عمرا اگه وضعیت رو بگم !

 

یادمه وقتی دانش آموز  بودم ، توی زمستونا دلم میخواست بازی کنم ، ولی همیشه مامان سرم داد میزد که درسهامو بخونم و همیشه هم از مامان می پرسیدم که درس خوندن و مدرسه رفتن به چه دردم میخوره حس می کردم مدرسه چیزه بیخودیهگاهی دلم لک میزد واسه دوچرخه سواری ... البته بعد از ظهرها که مامان و بابا خوابیده بودن یواشکی دوچرخه امو برمیداشتم و کلی کیفمولک و اینا ....... خدا هم سزاشو میذاشت کفه دستمو همیشه میافتادم توی باغچه ....... معمولا دستم و پاهام همیشه زخمی بود

                                                       

ولی الان که نزدیکه چندین و چند سال از دوران تحصیلم گذشته ، وقتی یاد ایام مدرسه و همکلاسی ها و هیاهوی اون موقع ها میافتم ، می فهمم که لحظه به لحظه اش نه تنها خاطره شده حتی هر کدوم از اتفاقاته اون دوران ، واسه من یه درسی بوده ....... یادمه کلاس چهارم دبیرستان که بودم ، سر کلاس عربی به جای اینکه به معلم گوش بدم ، کتاب داستانی رو می خوندم که زنگ تفریح از یکی از دانش آموزای یه کلاسه دیگه قرض گرفته بودم و قول داده بودم که تا زنگ خونه بهش پس بدم ........ وقتی برام نمونده بود و داستان هم جذاب ! نیم ساعت مونده بود به زنگ ، کتاب رو تموم کردم و به حرفهای معلم توجه کردم که داشت درس میداد . موضوعی رو که توضیح میداد برام قابل فهم نبود چون از اول بهش گوش نداده بودم . وقتی زنگ خورد ، رفتم پیشش تا مشکله درسیمو حل کنم .

سوالمو پرسیدم ......... دقیق جوابمو داد ........... بعد که کامل توضیح داد بهم گفت : مرجان خانوم ! حالا من ازتون یه سوالی دارم .... گفتم بفرمایید .... گفت : میشه بهم بگی چرا امروز اصلا حواست توی کلاس نبود ؟ چرا به درس دادنه من توجهی نداشتی ؟ ................ دیدم که داستان خوندنم حسابی تابلو بوده و اون لحظه هر چی به ذهنم فشار آوردم که دروغی رو سر هم کنم ، هیچی به ذهنم نرسید و مجبور شدم کل واقعیت رو بهش بگم ........ وقتی حرفهام تموم شد منتظره عصبانیتش بودم و اینکه منو ببره به معاون امور تربیتی تحویل بده ........ ولی در جوابم گفت : از اینکه حقیقت رو بهم گفتی خیلی ممنونم . خندید و رفت !!!!!!

از اون روز به بعد ، دیگه هیچوقت جرات نکردم دروغ بگم . راستش بلد هم نیستم ، هر وقت هم دروغی گفتم بدجوری ضایع شدم و فوری دستم رو شده ........ نزدیک به ۱۲ سال از اون جریان میگذره ولی من چهره معلمم رو ، صدای معلمم و تپش های قلبه خودمو در اون لحظه ، هرگز از یاد نبردم و هر بار توی شرایطی قرار می گیرم که بین دروغ و حقیقت یکی رو باید انتخاب کنم ، شیرینی و سبک بالیه اون لحظه ای توی ذهنم تداعی میشه که معلمم خندید و رفت .......... و بعد انتخاب می کنم !

---------------------------------------------------

دلم دوچرخه سواری میخواد  دیگه از اون دوچرخه قرمز رنگم خبری نیست . گیگیلی هم دلش دوچرخه میخواد ، دوچرخه اتونو به منو گیگیلی قرض نمیدین ؟   همش یک ساعت ، نه دو ساعت ، نه سه ساعت ........... قول میدیم حتما بهتون پس بدیم . قوله قول !

نظرات 21 + ارسال نظر
سروناز پنج‌شنبه 24 خرداد 1386 ساعت 05:55 ب.ظ

سلام
خوبین همه
من خوبم
دارم درس میخونم
منم تا اطلاع ثانوی اگه نیمدم نگرون نشین
خوب تا بعد

سلام عزیزم
من از هیشکی خبر ندارم امروز . به غیر از دختر خاله نیاز و دختر دائی نیلو . همین

انقده دلم واسه عمه حیتایی و نصیحتهاش تنگ شدههههههههههههههههه

هیچکس چهارشنبه 23 خرداد 1386 ساعت 02:00 ب.ظ http://hichkas-ptl.blogsky.com

سلام
از درس و بحث و مدرسه‌ام حاصلی نشد
کی می‌توان رسید به معنی از این حجاب
پیروز باشی.

سلام گل پسرعموی حسود
هواپیماتو چرا نیاوردی ؟ از این دو تا یکیشو انتخاب کن که بدی به منو گیگیلی : چینگ چانگ - هواپیما

اون شعره که نوشتی فکر کنم منظورش این بود که اگه بی حجاب بریم مدرسه درسها بیشتر حالیمون میشه نه ؟ نیشمولک

خب بابا فهمیدم ........هر چیزی رو که نباید گفت که ! حالا خودت معنیشو نمی فهمی به من چه ! غششمولک

فاطمه سه‌شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 08:05 ب.ظ

سلام
بالاخره زندگی بهم فرصت داد و اومدم
دلم برای همتون تنگ شده بود
من هم وقتی کوچیک بودم یه سه چرخه داشتم که همش داداش بزرگام با دوستاش سوار شدن و لت و پارش کردن
مهران میذاری منم هم سوار دوچرخه ات بشم؟

سلام دختر عمه نازم

خوش اومدی
من دوچرخه امو خودم لت و پارش کردم همش هم تقصیره گیگیلی بود

اگه نذاشت خودم راضیش می کنم . اون با من ...سنیوریتا (غشششمولک)

نیلوفر سه‌شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 07:13 ب.ظ

تو معرفتتو ثابت کردی عزیزکم

قابلتو نداشت نازکم

مینا سه‌شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 03:44 ب.ظ http://mina123.blogsky.com

سلام
ببین هر کی بهتون دوچرخه داد برا منم ازش وقت بگیرید خوب؟
منم از بیست و سه سالگی دچار نوستالژی شدم تا الان... هی یاد دوران قدیم و دوستان قدیمیم می افتم و تا مدتها میرم توخودم... کاش میشد آدم از لحظه لحظه زندگیش فیلم برداری کنه ... اینجوری دیگه تا دلش برا گذشته اش تنگ می شد فوری فیلمش و میذاشت و میشست به تماشا:)
یادش بخیر قدیما... یادش بخیر:)

سلام دوست عزیز

کل اگر طبیب بودی ، سر خود دوا نمودی !

نوستالاتوژی چیه ؟ مثله سرما خوردگی میمونه یا قانقاریا ؟

آخ راست میگیا ! کاش منم از نوزادی یه دوربین فیلمبرداری داشت . چی میشد !!!!!!!!!!!!!!!!

روزگاره کودکی برنگردد دریغا !

سروناز سه‌شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 02:57 ب.ظ

سلام
ای باب چرا دوچرخه ام رو پنچر کردین
حالا کی میخواد درستش کنه
داداش امین که از صب تا شب امتحان داره
داداش مهرانی هم که از صب تا شب و از شب تا صب داره کار میکنه
حالا من چجوری با دوستام توی کوچه بازی کنم
حالا من باید دنبال دوچرخه اونا بدوم؟؟؟؟؟
گریهههههههههههههه

سلام سروی جون

از من نپرس لطفا . همش زیره سره گیگیلیه و مسی

بشینین یه قل دو قل بازی کنین

نیلوفر سه‌شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 11:17 ق.ظ

خیلی بی معرفتی مهران :((
پس من چی؟؟؟؟...
اصن هیچکی دختر داییو دوست نداره
من میرم تا امین بیاد
باهاتونم قهرم (گریهههههههههههههههههههههههه)

وا نیلو جون !

اصن بیا دوچرخه من ماله تو باشه حالا قهر نکن خوشکلم ، خب ؟

تا آشتی نکنی من نمیذارم امین بیاد . امین که برگرده باید همه چی رو براه باشه ها ؟

مهران سه‌شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 10:03 ق.ظ

خوب این یه تست بود که زدم ..:)

اول دوم نداره چار تا میخرم برای مسی و گیگیلی و خودتو و سروناز ... :)

خندهههههههههههههههههههههه . تستت جوابهای زیادی بهت داد (چشمک)

آخخخخخخخخخخخ جون !

مرجان سه‌شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 10:01 ق.ظ

سلام به همه نیمکتی ها
سلام داداش امین کوچولو

دق کردم از بس واسه نیمکته ملوسمون کامنت نذاشتم . راستش داداشی منو گیگیلی توی این مدت عقده ای شدیم منظورم مدتی که فرمونه نیمکت دستمون بود . الان مسی هاج و واج نشسته روبرومون و با تعجب نگامون میکنه . و نمیدونه از چی عقده داریم هی آب نباتشو میده گیگیلی ، ولی همون گیگیلیی که عاشقه آب نبات بود و همیشه سهمه مسی رو از جیبه داداش مهرانی کش میرفت ، الان دسته مسی رو پس میزنه .
از وقتی دوستامون فهمیدن منو گیگیلی واسه نیمکت پست میذاریم ، رفتن پشته سرشونم نیگا نکردن ! به غیر از اون چند نفری که مرتب اومدن سراغمون و تولده عقده روانیمون رو به تاخیر انداختن ، بقیه منو گیگیلیو تحویل نگرفتن . الان داریم گریه می کنیم چون فهمیدیم که هیشششششششششششکی مارو دوس نداره . فقط مهرانیو سرونازیو نیلو جون مارو تحویل گرفتن ، اون چندتا دوسته جدیدی هم که پیدا کرده بودی به خاطره اینکه فهمیدن فعلا از امین خبری نیست دلشون نخواست به منو گیگیلیو نیگاهی بندازن !
انقده دلم برات تنگ شده زودتر بیا سکانه نیمکت رو خودت دست بگیر که می ترسم نیمکت فراموش بشه . خدا کنه تا اوله تیر ماه منو گیگیلی به خوابه زمستونه بریم .............چی ؟ الان تابستونه ؟ خوب پس به خوابه تابستونه بریم

عمه حیتایی جونم ، سمیرا جونم ، امین جونم دلم براتون شده قده جورابای قرمزه گیگیلی . گریهههههههههههههه

سروناز دوچرخه سوار سه‌شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 07:02 ق.ظ

سلااااااااام
وایییییییییییییییی دوچرخه
مرسییییییییی مرسیییییییییی ممنووووووووووون داداش مهرانی جون خودم
واییییییییییییییییییییی من دارم از خوشحالی بال در میارم
دوچرخه قرمززززززززز واییییییییییییی

سلام سروی جونم
به همین خیال باششششششششششششششششش ! ذوقت زیاد دوومی نمیاره چون :

گیگیلی چرخهای دوچرخه اتو پنچر کرده . آخه مسی براش یه ناخن گیره خوشکل خریده بود از اونایی که چاقو هم داره ، گیگیلی هم میخواست تیزیه چاقوشو امتحان کنه

مهران دوشنبه 21 خرداد 1386 ساعت 02:00 ب.ظ

من میخوام برای سروناز یه دوچرخه قرمز سبد دار خوشگل بخرم ...از این دخترونه ها ..:)

مگه از رو نعشه گیگیلی رد بشی !

اول واسه گیگیلی بعد سروناز ! تازه بعدشم واسه خودم

سروناز شنبه 19 خرداد 1386 ساعت 08:20 ب.ظ

منم نمی تونم زیاد دورغ بگم
البته میگما ولی نه زیاد و دورغهای بد هم نمی گم
منم میخوام بیام دوچرخه سواری منم می برین؟
راستی بیاین چای بخورین

آفرین ! هیچوقت دروغ نگو ! دروغ چیزه بدیه آدمو همیشه رسوا می کنه همیشه

توام بیا .اصن شاید یه گاری بستیم پشته دوچرخه مهرانی هممون میشینیم تو گاری ولی قراره مسیو گیگیلی بشینن جلو !
اونوخ شاید مهرانی زورش نرسه رکاب بزنه ، دوچرخه اشو ببیندیم پشته قطار (نیششششششششمولک)

سروناز شنبه 19 خرداد 1386 ساعت 08:18 ب.ظ

سلاااااااااااام خوبی
منم وقتی بچه بودم دوچرخه داشتم و توی کوچه ها با همه بچه ها و خواهر برادرا دوچرخه سواری می کردم
البته سه چرخه

سلام سروی جونم

آخی نازی ! سه چرخه هم خیلی کیف میده ها !

مهران شنبه 19 خرداد 1386 ساعت 06:19 ب.ظ

اخ اینقدر دوست دارم هممون با دوچرخه بریم کنار ساحل پا بزنیم ....یا تو جاده های شمال ...



میای ؟

منو گیگیلی حتما میاییم . کی حالا ؟ دوچرخه نداریما ؟

نیلوفر شنبه 19 خرداد 1386 ساعت 01:35 ب.ظ

سلامممممممممممممم
این مهران میترکونه اینجا رو که انقد کامنت میزاره
منم دوچرخه میی خواممممممممممم
مهرانی منم میشونی پشت دوچرخه ت برام بستنی بخری؟؟

سلام نیلو جونم

بفرما مهران خان ! خودت اتو ماتو دادی دسته بچه ها ، خودتم تحویل بگیر لطفا

نیاز شنبه 19 خرداد 1386 ساعت 01:33 ب.ظ

چه معلم با کلاسی...مثله تو فیلما!....!!...
من هیچ وقت دوچرخه دوست نداشتم چون اولین بار داداشم منو سوار دوچرخه کرد و یهو ولم کرد نامرد....منم هم بدنم خونین و مالین شد کلی فوشش دادم تا اخر شب هم هی یادم میومد گریه میکردم و این شد که دیگه دوچرخ سوار نشدم!
این بود انشای من!

واقعا معلمه مهربون و با ادبی بود هیچوقت فراموشش نمی کنم

واااااااای ! ولی من با اینکه زیاد خوردم زمین با دوچرخه ، ولی بازم عاشقه دوچرخه سواریم . همین دو روز پیش با پسر خواهرم کلی سر دوچرخه سواری دعوامون شد (غششششششمولک)

یکی از ما دو نفر ( خط هشتم ) شنبه 19 خرداد 1386 ساعت 11:11 ق.ظ http://mehrzadeh.blogfa.com

سلام
یه جای این دنیای مجازی یه پستی هس که چشم انتظار کامنت نیس
اگه دلت خواست و رفتی و دل خوندنش رو داشتی کامل بخونش
این پست برای کامنت نیس ... این یکی فرق میکنه این برای ...

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مهران جمعه 18 خرداد 1386 ساعت 08:16 ب.ظ

کاش گیگیلی بود مینشوندمش جلوی دوچرخه میبردمش دوچرخه سواردی ...مسی هم عقب میذاشتم ...بستنی هم میخریدم براشون ...

هنوز این حرف از دهنت نپریده بیرون ، گیگیلی بدو بدو اومد در خونتون ! بفرما ! گیگیلیو تحویل بگیر ! غششششششششششمولک

مهران جمعه 18 خرداد 1386 ساعت 08:15 ب.ظ

ادمی که دروغ بگه زود لو میره ...هیچی از راستی بهتر نیست ...

خوشحالم که دوست راست گویی دارم ...خوشحالم که هنوز روی نیمکتم ...

اما راستش عصرای جمعه و غروباش بد جوری دلم میگیره ...:(

من میگم اینکه تا دروغ می گیم لو میریم واسه اینه که خدا میخواد اینجوری بهمون حالی کنه که دروغ چیزه بدیه ( نیست بنده هاش خیلی زبون خوش حالیشون میشه ! غششششششششمولک)

اتفاقا همین چند دقیقه پیش با خواهرم در مورد عصرای جمعه صحبت می کردیم که خیلی دلگیره . آخه میگن امام زمان جمعه ظهور می کنه . روح آدمی هم روز جمعه منتظره همینه . ولی وقتی غروب میشه و می فهمه که باز هم خبری نشد ، طفلکی دلش میگیره

مهران جمعه 18 خرداد 1386 ساعت 08:13 ب.ظ

دوچرخه مو بهت میدم ....به گیگیلی هم میدم ...خیلی باحاله ...

جون من راست میگی ؟ چه خوب !

مهران جمعه 18 خرداد 1386 ساعت 08:12 ب.ظ

عجیبه

ببخشید سلام ...

راستش من از همون کوچولویی دوچرخه داشتم ...البته نه کوچولوی کوچولو ...بابامون که نخرید برامون ...خودم کار کردم یه دست دوم خریدم ...از اون دسته بلندا ترمز پایی ها ...بعدشم چرخ کورسی و مدل به مدل ....

چند سالیه چرخ نداشتم ... یهو دوسه شب پیش دلم هوای دوچرخه سواری کرد ...پاشدم رفتم صدو هشتاد هزار تومن دادم یه دوچرخه خریدم ...ای کیف داد ....ای کیف داد ..دوباره حس میکنم بچه ام ....کوچولو ..

سلام مهرانی جونم

منم دلم دوچرخه میخواد . تا حالا چندین بار به این فکر کردم که واسه خودم دوچرخه بخرم . آخرشم می خرم حالا می بینی

منم می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد