به نام حضرت دوست
سلام و عرض ادب و احترام
امروز ، بالاخره بعد از دو ماه رفتم سراغ کمدم (!) هنوز جزوه های محاسبات و پیشرفته که در برگه های کلاسوری نوشته بودم ، داشتن اون وسط برای خودشون تردد میکردن (!) طفلکی ها هر برگه شون به یه ور بود و البته از آثار به جای مانده از شب عملیات (شب امتحان !) حکایت داشتن .. نمونه سوالات امتحانی هم که هر ترم با بچه ها یه بغل پر می خریدیم و آخرش هم به سختی ، یکی دوتاشون رو شب امتحان حل می کردیم (آخه اونقدر وقت کم میاوردیم که اصل کتاب می موند ، چه برسه به نمونه سوال حل کردن !) داشتن در بین کتاب ها ، زندگانی می نمودند !... راستش تا وقتی که جواب آخرین درسم نیومده بود ، به هیچ وجه حس و حال جمع کردن کمدم رو نداشتم . البته الانش هم خیلی حساب کتاب نداره ؛ چون دیروز تو سایت برای فلان درس زده بود 13 ، امروز که رفتم همون 13 شده 9 (!) ما هم موندیم حیرون و سرگردون که اینا آخرش میخوان یه مدرک زپلشکی بهمون بدن یا نه .. یکی نیست بگه خوب پدر آمورزیده هاااا ، چرا اینقدر آدم رو خون جیگر میکنین ... نمیدنم والااااا (!) تنها چیزی که برام مهمه اینه که یه جوری کمدم رو جمع و جور کنم ، چون دیگه داشت حالم از اون همه بی نظمی دگرگون میشد (!) سطل کوچیکه کنار میزم رو برداشتم و رفتم سراغش . شاید خنده تون بگیره ، اما باور کنید که هنوز کاغذ یادداشت های شب های امتحانم ، در لا به لای کتاب ها جا خوش کرده بودن ... کاملا ریلکس شروع کردم به پاره کردنشون ، اونم از یک کنار و بدون هیچ گونه رحمی !
یاد حرف های سعید افتادم .. هنوز یک ماه هم از اون شبی که با هم نشسته بودیم روی نیمکت فضای سبز جلوی خونشون و داشتیم با هم خاطرات دانشگاه رو زیر و رو میکردیم ، نمیگذره .. با این وجود چقدر زود گذشت ، الان خودش هم شده خاطره (!) چه برسه به حرفهائی که اون شب زدیم .. بهم گفت : "امین دلت برای دانشگاه تنگ نشده ؟!.." طفلی این جمله رو خیلی با احساس گفت اما من کاملا صریح جواب دادم : "نه !" یه کم جااا خورد ؛ گفت : اما من دلم خیلی تنگ شده .. برای اون یک صفحه ای که از "طرح 2" مونده (!) یادته یک ترم سر همون خندیدیم (داستان جالبی داشت ؛ آخر کلاس "طرح 2" بود که یکی از خانم ها پرسید : "استاد ، تا صفحه چند درس دادید ؟" استاد هم گفت : "صفحه 200" وقتی داشت از کلاس خارج میشد ، ییهو با عجله برگشت و گفت : "نه نه ، اشتباه کردم ؛ تا صفحه 201 (!)" همه چند لحظه ای مبهوت بودیم و بعدش صدای خنده مثل توپ تو کلاس ترکید) ... سعید ادامه داد ... برای استاد ریاضی 1 که به آدامس خوردن گیر میداد ؛ برای فلانی که خودمون رو می کشتیم تا سر کلاس هاش دیر نرسیم ، چون آدم رو جلوی همه ضایع میکرد (راست می گفت ؛ آخه یه جلسه سر کلاسش دیر رسیدم ، مجبورم کرد که جلسه بعد به کل کلاس رو شیرینی بدم !) برای صبح زود بیدار شدن هااا ، برای ظهر تند تند ناهار خوردن هااا ، برای ... یه نگاه به سعید کردم و گفتم : "میدونی سعید جان ، من یا چیزی رو تموم نمی کنم یا اگه تموم کردم با تمام ابعادش تموم میکنم ؛ من دانشگاه رو از دو ترم پیش تموم کردم ؛ با تمام دلبستگی هاش !" جدا من از ترم هفتم به بعد ، دانشگاه رفتن برام مثل دوا خوردن بود .. سعی میکردم که سر کلاس ها دیرترین نفر برم و زودترین نفر برگردم . دیگه کمتر با بچه ها کلنجار میرفتم و شوخی ها و خنده هام خیلی محدود شده بود . حتی به همون چند نفری از خانم ها هم که بعد از ماجرای انجمن علمی آمار با هم سلام و علیکی داشتیم ، دیگه سلام نمیکردم .. خلاصه من دوران دانشجوئیم رو خیلی زودتر از اینکه فارغ التحصیل بشم ، تموم کردم !... ولی سعید گفت : "مشکل من اینجاست که بر خلاف تو ، به سرعت با محیط اطرافم انس میگیرم و به سختی ازش دل میکنم !" ... در حالی که اون اشتباه میکرد ؛ چون من هم با دانشگاه انس گرفته بودم ؛ منم بهش وابسته شده بودم ؛ منم ... اما تونستم تمومش کنم و ازش جدا بشم ؛ تونستم جلوی وابستگیم رو بگیرم که باعث دلبستگی نشه ؛ تونستم ...
میدونید ، به نظر من تمام زندگی پر است از نقاطی که هر کدوم شروع و پایانی هستن برای ماجرائی تازه .. اگه در نقاط پایان بمونیم ، از شروع ماجراهای جدید باز خواهیم ماند . در حالی که زندگی همواره در جریانه و هیچ گاه منتظر ما نمی مونه !!!...
یا حق
همه ی زندگی یه روز خاطره می شه. حتی همین لحظه!
امیدوارم به منم سر بزنی. با اجازت لینکت می کنم امیدوارم با تبادل لینک موافق باشی. ممنونم
ماهی
سلام عزیز
زیر سایتم ... جای خیلی دوری نیست ... همیشه پشت سرت ... مودب و ساکت و آرووووووم !...
یا حق
سلام بر همه نیمکتی ها مخصوصا داداشیه خودمممم امین جون
منم با تو هم عقیده ام ... بعضی از دلبستگی ها جلوی حرکت و رشد آدم رو میگیره ... یادمه وقتی فارغ التحصیل شدیم روز خداحافظی همه دانشجوها حتی پسرا گریه می کردن .....درست میگی شدت دلتنگی هرچی زیاد تر باشه قبول اینکه آدم وارده مرحله جدید بشه سخت میشه
دلم برات تنگ شده داداشی ......... کجایی ؟