

علیک سلام ، علیک سلام ، علیک سلااااااام

آفرین به شما با این همه انرژی .. آغازتون بسیار خوب و نشاط بخش بود ، ممنونم ..
به نظر من اگه در این روز و روزگار ، آدم بتونه با گفتار و رفتارش به دیگران روحیه و نشاط هدیه بده ، کم از زنده کردن مرده نیست (!)

خواهش میشد در مورد قدردانی تون از آهنگ نیمکت (از نظر حقوقی ، این جمله به چه زبانی نوشته شده ؟!..) اگر راستش رو بخواین ، دو پیشامد در انتخاب من بسیار تاثیرگذار بودند . یکیش پست شما در مورد زیبائی ها و عمق این آهنگ بود و دیگریش ، قسمت انتهائی کامنت قبلی تون ! (که البته این دو موضوع عملا هیچ ارتباطی با شما نداشت ؛ داشت ؟!؟!؟!؟!...) با این تفاسیر این گونه به نظر میرسه که من باید از شما تشکر کنم ، نه شما از من :))

حس میکنم باید تجربه زیبا و آموزنده ای رو پشت سر گذاشته باشید که این چنین تحت تاثیرش قرار گرفتید و از اون به عنوان لحظه تولدتون یاد می کنید ... بی تعارف ازتون خواهش میکنم که اگه این تجربه تون ، جنبه شخصی و بقول شما دانشجوهااا (!) سکرت نداره ، لطف کنید تحت یک پست اون رو در نیمکت قرار بدید تا همه بتونن ازش استفاده کنن و در حقیقت این تجربۀ فردی ، به تجربه ای گروهی تبدیل بشه ... من در همین جا اعلام میکنم که مشتاقانه منتظریم بیش تر در مورد سر دراز اون قصه بدونیم و از چند و چون کار مطلع بشیم ...

احتمالا پیشنهاد من کمی متعجب تون کرده باشه ؛ اما اگه راستش رو بخواین ، چندی پیش که به اصطلاح نیمکت روی غلتک بود و برای خودمون بیا و بروئی داشتیم و ... با بچه ها قرار گذاشته بودیم که هر چند روز یک بار ، یکی از نیمکت نشین ها زحمت پست گذاشتن رو بر عهده بگیره و موضوعش هم کاملا آزاد و دلبخواه بود .. به نظر من اون دوره یکی از مثبت ترین دوران حیات نیمکت محسوب میشه (!) چرا که دوستان میومدن و تجربیاتشون رو خیلی ساده و روان در اختیار همدیگه قرار میدادن و به همین راحتی امکان رشد رو برای سایر نیمکت نشین ها هم فراهم می کردند .
به نظر من با این روش نه تنها گوینده راحت تر و سنجیده تر به بیان مطالبش میپردازه ، بلکه شنونده هم چون مطلب دوستش رو داره میخونه ، با روئی گشاده تر پذیرای تجربه طرف مقابلش خواهد بود و در کل شیوه نوینی در برقراری ارتباط است .

شما میتونید احیاء کنندۀ و ادامه دهندۀ این سنت حسن باشید !... نظرتون در این باره چیه ؟؟؟

با خوندن بخش میانی مطالب تون "فروپاشی اعتقادات و ..." به یاد یک روایت زیبا افتادم که ... ؛ اما فعلا بهتون نمیگم تا ببینم نظرتون در مورد پیشنهادم چیه (!) هر چند که ممکنه این روایت رو تا بحال بارها شنیده باشید اما باید اقرار میکنم یکی از جمله گفتارهای نادریست که حقیر موفق شدم لایۀ ظاهریش رو بشکافم و اندکی در عمقش قدم بگذارم و به نظر من یکی از بهترین هاست ...

این جمله رو بارها به نیمکت نشین ها گفتم ، به شما هم میگم .... اندک اند کسانی که واقعا منظور غریبه رو می فهمند (!) البته این مسئله به علت عمق گفتار غریبه نیست ، بلکه بیشتر به دلیل نامفهوم بودن روش بیان این شخص مجهول الحال عارض میشه !...
اون جمله ای هم که به شما گفتم ، فقط بیان یه حس درونی بود (!) در واقع منظورم این بود که من از همون اول هم حس میکردم ، شما به زودی بازخواهید گشت و نوشتن رو آغاز خواهید کرد و قصد نگه داشتن کارناوال فانوس های روشن ما رو ندارید ... همین و بس !

ممنونم از وقتی که گذاشتید و امیدی که بستید .. من هم امیدوارم که خدائی نکرده امیدتون رو ناامید نکنم !....
در ضمن ، منتظر جوابتون هم هستم .. (البته فقط محض اطلاع عرض کردم !)
یا حق

فرزاد شنبه 28 مهر 1386 ساعت 01:50 ب.ظ http://petti.blogsky.com

مرسی عزیزم
آف گذاشتم

سلام داداش

مطمئنی که آف گذاشتی (؟!)
آخه من از سر شب چند بار آی دیم رو چک کردم اما هیچ آفی نداشتم ... البته باز ممکنه که مسنجر طبق روال عادی برنامه خواسته باشه حال بده و آفت بی دلیل به دست من نرسیده باشه (!) نمیدونم ... لطفا یه بار دیگه آفت رو برام بفرست عزیزم ... آی دیم رو هم دوباره برات میگذارم :

s_a_haki@yahoo.com

یا حق

مرجان جمعه 27 مهر 1386 ساعت 02:43 ب.ظ http://myn.blogsky.com

داداش امینو (سوتمولک) :دی

بهترین آهنگ رو واسه وبلاگت انتخاب کردی :) میسی (بوس)

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ...
.
.
.

دیگه حالا دلت میخواد منو گیگیلی بریم سر سیخ ؟ میکشمت

فداتت *-:

سلام آبجی جانووووووو (بر وزنه زانوووووووووو !)

جدی میگی آبجی ... به نظرت تو هم این آهنگ زیباست .. مرسی از تاییدت عزیز .. تا ببینیم نظر دیگران چیه (؟!!!)

بببیییییییییییییییییییین نداشتیم هاااا !... این قسمت وسط کامنتت نافرم معنا دار بود هاااا !!!

نترس اگه دل تو ... از خواب کهنه پاشه ...
شاید خدا قصت رو ... از نو نوشته باشه ...
*** از نو نوشته باشه !!! ***

نه عزیزم ، با توجه به حرفهای قشنگی که زدی ، به این نتیجه رسیدم که تو اصلا به درد بریونی کردن نمیخوره (!) تصمیمم عوض شد ... نظرت در مورد سوخاری شدن چیه (؟!) اون جوری هم خوشمزه میشین هااااا :))))

یا حق

فرزاد پنج‌شنبه 26 مهر 1386 ساعت 12:08 ق.ظ http://petti.blogsky.com

سلام
امین دوست داشتم بهم میگفتی که برگشتی...
حد اقل یه سر به من میزدی دیگه....
چرا همه اینطوری شدن؟!
خیلی خوشحالم که دوباره میتونم رو نیمکت بشینم.
امین
میخوام باهات حرف بزنم
ایدیت یادم رفته...
خودت بهم پی ام بده
داری ایدیمو که...

علیک سلام عزیزم
این انتظارت کاملا معقول و منطقیست فرزاد جان ، اما به یک شرط ...
اونم به این شرط که من به دیگران هم خبر بازگشتم رو اعلام میکردم (!) نه مثل الان که همه مثل خودت اتفاقی متوجه برگشتنم شدن .
میدونی داداش ، من احساس کردم بهتره همون طور که بی خبر رفتم ، بی خبر هم برگردم .. هر چند که کمی تا قسمتی کارم بی ادبی محسوب میشد ، اما این جوری بهتر بود ...

تو هنوز منه دیوانه رو نشناختی فرزاد (!) تو میدونی آخرین کامنتی که من گذاشتم کی بوده ؟؟ (راستش رو بخوای ، خودمم دقیق یادم نمیاد !) به جون غریبه ، در حال حاضر به هیچ وجه توان کامنت گذاشتن رو ندارم ؛ باور نداری برو یه سر به وبلاگ بچه ها بزن ، اگه اسمی از غریبه در بین کامنت هاشون دیدی ، بیا اینجا هرچی دلت خواست بهم بگو .....
یه نموره شرایطم سخت شده فرزاد .. اندکی بهم فرصت بده تا بتونم دوباره خودم رو جمع و جور کنم و مثل بچه آدم ، برسم خذمت رفقا !...
خیلی خوشحالم از اینکه میتونم خوشحالیت رو میبینم عزیزم ...

منم بی اندازه مشتاقم که باهات صحبت کنم جیگر .. بر عکس خیلی وقته که دیگه کمتر به آی دیم سر میزنم و به ندرت با کسی آن لاین صحبت میکنم .. اما جالبه که بدونی "آی دی" من همون قدیمیه است و تو هم داریش ؛ حتی برام آف هم میگذاری (!) من هرز چند گاهی که آف هام رو چک میکنم ، شاهد انبوهی از جملات زیبا و بی نظیرت هستم . همون جملاتی که تو از قول بزرگان می نویسی و آدم رو در جا "پرفکت" میکنه (!)

عذر میخوام اگه نتونستم زودتر جواب کامنتت رو بدم و برات پی ام بگذارم .. راستش رو بخوای ، چند هفته پیش یکی از فامیل های تهرونی مون فوت کرد و در روزهای اخیر ، خواهرش که در مشهد زندگی میکنه برای داداشش مراسم گرفته و کلی از فک و فامیل های تهرونی پاشدن آمدن مشهد .. برای همین اندکی درگیر شدم . اما در اولین فرصت یه سر به آی دیم میزنم و بهت پی ام میدم تا بفهمی که آیدیم رو داری و اگه خواستی یه وقتی رو برای گپ زدن تعیین کن .. البته ترجیحا بهتره زمان انتخابیت بعد از ظهر یا سر شب باشه ، چون من صبح ها خونه نیستم عزیزم ...

* ممنونم *
یا حق

مرجان چهارشنبه 25 مهر 1386 ساعت 09:59 ب.ظ

بیچاره عموت که دیگه امین داره بهش چیز یاد میده همون چیز ((=

باور کن اگه اون منشیه دختر بود ، منو گیگیلی اصلا غیرتمون اجازه نمیداد که داداشمونو بفرستیم پیشش یا حتی تلفنی باهاش صحبت کنه :دی مطمئن باش که منو گیگیلی قبلا تحقیق کردیم ((=

جالبه بدونی که بین نرم افرازهای چیز ، تقریبا همشون رو یاد دارم به غیر از Access (!) با این نرم افزار آشنا هستی (؟!) محض اطلاع عرض کنم که مربوط به بانک های اطلاعاتی میشه و کاربرد زیادی در زمینه برنامه نویسی و ساختن موتورهای جستجو داره (البته برنامه های جزئی و سبک !) خلاصه مجبور شدم برای آموزش این نرم افزار ، خودم برم پیش یکی از رفقام جهت یادگیری (!) تا حالا تو عمرت ، معلمی به این باحالی دیده بودی (؟!)

راستی تو نمیدونی که چرا همه سر غریبه ، ییهو غیرتی میشن ؟! :))))

مرجان چهارشنبه 25 مهر 1386 ساعت 09:57 ب.ظ

امین بیا ! در برابره منو گیگیلی تعظیم کن ! آفرین

حالاااااااااااا شترققققققققققققققق
اینم پس گردنی واسه اینکه یادت باشه دیگه نیمکت رو ازمون نگیری

گیگیلی فرار کنیم

بدوووووووووووووووووووووووووو که امین داره بهمون میرسه

الفراررررررررررررررررررررررررر

((=

جانم آبجی ... تالاپ تولوپ ، تالاپ تولوپ (البته این صدای راه رفتنه هاااا ، با صدای کارای دیگه اشتباهش نگیرید !!) تعظیم عرض میکنم عالی جناب !...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ....
مــــاااااامـــاااان (به ضمیمه مقدار قابل توجهی گریه !)
چرا میزنی آبجیییییییییییی ؟!... باز اعصاب مصابت خورد شد ، سر داداش کوچولو خالیش کردی (!)
ایییییییییییی خدااااااااااا ، چی میشد اگه در ازل یه دو رج بیشتر روی دیوار ما میچیدی ، تا هر کی از راه رسید فکر نکنه "دیوار از من کوتاه تر تو این دنیا گیرش نمیاد"

آهان ، پس بگوووو ... تو هنوز دلت سر اون ماجرا پرهههههههههههههه . حالا ما یه ماه پیش ، یه خبطی ازمون سر زد ؛ آخه این چه طرز تربیت کردن بچه است (؟!) اگه این جوریا بود که مامان بابای تو باید همون بچگی هات ، به همراه گیگیلی میکشیدن تون به سیخ جوجه سرخکن (!) بعدش هم میذاشتن یه دل سیر تو فر برای خودتون فر میخوردید (غشمولک !)

حالا فکر کنم دیگه نوبت منه که فرااااااااااااااااااار کنم (!) اما قبل از فرار یه خواهش از بروبچ نیمکت نشین داشتم ... لطفا دور و ور نیمکت رو نگاه کنید ببینید یه سر کنده شده ، پیدا نمی کنید (!) آخه من تا قبل از اینکه سرم رو خم کنم ، اون رو روی گردنم احساس میکردم ، اما از وقتی که پس گردنی خوردم ، دیگه ندیدمش !...

کــســی ســر مــن رو نــدیــده ؟؟؟!!!

یا حق

سروناز چهارشنبه 25 مهر 1386 ساعت 05:15 ب.ظ

سلام داداش امینم خوبی خوشی سلامتی
وای چه اتفاقات ی
خوش اومدی عزیز دل خواهر کوچولو
قدمت روی دو تا چشمای من
نمی دونی چقدر خوشحالم
ببینم بساطمون که هنوز پهنه دیگه؟
من اومدم.
نمی دونم چی بگم دستام هنگ کردن.
بین بشین تا من برات چای بریزم
سلام خدمت عمو جان خوبن عمو
ببین بهش بگو که اینهمه با چشای برادر زاده اش بازی نکنه فردا نمی تونه دخترای خوشگل رو ببینه تا براش برم خاستگاری هااااااا
خیلی خیلی خوشحالم و همتون رو دوس دارررررررررررم

سلام آبجی کوچیکه
به به ، ببین کی اینجاست ... سبزه نیمکتمون رو به گل وجودت آراسته کردی عزیز (!)

شکر خدا آبجی ، شما چطوری ؟ ایام به کامه ایشاءا... اوضاع احوالت خوبه ؟!
بینم آبجی کوشولوووو ، تازگی هاااا خیلی مشکوک شدی هاااا (!) من اصن نمیفهمم که داری چی کار میکنی ؛ با کی میای ، با کی میری ، از کجا میای ، به کجا میری ، کی میای ، کی میری و ... خلاصه یه عالمه ی دیگه از این قسم رفت و آمد هاااا (!) بگو ببینم بالاخره چی کاره ای تو این زندگی ؟ دانشجو شدی یا نه ؟! و یا اینکه ....

ای بابا این حرفا چیه (؟!) اون چشم های قشنگ تو ، جای از ما بهتروووووونه عزیزم .. بی خودی هم هندونه زیر بغل غریبه نگذار :دی
تو هم خوش آمدی به نیمکت خودت آبجی ... "خوش آمدی که خوش آمد مرا زآمدنت !"

بـــــــــــــله ، بساط همچنان پا برجاست و منتظر قدوم گهر بار حضرت عجل تا با حضور سبزتون نقشی دگر زنییییییییییییییییییییییید :))

به به ، چای آبجی ریز خوردن دارههههههههههههه ؛ بروبچ همه جمع شن که چائی لبریزه ، لبسووزه ، لبدوز رسیییییییید !!!
***
غریبه از طرف عموش :

علیک سلام برادر زاده ی عزیزم !
نترس کوشولوی من .. این غریبه ای که من میشناسم ، عمرا این کاره نیست ؛ حالا چه چشم داشته باشه ، چه نداشته باشه (!) همون بهتر که چشاش کم سووووو بشه ... لااقل این طوری میگن : طفلی کور بود و ندید (!) نه اینکه ..... (چشمولک !)
از من به تو نصیحت ای برادرزاده کوچولووو (که البته معلوم نیست چه بلائی سر باباتون آوردید !) اگه خودتون یه فکری برای این از بخت برگشته ، برداشتید که هیییییییییییچ .. وگرنه این غریبه ، همین طوری موی دماغ تون خواهد بود و دست از سرتون بر نمیداره (!) از ما گفتن بوووود ، خود دانید ...
***
راستی من یه عذر خواهی هم بهت بدهکارم سروناز ؛ اما اینجا جاش نیست .. اگه عمری بود و خدا خواست ، در یک پست مفصل بهش خواهم پرداخت ...

یا حق

مرجان چهارشنبه 25 مهر 1386 ساعت 01:49 ب.ظ http://myn.blogsky.com

سلام داداش کوچولوم (بوس)

منتظرت بودم که دوباره بیای ... منتظرت بودم :)
خیلی خوشحالممممممممممممممممممممممممممم

پستت رو تا نصفش خوندم بقیه اش هم بخونم میام دوباره
خوب کاری کردی (بوس بوس بووووووووووووووووس)

آخیش بشینم روی نیمکتم

نیلووووووووووووووووو ! سروییییییییییییی
سمیراااااااااااااااااااا آهای بچه ها بیایین داداشی اومده
:دی

سلام آبجی مرجان جان بزرگه

باد آمد و بوی عنبر آورد !... به به آبجی خانم ؛ چه عجب از این طرفاااا حضرت والااااا (!) خوب میذاشتی یه دو سه تا پست دیگه هم میگذاشتم بعد ییهووو میومدی (!) باعث زحمت شدیم هااا :))))

این انتظار از نظر علمی یک انتظار پیوسته قلمداد میشه (!) چون غریبه مثل زبل خان میمونه !... یه روز این جاست یه روز اونجاست ، یه روز هست یه روز نیست ، یه روز میاد یه روز نمیاد و .... در نتیجه پیشنهاد میکنم که زیادی خوشحال نبااااااشی (!) چرا که حافظ میگه :

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزار دامادست !...

همون نصمه هم که خوندی ، بیخود وقتت رو گرفتی (!) بی خیال اون نصمه دیگش شووووو .. زودتر بیا ببینیم اوضاع و احوالت چطوره ؟!.. چه میکنی با این زندگی ؟ و یا شاید ، چه میکنه این زندگی با توووو ؟!!!

من هم از اینکه دوباره برگشتم به نیمکت ، خیلی خیلی خوشحالم آبجی مرجان (!) امیدوارم بازم بتونیم در کنار هم ، ساعات و دقایقی خوب و خوش رو تجربه کنیم ....

ای بابا تو که باز دوباره شروع کردییییییییییی (!) هنوز نرسیده ، داد و هوار گیگیلییییی رفت آسمووووووووووون .. آخرش همسایه هاااا بخاطر دادهااای گیگیلی ، نیمکت ما رو برمیدارن پرت میکونن بیرون (!) خوب یواش تر گیگیلی جاااان ، موهای آبجی هامون که با این جیغ بنفشت فررررر خورد! :دی

منتظرتم ....
یا حق

[ بدون نام ] چهارشنبه 25 مهر 1386 ساعت 11:36 ق.ظ

می گم یه روز ناهار خاگینه دعوتمون کن .
با نون اضافه از تو دعوت ازما شرکت .

سلام

اصن چه معنی میده که شما با این حاااااالت (!) از اون سر دنیاااااا پاشی بیای اینجا که خاگینه بخوری ؟!.. خوب آدرس بده تا حقیر با یک عدد ماهی تابه و دو سه تا تخم مرغ دو زرد و اندکی روغن ، شخصا خدمت برسم !.. خدائی نکرده میترسم زحمت تون بشه (چشمولک ایناااا !)

اما از شوخی گذشته ، اگه خاگینه دوست داری ، سفارش بده تا یکدونه تنوریش رو با پست پیشتاز برات بفرستم ، تا بزنی به بدن و همچین بگی نگی حالش رو ببری :-))

یا حق

روشن ترین فانوس چهارشنبه 25 مهر 1386 ساعت 10:44 ق.ظ http://nooore-beheshti.blogfa.com

سلام

مدت کمی که تا حدودی

به یه ثبات فکری ( فقط نسبت به یه موضوع

از موضوعات متعدد رسیدم ) و اومدم اینجا !

آدرس بلاگ شما تو ذهنمه

سر میزنم...

روشن ترین فانوس هم هروقت احساس کنه نیاز به نوشتن

داره تو اینترنت ، مجدد میاد !

اما راجع به وکالت !!!‌

شما دعا کنید خوب پیش برم.

هنوز تاتی تاتیه راه رفتن ما !

تابستون و زمستونه نیمکت شما هم

که هیچ فرقی با هم نداره !

در هر صورت برگای زرد و خزونه !

سلام

من شخصا این پیشرفت بی نظیرتون رو در مورد رسیدن به یک ثبات فکری (حتی اگه فقط در مورد یک موضوع از موضوعات متعدد فکری تون باشه !) تبریک و تهنیت عرض میکنم .. آخه حقیر کلی خودم رو میکشم ، تازه به یک ثبات "نسبی" دست پیدا میکنم (!) اونم نه در مورد یک موضوع کامل ، فوق فوقش در مورد یک بخش از یک موضوع !....

خدا آخر و عاقبت ذهنتون رو ختم به خیر کنه (خوشی بود هااا ، باز فردا شاکی نشید !)

عذر میخوام ، حالا اومدیم "روشن ترین فانوس" حالا حالاهاااا این حس مبارک بهش دست نداد ؛ بعد تکلیف ما این وسط چی میشه ؟!...... میدونید ، من به این نتیجه رسیدم که گاهی اوقات آدم باید برای دل دیگران بنویسه ، نه برای دل خودش (!) از ما گفتن بوووود .

چند سال پیش ، تو دانشگاه یه گروه نمایش تشکیل شد و من هم به واسطه یکی از دوستان با اون گروه رابطه داشتم . در بین اعضاء اون گروه ، سه نفر از بچه های حقوق هم حضور داشتن . برای همین کمی تا قسمتی ابری با دنیای حقوقی هااا آشنا شدم (!) برای شما هم آرزوی موفقیت و شادکامی داریم .. البته باید بی تعارف عرض میکنم که جهت پیشرفت تون دعا نخواهم کرد ، چون این دعا یه جورائی تعیین تکلیف برای خداست (!) من دعا میکنم که آنچه خیرتون هست براتون پیش بیاد ، نه آنچه که خیر به نظر میرسه و همچنین لطف و عنایت حضرت دوست ، همواره رفیق راه پر پیچ و خمتون باشه ... ( به نظرم این سبک دعا ، بیشتر با اون مستقیم ترین هااا ای که در پست قبل گفتید ، هماهنگ و همرنگ باشه ، این طور نیست ؟!)

راستش تو ولایت ما که هنوز فصل پاییزه (!) و اصولا تو فصل پاییز هم برگ های زرد میشه و بقول شما خزونه (!) با این حال اگه پیشنهاد بهتر و یا عکس قشنگ تری دارید ، من مشتاقانه پذیرا خواهم بود ؛ چون خودم هم اصولا دوست دارم همیشه تازه به تازه ، نو به نو بشیم .. این نیمکت هم ماله همه است و همه باید در بهبودش سهیم باشن .. خوشحال میشم اگه در این زمینه هم بهم کمک کنید .

ممنونم از لطفتون و سپاسگزار از وقتی که برای نیمکت صرف می کنید ..

یا حق

نیما چهارشنبه 25 مهر 1386 ساعت 12:12 ق.ظ http://skycry.blogfa.com

سلام
حال شما؟
راستش من خیلی کم میشه که متنی رو تا آخر بخونم ولی روزنوشت شما رو (اونم تا آخر!)خوندم
قشنگ بود مرسی
یا علی

علیک سلام گل پسر

شکر خدا .... شما چطوری ؟

راستش رو بخوای ، من هم خیلی کم پیش میاد که متنی به این بلندی بنویسم (در نتیجه یک - یک !!) اما از شوخی گذشته ، واقعا لطف کردی .. میشه ازت بپرسم که چرا این اشتباه رو کردی ؟ (چشمک !) الان حتما داری به این دلیل که بی دلیل وقتت رو با خوندن مطالب من به هدر دادی ، خودت مواخذه میکنی ؛ درسته ؟!!

ازت خیلی ممنونم نیما جان .. امیدوارم که شاهد حضور پر رنگترت در بین نیمکت نشین ها باشم .
من و سایر نیمکت نشینها منتظرت هستیم ...

یا حق

فرزاد سه‌شنبه 24 مهر 1386 ساعت 11:51 ب.ظ

بخونم بر میگردم

سلام فرزاد جان
* خوش آمدی داداش *

کار خوبی میکنی عزیزم ...
منتظرت هستم .

یا حق

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد