به نام حضرت دوست
***
عجب بالا و پایین داره دنیااا
عجب این روزگار دلسرده با مااا
***
سلام و عرض ادب و احترام
پست این دفعه نیمکت در مورد داداش مهران است که شامل نحوه آشنائی مون و سایر تغییر و تحولات رخ داده در این مدت خواهد بود . البته از اون جا که داداش ما خودش شدیدا در بورس مجالس و محافل تشریفات دارن (!) قطعا در وبلاگ های مختلف ، گفته ها و شنیده های زیادی رو در مورد ایشون گفتید و شنیدید ، لذا بنده ترجیح میدم که بیشتر از جنبه ی نیمکتی (!) به این بحث نگاه کنم و از گفتن حرفهای زاید بپرهیزم ! البته از گفتن تمام حرفهای زاید نمی پرهیزم چون در اون صورت باید با آپدیت کردن ، خداحافظی کنم
اواسط بهمن ماه پارسال بود که بعد از 8 ماه قصد کردم دوباره نیمکت رو راه اندازی کنم ؛ راستش اصلا فکر نمیکردم که تا روزها و یا هفته ها حتی یک کامنت هم برای نیمکت گذاشته بشه ! علتش هم این بود که از همون اول تصمیم گرفتم به هیچ یک از دوستان قدیمیم ، بازگشت و راه اندازی دوبارۀ نیمکتم رو اعلام نکنم ، تا بیبینم که آیا کسی به نیمکت خاک خورده ی من سر خواهد زد یا نه (؟!) و یا اینکه چه مدت طول میکشه تا پای یک نفر به خونم باز بشه ...
وقتی داشتم پستم رو میذاشتم به هیچ وجه تو قید و بند کامنت نبودم . با خودم میگفتم که حالا حالاها باید خاک بخوری تا کسی پیدات کنه و ... حدودا یک ساعت بعد از اینکه مطالبم رو ثبت کردم . جهت خندش آمدم به پستم یه نگاه انداختی و با تعجب و شگفتی زاید الوصفی دیدم که در مقابل نظرات نوشته شده {1} (!) راستش در نگاه اول برام باور کردنی نبود ، چرا که هنوز یک ساعت هم از زمان ثبت من نگذشته بود و این اتفاق بسیار خارق العاده به نظرم میرسید ... با این وجود کاریش هم نمیشد کرد ؛ چه باورم میشد و چه نمیشد ، بالاخره یکی این نیمکت خاک خورده رو پیدا کرده بود (!)
به سرعت بخش نظرات رو باز کردم و تصور میکردم که یکی از بچه ها داشته به صورت اتفاقی از این اطراف می گذشته (!) و تصادفا متوجه آپدیت من شده ، اما همین که اسمش رو دیدم پایه و اساس تصوراتم به صورت کاملا نقض شد ، چرا که هم اسم و هم آدرسش برام تازگی داشت ...
راستش موضوع برام جالب تر شد ! چون میدیدم که یکی حداقل بخاطر اسم وبلاگم هم که شده ، به خودش زحمت باز کردن لینکم رو داده و با تصور اینکه احتمالا با یک وب نویس تازه وارد (از اون نوعی که صاحب خونشون تازه وب نویسی رو شروع کرده و جهت معرفی خودش در آخرین وبلاگ های آپدیت شده ی بلاگ اسکای نظر میدن !) مواجه خواهم شد ، روی لینکش کلیک کردم ...
شونصد (!) ساعت طول کشید تا اینکه بالاخره وبلاگ داداش مهران باز شد . یادمه اون موقع تو وبلاگش پر بود از عکس های جورواجور و اگه اشتباه نکنم ، آهنگ "گل ارکیده" رو هم در وبلاگش گذاشته بود ؛ به همین علت سیستمم خودش رو کشد تا برای اولین بار وبلاگ داداش رو لود کرد ! همین که صفحه اصلیش باز شد ، متوجه شدم که باز هم برخلاف تصوراتم با یک فرد کاملا حرفه ای مواجه شدم ؛ کسی که در بخش نظراتش حتی جای سوزن انداختن هم نیست (!) چه برسه به اینکه بخواد دنبال دوست جدیدی هم بگرده ...
کمی رفتم تو فکر ؛ مونده بودم که آدمی به این مشهوری و با این همه برو بیا و خدم و حشم ، چرا باید برای یک وبلاگی که هفت هشت ماهه آپدیت نشده ، نظر بده (؟!) اونم این قدر گرم و صمیمی ! دقیقا مثل دو تا دوست که بعد از چند وقت دوباره همدیگه رو دیده باشن . راستش معادلات ذهنیم کاملا به هم ریخته بود ؛ چون کسی رو در مقابل خودم میدیدم که خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم برای نیمکتم نظر گذاشته بود . تازه یک فرد آشنا و یا دوست قدیمی هم نبود ، کسی بود که شاید تا اون لحظه حتی یک بار هم نیمکت رو ندیده بود و جالبتر اینکه اصلا هم آدم تنها و بی کسی نبود که فکر کنم از سر ناچاری و بی کسی برام کامنت گذاشته (!) خلاصه کلی با خودم دو دوتا چارتا کردم و هی افکارم رو زیر و رو کردم تا اینکه موفق شدم خودم رو جمع و جور کنم و برای اولین بار در "خروس بی محل" نظر بگذارم ...
خیلی زود نظرم تأیید شد و جوابی گرم و دوست داشتنی رو از طرف داداش دریافت کردم . من هم به جوابش جوابی دیگر دادم و بدین گونه بود که به هم نزدیک و نزدیک تر شدیم . یه روز داداش که متوجه شده بود من به دوستانم خبر بازگشتم رو ندادم ، بهم گفت که تو باید رفقات رو از بازگشتت مطلع کنی و خلاصه من رو راضی کرد که برم برای تک تک دوستانم کامنت بگذارم و به این روش تونستیم چهارچوب نیمکت رو دوباره پی ریزی کنیم و کم کم اون چهار تیکه تیره و تختۀ خاک خورده ، تبدیل بشه به محفلی گرم و صمیمی برای کسانی که دوست داشتن ساعاتی رو برای استراحت و آرامش در کنار هم و بر روی نیمکت بگذرونن و همین افراد بودن که اولین خانوادۀ نیمکت نشین رو به ثبت رسوندن !
بگذریم ... به قول یه بنده خدائی (!) : «اون روزا ما دلی داشتیم ، واسه بردن جونی داشتیم ، واسه مردن کسی بودیم ، کاری داشتیم ، پاییز و بهاری داشتیم ، تو سرا ما سری داشتیم و ... تو سرا ما سری داشتیم !...»
جان کلام : خلاصه داستان امشب (!) این شد که بهتون بگم ، همون داداشی که روزی باعث شد این نیمکت از هیچ به همه چیز برسه ؛ همونی که اگه هر روز نمیومد نیمکت ، روزش شب نمیشد ؛ همونی که با مسی و گیگیلیه آتیش پاره ، رونق بازار نیمکت بود ؛ همونی که با نظراتش بخش کامنت ها رو زیر و رو میکرد ؛ همونی که ... امروز اون هم ما رو ترک کرده ! نه تنها ما رو ، بلکه همه رو ترک کرده ... میدونی داداش ، شاید روزی بیای اینجا و این چند خط رو بخونی ؛ میخوام همین جا بهت بگم ، یادته ماه ها پیش پستی در کاکتوس گذاشتی و در اون پست از رفتن تعدادی از دوستات ابراز ناراحتی کردی (؟!) یادته برای هر کدومشون چه نامۀ سرگشادۀ بلند بالائی یادداشت کرده بودی و نظرت رو در مورد رفتن هر کدومشون و مشکلات پیش آمده بیان کرده بودی (؟؟!) یادته ... اصن اون کامنتی که برای نیاز گذاشتی رو یادته (؟!) همون کامنتی که در مورد رفتن و جا زدن و سکوت کردن و ... چمدونم دیگه از همین چرت و پرتا که خیلی ها میگن ، بود ... پس چی شد داداش ، این رفتن تو چه فرقی کرد با رفتن اصغر و اکبر (!) این سکوت تو چه فرقی با سکوت خیلی ها داره ؛ این سر نزدن تو چه فرقی با بی توجهی بعضی ها داره ... ببین داداش ، شهرام بهرام نداره ؛ "خر اگه پالونش هم زرکوب باشه ، بازم خره !!!" (این تیکه آخر رو سعی کردم به سبک خودمون حرف بزنم تا درست حسابی داستان رو بیگیری !)
حرف های یواشکی :
1- سبک پست گذاشتن من هم برای خودش داستانی داره (!) شاید باورتون نشه اما همین چهار خطی که میبینید رو من در چند روز نوشتم و تیکه تیکه بهم وصل و پین شون کردم ... امیدوارم که خیلی ضایع نشده باشه . بهر حال ، آش کشک خالتونه
2- این آهنگ رو هم به این دلیل گذاشتم که ... حالش رو ببرید (!) یه لحظه چشم هاتون رو ببندید و فکر کنید که تیکه زدید به نیمکت و فضای سرسبز و معطر اطرافتون پر شده از این نوای دلنواز ... بی نظیره
یا حق
سلام صبا جون خوبی
مدلای لباست خیلی خوشگل بودن
مرسی ممنون
با اجازه لینکت میکنم
راستش با این خبر هم خوشحال شدم از اینکه با لاخره تونستی همراهتو در زندگی پیدا کنی و هم ناراحت از سر خودخواهی و اینکه دیگه کمتر بهمون سر میزنی...راستش خیلی دلم گرفت...اما مهم خوشبختی و شادی تواا گل نازنین عمه!
حقیقتش با شنیدن این خبر از صرافت قتل و بکش بکش افتادم.گفتم این یکی دو روز آخرم با خوبی و خوشی بگذره بهتره!
این نیلو همدستم هم که هیچی نشده غیب شد!
حالا برا امین باز یه فکری می کنم.مگه اونم از این خبرا بده تا دیر نشده!!!
مرجانی اول یه عذرخواهی کنم؟!!!!!
ظهری اینقده شوکه شدم که یادم رفت بهت بگم:«عزیز دلم!خواهر گلم!تبریک میگم...امیدوارم در پناه خدای مهربون و در کنار همسر عزیزت سعادتمند و عاقبت بخیر شی..آمیییییییین یا رب العالمین»
آخیش بالاخره یکی از دخترای ترشیده ی نیمکتو عروس کردیم!
سلام به همه بچه های خوب نیمکت
خونواده قشنگم . رویای شیرینم
اومدم یه خبری بهتون بدم .
همین چند دقیقه پیش داشتم با عمه حیتایی جونم صحبت می کردم و بهش گفتم که ممکنه خیلی دیگه در خدمتتون نباشم و یواش یواش باید غزل خداحافظی رو بخونم
آخه................آخه .....................چیزه
من نامزدی کردم و یکی از همین روزها باید راهیه دیار غربت بشم به همراه آقای نامزد . از این به بعد شرایطم دیگه با الان حسابی فرق میکنه و ممکنه نتونم بیام سراغتون . اما با ایمیل سعی می کنم باهاتون در ارتباط باشم . خلاصه اینکه دلم حسابی براتون تنگ خواهد شد . قربونه همتون برم من
خیلی دوستتون دارم . امین جونم من خوبیهای تو و دوستهات رو هیچوقت فراموش نخواهم کرد .
برام دعا کنید
قربونه همگی
سلام سلام
سلام به یکایک اونهایی که خیلی دوسشون دارم ، حتی بیش از خودم !!!
من هم ولادت پدر بزرگوارم رو به همۀ نیمکتی ها ، همه مردها ، همه زنها و در کل به همه اهالیه زمین (!) تبریک میگم و امیدوارم که همیشه در زیر لوای سبز رنگش ، طی طریق کنیم .... آمین
باز من دو روزه نیومدم ، این عمه گردوخاک بپا کرده (!) حالا دیگه از پشت خنجر میزنی هاااا ، حالا دیگه برایمون تیم تشکیل میدی هاااا ، حالا دیگه .... مرجانی راست میگه ، بی رحم تو چطور دلت میاد این طفل معصوم رو بکشی (؟!) این بچه هنوز تازه زبون باز کرده و دندوناش در آمده (!) مگه تو دل نداری ، مگه تو رحم نداری ، مگه تو ... (با مرجانی همچین ترور شخصیتیت میکنیم که خودت از صرافت خونریزی بیفتی "چشمولک و خنده مولک و غشمولک و خلاصه یه عالمه مولک دیگه !!!")
راستی من یه چند روزی مهمون دارم و شاید خیلی گوش به زنگ نباشم (!) بچه های خوبی باشید و دست به گاز نزنید تا داداش کوچولو ییهو بیاد همه تون رو بفرسته هواااااا ((-:
یا حق
امین عزیزم !
ولادت امیر مونان رو به همه مردای دنیا ، از جمله تو دوسته خوبم تبریک میگم
همیشه موفق باشی
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه
مخصوصا به اون فرزاده بی وفا و بی معرفت که یه روز به منو گیگیلی نسخه داد از روز نوشت بنویسیم ولی از وقتی شتهامون شده روز نوشت یکبار هم بهمون سر نزده . ای بی معرفت ، ای آدمکش
بعد هم اون پسرعموی هیچکس که اصلا به منو گیگیلی سر نمیزنه و حسابی عقده ایمون کرده
عمه خیلی نامردی ! میخوای منو گیگیلیو بکشی ! حالا من هیچ ! دلت میاد این زبون بسته رو بکشی ؟ اون موقع که میخوای بکشیش توی چشمت زل بزنه اشک بریزه التماست کنه که نکشیش ، دلت به رحم نمیاد ؟
امین بیا که خونه عمه بی رحم دیگه حلال شده (نیش)
منم دلم برات تنکیده مرجان جونیییییییییی
در ضمن بهاره جون اگه قول بدی با تیم عمه باشی جات وسط وسط نیمکته!
نیلو جون من میگمم از گیگیلی شروع کنیم.با قتل گیگیلی مرجان افسردگی می گیره .امین میره به مرجان دلداری بده.در این فرصت جفتشونو خفه می کنیم!چطوره؟نیلوووووووووووو
سلام سلام ؛هزاران سلام بر تک تک دلهای نیمکت نشین!
اول از همه سلام به «مهران»!سلام به صابخونه.سلام به مرجان.سلام به فرزاد.سلام به سروی جون.سلام به بهاره ی بهاری .سلام به نیلوووووووو.سلام به سمیرا.سلام به هیچکی .سلام به رهگذرها.سلام به با محبتها.سلام به قلبهای تپنده.سلام به ...
آره غریبه!این پستت دوباره داغ دل منو در مورد مهران تازه کرد.وقتی رفت منم براش از اینا خیلی نوشتم...راستش هیچوقت فکر نمی کردم اون داداش مهرانی من اینجوری ...بذار بگم اگرچه میدونم ناراحت میشه؛اما حقیقت همیشه تلخه...فکر نمیکردم اینجوری جا بزنه..................
سلام امین گلم
فضای وبلاگت به آدم آرامش میده مخصوصا با این موسیقی...
من آپم
بازم متفاوت !
منتظرم عزیزم
سلام داداشی
همین الان وبلاگتو باز کردم که بیام برات کامنت بذارم بگم که : دلم تنگه برات داداشی ، دله گیگیلی هم . که دیدم داداشیم خودش هم دلتنگه یکی دیگه اس .
یعنی احتمال میدی مهران یه روزی اینا رو بخونه ؟
آهنگت هم خیلی ملوسه . گیگیلی همش داره سعی میکنه مثله این گنجشکه آواز بخونه . ولی نمیدونم چرا بیشتر آوازه گیگیلی شبیه جیغ میشه تا چه چه (نیش)
قربونت داداش امینم برم من
شاد باشی
دلم واسه عمه حیتایی هم تنگ شده (گریههههههههههههه)