به نام حضرت دوست
عرض سلام و ادب و احترام
درد و دل نامه ... تا حالا کم پیش نیومده که در اوج انرژی ، یه زد حال اساسی بخورم .. مثلا همین چند روز پیش ، وقتی که سیستمم داشت کم کم آماده میشد و کلی انرژی جمع کرده بودم که برسم خدمت دوستان و ... اصن بذار از اینجاش برات بگم ؛ وقتی تو قرن بیست و یک ، اطرافیانت ادعا میکنن که بیش از حد کپنت داری با کامپیوتر کار میکنی و بقول خودشون ، از خانواده دور شدی و اگه همین جوری پیش بری ، مجبوری به همراه سیستمت تشریف ببرین وسط خیابون (در واقع میندازیمت تو خیابون !) و ... قطعا دیگه انرژی چندانی برای ادامه کار ، نخواهی داشت . وقتی منصفانه به این ماجرا نگاه میکنم ، میبینم که هم حق دارند و هم ندارن (!) از این جهت حق دارن که حقیقتا شکاف به وجود آمده از تغییر روش زندگی بین نسل های حاضر جامعه ، این قدر عریضه که نمیشه به این سادگی ها هضمش کرد ! چرا که از اون دور هم بودن ها و شب نشینی ها و ... قدیم ، تنها یک دید و بازدید تشریفاتی سالیانه باقی مونده که با عید ، میاد و میره (!!) اما از جهتی دیگه دارن ناحق میگن ؛ چون چه این تغییرات رو دوست داشته باشن و چه نداشته باشن ، بهر حال در سطح اجتماع در حال رخ دادنست و جنبه همگانی داره ؛ در نتیجه این منصفانه نیست که از من بخوان خودم رو از نسلم دور کنم و در سن چهل سال به بالا زندگی کنم (!) اونم به این بهانه که از خانوادت دور شدی یا ... البته آبجی کوچیکه هم حرف قشنگی زد ، گفت : "باید به گونه ای رفتار کنیم که فکر کنن در مرکز توجه مون قرار دارن ؛ این کار باعث میشه که اون حس نادیده گرفته شدن ، کاهش پیدا کنه و ..." که خوب کار چندان ساده ای نخواهد بود !! بهر حال به نظر نمیرسه که این مشکل تنها معطوف به من باشه ، چون در بین اطرافیانم هستند کسانی که دقیقا دارن با همین مسئله دست و پنجه نرم میکنن ؛ پس باید سعی کنیم که با کمک هم ، راه حلی برای خاتمه دادن به این مسئله پیدا کنیم .
ماجرایی دیگر ... در هفته گذشته که به دلیل نداشتن سیستم ، توفیق اجباری جهت دیدن تلویزیون پیدا کرده بودم (!) به چند نکته جالب برخورد کردم .. تو یک برنامه که دقیقا یادم نیست فیلم بود یا سریال و یا حتی کارتون (!) موضوع استبلی بود که توسط چند نفر ، متشکل از یک زن و مرد جوان ، یه مرد پیر و پسرکی نوجوان اداره میشد . در گوشه ای از فراز و نشیب های نامحسوس داستان ، فیلم نامه قصد داشت نکاتی رو به بینندش القاء کنه . از جمله اینکه مرد پیر اصرار داره کارهایی رو انجام بده که در سن نوجوانی انجام میداده (جا به جا کردن علوفه!) و پسرک نوجوان هم به دنبال کسب تجربیاتی است که برای رسیدن بهشون میبایست سال ها زحمت بکشه (رام کردن اسب !) در نتیجه ، کنشی آزار دهنده در مدیریت استبل در نظر بیننده شکل میگرفت .

در اواخر داستان ، وقتی که مرد پیر و پسرک نوجوان هر دو ناکام موندن ، در دیالوگ هایی که بین شون رد و بدل میشد ، پیر مرد به پسرک گفت : «از قدیم میگن که سر پیر روی بدن جوون بند نمیشه !» یعنی اینکه هر چیزی باید سر جای خودش باشه . من باید بپذیرم که دیگه جوانی و توان سابقم رو ندارم و تو هم باید بفهمی که برای رسیدن به هدفت ، نیاز به تجربه و آموزش داری !! اندکی با خودم فکر کردم و دیدم که عجب سوژه جالبی رو برای داستان شون انتخاب کردن .. یک فرهنگ سازی بسیار ظریف و دقیق رو در لایه های زیرین ماجرا به گونه ای گنجونده بودن که نه به نسل جوون توهینی میشد و نه به نسل کهنسال جامعه . بابا ایول دارن والا !!
نمیدونم چرا به یاد حرف یکی از اساتیدم افتادم که میگفت .. حضرت علی (ع) میفرمایند : ««اگر میخواین که زمام امور جامعه از دست تون خارج بشه ؛ کارهای مهم رو به افراد کوچک و کارهای بی اهمیت رو به افراد بزرگ بدین !!»» در نتیجه هیچ کاری انجام نخواهد شد ...
شاد باشید و شادی آفرین یا حق |