فاصله حیات تا ممات

به نام حضرت دوست


   عرض سلام و ادب و احترام

برداشت اول :
   مهمان ها از پایین زنگ زدن و گفتن : نگهبانی اجازه نمیده بیاییم بالا ، میگن که اتاق مریض خیلی شلوغ شده ؛ حالا ما چی کار کنیم ؟!

برداشت دوم :
   طبق روال عادی برنامه ، غریبه در طی یک عملیات پارتیزانی خودش رو به نگهبانی رسوند و گفت : من پایین میمونم ، اگه امکان داره اجازه بدید مهمان هامون برن بالا .. خلاصه این از خودگذشتگی کار ساز شد و مهمان ها تونستن برن داخل !!

برداشت سوم :
   ماشین نزدیک درب ورودی پارک بود .. تشنگی داشت به شدت روم فشار میاورد .. دست کردم تو جیبم و گفتم : جهنم و ضرر ، اینم به افتخار عارفه خانم (!) یه دونه رانی گرفتم و رفتم تو ماشین .

برداشت چهارم :
   هر چند گرم بود اما خیلی مزه داد .. هموجوو داشتم با آب آناناسم حال می کردم که یکدفعه چشمم به بیمارستان سمت چپ افتاد و خاطراتم تازه شد . آخه روبروی بیمارستان مهر ، بیمارستان امید قرار داره .. بیمارستانی که مجهزترین مرکز تحقیقاتی - درمانی برای بیماران سرطانی در بلوک شمال شرقی ایران محسوب میشه . این نکته رو چند ماه پیش فهمیده بودم ...

برداشت پنجم :
   بهمن پارسال که برای تکمیل پایان نامم مجبور شدم به بیمارستان امید برم ، لحظاتی فراموش نشدی رو تجربه کردم .. پایان نامم در مورد بیماران مبتلا به سرطان حنجره بود و برای تکمیل چند ستون از داده هام ، باید به آنجا می رفتم .. خوشبختانه رئیس محترم بیمارستان امید ، معرفی نامم رو نپذیرفت و محترمانه گفت : ما بجز دانشکده های علوم پزشکی ، با سایر دانشگاه ها رابطۀ تحقیقاتی ندارم !!.. اولش ناراحت شدم اما کمی بعد ، از اینکه دیگه مجبور نبودم اون نگاه های معصوم و پر سوال رو نبینم ، در پوست خودم نمی گنجیدم !.. هیچ وقت چهره اون جوونی رو که همسن و سال خودم بود ، یادم نمیره  .. مثل این بود که روی ویلچر ، چهارتا استخون گذاشته باشن ؛ فکر نکنم وزنش کلا  40 کیلو میشد (!) و اون نگاه نافذش که ... با سری کج هزاران هزار سوال بی جواب رو بهم منتقل میکرد ؛ آخه گناه اون جوون چی بود ؟!

برداشت ششم :
   یکهو مثل برق گرفته ها شدم ؛ سمت راست بیمارستان مهر .. جایی که زن و شوهرها دو تایی میان و سه تایی و یا حتی چندتایی برمیگردن !! سمت چپ بیمارستان امید .. جایی که مردم میان و عزیزان شون رو با هزاران هزار امید به آنجا میسپارن ، ولی ... ته دل همه شون غم و غصه ای وصف ناپذیر لونه کرده ؛ آخه چطور ممکنه ؟! زایشگاه مهر و قبرستان امیدها در فاصله ای کمتر از ده متر !! مثل این بود که خدا میخواست حیات و ممات رو در یک کادر بسته بهم نشون بده .. آره عزیزم ، گاهی فاصله تولد و مرگ مون به ده متر هم نمیرسه ؛ به همین سادگی !!

برداشت هفتم :
   تلفن همراهم زنگ میزنه ؛ بدجوری از جا میپرم (!) خالم بود ؛ گفت ما اومدیم پایین ، بیا برو تو و .... داستان همین جا تموم میشه (!) با خودم گفتم : «اینم از نکته اخلاقی امروز ، خدایا عظمتت رو شکر !!»

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق