تساوی

به نام حضرت دوست
 
به نظرم رسید که بد نباشه مطلبی رو به صورت علنی ، در وبلاگ بیان کنم ؛ شاید این طوری راحت تر بتونید تفاوت بیانم رو تحمل کنید
 بارها به رفقا گفتم که هر چند ، خودم دوست دارم صحبت های دیگران رو به دفعات بشنوم و روشون فکر کنم - چون بهم اثبات شده که هر دفعه ، چیز تازه ای یاد میگیرم ! - اما به شخصه از زدن حرفهای تکراری به شدت دوری میکنم . میدونید ، انسان میتونه مقصودش رو به هزار و یک روش بیان کنه . حالا چون فقط یک روش در بین عامه ی مردم متداوله که دلیل نمیشه ما همون یک روش رو ادامه بدیم ؛ ما میتونیم با یک سری تغییرات حساب شده ، تحولی عظیم رو پایه ریزی کنیم

به طور مثال ، غریبه ها بجای اینکه از جمله ی تکراری « روز پدر مبارک » برای تبریک میلاد جدشون استفاده کنند ، از نظم زیر برای بیان صفات فراموش شده ی بابا علی شون (ع) بهره میگیرند . این شعر رو ماه ها پیش از روی یک سایت که نامش رو فراموش کردم ، برداشتم ؛ هر چند بلنده اما ارزش یک بار خوندن رو داره ...


معلم  پای  تخته  داد می زد
صورتش  از خشم گلگون  بود
و دستانش  به زیر پوششی  از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک  بین خود تقسیم  می کردند

وان یکی  در گوشه ای  دیگر جوانان را ورق می زد
برای  آنکه بی خود ، های و هو  می کرد  و با آن شور بی پایان
تساوی  های  جبری  رانشان می داد

خطی خوانا  به روی  تخته ای  کز ظلمتی  تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین  بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان  جمع شاگردان  یکی  برخاست
همیشه یک نفر  باید  به پا خیزد
به آرامی  سخن سر داد
تساوی  اشتباهی  فاحش  و محض  است

معلم
مات  بر جا ماند

و او  پرسید
اگر یک فرد انسان واحد ، یک بود آیا باز
یک با  یک برابر بود

سکوت مدهشی  بود و سئوالی  سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری  برابر بود

و او  با  پوزخندی  گفت

اگر یک فرد انسان  واحد یک بود
آن که زور و  زر به دامن داشت بالا  بود
وانکه  قلبی  پاک  و دستی  فاقد  زر  داشت
پایین  بود

اگر یک  فرد  انسان  واحد یک  بود
آن که صورت  نقره گون
چون  قرص  مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود

اگر یک  فرد  انسان  واحد  یک بود
این تساوی  زیر و رو  می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر  بود

نان  و مال  مفت  خواران
از کجا  آماده می گردید
یا چه کس  دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک  اگر  با یک برابر بود

پس که پشتش  زیر بار  فقر  خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له  می گشت ؟

یک  اگر با یک  برابر  بود

پس  چه کس آزادگان  را  در قفس  می کرد ؟

معلم  ناله آسا  گفت
بچه ها  در جزوه های خویش  بنویسید

یک  با یک برابر نیست

......................................................................................................
پ . ن : بقول پرنسس « حرفهای یواشکی » : چندی پیش ، شیدا بهم گفت که پسرها حرفهای دلشون رو حتی در وبلاگ شون هم ، نمیزنند ! حق با توست شیدا ولی من برای اینکه اثبات کنم یک غریبه هستم و اینجا هم نیمکت تنهایی هام ، میگم که امشب بغض سنگینی راه نفسم رو بسته ؛ اینقدر سنگینه که اگر دست دلم رو از ریزش بردارم ، چشم هام رو زیر باران اشک خفه میکنه ! آخه نمیدونید که من پارسال شب اعتکاف کجا بودم ... ای خدا یعنی به همین زودی یکسال گذشت !!! ای خدا یعنی بازم قسمت میشه که بیام به .........
خموش باش غریبه که این دیار ، نه جای دلتنگیست ... خـــمـــوش

یا حق