به نام حضرت دوست
*** هنوز برای این بخش متنی پیدا نکردم !! ***
عکس مون هم در دست احداثه !!
عرض سلام و ادب و احترام
اعلام وضعیت : زرشک !!.. ملت وقتی میخوان یه پست نون و آبدار بذارن ، قبلش شصت ساعت زن (ذن ، ضن یا هر "زال" و "نونی" که آبجی مونا صلاح بدونه !!) میگیرن و شونصد ساعت ماسک هویج پخته و گلابی له شده روی صورت شون میگذارن (جهت اطلاعات بیشتر به آبجی مرجان مراجعه فرمایید .. ایشون در مورد مسائل آرایش و بهداشتی فوق تخصص دارن !!) اما من بعد از 12 ساعت کار ، در حالی که قیافم مثل هویج پخته شده و محتویات مغزم با گلابی له شده هیچ تفاوتی نداره (!) کافیه که ببینم دوستانم برای شنیدن ادامه ماجرا از خودشون تمایل نشون دادن ، تا مثل "جیم بوووو" بپرم پشت اسکاتران فضائیم (جو نگیرت لطفا ، منظورم کامپیوتر بود .. راستی به نظر شما وسیله ای که قادر باشه با این سرعت آدم رو به فضای مجازی ببره ، لیاقت اسم اسکاتران رو نخواهد داشت ؟!) و با ذوق و شوق شروع میکنم به تایپیدن !.. تازه ماجرا اون موقعی خوشگل تر میشه که مامانت بیاد بغل دستت وایسه و دو تا جیغ بنفش بکشه که .. چرا نمیگیری بخوابی ؟!.. و این طور ادامه بده که .... تو هم هـــیـــــچـــــی نَوَفَهمی !!!  به هر حال اگر در جایی از مطالبم احیانا گاف تابلویی دیدید (!) بذارید به حساب تنگ نظری خودتون !! چون خدایییییش خیلی پرووووووییید که از موز خسته ای همچو من ، توقعی بیش از این دارید! 
پیشگفتار : مِن باب خندش (!) باید خذمت تون عرض کنم که فضای این پست با پست قبلی ، تومن تومن فرق داره !! لذا عزیزان توجه داشته باشن که این بخش از ماجرا (تغییر فضا!) هیچ ربطی به مبحث گاف بالا نداره! 
هدیه : همچی که از سفر برگشتم ، آبجی ندا هموجو چسبید به گوشه چمدون ما که پس هدیه ام کوووو ؟! حالا من هرچی بهش میگم : پدرت خوب ، مادرت خوب (منظورم ننه آمنه بود هااا!) توی این هاگیر واگیر هدیم کجا بوده عزیز دلم ، به دخلش .. یعنی همون به خرجش نمیره که نمیره !! لذا عزیزان باز هم توجه داشته باشن که این پست حاصله تجربه سه سفر امسالم به شهر شهید پرور (!) تهران است و بعد از این پست ، مانده حساب غریبه با شما از نظر هدیه دادن و گرفتن ، صفر خواهد شد (بابا حسابدار .. بابا چلغوز !!)
سفر اول : اصل ماجرا از اون شب مهمونی شروع شد و جریان ملاقات من با لوبت !!.. (چش و چالتون رو درویش کنید بی حیاهاااا.. مگه خودتون از خودتون خواهر و مادر نیستین !! دهههههههه !!..) {زیر نویس : یک بعد از ظهر آرام و یک مهمانی نسبتا شلوغ در تهران ..} دست جمعی رفته بودیم خونه دختر خاله مامان و دور هم نشسته بودیم .. جاتون خالی داشتیم گل می گفتیم و بلبل می شنیدیم که دختر کوچیکه صاحب خونه (لوبت !) به همراه شوهر و دختر کوچولوش از راه رسیدن .. من چون حدودا 10 سال بود که تهران نرفته بودم ، تقریبا میشه گفت که هیچ کدوم شون رو نمیشناختم !! در توصیف این بشر همین بس که اقرار کنم حقیر تا بحال دختری (یا بهتر بگم : زنی !) با این انرژی و شور و شنگی ندیده بودم .. ولش میکردی با همون سنش از دیوار راست میرفت بالا !! (یه چیزی تو مایه های آبجی مرجان!) اولش خیلی گرم ، صمیمی و مودب با همه سلام و احوالپرسی کرد اما بعد از چند ثانیه صدای جیغش رو شنیدم که داشت به مامانش میگفت : نــــه ، امین اینه !!.. من فکر کردم دامادشونه !! (دقیقا مثل این بود که قلبش پرسیده باشه ، امین کدومه ؟!) البته چون تا بحال خیلی ها این اشتباه رو کردن ، این سوء تعبیر برام کاملا طبیعی شده !! فقط خیلی دلم میخواست که بفهمم این بنده خدا انتظار دیدن چه طور آدمی رو داشت ؟!.. یا اصلا چرا دیدن من و این که کی هستم و چیه هستم ، این قدر براش مهم بود ؟! (اتفاقاتی که این وسط افتاد رو عمدا سانسور میکنم تا دلیل قانع کننده ای برای تو خماری رفتن داشته باشین !!) سر شب همه خانم ها رفتن خرید و وقتی برگشتن با افتخار دست گل هایی که با جیب شوهرهاشون به آب داده بودن رو در برابر دیدگان متحیر آقایون ، به معرض نمایش گذاشتن !! در همین حین بود که یکی از تو اتاق صدام کرد و منم مثل بچه آدم اجازه گرفتم و وارد شدم .. همین که رفتم تو دیدم که دختر کوچولوی لوبت یک بسته ی کادو کرده رو به سمتم گرفته و میگه : بفرمایید .. در حالی که فک پایینم در فاصله چند صد متری از فک بالام به سر میبرد اندکی خم شدم ، دستم رو به سمت بسته بردم و گفتم : ممنونم عزیزم اما .. که لوبت حرفم رو قطع کرد و گفت : اما نداره دیگه ، باید بگیری !! منم چون بدبختانه زبونم به اختیار خودم نیست بهش گفتم : در این که میگیرم شک نکن ، فقط میخواستم دلیلش رو بدونم ؟! گفت : راستش چند ماه پیش که مامان اومده بود مشهد ، وقتی که برگشت سر یه ماجرایی کارم خیلی گیر کرده بود ؛ بهش گفتم : چی کار کنم ؟.. گفت : امین خیلی بچه باحالیه ، یه چیزی نذرش کن !! منم کردم و در جا حاجتم رو گرفتم !! این پیراهنم اصلا قابل تو رو نداره !!.. به مدت چند ثانیه کل بدنم لمس شده بود ، ضربان قلبم به شمارش افتاد و حس میکردم که تمام عضلاتم شل شده ؛ مبهوت و متحیر و ... راستش کم مونده بود غش کنم !! اما فقط به خاطر اینکه اون جو سنگین شکسته بشه ، سریع خودم رو جمع و جور کردم و با خنده گفتم : خدا شفات بده ، فکر نمیکردم این قدر ساده باشی !! من و حاجت ؟! زهی خیال باطل .... بعد از کمی تیکه پرانی و کاهش فشار ناشی از نگاه هاشون ، سریع تشکر کردم و مثل برق و باد از اتاق زدم بیرون ؛ مغزم داغ شده بود .. چشمام رو بستم و گفتم : "بابا اوس کریم ، دمت گرم !.. یعنی درسته ؟؟ فقط همین مونده بود که ما رو بین این ملت امامزاده کنی !! آخه نوکرتم ، هر کی ندونه که تو میدونی چی آفریدی !! عظمت و حکمت و رحمتت رو شکر ، جون ما بی خیال این بازی شووو .. این لقمه اندازه دهن ما نیست ، یهو میبینی زد به گلوم و لنگام سیخ شد هااااا... گفته باشم !!" از اون لحظه به بعد ، تنها دلیل تیکه انداختن ها و خنده هام این بود که سایرین عدم حضورم رو حس نکنن (!) وگرنه خودم عملا در عالم دیگه ای سیر میکردم ..
سفر دوم : حدودا دو ماه پیش بود که خبر فوت خاله مامان رو بهمون دادن (یادتون آبجی مرجان سکان دار شده بود و وقتی برگشتم وبلاگ خونه ما رو راه انداختیم ؟!) .. ما هم به این خاطر که ایشون ، بزرگ خاندان محسوب میشدن ، جهت عرض تسلیت و سر سلامتی عزم سفر کردیم . ساعت 6 صبح رسیدیم تهران و یه راست هم رفتیم خونه مرحوم .. قرار بود که اون روز همه فامیل جمع بشن و با هم بریم بهشت زهرا جهت شستشو و انجام بقیه مراسم .. خونه خاله جان رو برای خانم ها در نظر گرفته بودن و منزل همسایه شون (واحد کناری) هم مردانه بود . کم کم همه جمع شدن و پس از یه مداحی کوتاه بهمون خبر دادند که آمبولانس هم رسیده .. تا اون لحظه متوجه نشدم که خود مرحوم هم تو منزلش است و فکر کردم که هنوز تو بیمارستانه !.. من داشتم با سایر آقایون از منزل خارج میشدم که احساس کردم تو راهرو دارن اسمم رو صدا میکنن .. اولش فکر کردم که حتما یه امین دیگست (!) آخه هیچ دلیلی نداشت که بین اون جمعیت ، همه دنبال من بگردن !.. تا اینکه مامان به همراهم زنگ زد و گفت : مثل باد خودت رو برسون به خونه خاله جان !! وارد راهرو که شدم خالم گفت : کجای امـیـن ... بدو بریم تووو !! تا میخواستم بگم چرا (؟!) دیدم که وسط خانم هام .. این قدر اسمم رو صدا کرده بودن که به نظر میرسید همه منتظرن ببینن این امین کیه (!!) همین که وارد خونه شدم ، با تمام وجود سنگینی نگاه هایی که بهم میشد رو لمس کردم . وارد اتاق خاله جان که شدم ، دیدم مرحوم رو داخل جسمی به شکل وان خوابوندن و همه دخترها و پسرها و چند تا از نوه هاش هم دورش جمع اند و فقط قسمت سرش رو خالی گذاشتن .. خالم گفت : میخوایم سر جنازه رو یک "سید" بلند کنه !! همه با هم خم شدیم و لبه هاش رو گرفتیم و از جا بلندش کردیم .. چند قدم جلوتر دوباره گذاشتیمش زمین و دوباره بلندش کردیم .. تنها صدایی که به جز اشک و آه به گوش میرسید ، لا ا... الا ا... بود و بس . من در کار انجام شده ای قرار گرفته بودم که برای اولین بار تجربش می کردم ، برای همین حتی فرصت نکردم که شگفت زده بشم .. البته تا به حال پای تابوت رو گرفته بودم اما فاصله دو سانتی متری با میت اونم با این شرایط .... واقعا حس غریبی رو بهم منتقل می کرد . احساسی وصف ناپذیر ... از فردای اون روز متوجه شدم که لوبت ورپریده به بعضی ها گفته که فکر نکنید امین کم الکیه ، از اون سیدهایی است که حاجتم میده (!) با اینکه وقتی بهت چیزی رو نسبت میدن که نیستی ، قاعدتا خیلی بهت سخت میگذره اما من با توجه به تجربه ای که داشتم ، سعی میکردم شخصیت بیرونیم رو مطابق با واقعیت درونیم نشون بدم .. نه کمتر و نه بیشتر ...
و اما یک تجربه دیرین : از وقتی که یادم میاد ، نزدیکانم (مثل خاله هام!) من رو با صفت «سید» خطاب می کردند ، حتی رفقام هم تا اون جا که حافظه ام قد میده ، کمتر اسمم رو صدا میزدن .. مثلا دوستانم در راهنمایی بدون این که کسی بهشون چیزی بگه ، بهم میگفتن سید .. وقتی از راهنمایی رفتن دبیرستان ، باز هم بدون هماهنگی قبلی ، همه من رو با اسم سید صدا میزدن .. و عجیب تر از اون این که داستان به این جا ختم نشد و در دانشگاه هم ادامه پیدا کرد .. در حالی که با عوض کردن هر مقطع ، کل دوستانم عوض میشدن اما این سنت همچنان ادامه پیدا می کرد .. تا جایی که وقتی یک روز توی دانشگاه ، با سایر بچه های کلاس دور هم جمع شده بودیم و راجع به یکی از اساتید صحبت می کردیم ، یکی از خانم ها من رو به نام آقای سید (!) خطاب کرد و کلی به بنده خدا خندیدن !.. البته اون هم خودش رو از دسته ننداخت و گفت : خوب به من چه ؟! وقتی همه به این اسم ایشون رو خطاب میکنن ، توقع دارید که من فامیل شون رو از کجا یاد بگیرم ؟!!! شاید این ماجرا یه روزی به درد نور بهشتی هم بخوره ، چون خیلی وقت که متوجه شدم با این موضوع درگیره !.. هر چند که سعی میکنم در روند تکامل کسی دخالت مستقیم نداشته باشم اما باید خدمت ایشون و سایر رفقایی که با مسائلی این چنینی مواجه هستند عرض کنم که در حدود هشت سال پیش ، وقتی که کم کم داشتم عظمت لقبم رو کشف میکردم ، شکافی عمیق در دل افکارم به وجود آمد .. فورانی از سوالات جورواجور ذهنم رو پر کرده بود .. این که آیا من وقتی کسی بهم میگه سید باید خوشحال بشم یا ناراحت ؟! باید به خودم ببالم یا این که از خودم و رفتارم بدم بیاد و خجالت بکشم ؟! باید دیگران را منع کنم یا این که در ازشون استقبال کنم ؟ و ... هزاران آیای دیگه . ماه ها طول کشید تا سرانجام به این نتیجه رسیدم که برای پر کردن این شکاف (فاصله بین ارزش مقام و کسی مثل من که بهش ملقب شده !!) این است که خودم رو بالا بکشم .. چرا که ارزش مقام قطعا نزول پذیر نیست پس تنها راه نزدیک شدن ، بالا رفتنه !.. شاید همین تلنگر ، اسبابی باشه برای یادآوری مداوم .. یادآوری اون چه هستیم و آنچه که باید باشیم .. زنگ خطری برای من و امثال من تا بدونیم که ازمون چه توقعی دارن و کج گذاشتن پا از جانب ما ، چه عواقبی رو به دنبال خواهد داشت . و در نهایت ، یه ترمز دستی مطمئن برای تمام مراحل زندگی ..
عصاره و اصل مطلب : این همه براتون روضه خوندم و اشک ملت رو در آوردم تا به این جا برسیم که ... 1- تا حالا شده بری در خونه خدا در بزنی (دعا کنی) و در رو برات باز نکنه (استجابت نکنه) ؟! 2- به نظرت چه مواقعی باید نیازهات رو مستقیم به خدا بگی و چه وقت باید واسطه اختیار کنیم ؟ 3- اصن ببینم ، شما به حاجت دادن و حاجت گرفتن اعتقاد دارید یا نه ؟!.. 4- و مهم ترین سوال ... اگه ازت بخوان برای این پرسش یک جواب جوان پسند بیان کنی که چرا خدا با وجود بودن در اوج بی نیازی ، بعضی وقت ها دعاهامون رو مستجاب میکنه و گاهی نه ، چه پاسخ و چه منطقی رو بیان خواهید کرد ؟؟؟
شاد باشید و شادی آفرین یا حق
|