این روزها ، سراغه هر وبلاگی میرم همش یا حرف از عشقه و لاو و خوشبختی و دوستت دارم و فدات بشم و اینا ، یا حرف از شکست و بدبختی و نامردی و دشمنی و خیانت و ..... یا حرف از محبت و مهر و صفا و صلح و وفاست یا سخن از کینه و قهر و خشم و مجازات و ......
حتی توی نوشتن هامونم تعادل رو رعایت نکردیم ، هنوز یاد نگرفتیم و نفهمیدیم یعنی نخواستیم بفهمیم که دلیله وجوده نیمه خالی لیوان ، همون نیمه پرش هست ، نخواستیم قبول کنیم که اگه بدی ها رو شناختیم ، حس کردیم ، لمس کردیم ، به خاطره وجوده خوبی هاست و بالعکس . جوونامون دیوونه شدن ، همه چیو قاطی کردن ، فکر می کنن مدام از نا امیدی و تنهایی ضجه زدن علامته بلوغه ، نشونه مردونگیه ، ثابت میکنه که با تجربه ان .
وقتی می بینم یه جوونه ۱۸ ساله مدام از شکستهای عاطفی و نامردیه روزگار میناله ، با خودم فکر می کنم که یا اون زده به سرش توی هپروت ادای آدم بزرگا رو در میاره ، یا من اونقدر توی ناز و نعمت لالا کردم که قده این جوون جغله هم تجربه ندارم . آخه منم گاهی تنها بودم ، شکست خوردم ، خودمو گم کردم ، به پوچی رسیدم ، بهم خیانت کردن ، از پشت بهم خنجر زدن ، حقمو پایمال کردن ، ولی چرا حرفه اون جوونا رو نمی فهمم ؟ چرا واسه من هنوز هم آدمیت وجود داره ، مردی و مردونگی هست ، می بینم ؟! یعنی تفاوته نسل ها که میگن همینه ؟ آخه من با این عده از جوونا زیاده زیادش ۱۲ سال اختلاف سنی دارم ، چرا درکشون نمی کنم ؟ چرا وقتی از بدیه روزگار می نالن خنده ام میگیره ؟ آخه اون حرفها به قد و قواره اشون نمیاد اصلن .
یعنی یه بچه ۱۸ ساله چه خیانتی بهش شده ؟ که تا این حد ناامید بشه ؟ منم ۱۶ سالم بود که توی دبیرستان حقم پایمال شد . نمره یکی از مهم ترین امتحانمو که خیلی سرنوشت ساز بود ، فقط به این خاطر که روشه محاسبه ام با روشی که توی کتاب تدریس میشد یکی نبود ، صفر دادن ! اما بعد که متوجه شدن روشه منم صحیح بوده ، پذیرفتن که در حقه من نامردی کردن و بدونه اینکه جوابهامو به یه کارشناس نشون بدن برام صفر رو رد کردن ! ولی دیگه چه فایده ؟ نوشدارو بعده مرگه سهراب . اما غصه نخوردم ، همین که ثابت شده بود حق با منه کلی افتخار می کردم هر چند به خاطرش بهای سنگینی رو داده بودم .
۲۰ سالم بود که تازه فهمیدم با دشمنه خودم دوست و صمیمی شدم ، و هر ضربه ای که خورده بودم زیره سره اون بوده ، چوبه سادگیه خودمو خورده بودم . ولی باز هم احساسه غرور می کردم ، احساس می کردم که لابد باید مهم باشم که باهام اینجوری رفتار شده ............... اما باز هم ناامید نشدم . همه این شکستها واسه من یه تجربه بوده که بهای زیادی رو بابتش دادم . من به همه این بدیها به چشمه خوبی نگاه کردم ، احمق نیستم ، دیوونه نیستم ، میدونم بدی چیه خوبی چیه ولی با همه اون ضربه ها و شکستها و بدی ها ، واسه خودم نردبونی ساختم که بتونم بالا برم و خودمو به هدفم برسونم . یعنی کاره من اشتباه بوده ؟
----------------------
دقت کردین از وقتی امین رفته ، نیمکت یه جورایی شور و حالشو از دست داده ؟ بچه ها زیاد دوره هم جمع نمیشن ، گپ زدنهامون کمتر شده ................ داداش امین تو رو خدا زود بیا دیگه دلمون پوسید بدتر !
مرسی مرجان جونم از پاسخت...
بله آدم از تجاربش درس میگیره ولی می دونی چیه؟ بهای تجربه خیلی خیلی خیلی گرونه:)
مواظب خودت باش دوستم.
در پناه حق باشی.
خواهش میشود عزیزم
خب همینه دیگه . معمولا هم آدم تجربه هاشو بعد از انجامه یه اشتباه کسب می کنه ، واسه همینه که این تجربه ها برای آدم گرون تموم میشه
قربونت
شاد باشی
خیلی خوبه که ادم از شکست هاش درس بگیره
بهترین کار اینه که توی لحظه هایی که در حقت نامردی میشه اون طرف قضیه رو ببینی
یه خبر خوب
از این به بعد اگه عکسی از چیز خاصی خواستین بهم بگین تا براتون بیارم
راستی من دلم واسه دختر خاله تنگ شده
چرا نظرات وبلاگ جدیدش رو برداشته
خوب تا بعد
اینم خودش یه نکته مهمیه اینکه همیشه از یک ور به قضایا نگاه نکنیم
باشه حتما . پس عکس و چای و بستنی شد با سروی جونم
نیاز جون تازه کامنتدونیشو باز کرده . میتونی براش کامنت بذاری
شاد باشی
سلام
وقتی میگم من تله پاتیم قویه هیچ کی حرفام و باور نمیکنه!!!
حرفای اینبارت باحس و حال الان من خیلی جوره... مخصوصا اون قسمت دوست و دشمنش... خوش به حالت که ۲۰ سالگی فهمیدی دوستت دشمنه من خر تا ۲۷ سالگی به گول مالیدن سر خودم ادامه دادم و همش میگفتم اون خوبه و من اشتباه میکنم!!!
بازم خوش به حالت که ۱۶ سالگی حق و خوردند من چی بگم که بعد از ۴ ترم حسابداری خوندن و رفتن دنبال تغیر رشته تازه فهمیدم که ای دل غافل من اصلا از اولش مترجمی زبان قبول شده بودم منتها چون مترجمی سال ۷۶ تو دانشگاه ما بورسیه وزارت کار بود ... من و تو رشته ی حسابداری قبول اجباری کردند و اصلا هم خودشون و برای فرستادن کارنامه مرحله دوم به زحمت ننداختند ...
ببخشید نمیدونم چم شده.
راستی این بار با آدرس اون یکی خونه ام اومدم دیدنت.
شاد و پیروز ... در پناه حق باشی.
سلام مینا جونم
جلوی ضرر رو هر وقت بگیری ، منفعته ! مهم اینه که از وقایع زندگیمون و تجربیاتمون درس بگیریم .
ممنون که بهمون سر میزنی . اجازه بده صاحب خونه خودش بیاد تا بیشتر ازتون پذیرایی کنه
پس تو هم دردآشنایی . این زمونه واسه هیچکی کم نمیذاره . ولی امید رو نباید توی دلامون خاموش کنیم .
شاد باشی عزیزم
سلام
بعدا میام جک میگم حوصلتون سر نره...فعلا :)))))))))))))
سلام نیلو جونم
قربونه دختر دائی که اگه نباشه ، منو گیگیلیو نیمکت از غصه دق می کنیم (غمگینمولک)
من نمیدونم کجای وب نیاز باید کامنت بذارررررررررررم!!!!!!!!!
سلام عمه حیتایی جونم
نیاز جون کامنتدونیشو بسته عزیزم
شاد باشی
سلاااااااااام خوبین همه
مرجان جون خیلی مهربونی تو واقعا اگه خدا مرجان رو نمی آفرید کی برای ما وقتی این امین .... نبود مطلب مینوشت؟
مراجعه شود به اون جمله که میگفت اگه ادیسون برق رو اختراع نمی کرد چی میشد!!!!!!!
خوب من به سلامتی کنکورم رو دادم والا نمی دونم چه جوریه. ولی زیاد قول نمی دم که............
خوب بازم میام
سلام سروی جونم
خواهش میشود ................. قابلی نداره
اگه ادیسون برق رو اختراع نمی کرد اونوخ مجبور میشدیم توی تاریکی تلویزیون نگاه کنیم (غشششششمولک)
گفتی اگه ادیسون برق رو اختراع نمی کرد چی میشد ؟ خب میرفت نمکی میشد (نیشمولک)
به سلامتی ایشاا...
قربونه قدمات
شاد باشی
سلام
یه سلام پرانرژی به مرجانی جان جونی!خیلی دوستت دارم گل گلم!
نیلو جون من متولد ۶۴ هستم!
بعدا نظرمو در مورد این پست میگم...برام دعا کنید
سلام عمه حیتایی جونم
فدات شم . منم خیلی دوستت دارم عمه جونی
خبریه به سلامتی ؟ نکنه دارن به تعداده ساله تولد بنزین میدن ؟ اگه اینجوریه منم متولده ۱۳۵۶ هستم (نیشمولک)
باز چی شده ؟ باشه دعا می کنیم ولی وقتی دعا می کنیم بگیم ای خدا حیتایی چی ؟
خوش باشی ایشاا... عمه جونی
نخیرم ...من هشت نفر حساب میشم :(((((((((((((
گریههههههههههههههههههههههههههههه
تازه یازدهم :))))))))))
مطمئنی هشت نفر بیشتر نیستی ؟
چشمولک
می خوام آمار کامنتای نیمکتو ببرم بالا امین غصه نخوره :))))
راستی دهم (نیشمولک شیطونیه خیلی خیلی شیطونی)
مگه دستم بهت نرسه نیلو !
ببین نیلو فسقلی ! تو چه بازم کامنت بذاری چه نذاری ، تا همین الانش همش 3 نفر به نیمکت سر زدن وروجک ! خودتو گول نزن عزیزم
غشششششششششششششمولک
نهم
هشتم
هفتم
منم با اینکه وبلاگ بشه مصیبت نامه مخالفم...
ولی با هراز چند گاهی درد و دل کاملا موافقم
آقربونه دختر برم من ! حالا شدی بچه خوف
پنجم :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
خدا نکشه تو رو نیلو
سلام سلام
شنیدید میگن : «جمعه ها مرده ها هم آزادن (!)» در نتیجه میشه با یه حساب دو دو تا ٬ چارتا به این نتیجه رسید که منم جزء آزاد شدگان محسوب میشم ((-:
خوبید دوستان ؟ چه خبر از این غریبه ی بی معرفتت ؟؟ خبری نیست ازش ؟؟؟!
اما بی شوخی سعی میکنم که در روزهای آغازین هفته ی آتی ٬ با یه پست و یه تغییر کوچیک در خدمت تون باشم ...
اصن برای اینکه باورتون بشه ٬ برای این پست ضرب العجل تعیین میکن (!) من یکشنبه آپ خواهم کرد .. در نتیجه دوستان باید نظراتشون رو در مورد این پست ٬ تا اون موقع بدن ... خوبه ؟؟؟
یا حق
سلام سلام بر امین غواص
باز تو زیر آبی رفتی ؟ ............. نه خیر من حس می کنم تو داری قاطی مرغها میشی ، تا حالا هم درگیره مراسمه خواستگاری و بله برون بودی ، و حس می کنم که مراسمه نامزدی و اینا هم برپا شده و همه کارا به خوبی و خوشی تمام شده و حالا با خیاله راحت اومدی که به نیمکت سر بزنی .
احتمال میدم که امروز و فردا خونه عروس خانوم دعوتی ، و بعد از اون که یکشنبه باشه میخوای آپ کنی (غشششششششششششمولک)
حالا عروس کی هست ؟ چند سالشه ؟ شاغله ؟ کجایی هست ؟ چی خونده ؟ نیشمولک
حداقل کاش نظرتو راجع به این پست می گفتی داداشی
شاد باشی
سوم
پناه بر خدا ! پس اون کامنت قبلی ماله کی بود که دوم شده بود ؟
خندههههههههههههههههههههههههه
سلامممممممم
خب یه خورده مخالفم...ببین مرجانی...آدما احتیاج دارن مشکلاتشونو بگن...یه عده به زبون میارن که هیچی...اما یه عده مث من تو دنیای واقعی تو دارن...عادت ندارن از ناراحتیاشون بگن...من حتی اینجا هم از غمام نمیگفتم...اما وقتی پست نیمه شبو نوشتم احساس کردم چقد سبک شدم...من اینجا رو پیدا کردم که همه خوشیا و غمامو توش بنویسم...وقتی دلم میگیره و میام مینویسم و بعد که نوشته ها رو میخونم آروم میشم...
خود من الان مشکلات زیاد دارم...همه جوره...نمیام همشو بنویسم اما همه غمامو میریزم تو این دنیای مجازی... اون وقت آروم میشم...
خیلی وقتا با خوندنش تازه میفهمم چیکار باید میکردم و چیکار نباید میکردم...
به نظر من اصن خنده دار نیست...آدمیزاد دلش میگیره...اگه خودشو خالی نکنه که دلش میترکه!!!
موافقم که باید نیمه پرلیوانو دید اما همیشه هم نمیشه...
سلام نیلو جونم
خب تا حدودی درست میگی . گاهی که دلت از چیزی گرفته و نمی تونی به زبون بیاری ، بهترین راه واسه اینکه راحت تر تحملش کنی و خودتو سبک کنی ، همون نوشتنه . ولی آیا تو همیشه غمگینی ؟ همیشه افسرده ای ؟ مدام با یه مشکل کلنجار میری ؟ اگه قراره همش از غمهات بنویسی ، وبلاگت دیگه دل نوشته نیست ، تبدیل به مصیبت نامه میشه ، و کم کم باورت میشه که آدمه غمگین و افسرده ای هستی ، بهت تلقین میشه . حتی غمگین ترین آدمه دنیا هم لحظاتی توی زندگیش هست که خوش باشه شاد باشه ، چرا باور نداریم ؟ چرا هی به خودمون تزریق کنیم که دنیا رو غم و غصه گرفته ؟ نمیگم الکی خوش بین باشیم ولی غم و شادی رو هر دو با هم ببینیم .
پس اگه حرفه تو درست باشه ، اون کسی که توی وبلاگش مدام از عشق و صفا می نویسه نباید هیچ مشکلی داشته باشه ! چرا تعادل نداریم چرا ؟ من حرفتو قبول دارم که از غم هامون اگه بنویسیم سبک میشیم درسته ، ولی دیگه تکرارش به روحمون لطمه میزنه افسرده امون می کنه .
سلام منم تازه شروع به نوشتن کردم و متاسفانه کمی تا قسمتی با ناامیدی اما من اسم این پستتو میذارم امید زیباترینه البته برا خودم
سلام دوست عزیز
ممنون از حضورتون
اینم میتونه اسمه قشنگی باشه . ببینیم نظره بقیه چیه
شاد باشی