<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[نیمکت تنهائی من]]></title>
		<link>http://myonlyseat.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[تو بی کانتینیو !!]]></title>
					<link>http://myonlyseat.blogsky.com/1387/05/17/post-189/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><strong>به نام حضرت دوست</strong></p><p align="justify"><br />&nbsp;&nbsp; عرض سلام و ادب و احترام</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">مقدمه :<br />&nbsp;&nbsp; وقت چندانی برای شرح حال نویسی ندارم (!) لذا بدون هیچ گونه فوت وقتی میریم به سراغ ادامه پست پیش ؛ سعی میکنم متن اصلی پستم رو در بخش مربوط به حیتای عزیز قرار بدم تا این آپدیت خیلی هم جنبه اختصاصی به خودش نگیره ...</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify"><font color="#00ffff">حیتا :</font>حیتا .. حیتا .. (لطفا مثل کسی که بخواد طرف مقابلش رو از خوابی سنگین بیدار کنه ، بخونید !..) بلند شو که &quot;فردا&quot; اومده !! هر چند که دو هفته ای طول کشید اما سرانجام فردای دیروز هم از راه رسید ..</p><p align="justify">&nbsp;&nbsp; اجازه بده صحبتم رو از اینجا شروع کنم که ... میدونم گوش تو هم مثل خیلی ها ، پر از فلسفه های جور واجوره (!) حتما این یکی رو هم شنیدی که میگه : «دنیا مسیریست برای رسیدن به خدا» درسته ، با اینکه به ظاهر کمی کلی و غیر کاربردی به نظر میاد ولی خب حرف حق که جواب نداره ؛ باید بپذیریمش و سعی کنیم که تحلیل مناسبی براش پیدا کنیم !!</p><p align="justify">&nbsp;&nbsp; به طور مثال ، هر چند که این باور از سالها پیش با هم همراه بوده اما تازگی ها بیشتر به ابعادش پی بردم که دنیا ، یعنی «یک سد بزرگ !» نه نه ، اشتباه نکن .. متاسفانه همین که صحبت از سد به میان میاد ، همه فکرها به دیواری بزرگ معطوف میشه که در برابر انسان قد علم کرده و مانع پیشرفته ؛ در حالی که مفهوم سد با مانع ، زمین تا آسمون فرق میکنه .. به نظر من ، ما در شناخت سد دچار ابهام شدیم و اون رو با مانع اشتباه میگیریم . سدّی که من ازش صحبت میکنم ، یک سد واقعیست (!) بیا بجای اینکه از پایین به سد نگاه کنیم و فقط یک دیوار بلند ازش ببینیم ، این بار از بالا به سد نگاهی بیندازیم .. حالا چی میبینی (؟!) درسته ، سد پایین در بالا به پلی تبدیل شد که شکاف بین دو تا کوه رو پر میکنه .. من این دو کوه رو به خیل عظیم معبود در یک طرف و عظمت خالق در طرف مقابل ، تشبیه میکنم .. حالا میدونی این پل شبیه چی میمونه ؟! شبیه همون قوسی که تو معراج ، فاصله بین خدا و خاتم پیامبرانش رو پر کرده بود !..</p><p align="center"><br /><img hspace="0" src="http://i34.tinypic.com/35d83dh.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><br />&nbsp;&nbsp; هر چند که در گذر از کشاکش روزگار ، دیگه از غریبه چیزی بجز یک قرابت فامیلی باقی نمونده که البته اون هم مایه انگ خاندان عترته اما شمایی که شانه به شانه و صف به صف پشت سر برگزیدگان نسل بشر ایستادید ، پا بر سر سد دنیا بکوبید و قویتر از پیش فاصله بین این دو کوه رو طی کنید . منم پایین سد خواهم ایستاد ، به این امید که روزی سایه ای از بندگاه صالح خدا هم بر جسم متعفن حقیر بیفته و اراده بالا اومدن از این سد رو پیدا کنه (!) و نهایتا به روی پل برسه و ادامه دهنده راه شما باشه ...</p><p align="justify">((ببینم ، بالاخره قرار نیست که شما بعد از گذشت یک ماه ، لقب جدیدتون رو به صورت عمومی افشا کنید و عکسی جهت شادی دل اطرافیان بگذارید ؟!؟!؟!))</p><p align="justify"></p><p align="justify"><font color="#00ffff">سمیرا و عطیه :</font>&nbsp;&nbsp; قبل از هر چیز ، دوست دارم سوالی رو از شما دو عزیز بپرسم :<br />در این چند صباحی که از عمر با عزت تون میگذره ، شده برادری به بی وفایی غریبه ببینید ؟! تا حالا شده داستانی از نااهلی انسان ها بشنوید که حتی اندکی به بی معرفتی غریبه شبیه باشه ؟! حالا به نظرتون این موجود عجیب ، لیاقت داره که &quot;داداش غریبۀ&quot; شما خواهرهای خوب باشه ؟!.. من که بعید میدونم !!<br />&nbsp;&nbsp; هر چند که سمیرا جان کاملا با اخلاقیات من آشناست اما محض اطلاع عطیه عزیز باید عرض کنم که اگه منتظر یک خوشامدگویی مؤدبانه و باکلاس هستید ، غریبه عمرا این کار نیست (!) نه این که یاد نداشته باشه هاااا.. نه ؛ راستش نیمکت جای این جور کارها نیست (!) نیمکت جای اینه که من و تو بشینیم رو به روی هم و من بهت حرف هایی بزنم که تو دکان هیچ بقالی پیدا نمیشه .. به طور مثال :</p><p align="justify"><br />&nbsp;&nbsp; یحتمل بارها و بارها این جمله رو از دوستان ، آشنایان ، بزرگترهای جمع و روحانی کاروان تون شنیدید که «عزیزان ، قدر خودتون رو بدونید ، شما الان انتخاب شدگان حضرت حق هستید ؛ حتما کار نیکی در زندگی تون انجام دادید که خدا این چنین توفیقی رو قسمت تون کرده و ...» این جملات در عین زیبایی و صحت ، دارای یک نقصان بزرگ هستن .. میدونید اون چیه ؟! الان بهتون میگم ..<br />&nbsp;&nbsp; راستش من هم چهار سال پیش ، دقیقا در همین ایام ، توفیق تشرف به حریم امن الهی رو داشتم .. از خدا که پنهون نیست ، از شما چه پنهون که خودمم میدونستم این سفر ، فقط و فقط به خاطر دعاهای مامانم بوده وگرنه اگه صرف بندگی غریبه بود ، فکر نکنم که عمر نوح نبی هم برای رسیدن حقیر به این درجه جواب میداد (!) لذا بی دلیل ذهنم رو درگیر اعمالم نمی کردم و در بین انبار کاه گناهان ، به دنبال سر سوزن خیری جهت بهانه سفر شدن ، نگشتم .. اون سفر گذشت و من تا به امروز ، همچنان گیج و منگ ابهامات و نشانه هاش موندم !!<br />&nbsp;&nbsp; یادته در دوتا پاراگراف بالاتر بهت گفتم که اون جمله زیبا ، یک نقصان بزرگ داره (؟!) نقصانش دقیقا همین جاست .. به نظر من میهمانی همیشه به خاطر تکریم میهمان توسط صاحب خانه برگذار نمیشه ؛ این تجربه ای بود که چند هفته پیش ، به صورت عملی در یک سفر سه روز به عوامل بالا ، حاصل شد (!) گاهی صاحب خونه شخصی رو به عنوان میهمان به خونش دعوت میکنه ، تا چند کلمه حرف حساب باهاش بزنه (!)<br />&nbsp;&nbsp; خواهرهای گلم ، تا هنوز گرم سفرید و گرد و غبار حرمش رو بر تن دارید .. بشینید کلاه خودتون رو قاضی کنید که ... حالا خودمونیم ، خدا من رو برد تا چی بهم بگه ؟! (اینکه چرا رفتید ، مهم نیست ؛ اینکه چه آوردید ، مهمه !! التماس دعا ..)</p><p align="justify"></p><p align="justify"><font color="#00ffff">نگین :</font>&nbsp;&nbsp; سهم تو چند تا جمله بیشتر نمیشه نگین !! هر چند که جواب کامنتت در طی چند آف لاین ، به صورت کامل شفاف سازی شد اما خواستم به بهانه تو ، یک بار دیگه خدمت همه دوستان عزیزم اعلام کنم که به یادشون هستم ، با هیچ کس هم قهر نیستم (!) فقط میتونم عذر خواهی کنم و ازتون بخوام که غریبه رو با تمام کم کاری هاش تحمل کنید !!</p><p align="justify"></p><p align="justify"><font color="#00ffff">مونا :</font>&nbsp;&nbsp; صاحب اسم بالا ، چند وقتیست که داره دیوونم میکنه (!) به حدی نگرانشم که جمله ای برای توصیفش پیدا نمیکنم .. فقط میدونم بگم که &quot;مونا .. آخه تو کجایی خواهر کوچولو ؟!!&quot;</p><p align="justify"></p><p align="justify"><font color="#00ffff">سروناز :</font>&nbsp;&nbsp; الهی داداش غریبه قربونت بشه !.. تو که با کامنتت دلم رو خون کردی سروی جونم !! اگه به من بود ، دوست داشتم اسم تک تک بچه ها رو تو این پست می نوشتم اما ... دست تنگ زمان ، عجیب خرخرم رو چسبیده !!<br />&nbsp;&nbsp; من مشتاقانه منتظر طومارت هستم کوشولوی داداش . راستش چند وقتیست که دیگه کسی دل نوشته هاش رو به چشم های نالایق من قرض نمیده ؛ با تمام وجود ، دلتنگ خوندن دلتنگی هاتم سروناز عزیزم ..</p><p align="justify"></p><p align="justify"><font color="#00ffff">شعبان :</font>&nbsp;&nbsp; به نظر من حدیث ذیل ، مجموعه ای از واژه های نورانیست که اگه تا آخر عمر هم تکرارشون کنیم ؛ بعید میدونم که به عمق مفاهیمش پی ببریم !! خیلی خیلی پیچیدست ...</p><p align="justify"></p><p align="center">***<br />پیامبر خدا (ص) مى فرماید :<br /><font size="3">رجب .. ماه خدا<br /><font color="#00ccff">شعبان .. ماه من</font><br />رمضان .. ماه امت من</font><br />***</p><p align="justify"></p><p align="justify">چه خوب و چه بد ، ماه خدا گذشت ؛ دوست من به هوش باش که ماه نبی هم در گذره ... <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/031.gif" /></p><p align="justify"></p><p align="justify">شاد باشید و شادی آفرین<br /><strong>یا حق</strong></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 7 Aug 2008 08:32:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://myonlyseat.blogsky.com/Comments.bs?PostID=189</comments>
          <guid>http://myonlyseat.blogsky.com/1387/05/17/post-189/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کمد ووپی]]></title>
					<link>http://myonlyseat.blogsky.com/1387/05/07/post-188/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><strong>به نام حضرت دوست</strong></p><p align="justify"><br />&nbsp;&nbsp; عرض سلام و ادب و احترام</p><p align="justify">مقدمه :<br />&nbsp;&nbsp; فکر کنم که اکثرا کارتون &quot;تنسی تاکسیدو&quot; رو به خاطر داشته باشید (البته بجز کوشولوهای نیمکت !) و یادتون بیاد که با باز شدن درب کمد ، کلی خرت و پرت ازش بیرون میریخت (!) راستش این پست هم دست کمی از کمد ووپی نداره .. باور نداری (؟!) حالا نشونت میدم ... <img src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/06.gif" /></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://www.modelshipbuilding.com/images/clutter.gif" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><font color="#00ffff">خودم :</font><br />&nbsp;&nbsp; پس از بازگشت افتخار آمیزم از عوالم بالا (!) رنگ و بوی روزگارم کمی تغییر کرد .. همواره سعی میکنم که آرامش عجیب اون لحظاتم رو حفظ کنم و تا حد امکان از تشنج دنیای اطرافم فاصله بگیرم . با این وجود ، هفته های گذشته مملو بود از تشنج و تنها چیزی که توش دیده نمیشد ، آرامش بود (!)<br />&nbsp;&nbsp; صبح ها سر کار و بعد از ظهرها اکثرا خونه نبودم و اگه بودم هم مهمان داشتیم ؛ مضافا به این که چند روز پیش ، بالاخره پسردائی هام از راه رسیدن و از این به بعد ، اندک زمان هایی که به دست میارم رو هم باید در کنار اونها بگذرونم .. از طرفی شرکت بهم گیر سه پیچ داده که باید بعد از ظهرها بیای سر کار ، آخه سه ماه بیشتر به اعزامم نمونده و هنوز خیلی کارها هست که باید یاد بگیرم (راستش قرار جانشین مسئول سرور شرکت بشم!) شب ها زودتر از ساعت 11 به خونه نمیرسم و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که به نیمکت سر بزنم ، چند کامنت کوچیک بگذارم و به پیام های ضروریم پاسخ بدم .. حالا تمام این درگیری ها یک طرف ، خبرهای ناخوشایندی که از چپ و راست بهم میرسه هم طرف دیگه !! خدا رو شکر در این بین مشکل مرجان عزیز ختم به خیر شد وگرنه یحتمل سر به بیابون می گذاشتم .. با این وجود یکی از همین جریانات ، آن چنان حزنی رو به دلم گذاشته که نمیدونم چطور میشه خاموشش کرد (در بخش حوریه توضیح میدم) به هر حال ، عذر تقصیر غریبه رو بپذیرید و از اینکه زمانی مناسب جهت عرض ادب نداشتم ، از حضور همه دوستان عذرخواهم .</p><p align="justify"><font color="#00ffff">حوریه :</font>&nbsp;&nbsp; هدفم ناراحت کردن شما نیست ، فقط میخوام این موضوع رو بخونید تا حواس تون رو بیشتر جمع کنید و در سفرهاتون بیش از پیش جانب احتیاط رو داشته باشید .<br />&nbsp;&nbsp; «حوریه» اسم دختر خاله داماد ماست ؛ 16 ساله ، ساکن تهران و حدودا سه ماه است که از مراسم عقدش میگذره . هفته پیش مراسم عروسی شون رو میگیرن و شدیدا اصرار میکنن که فرداش برن شمال . برای همین کل خانواده (سه تا ماشین) راه میوفتن و جاده شمال رو در پیش میگیرن . پدر خانواده به هیچ وجه راضی به این کار نبوده و حتی پاره ای از عوامل طبیعی مثل تصادف و غیره باعث شده که در رفتن شون اندکی تأخیر به وجود بیاد اما اصرار بچه ها مبنی بر رفتن باعث شده که به راه شون ادامه بدهند و سرانجام به ویلا برسن . چند ساعت نمیگذره که همه میرن لب ساحل . چون ویلا شخصی بوده ، عروس و داماد با هم میرن تو آب . هنوز چند متری جلو نرفته بودن که ناگهان زیر پاشون خالی میشه و با این که شنا هم یاد داشتن اما ... اطرافیان پس از مدتی تلاش موفق میشن داماد رو از آب بگیرن اما عروس 16 ساله ای که هنوز یک روز هم از مراسم عروسیش نگذشته بوده ، شب هنگام توسط غواص شناسایی میشه و پزشکی قانونی اعلام میکنه که در همون لحظه اول سنگ کوب کرده و بدون اینکه قطره ای آب بخوره ، رهسپار خانه عزلی گشته .. به همین سادگی یک دختر جوان پیش از ورود به خانه بخت ، راهی منزل آخرتش میشه و غمی جانکاه رو برای اطرافیانش به جای میگذاره ؛ به حدی که حتی من هم با وجود فاصله زیاد فامیلی ، هنوز نتونستم هضمش کنم .. هر چند که به عجل معلق اعتقاد دارم اما درک این جریان برام خیلی خیلی سخت و سنگینه !</p><p align="justify"><font color="#00ffff">حیتا :</font>...</p><p align="justify"><font color="#00ffff">سمیرا و عطیه :</font>...</p><p align="justify"><font color="#00ffff">نگین :</font>...</p><p align="justify"><font color="#00ffff">مونا :</font><br />...</p><p align="justify"><strong>پ.ن ۱&nbsp;:</strong> به زودی «...» ها رو پر خواهم کرد !! <img src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/09.gif" /><br /><strong>پ.ن 2 :</strong> اعلام آخرین وضعیت !...<br />از روز چهارشنبه در خدمت مهمانان عزیزمون هستیم و در حال حاضر من دارم با لپ تاپ دختر خالم براتون پ.ن میذارم (!) چون سیستم خودم دست بچه هاست و دارن باهاش بازی میکنن !! اگه عمری باشه ، خدمت میرسیم .. <br /><br />شاد باشید و شادی آفرین<br /><strong>یا حق</strong></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 22:46:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://myonlyseat.blogsky.com/Comments.bs?PostID=188</comments>
          <guid>http://myonlyseat.blogsky.com/1387/05/07/post-188/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
