زنگ تفریح

به نام حضرت دوست

                            ***                            
بدان امید که ...
خیالی ز من نماندش در یاااااد ...
سکوتی میکنم سنگین تر از فریاااد ...
                            ***                             

     سلام و عرض ادب و احترام

     خوب دیگه ، غر و لوند کردن بسه ... حس میکنم که در این چند پست اخیر ، به دلیل حال و هوای قمر در عقرب خودم ، حسابی حالتون رو گرفتم .. از این بابت عذر میخوام . از قرار معلوم انقدر تابلو شدم که حتی صدای لامپائی هم در آمده و دلش هوای اون یکی قریبه رو کرده !... بهر حال روزگار دیگه ، می گذرد و هیچ کاریش هم نمیشه کرد ... به قول یه بنده خدائی : "گهی پشت به زین و گهی زین به پشت ، هر چند که فعلا زین به پشت ماست !" البته همیشه بدتر از بد هم وجود داره ، برای همین به هیچ وجه نمیشه در این باره اظهار نظر کرد ؛ چون « بسا کسا که به امروز تو ، آرزومندند ... »

    به نظر من اگه سعی کنیم در زندگی ، گه گداری برای خودمون زنگ تفریح های کوتاه دست و پا کنیم ، بی از آدمی زاد باشه (!) منظورم اینه که با تمام وجود خودمون رو از آنچه هستیم ، رها کنیم و برای لحظاتی (هر چند کوتاه !) در یک خلاء بی نهایت غرق بشیم ... دقیقا مثل گمشدن در نقطۀ صفر مرزی (!) اگه بتونیم هرز چند گاهی خودمون رو از تعلقات و تحمیلات و ... رها کنیم ؛ شاید امیدی به سالم موندمون باشه وگرنه با این رویه ای که ما انسان ها پیش گرفتیم ، سرانجامی جز جنون انتظارمون رو نخواهد کشید ...

    آره رفیق ، این روزگار حریف خوبی برای مبارزه کردن نیست ؛ آخه همش جر میزنه (!) مهره های پنهانی ، زیاد داره .. آبزیره کاه و غیر قابل پیش بینیه ... خلاصه هر چه بیشتر ازش پرهیز کنیم ، بیشتر به نفع مونه . هر چند که ظاهرا امیدی برای خلاص شدن از آزار و اذیت هاش نیست ، اما به قول نیاز : "باید مثبت اندیش بود" ؛ از دیدن نیمه خالی لیوان ، چیزی بیش از این دست مون رو نمیگیره . ما که همه کار کردیم ، مثبت اندیشی رو هم امتحان میکنیم ... اصن کی به کیه ؟!!!

    آبجی سروناز ، بپر که بروبچ نیمکت نشین حسابی دلشون به قاروقور افتاده . فعلا برای دست گرمی اون دسر رو از طبقه اول نیمکت (آره ، آره همون جاست !!!) بردار بیار تا بعدا ببینیم خان داداش چی برامون میخره که دور هم بشینیم و بخوریم !!!!

Deser

یا حق

نظرات 7 + ارسال نظر
مرجان خطاب به لامپا سه‌شنبه 20 شهریور 1386 ساعت 11:38 ب.ظ

زود تند سریع وبلاگتو به سیستمه جدیده بلاگ اسکای منتقل کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی :دی
میکشیمت منو گیگیلی :دی

مرجان خطاب به عمه حیتایی سه‌شنبه 20 شهریور 1386 ساعت 11:38 ب.ظ

منو گیگیلی اجازه نمیدیم که تنهامون بذاری :(
تو حق نداری اینکارو بکنی :(

مرجان سه‌شنبه 20 شهریور 1386 ساعت 11:37 ب.ظ

آره داداشی ! یوکابد رو یادمه ... فکر کنم یکی از والدینش خارجی بودن نه ؟ اگه میشه لامپا رو راضی کن وبلاگش رو به سیستمه جدید بلاگ اسکای منتقل کنه خب ؟

لامپااااااااااااااااااااااااااااااااا
لامپایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
من دارم میااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ((=

غششششششششششمولک

. سه‌شنبه 20 شهریور 1386 ساعت 01:02 ق.ظ http://nooore-beheshti.blogfa.com

سلام

نور بهشتی یادتونه؟!

علیک سلام و رحمه ا... بر یار گم گشته (!)

خوبی شما ؟ پارسال دوست امسال آشنا بی معرفت !... (اگه این رو نمیگفتم ٬ دلم می ترکید !)
من شما رو یادم رفته باشه ؟! مگه ممکنه ... لینکدونیم رو دیدی یا نه ؟ میبینی هنوز لینکت رو نگه داشتم (البته اون یه o کمتر داره !!!) مگه میشه اون بحث های زیبائی که با شما داشتم رو فراموش کنم . مگه ممکنه ...

خیلی خوش آمدی . در نیمکت همیشه به روی شما و سایر رفقای قدیمی بازه بازه ... نمیدونم چه کاره خیری کردم که دوباره بچه های قدیمی دارن یادی از نیمکت میکنن . اول که لامپائی برگشت ، حالا هم شما .... خدا رو صد هزار مرتبه شـــکــــر ...

منتظرت هستم هاااا... بیا تعریف کن کجا بودی ؟ چه کردی ؟ چه میکنی ؟ آدرس نیمکت رو چطوری پیدا کردی ؟ و ... هر چی که خودت دوست داشتی برامون تعریف کن ... بیا ببین چه دوستای گلی پیدا کردم . بیا ببین ...

خیلی خوشحالم کردی نور بهشتی ... بیش از حد تصورت !!!

یا حق

فرزاد سه‌شنبه 20 شهریور 1386 ساعت 12:20 ق.ظ http://petti.blogsky.com

؛گهی پشت به زین و گهی زین به پشت؛
چند وقت پیش تو وبلاگم به این موضوع اشاره کرده بودم منتها با یه لحن دیگه...؛ گاهی وقتا ما زندگی میکنیم و بعضی وقتا هم زندگی ما رو؛ !!!
اشتباه می کنی عزیزم
پای بد تر از بدو دیگه خودت میکشی وسط نه زندگی...
آره عزیزم
خوبه که آدم گه گاهی...
اما کو؟
کو اون خلاء که میگی؟
تو میتونی خودتو از تعلقات و تحمیلات و ... جدا کنی؟
اگه تونستی منم خبر کن بیام ازت یاد بگیرم
فقط خواهشن تئوری نباشه که گوشم پره !!! عملی میخوام..عملی!

سلام داداش

آره ، اون پستت رو کاملا یادمه ... نه تنها یادمه بلکه هنوز که هنوزه ، گه گداری ذکر خیرش رو با اطرافیانم دارم (!) با اینکه هر جائی این جمله رو گفتم ، کم مونده بود که گردنم رو از دست بدم اما بعد از کمی توضیح و تفسیر ، دیگران هم باهام هم عقیده میشدن که "بـــــلـــه" ... هر چند که کردن کاریست بد ، اما زندگی استثناء ناپذیره ... یا تو باید زین به پشت باشی و یا اون . خلاصه اینکه حرفهای تاریخی تو همچنان در طول تاریخ جاریست ؛ حالا یا از دهان خودت و یا از دهان دیگران ... مهم اینه که جاری باشه ؛ مثل یه روخدونه (!)

آره ، این جملت رو قبول دارم . حتی بعضی وقتها پای بد رو هم خودمون میکشیم وسط ... اون کامنت آبجی مرجان رو یادته که در مضمونش گفت : "اتفاقات یا اثر عمل ماست و یا آزمایشی از بالائی هااا" این آزمایش رو بعضی وقتها ما دشوار میبینیم ، بعضی وقتها سهل ... گاهی فاجعه میدونیم ، گاهی شوخی های جناب زندگی (!) اصن به نظر من اینکه چی بده و چی بدتر هم تفسیر ناقصیست از آنچه در فکر ما نقش میبنده . نمیدونم چرا الان یاد حرف اون بنده خدا افتادم ... هر چند که جوابم طولانی میشه اما ولش کن برات تعریف میکنم . جات خالی چند روز پیش ساعت 3 صبح با خالم که از تهران اومده بود رفتیم حرم ؛ بعد از نماز صبح یه بنده خدائی سخنرانی داشت . برعکس بحثش هم در همین رابطه ها بود . یه جای حرفش گفت : "... مثلا ممکنه شما با ماشین باشید و بخواید با عجله به جائی برسید ، در همون لحظه زائری جلوتون رو بگیره و ازتون آدرس بخواد .. هر چند که اون لحظات برای شما خیلی سخت و دشوار میگذره اما غافلید که این کار خیر ، میتونه چه شرهائی رو از مسیر شما پاک کنه . شاید در تقدیر شما این گونه باشه که سر چهار راه بعدی شما به کسی بزنید و با اون تصادف کلا داستان زندگی تون عوض بشه اما خدا این فرصت رو به شما میده که با انتخاب یه کار خیر ، یه شر رو از مسیر زندگی تون پاک کنید ..." بهر حال ، اون چه که من تا به امروز درک کردم اینه که اکثر اتفاقات این هستی ، نسبی است (!) یعنی ما هیچ وقت خیر و شر مطلق نداریم . همه چیز بستگی به عکس العمل ما داره ...

و در نهایت با اینکه ظاهر انتقادت رو از موضوع رهائی می پذیرم اما به نظرم یه سوء تفاهمی هم رخ داده ... ببین فرزاد جان ، تو داری به رهائی هم به شکل مطلق ، نگاه میکنی . بله ، حرف تو کاملا صحیحه .. آدم تا وقتی که زنده هست و زندگی میکنه ، به هیچ وجه نمیتونه از تعلقاتش رها بشه . اما منظور من از رهائی کم کردن میزان وابستگی ها بود . یعنی اینکه هم میشه بین ما و تعلقاتمون وابستگی وجود داشته باشه و هم میتونه هم بستگی برقرار بشه (!) مثلا ما از بچگی یاد گرفتیم که به خانواده هامون وابستگی شدید داشته باشیم و این موضوع در حین خوبی ، مضرات شدیدی هم داره (که خودت از من بهتر واقفی !) اما من خودم به شخصه سالهاست که با وجود تمام وابستگی هام به خانوادم بهشون میگم : " یادتون باشه ما داریم در کنار هم و با هم زندگی میکنیم ، نه درون هم و برای هم !!!" من تصور میکنم که اگه بتونیم همین وابستگی ها رو به هم بستگی تبدیل کنیم ، تا حدودی تونستیم از قید و بند تعلقات و تحمیلات دنیائی ، خودمون رو رها کنیم ...
هر چند که نمیدونم تا چه حد منظورم واضح و رسا بود اما در همین جا ختم جلسه رو اعلام میکنم (-:

یا حق

مرجان دوشنبه 19 شهریور 1386 ساعت 03:43 ب.ظ

قبل از هرچیزی حتی قبل از سلام اینو بگم که : داداش امین فسقلی ! من آدرسه وبلاگه این لامپا رو میخوام خیلی وقته تو نخشم اما هرچی میگردم اثری ازش نمی یابم

سلام به همه نیمکتی ها ! به قول دائی جون دکی پدرام : نخخخخخخخخخخخخخصوصا سلام به داداشی امین

امین تو ایشاا... کوفت بخوری :دی دسر رو فعلا یادت باشه که من سره موقع نوشه جونت بکنم ((= بهت بنوشانم (غشمولک)

منم زنگ تفریح میخوام :( مدتیه هی میخوام یه بساط سفر واسه خودم جور کنم اما هی نمیشه و کار تو کار میاد و برنامه هام میریزه به هم ........ ای خدااااااااااااااااااااا سفر میخوام هوا میخوام :(

داداش امین دلم خیلی برات تنگ شده ........ پس این عمه حیتایی کوش :(

سلام آبجی
اما من قبل از اینکه جوابت رو بدم و حتی قبل از هر چیز دیگه ای (!) بهت میگم : سلاااااااااااام (!) آخه تو آبجیه بزرگ منی و اگه مامانی بفهمه که دیر بهت سلام کردم ، گردنم رو میشکنه (غشموووووووولک)

و اما جوابت .... اولندش مگه تو از خودت خواهر مادر نیستی (!) که میری تو نخ ناموس مردم (نیییییییییییییییییییییییییییییییییییش !) "یادش بخیر ، این تیکه رو یکی از رفقام تو دانشگاه میگفت !" در ثانی ، تو که اینقدر دخمل زرنگی هستی ، میشه ازت بپرسم که کجاها رو گشتی (؟!) اگه به قسمت لینک های من رفته بودی و یه نگاه کوچولو مینداختی ، میدیدی که به چه گندگی نوشتم : "لامپا" دیگه از اون تابلوتر چی میخوای آبجی جون !!!!! با این وجود قبل از اینکه جوگیر بشی و بپری بری بازش کنی ، باید بهت بگم که این کار رو نکن (!) چون لامپائی از وقتی که بلوگ اسکای سیستمش رو تغییر داد (یعنی حدودا شونصد ساله پیش !) وبلاگش رو منتقل نکرد و تا هم اکنون هم که حقیر در خذمت شما هستم ، هیچ گونه خبر دست اول تری ندارم ... حالا ممکنه با یک آدرس دیگه ، وبلاگ جدیدی زده ولی حال نمیکنه به غریبه بده (که این موضوع جای خود دارد !) و یا اینکه اصلا بنکل وب نویسی رو ترک کرده که این موضوع هم جای خود داره !!!
خلاصه مطلب اینکه در حال حاضر وبلاگ مورد نظر در دسترس نمی باشد (چشمولک !)

تو این کاره نیستی آبجی (!) یادمه هزاران سال پیش کسی بنام "یوکابد" در جزیره نیمکت سکونت میکرد (تو هم یادته ؟! نمیدونم که اون زمان نیمکت نشین بودی یا نه ؟!) از قضا ایشون هم به شدت آرزوی خفه کردن حقیر رو در سر می پروروند اما ماهها و سالها گذشت ، دریغ از اینکه خطی بر جنازه بی جان غریبه بیفته ... بقول آبجی مرجان ، نتیجه اخلاقیش اینه که "تو هم این کاره نیستی آبجی !" (نییییییییییش)

راستی مسافرت کجا میخوای بری .. نکنه تو هم میخوای بری به هر آن کجا که باشد به جز این سرا ، سرااااائی ! آره ؟؟؟!!!

منم دلم برات تنگ شده عزیز .. نمیبینی برای یه سوال کوچولوت ، به اندازه یه کتیبۀ سنگ نوشت (به یادگار مانده از دوران ساسانی !) جواب مینویسم . من دلم تنگه آبجی ... برای همه چی ، برای همه کس ، برای ...
در مورد عمه هم ، با اینکه از قرار معلوم تو تنها کسی هستی که این موضوع براش اهمیت داشته (!) اما باید بگم که کار زیادی از دست من بر نمیاد ... من تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که به عنوان یک عضو کوچیک در خانواده نیمکت نشین مون ، اجازه ندم عمه پستی به عنوان پست خداحافظی بنویسه ... حالا اینکه چرا میخواد این کار رو بکنه و آیا هنوز پای حرفش هست یا نیست و سایر سوال هایی که برای من هم هنوز به شکل یک معما باقی مونده رو فقط و فقط باید از خودش بپرسی .. آی دیش رو که داری ، برو تو کارش !!!

یا حق

لامپا دوشنبه 19 شهریور 1386 ساعت 03:11 ب.ظ

"گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
اینو خوب اومدی

سلام لامپائی

من همیشه "خوب میام" لامپائی (!) تو کجائی که ببینی (-:

از اینکه بهم تلنگر زدی ممنونم .. خیلی برام لازم بوووود . میدونی ، به یاد اون قدیم ندیم هااا افتادم ، یادش بخیر لامپائی ، یادش بخیر ...

یا حق

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد