به نام حضرت دوست
سلامی موّاج ، خدمت همه دوستان و عزیزان شکر خدا ، این بار بیش از دفعات پیش خوش گذشت و این قدر حوادث کوچک و بزرگ اتفاق افتاد که نمیدونم باید از چی و از کجا بگم ... پس بهتر هیچی نگم !!! فقط برای اینکه نگید دست خالی آمد و برامون سوغاتی نیاورد ، یکی از درس های زیبای زندگیم که این هفته بهش پی بردم رو خدمت تون تقدیم میکنم . شب اول حرکت مون بود و همه تو ویلا دور هم نشسته بودیم . مامانم در بین جملاتش گفت : « عمر سفر کوتاهه ... » . ناخداگاه این جمله رو چند بار در ذهنم مرور کردم . هر روز که می گذشت بیشتر به مفهومش پی میبردم و احساس میکردم که بهتر میتونم درکش کنم . شب آخر فرا رسید . مامان رو سجاده نشسته بود و داشت تسبیحات میگفت . رفتم کنارش و بهش گفتم : « یادته گفتی عمر سفر کوتاست » . سرش رو آورد بالا و در حالی که نگاه نافذش رو به چشمام دوخته بود ، گفت : « عمرمون هم همین جوری میگذره ... » . این جمله ای بود که بارها شنیده بودم ، اما این بار بیش از پیش درکش میکردم . حالا میفهمم که چرا مثل حبابی برکف امواج ثانیه ها ، بی اختیار به پیش میرم و گذرش رو حس نمی کنم ... حالا میدونم اشکال از اینه که من فقط زندگی میکنم ، بدون اینکه « زنده بودن » رو لمس کنم !!!
یا حق |