اصالت

به نام حضرت دوست

حضور گرم و صمیمی دوستان ، بلاخص شیدا و لامپا که احساس میکنم هر روز با نگاه گرم و صمیمی شون ، به این اتاق زیر شیروونی سرد و نمناک من ، رنگ و بویی تازه می بخشند ، باعث شد که با کمبود یا بهتر بگم ، نبود زمانی مناسب برای آپدیت کردن کنار بیام و تا بیش از این شرمنده نشدم ، برگی به برگه های دیگرم بیفزایم ...
هفته پیش ، روایتی رو شنیدم که هر چند به نظرم جدید نبود اما این بار با تمام وجود درکش میکردم . میخواستم درباره اون با هم بحث کنیم که یکدفعه متوجه شدم ، یکی از پست های اصلیم که قرار بود قبل از هر مطلبی بنویسم رو هنوز نگذاشتم . پس بریم در پی اصالت !
نمیدونم کامنت های پسر عمو محمد « هیچکس » رو به خاطر میارید یا نه ؟! هر چند که دیگه لیاقت زیارت شون دست نداد اما همون چند کامنتی که در آغاز گذاشتند هم بسیار پربار و از سر حقیر هم زیاد بود ...
محمد در کامنت آخرش به این نکته اشاره کرد که اسم وبلاگت ، مخصوصا بخش لاتینش ، گویای فکر و اندیشه ات نیست ... حق با اون بود ، من پلاک انگلیسی کلبه ام رو خیلی عجولانه انتخاب کردم . هر چند که سعی کردم در بخش ' blog Title ' با قرار دادن عکسی آمیخته با متن ، این کاستی رو جبران کنم ، اما شاید نام " نیمکت تنهائی من " هنوز هم برای کسی ملموس نباشه .
وجود هر چیزی منوط به حضور اصالتیست و اصالت ، فلسفه وجود و علت حیات موجودات . این امریست کاملا طبیعی و برگرفته از قانون کهن ، علت و معلول .
دلیلی که " نیمکت تنهائی من " رو به عنوان اسم وبلاگم انتخاب کردم این بود که علت و اصالت این اتاق زیر شیروونی رو بیان کنه . حتما تا بحال افرادی رو دید که دوست دارن برای لحظاتی با خودشون خلوت کنند ، برای مثال ، کسانی که در کنار رودخانه نشستند و به یک نقطه خیره شدند یا در کنار ساحل چشم به نقطه اتصال زمین و آسمان دوختند و یا شاید در پارک به درختی تکیه زدند و حتی ممکن خرامان چون طاووس مست گام بردارند و به متراژ زمین مشغول باشند و در حادترین لحظات ، روی یک نیمکت میشینند و نگاه شون رو به ناکجا میدوزند . این حالت برای شما هم بارها اتفاق افتاده ، اون زمانی که در اتاقت رو میبندی ، چراغش رو خاموش میکنی و میشینی روی تخت و سرت رو در دستات میگیری و ... تمام این حالات ، درونی ترین لحظات زندگی یک انسان رو تشکیل میدند . لحظاتی که من عاشق لمسشون هستم و با تجربه ای که در دنیای مجازی پیدا کردم ، امدم اثبات کنم که میشه این لحظات رو با هم تقسیم کنیم ، میشه به دیگران اعتماد و از هم فکری شون استفاده کنیم ، میشه کسانی رو در کنار هم جمع کنیم که هر چند هم دیگه رو ندیدند اما اینقدر روحشون بزرگ که بعد زمان و مکان ، سن ، جنس و ... رو فدای کمک بهم میکنند و میشه ...
و من فقط امیدوارم که بتونم با استعانت از خدا و یاری شما ، به اون چیزی که میخوام برسم . به محفلی گرم برای پذیرائی از تمام طرز فکرها ، به گوشی شنوا برای شنیدن همه ی درد و دلها ، به زبانی گویا برای حل تمام مشکل ها و « نیمکتی تنها برای غرق شدن در افکار و گمشدن در لحظه ها » .
این رویا نیست ، کافیست که بخواهیم ...

یا حق

نظرات 7 + ارسال نظر
جواد پنج‌شنبه 13 مرداد 1384 ساعت 03:26 ب.ظ http://estgah-tanhaee.persianblog.com

گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ، گفتی دلم را نیز باور نداری سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس گونه ام خیس شد و قلبم شکسته گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، احساست درهم شکست گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ، من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم

سلام امیدوارم موفق باشی ویه سری هم به ما بزن

علیک سلام آقا جواد
متشکرم ازت . حتما در اسرع وقت خدمت تون خواهم رسید .
راستی ، اون متن اول تون خیلی شبیه این شعر است :

گفتم: تو شیرین منی ... گفتا: تو فرهادی مگر؟
گفتم: ندادی دل به من ... گفتا: تو جان دادی مگر؟
...
یا حق

یوکابد پنج‌شنبه 13 مرداد 1384 ساعت 01:34 ب.ظ http://www.youkabed.blogsky.com

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سلام فعلاْ گیجم باورم نمیشه تو بلاگ داشتی و به من نگفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه غریبه نیستی نه ؟ خیلی خوشحالم که دوستان خوبی داری و تنهات نمیزارم خیالم راحت شد هنوز گیجم هر وقت به خودم مسلط شدم میام برات کامنت میزارم .
بای تا بزودی

هزاران هزار سلام به یوکی جووون خودم
بالاخره آمدی یوکابد ، بالاخره آدرس وبلاگم رو دیدی ، بالاخره قدم هات رو به روی چشم های غریبه گذاشتی و سری به خونه اش زدی ، ...
میدونی چقدر منتظرت بودم که بیای ؟ میدونی وقتی اسمت رو دیدم چقدر خوشحال شدم ؟ میدونی ... !!!
راستش چند بار خواستم در کامنت هام بهت بگم که وبلاگ زدم ، اما با خودم گفتم که اگر خودت بفهمی قشنگ تره . میخواستم ببینم که تو بالاخره این غریبه ی قریب رو میبینی یا نه ، که خدا رو شکر دیدی (:
میدونی یوکابد عزیز ، غریبه بودن رو میشه از بین برد ، مخصوصا با وجود این دوستان خوبی که لطف میکنند و برام کامنت میگذارند . اما مشکل من یه چیز دیگه است ؛ من حتی اگر غریبه بودنم رو تبدیل به قریبه کنم ، بازم یک بشر بنفشم !!! در واقع غریبه بودنم هم بخاطر همین بنفش بودنم است ...
یوکی جون ، با تمام وجود منتظر دیدن اون کامنت های قشنگ و پر معنیت هستم . من رو منتظر نگذااار ...
یا حق

رضا پنج‌شنبه 13 مرداد 1384 ساعت 08:20 ق.ظ http://reza-khoy.blogsky.com

سلام
به نظر من اون عشق میدونی چرا ؟
چون من اون دفه‌ی اول خودم میخواستم بمیرم ولی دفعه‌ی دوم می‌خواستم نباشم منظورم رو اگه متوجه نشدی به ایدی
pesare_basafa_2006 یا v65j پی ام بدی میفهمی
یا حق . حق پشت و پناه همتون.

علیک سلام آقا رضا
تا حدودی گرفتم موضوع از چه قراره و به نظرم سیر بسیار جالبی در جریان بوده تا تو رو به اون مرحله رسونده .
خیلی دوست دارم که بیشتر برام بگی ، البته اگر این کار رو فضولی تلقی نکنی و خودت هم دوست داشته باشی که تجربت رو در اختیار حقیر بگذاری ...
یا حق

شیدا بی لوسی چهارشنبه 12 مرداد 1384 ساعت 03:45 ب.ظ http://www.javabet.persianblog.com

سلام اما به نظر من این بهترین اسمیه که بلوگت داره . خیلی هم بجاست . ما تو داشنگامون یه جایی بود چند تا درخت داشت و ۲ تا نیمکت چوبی که برای اولین بار من و لوسی اونجا همدیگرو دیدیم . بعد اون هربار دلم میگیره میرم اونجا و این عکس بلوگت دقیقا من حس و حالشو درک میکنم . میدونی ادم لازم نیست همه چی رو بگه رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون نه ؟ البته یکی از دوستا میگفت ادم وقتی تند تند اپ میکنه یعنی دلش گرفته و خوب خوشحالم که در مورد تو هنوز این مساله صادق نشده

سلام
خوشحالم کسی پیدا شد که به این زیبایی و کاملی منظورم رو درک کنه . اگر تو نبودی احتمالا « دِپ » میزدم ...
تجربه بسیار جالبی داشتی و متاسف و متأثر از اینکه فقط میتونم واژه ی تجربه رو براش به کار ببرم ): نمیخوام آتیش بیار معرکه باشم اما ای کاش این بار هم تجربه پدر علم بود و علم سر آغاز تجربه ای تازه ...
منم این عکس رو خیلی دوست دارم و همون طور که قبلا هم گفتم ، این عکس زیبا رو دختر عمو هدی برام فرستاد و نمیدونی شیدا که چند روز در این عکس غرق بودم ...
با گفته ی اون دوستت کاملا موافقم . اما بازم ای کاش ... ای کاش قرینه ی این گزاره هم ، صادق بود ! یعنی دیر به دیر آپدیت کردن نشانه ی شادی و بی غمی بووود ...
یا حق

رضا چهارشنبه 12 مرداد 1384 ساعت 09:14 ق.ظ http://reza-khoy.blogsky.com

سلام
وبلاگ خوبی داری موفق باشی .
یا حق

سلام آقا رضا
ممنونم از حسن نظرت .
یه سوالم ازت داشتم . به نظر خودت ، مامانت در امر نجاتت موفق تر بود یا اون یه عشق ؟ ( منظورم سر موضوع خودکشیه ! )
یا حق

سولماز چهارشنبه 12 مرداد 1384 ساعت 12:50 ق.ظ http://www.antianjoman.blogsky.com

سلام داداشی گلم
حالت چطوره
جا ی شما خیلی خالیه
مطلباتونم عالیه
موفق باشی

سلام خواهری
شکر دادار بی قراران را . شما چطوری ؟
از اینکه تو به نمایندگی از من در اونجا هستی ، کلی خوشحالم (:
چه میشه کرد ، انسان همیشه با دو یار قدیمیش یعنی محدودیت در ابعاد زمان و مکان ، همراه بوده و هست . مهم اینه که همیشه کسی رو برای نماینده کردن داشته باشه و به همین راحتی ، همواره در بهترین مکانهاست و از بهترین زمان ها لذت میبره !!!
در مورد مطالبم هم شکسته بندی میکنی . فوق فوق فوقش ، مطالبم بد نیست اما در مورد عالی بودن ، شکی بزرگ دارم ...
ممنونم که بهم سر زدی
یا حق

هیچکس سه‌شنبه 11 مرداد 1384 ساعت 12:22 ق.ظ http://www.hichkas-ptl.blogsky.com

سلام
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو!
از سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
مر از این بی‌خبری رنج مبر، هیچ مگو!
خیلی مخلصیم پسر عمو (:
در آخر اینکه: هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو...
پیروز باشی.

به به ، علیک سلام پسرعموی گل
چه عجب یادی از ما کردی ؟! میگن به تازگی بادهای شدیدی در سطح وبلاگ ها میپیچه و کلاه ها رو به دور دست ترین کلبه ها میبره !!! با این وجود تصور اینکه یه روزی روزگاری کلاه جناب عالی هم این ورا بیفته ، آرزویی بود سخت دست نایافتنی (: ... این مربوط میشد به بخش هر چه میخواهد دل تنگت بگو ((:
و اما در مورد هیچ مگو ... به قول «رز آبی» همچی بگی نگی مشکوک میزنی ! دیگه آمارت از دستم در رفته ( نیست قبلا خیلی آمارت رو داشتم !!! ) باید با حاج خانوم یه صحبتی در این باره بکنم ببینم دنیا دست کیه (:
میگم چیزه ، یعنی پنیره ، نه یعنی ... حالا تو موضوع رو بگو ، من خودم یه جوری لیاقت گفتنش رو زیاد میکنم (:

ببخشید ، خیلی وقت بود ندیده بودمت ، چرت و پرت زیاد گفتم ...
یا حق

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد