تپش

به نام حضرت دوست

این صدای تپش قلبم نیست
در نهانخانۀ دل سینه زنیست

السّلام علیک یا اَباعبدالله ...
نـــه ، این جوری فایده نداره (!) اصلا بهم نچسبید ... آخه غریبه به تمام "شما"های عالم میگه "تو" ، حالا چطوری به کسی که براش از "تو" هم عزیزتره ، بگه "شما" ؟!!!
بذارین این جوری شروع کنم :

عرض سلام خدمت جده بزرگوارم ...
عمو جون ، نمیپرسم که حالتون چطوره ؟! چرا که مطمئنم در حال حاضر ، هیچ کسی به خوشیِ شما نیست . آخه مگه ممکنه کسی که به لقاءالله رفته ، رنجیده خاطر باشه ؟!!!
یا جدّی ، میدونم که از همه چی خبر داری ، برای همین یکسره میرم سر اصل مطلب . راستش میترسم اگه حرفم رو امشب نزنم ، به جای بغض شدن ، تبدیل به غم باد بشه و یه کاری دستم بده (!) همچنین ، شبی به زیبایی امشب برای اجازه گرفتن گیر نمیاد ... حرفم فقط یک جمله است و تمام جمله ام تنها یک خواهشه :
مولا جان ، حالا که بر دوش این کمترین ، چنین مسئولیت خطیری گذاشتی ؛ عاجزانه ازت التماس میکنم که همچون گذشته همراهم باش و دیگه نگذار که بلغزم . آخه بابا جونم ، این بار دیگه تنها نیومدم ؛ این دفعه یه غریبستان ، آشنا به همراه دارم !!!
و السّلام ...

یا حق