حس

به نام حضرت دوست

                        ***                        
اگر احساس می‌گنجید .. در شعر
بجز خاکستر از دفتر نمی‌ماند
وگر الهام می‌جوشید .. با حرف
زبان از ناتوانی در نمی‌ماند
                        ***                        


     سلام و عرض ادب و احترام

بخش اول (حس غریب) :
    سمت راستم پارک بزرگ ملت بود ، سمت چپم تا دلتون بخواد ماشین و روبروم ... پله و پله و پله ؛ آره درست فهمیدین ، منظورم پل روگذره (!) وقتی به مقابلش رسیدم ، حس کردم که خیلی وقته ندیدمش ! پام رو که روی اولین پلش گذاشتم ، رفتم تو فکر ؛ راستش خیلی وقت بود که از روی پل عبور نکرده بودم . به نظرم آخرین باری که از همچین پلی استفاده کردم برگرده به پارسال .. وقتی که از روی پل تقی آباد گذشتم تا برای جستجوی چندتا از کتب امتحانی کنکور ارشد ، به انتشارات جهاد دانشگاهی سری بزنم .. چقدر عمر زود میگذره (؟!) دیگه رسیده بودم به بالای پل ؛ به ساعتم نگاهی انداختم و دیدم که هنوز زمان کافی برای رفتن به سر کار رو دارم . برای همین آهسته آهسته در امتداد پل قدم برداشتم . تقریبا به اواسط پل رسیده بودم که ناگهان سرم گیج رفت ، ناخداگاه به سمت چپ پل کشیده شدم و دستم رو گذاشتم روی لبۀ محافظش . چشمام رو که باز کردم ، زمین رو در فاصله چند متریم دیدم چون تقریبا سرم از لبه ی پل آویزون بود با خودم گفتم که چقدر زمین در عین دوریش بهم نزدیکه !.. همین که سرم رو آوردم بالا ، ناگهان کامیونی رو در مقابلم دیدم که داشت به سرعت بهم نزدیک میشد ؛ یکدفعه دلم هریییی ریخت . حس کردم که چقدر به مرگ نزدیکم ... فاصله من با اون کامیون فقط یک اراده بود (!) یعنی کافی بود که من اراده کنم و پاهام رو از کف پل رها کنم تا در عرض چند ثانیه از لبۀ کوتاه پل به سمت زمین سقوط کنم . دیگه کامیون به چند متری پل رسیده بود ؛ تصور کردم که اگه همین الان بپرم چی میشه ... اولش چند صدم ثانیه در هوا معلق میشم ، بعدش به شیشه جلوی کامیون برخورد میکنم و به سمت جلو پرتاب میشم و در نهایت در کسری از ثانیه ، چند صد تن آهن از روی سرم عبور میکنه .. باورش سخته اما من صدای خورد شدن استخوان هام رو به گوش خودم میشنیدم . از ترس این تصور خودم رو به عقب پرتاب کردم ، اما پشتم هم چیزی بهتر از روبروم انتظارم رو نمی کشید . باز هم یک ورق نازک زیر پام ، یک نرده کوتاه در مقابلم و این بار یک هجده چرخ که خوراک مرگ های بی درده !...
حس میکردم که خدا داره بهم میگه : "هی فلانی ، فاصله تو با مرگ کمتر از چند متر و کوتاه تر از چند ثانیه است .. چرا فکر میکنی اونائی که خودکشی میکنن آدمهای بی انگیزه و از خدا برگشته ای هستند .. چرا فکر میکنی که مردن مقوله ای خیلی عجیب و دور از انتظاریه .. چرا فکر میکنی که زنده ای .. نه ، تو هم یک مرده ای (!) فقط از جنس متحرکش .." دیگه داشتم به جنون میرسیدم که بالاخره هر طور بود ، تلو تلو خوران خودم رو به پایین پل رسوندم . هنوز قلبم داشت می تپید اما این بار با آهنگی متفاوت . فکر کنم اون هم مثل من ، مرگ رو لمس کرده بود ...

حس غریب


بخش دوم (حس عجیب) :
    لای در اتوبوس ایستاده بودم (!) و داشتم به اطرافم نگاه میکردم . طبق روال عادی هر شب ، اتوبوس در انبوهی از ماشین ها ، روی پل استقلال گیر کرده بودیم . گاز ، ترمز ، بوق ، سو بالا ، جنجال ، درگیری ، اعصابهای خورد ، حوصله های سر آمده و در کل ، انسان هایی بی طاقت و ... عجب حرج و مرجیه این دنیا ، عجب ول وشوئی این کارناوال زندگی ، عجب گیری کردیم ما این وسط (!)
هزاران ماشین ، هزاران سر و هزاران سوداااا ؛ میچرخیدن و می گذشتن و دیگه اثری ازشون باقی نمیموند . هر کسی به سوئی در حرکت بود ، به هدفی فکر میکرد و در جهت رسیدن به اون از جون مایه میذاشت ؛ اما یه چیزی کم داشتن (!) نگاه هاشون سرد بود ، آتش درونشون خاکستر بود ، عشق هاشون بجای سرخ به بنفش میزد .. این همه آدم ، این همه حرکت ، این همه تفکر و این همه هدف ... اما چه نتیجه ای داره ، خدا عالمه !!!

حس عجیب


بخش سوم (حس فریب) :
    دو مرد سالخورده در مقابل هم ، روی صندلی های اتوبوس نشسته بودن و با هم گپ میزدن .. یکی شون مشهدی بود و اون یکی به نظر میرسید که اهل جنوب کشور باشه . من هم در کنارشون ایستاده بودم و دستم رو از میله ی اتوبوس گرفته بودم . بی اختیار به صحبت هاشون گوش میکردم ؛ حس میکردم که داره تاریخ باهام حرف میزنه (!) بدون هیچ گونه واسطه ای ... مرد سالخوردۀ جنوبی که خودش رو دبیر معرفی کرده بود ، در بین هر چند جمله ای که میگفت ، نگاهی هم به من مینداخت و دقیقا مثل این بود که من رو هم طرف حساب صحبتش میدونست . طرف مقابلش هم به نظر میرسید که از اون حاجی بازاری های قدیمیه مشهد باشه و خیلی گرم و صمیمی صحبت میکرد . دیالوگ های زیادی بین اون دو نماد تاریخ رد و بدل شد که یکیش اعماق وجودم رو تکون داد . هم ولایتیم (!) گفت : "پدرم حدود نود و خورده ای سال سن داره و هنوز هم خدا رو شکر ، شاد و سرزندست . علتش هم اینه که در سبک زندگی های قدیم ، هر چند که تعداد بچه ها زیاد بود و مردم با مشکلات و کمبودهای زیادی دست و پنجه نرم میکردن ، اما همه برای رضای خدا قدم برمیداشتن و به حقوقشون هم قانع بودن .. قاعدتا وقتی در دنیای امروز ، صبح که از خواب پا میشی به فکر پاس کردن چک و گرفتن سفته و در رفتن از زیر قانون و کلای حسن و حسین برداشتن ، هستی ، خوب طبیعیه که زندگی هامون این قدر بی روح و سرد و کسالت بار میشه ..."
پیرمرد در طی چند جمله ، پرده از بزرگ ترین راز سردرگمی بشر برداشت (!) ما داریم خودمون رو گول میزنین ، خیال میکنیم که خدا رو میشناسیم ، تصور میکنیم که داریم زندگی میکنیم ؛ اما اینا همش یه توهمه ، یه فریبه ...

حس فریب


بخش چهارم (...) :
...


حرف های یواشکی :
1- به عنوان کوچکترین عضو نیمکت (البته بعد از آبجی سروناز !) ، عید مبعث رو به همه عزیزان و بزرگان نیمکت نشینم ، تبریک و تهنیت عرض میکنم ...
2- همچنین اعلام وجود داداش شهرام رو به کلیه اهالی نیمکت زمین (!) تبریک میگم و از همین جا یه تشکر و قدردانی جانانه (از نوع آبدارش !) از داداش مون دارم ... (( چرا که نشون داد هنوز نیمکت و نیمکت نشینا براش مهم هستن و برامون ارزش قائله )) {محض اطلاع جناب گوش ماهی هم باید عرض کنم که ضمن خوش آمدگویی ، رسیدگی به کار شما به هیچ وجه در توان حقیر نیست وگرنه قطعا مضاعقه نمیکردم .. همچنین از اینکه نیمکت رو برای انتقال حرف هاتون انتخاب کردید ، ازتون بسیار ممنون و سپاسگزارم}
3- و اما در مورد آبجی مرجان هم باید بگم که ... اگه راستش رو بخواین نمیدونم از اینکه ماجرای ازدواجش بهم خود و بازم پیش ما میمونه ، باید ابراز خوشحالی بکنم یا ناراحتی !!! با این وجود ، سعی میکنم خوشحالیم رو کتمان کنم (!) چون میدونم که دیر یا زود مجبوریم دوباره متحمل این شُک ناگهانی بشیم و بقول مادر بزرگااا "این شتریست که اصولا میخوابه !" بهر حال ، ناراحتیم رو هم به دلیل بر هم خوردن این واقعه خوش ، به سمع و نظر همه خوانندگان عزیز میرسونم (!) چون به نظر من اون تحول حیاتی که باعث رشد و نمو بیش از پیش خواهرم میشه ، باز هم به تعویق افتاد ؛ البته امیدوارم که همیشه خیر و صلاح آبجی مون براش اتفاق بیفته و اصولا غریبه آنجائی خوش است که آبجی مرجانش خوش باشه ؛ حالا ممکنه نزدیک باشه یا دور ، مجرد یا متاهل ، به یاد ما یا فقط در یاد ما ... اینا اصن مهم نیست ؛ مهم اینه که شاد ، موفق ، پیروز و سر بلند باشه * آمین *
4- ...
  

یا حق

نظرات 11 + ارسال نظر
سروناز یکشنبه 21 مرداد 1386 ساعت 10:02 ق.ظ

بازم سلام
ایندفعه همه رو خوندم و اومدم نظر بدم
حس غریب: من هم خیلی وقتا میرم و یه جای بلند می ایستم و به اون چیزی که نوشتی فکر میکنم. اینکه فاصله مرگ تا زندگی فقط یه لحظه است. اگه بری یه جای بلند بایستی عجیب وسوسه میشی خودتو بندازی پایین. یه لحظه کافیه که به این فکر کنی که خودتو بندازی پایین. همین! همونجوری که گفتی اینجوریه که خیلیا خودکشی می کنن. میخوام دعوات کنم. اخه میری روی پل می ایستی ییهو دیدی شیطونه رفت تو جلدت و خودتو انداختی پایین. البته با شناختی که من ازت دارم همیشه شیطونه توی جلدت خونه کرده. پس نتیجه می گیریم که دیگه از روی پل رد نشین که خطر تصادفتون بیشتر از وقتاییه که از تو خیابون رد میشین!!!!
حس عجیب:
خیلی هرج و مرجه. من وقتی بچه بودم وقتی به ماشینها که از هم سبقت می گرفتن نیگاه میکردم و یا سر چهارراها ماشینها رو میدیدم فر می کردم که اینا خسته نمی شن هی میرن و میان. اما بعدا خودم خندم می گرفت اخه اونا که همه یه نفر یا چند نفر خاص نبودن که.
هر کسی فکر خودشه
حس فریب:
حرفش حق بود. واقعا راس میگه. قبلانا دلا خوش بود. قدیما یه حسن خوب داشت این بود که رفت و امد زیاد بود. مردم هوای همدیگه رو داشتن. ادما غصه همدیگه رو می خوردن.هی
میگما فکر کنم اون دوتا نمایی از پیری من و تو باشه تو بشو حاجی مشهدی و منم میشم اون جنوبیه. بعدش میشینم و از این روزا یاد میکنیم و میگیم یادته که اون روزا توی دنیای مجازی چقدر همدیگه رو دوس داشتیم و خونواده داشتیم. و بعدش هم به یه ادم (غریبه) نیگاه می کنیم و میگیم منظورمون تویی.
حرفهای یواشکی:
من هم به عنوان کوچکترین عضو خونواده این روز رو به خونواده عزیزم تبریک میگم.
میدونم داداش شهرامی اینجا میاداما زیاد مطمئن نیستم. دلم براش تنگ شده. خیلی وقتا که دلتنگش میشم، میرم و نظرهایی رو که برام نوشته بود می خونم. میرم به دوران گذشته نیمکت و اون خاطره ها رو مرور می کنم. دوس دارم یه کمی بیشتر بیاد. البته دوس دارم. و راضی نیستم که دوباره مثل قبل به خودش فشار بیاره
منم مثل داداشی خوشحالم که مرجان جون از پیشمون نرفت و تنهامون نذاشت اخه با رفتن اون دیگه نیمکت خیلی سوت و کور میشد. البته دوس دارم یه عروسی خووووووووووووب داشته باشیم تو نیمکت. وااااااااااااااااای چی میشه.

سلام عمه جونی ! عمه قربونت برم الهی ! منو گیگیلی پیش مرگت بشیم عمه ! اصلا منو گیگیلی غلط بکنیم که بکشیمت

عمه خوشکلم !
تولدت مبارک ! بووووووووووووووووووووس بوس بوس بوس
دوستت دارم عزیزم

اینم هدیه تولدت :

http://www.hallmark.com/ECardWeb/ECV.jsp?a=5516372543299M213031492Y&product_id=

سروناز شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 04:16 ب.ظ

هشششششششششششششششششتم
سلام
چیه
خوشحالم دیگه
هشتم شدم خوبه دیگه
تازه اگه اونجوری حساب کنم سوووووممممممم
هنوز نخوندم و نظر نمی دم اما این عکس پله خوشگله
بازم میام

بهاره شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 01:15 ب.ظ

سلام داداش امین و سلام به اهالی نیمکت
چطوری مرجان جون گیگیلی چطوره . ولی خودمونیم با این چیزا اگه بترسه پس وای به حالشه
من چایی زعفرونی میخوام کی واسم میریزه؟

مرجان شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 12:08 ب.ظ http://anemone.blogsky.com

حیف شد که داداشی ! منو گیگیلی داشتیم تخمه آفتاب گردون می خوردیم همزمان قسمت اول حس غریب رو می خوندیم تازه به جای هیجان انگیزش رسیده بودیم و دلمون می خواست ببینیم اگه از اون بالا سقوط کنی چی میشه که اهههههههههههههههههههههه پشیمون شدی زدی به حالمون (غشششششششششششششششمولک)

من با اون پیرمرده هم ولایتیتون موافقم . قدیما مشکلات زیاد بوده ولی دله مردم خوش بوده و با صفا بودن و قانع . ولی حالا فکره همه پوله پول . یکیش خوده من که همه فکرم شده پول .

داداشی من خیلی دوستت دارم . بوس
شاد باشی

مرجان شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 12:00 ب.ظ http://anemone.blogsky.com

حالا که اول شدم دله عمه حیتایی میسوزه :دی

هنوز پستت رو نخوندم داداشی جونم . میخونم دوباره میام

مرجان شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 11:59 ق.ظ http://anemone.blogsky.com

اوللللللللللللللللللللل شدمممممممممممممممم

حیتا شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 11:41 ق.ظ

چهارم اینکه:بعدا میام نظرمو در مرود پستت میذلرم!
آخه الان سلطان منزل بنده ی حقیر مفلوک رو به پختن ناهار خونده!(خوراک قارچ!)هر کی دوست داره از اینجا یه راست نه حتی بیمارستان که یه سره بهشت رضا !بره ناهار خونه ی ما دعوته!راستی گیگیلی تو رسما دعوتی هاااااااا(زبون درازی مولک!)

حیتا شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 11:38 ق.ظ

سوم اینکه ؛عجب!!!!!!!!پس آخرین باری که رفتی رو پل امین خان!پارسال بود و....هییییییییییی عجب رسمی داره این دنیا!

حیتا شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 11:37 ق.ظ

دوم اینکه عکس دییم باز نمیشه!

حیتا شنبه 20 مرداد 1386 ساعت 11:36 ق.ظ

آخییییییییییییی عمه نمردو یه بار «اووووووووول»!!!!!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد