یاد باد ...

به نام حضرت دوست


     سلام و عرض ادب و احترام

***
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد ...
***

     دو تا مطلب بود که باید هر جفتشون رو می گفتم اما نتونستم هیچ کدام رو بر دیگری رجحان بدم (!) برای همین این پست شامل دو بخش خواهد بود که بخش اولش تشکرنامست و بخش دومش بازی نامه !... این طوری میتونید برای اینکه وقت تون گرفته نشه ، هر بخشی که دوست دارید رو بخونید و یا اصن هیچ کدومش رو نخونید

بخش اول (تشکرنامه !)

   هر چند که در اصل ، این مطالب رو باید در اولین روز بازگشتم می نوشتم ؛ اما ترسیدم که بعضی ها دیر برسن و حق مطلب به درستی ادا نشه (!) راستش من در طی این یک ماه ، بیش از حد شما رو آزردم و به همین دلیل به خیلی ها مدیون شدم . اما متاسفانه علیرغم میل باطنیم ، به دلیل فاصله ای که با این دنیا پیدا کرده بودم ، نتونستم آن طور که باید و شاید از خجالت تون در بیام .. حالا اومدم که با اجازتون به اندازه وسعم جبران کنم و ازتون حلالیت بطلبم . از همین اول هم اعلام میکنم که به علت کهولت سنم ، ممکنه اسم کسی رو پس و پیش بگم و یا کلا از قلم بندازم !.. خواهشا هیچکس به دل نگیره ، چرا که هیچ قصد و عمدی در کار نخواهد بود ....

   اگه درست یادم مونده باشه ؛ اولین کسی که در وبلاگش موضوع معلق شدن نیمکت رو مطرح کرد ، دختر خاله نیاز بود . هر چند که در اون روزها خودش هم به شدت درگیر کارها و برنامه ریزی های درسیش شده بود ، اما خوشبختانه غریبه رو از یاد نبرد و همواره در قسمتی از پست هاش ، یادم رو زنده نگه می داشت (نیاز جان از لطفت ممنونم "حالا فهمیدی که کی بی معرفت تره !")
   اندکی بعد ، آبجی سمیرا از راه رسید و با اون پست تکون دهنده اش ، حسابی اشکم رو در آورد ! (هر چند که این موضوع رو قبلا هم بهت گفتم ، اما این بار دوست دارم در مقابل جمع و به صورت علنی اعلام کنم ... بعد از خوندن پستت ، همون جا قصد کردم که قالب نیمکت رو به شکل سابقش برگردونم اما ... راستش رو بخوای ، خیلی به خودم فشار آوردم تا اینکه تونستم به احساسات درونیم غلبه کنم و به خاطر بیارم که هنوز برای برگشتن ، خیلی خیلی زووووووووووده ! از تو هم ممنونم عزیز)
   به نظرم همزمان با سمیرا یا کمی این طرف تر یا اون طرف ترش (!) داداش فرزاد هم در بخشی از پست هاش به این مسئله پرداخت و بیش از پیش موجبات شرمندگی حقیر رو فراهم کرد (میبینی داداش .. تو همیشه منو شرمندۀ خودت میکنی)
   همچنین دختر دائی نیلووووووووو ، بعد از اینکه تحت کامنتی در وبلاگ نیاز ، من رو خوب سیر فحش کرد (!) در وبلاگ خودش ، به نیازهای فکری غریبه لبیک گفت و یکی از پست هاش رو به حقیر اختصاص داد . ایشون هم با این کارش باعث سرافکندگی بیش از پیش بنده شد (از تو هم خیلی خیلی ممنونم نیلوفر جان)
   در بین افرادی که به گونه ای در پست هاشون به موضوع نیمکت پرداختند ، هیچ کس حتی به گرد پای آبجی سروناز هم نمیرسه (!) آبجی کوچیکم که الهی غریبه براش تیتوپر بشه ، آنچنان پر رنگ و با محبت در وبلاگ خواهر کوچولو و از اون مهم تر در وبلاگ خانوادگیمون (آلبوم !) به این موضوع پرداخت که حتی میشه اون پست ها رو به عنوان پست های خداحافظی غریبه تلقی کرد !... خاطراتی که ایشون در وبلاگ آلبومش بیان کرد ، نمونۀ بی نظیری از ماجراهای با هم بودن و در کنار هم زیستن مون بود ؛ چیزائی که متاسفانه الان خیلی از ماها فراموششون کردیم !.. راستش زبان زیبا ، ساده و دلنشین سروناز ، دوباره گذر عمر و ارزشمند بودن لحظاتی که در کنار هم هستیم رو بهم گوشزد کرد و حسابی من رو به فکر فرو برد .. اون اوایل خیلی دوست داشتم که برای پست هاش کامنت بگذارم ، اما با خودم گفتم بهتره چیزی نگم و ببینیم دیگران در این باره چه نظری دارن .. چندی که گذشت و رفقا نظراتشون رو بیان کردن ، حقیقتا دیگه روم نشد بیام و نظر بدم ؛ به همین خاطر بیش از پیش شرمنده ی سروناز شدم . هر چند که مطمئن بودم اون منتظر نظر منه اما با کوله باری از  شرمساری ، دیگه توانی برای اظهار نظر نداشتم .. لذا در همین جا از آبجی کوچولوم عذر خواهی میکنم و ازش میخوام که منو ببخشه (سروی جونم ، تو همواره بهم لطف داری عزیزم ؛ امیدوارم که بتونم روزی از خجالتت در بیام)
   اما به غیر از این دوستان ، سایر رفقای نیمکت نشین و غیر نیمکت نشین هم با گذاشتن کامنت هائی در سایر وبلاگها ، دورادور جویای حال نیمکت بودن و با این کار حقیر رو در برابر محبت سرشارشون به زانو در آوردن ... اگر اشتباه نکنم ، یادم میاد کامنتی از آبجی بهاره در وبلاگ نیلوفر دیدم که ضمن اظهار لطف به غریبه ، از اوضاع و احوال نیمکت سوالاتی پرسیده بودن (بهاره همیشه بهار ، از این بهار تا اون بهار ازت ممنونم !)

   در اینجا لازم میدونم که از دو نفر به شکل ویژه تشکر کنم ، تا چش و چال بالائی هاااا در بیاد و خلاصه حس حسادت شون حسابی گل کنه (!)
   آبجی بزرگه (جان جان مرجان جان !) تنها کسی بود که در این دوران سخت ، من رو به شکل آف لاین و حتی آن لاین همراهی کرد و با حرفهای قشنگ و پیگیری های دلسوزانش ، باعث دلگرمی غریبه میشد ؛ هر چند که در اون روزها از نیمکت فاصله زیادی گرفته بودم ، اما صحبت کردن با مرجان تا حدودی جای خالی نیمکت و نیمکت نشین ها رو برام پر کرده بود و نمی گذاشت که از پای در بیام (عزیزم از تو یکی دیگه نمیشه تشکر کرد ، چون تووووووو ... بی نظیری !)
   خواهر خوب و گمنام من (!) که از باقی مانده های نسل پیشین نیمکت محسوب میشن و چندیست با نام روشن ترین فانوس (هر چند که من دوست دارم طبق سنوات پیش ، همچنان بهشون "نور بهشتی" بگم !) برامون در افشانی میکنن ، همراه و همگام حقیر در زمینه کامنت گذاشتن بودن . راستش بحث ها و گفتگوهائی که در اون شرایط بحرانی با ایشون داشتم ، نه تنها به روحیۀ تضعیف شدم بهبود می بخشید بلکه تا حدودی موجب تخلیه روانی بنده هم میشد و تقریبا سپاپ اطمینانی بود برای فشارهای فکریم (خواهر خوبم نور بهشتی ، از اینکه در اون شرایط لطف همراهیت رو از غریبه دریغ نکردی ، بی اندازه ازت ممنون و متشکرم ..) نمیدونم این جمله من رو که برای کامنت قبلی تون گذاشتم "گاهی اوقات آدم باید برای دل دیگران بنویسه ، نه برای دل خودش..." هنوز بخاطر دارید یا نه (؟!) محض اطلاع تون باید بگم ، این موردی که خدمت تون عرض کردم دقیقا یکی از مصداق های جملۀ بالاست !

     در نهایت از آنان که نام شان را به عمد بردیم و یا سهوا نبردیم (!) و آنانی که یادشان با ماست و نامشان حک شده بر شیرازه نیمکت و خاطرات شان فراموش ناشدنیست !... به این امید که دیگر حقی از کسی به گردن حقیر نمانده باشد ، جمیعا حلالیت میطلبم و از همه تشکر و قدردانی می کنم و امیدوارم که همواره شاد و موفق و پیروز و سربلند باشید .


بخش دوم (بازی نامه !)

جالبه هااااا ... طرف هر شیششش ماه یه بار آپ میکنه ؛ تازه اون هم آپ های دنباله دااااار (!) نوبره والااااااااااا .....

قطعا شما هم تا به امروز ، با رویه ای به نام بازی وبلاگی آشنا شدید ... بله ، منظورم همون افشای حقایقه (!) اون هم در ملا عام (ننه جون ، من دیگه چشام سوووئی نداره ؛ یکی بگه ببینم این "ملا" رو درشت نبشتم یا نه ؟!)
راستش تا الان چندین بار توسط دوستان عزیزم ، به بازی های متنوع دعوت شدم ؛ ولی متاسفانه هر بار به دلیلی وقت کافی جهت پرداختن به اون بازی رو نداشتم و شرمندۀ دوستان میشدم .. این بار هم آبجی کوشولوی نازم "سروناز" من رو خجالت داد و با اینکه زمان بندی هام حسابی بهم ریخته اما از عمد این پست رو دنباله دار گذاشتم تا مجبور بشم و این بازی رو انجام بدم ؛ هر چند که با این کار ییهو پته های آدم میریزه روی آب و همون آبروی نداشتش هم میریزه .. اما خوب ، غریبه را خیالی نیست (!) بقول معروف : آب که از سر گذشته ، چه یک وجب ، چه صد وجب (!) گذشته از این ، جواب دادن به این گونه سوالات باعث میشه که من تا حدودی کرم افشانی کنم و حرف هایی رو داخل پرانتز بزنم که ... البته شایان ذکر است که در هر بخش ، پرانتز اولی مربوط میشه به طراح ناشناس این سوالات !.....

خودتون رو معرفی کنین : (من "دلـّانی" هستم ! کاراگاه معروف کارتون نینجاهااا ؛ فقط نمیدونم چرا همیشه در گرفتن رئیس بزرگ ناکام میموندم ؟! شما نمیدونی ؟!...)
اون طور که نیاز برام تعریف کرده ، خواجه حافظ شیرازی هم میدونه که اسمم امین و یه زمانی (یعنی حدودا تا 5 ماه پیش !) دانشجوی رشته آمار (یا همون آش !) بودم . یه لیسانس پیزری (جهت متراژ زمین !) اخذ کردیم تا مجوزی باشد برای رفتن به سربازی (نیست قلبش سربازی رام نمیدادن ، برای همین فی الاجبار رفتم دانشگاه !) اهل شهری هستم که بهش میگن "ضریح قلب های عاشق" (حالا نوبت شماست که پیدا کنید پرتقال فروش راااا ؟!) از نظر خانوادگی هم ، از سه خصوصیت بارز برخوردارم ؛ یعنی دومین فرزند خانواده ، تک پسر و ته تغاری بودن (!) سایر خصوصیاتم هم عبارت اند از : لوس ، ننر ، بچه ننه و .... (فکر کنم با این عریضه ای که خدمت تون عرض کردم ، تا 300 سال دیگه هم کسی نیاد خاستگاریم .. آخه آخرو زمونه ننه !!)

فصل ، ماه و روزی که دوس داری : (اولندش دس و پات رو جم کن و چائی نخورده پسر خاله نشووو ، دوس داری و دوس دارم و دوس داره و ... نداشتیم ؛ ثانیندش خیلی پرروووئی که این همه سوال رو با هم پرسیدی !)
از وقتی که رضا شفیعی جم گفت :"غروب پایـــیزه ، دلم غم انگیزه ...!" به شدت به فصل پاییز علاقه مند شدم (فرشته مهربون کمک .. جون مادر چوبین ، بی خیال پینوکیو شو بیا یه فکری برای دماغ من بردار ؛ الانه که بزنه مانیتور رو از روی میز بندازه !)
من ماه شعبان رو بیشتر از سایر ماه ها دوست دارم ... (هر چند که میدونم منظور طراح این سوال ماه شمسی بوده ، اما چون دلم میخواد که چشش رو از کاسه دربیارم ، عمدا از ماه های قمری انتخاب کردم !)
به نظرم زیباترین روز ، روز تولد منه (!) چون در اون روز عملا فاتحه بشریت خونده شد و آنچنان بلائی بر سر قوم حضرت آدم نازل گردید که در تاریخ حیات زمین بی سابقه بوده ... (نمیدونم چرا دوست دارم که طراح این سوالات ، پس از خوندن جواب های من خودکشی کنه !)

رنگ تو : (فضولی ؟! خوشت میاد بهت بگم "بژ بی رنگ !" تا جلوی بچه ها ضایع بشی ؛ برو بچه جان ، برو اینقدر پررو بازی در نیار !)
بچه تر از الانم که بودم (!) رنگ صورتی رو خیلی دوست داشتم (ای بابا چرا میخندید ؟! خوب خودم که گفتم لوس و ننر و ... هستم !) یادمه یه تسبیح صورتی تو جا نمازم بود که باهاش عشق دنیا رو میکردم (اینم نکته اخلاقی ماجرا ، برید حالش رو ببرید !) هر چند که اون موقع هااا هنوز معنی کلماتی که تو نماز میگفتم رو نمی فهمیدم ، اما هر چی بود از این کلاغ پر ، گنجشک پری که حالا با خدا بازی میکنم ، خیلی بیترتر بووود (خاک تو سرت کنن غریبه با این نماز خوندنت ؛ البته قبلش هم خودم اقرار کردم که با تولد من ، بشریت به گند کشیده شد !) با گذر زمان و سن و سال و کهولتی که ییهو به سرم اومد ، تازه فهمیدم رنگ ها احتیاجی به دوست داشتن ندارن ، بلکه نیاز به جایگاه دارن (!) جایگاه یعنی جائی که بتونه در اون قرار بگیره و دلبری کنه !.. به نظر من هر رنگی اگه بجا استفاده بشه ، قطعا زیبا خواهد بود.. (این هم اوج فلسفه غریبه بود ، از خدابیامرز سقراط به ارث برده !)

غذای مورد علاقه : (شنیدستم که کله پاچۀ طراحان سوال ، بسی خوشمزه و لذیذه ؛ فقط حیف که من کله پاچه دوست ندارم وگرنه ....!)
هر وقت مامانم سر اینکه ظهر چی درست کنه ، دچار تردید میشه و از من می پرسه : چی هوس کردی .. بهش میگم : "شنیسل مرغ با ژانبن جوجه !" آخه ماجرا داره ... راستش یه بار در حدود دو قرن پیش ، به یک مهمانی دعوت شدیم که صاحب مجلس بنا به تصور خودش اوج "های کلاسی" بود ؛ منو رو که آوردن ما خودمون رو کشتیم تا بتونیم اسم یکی از غذاهاش رو بخونیم ! خلاصه حسابی انگشت بر معده بودیم که بفهمیم این اسم های عجق وجق دیگه چیه ؟! تا اینکه با یک نگاه به میزهای اطراف و آمار اغذیه ای که رد و بدل میشد ، متوجه شدیم همون خاگینه و املت سابق خودمونن با این تفاوت که یه نموره فرنگی شده و هویتش رو از دست داده ! خداییش صد رحمت به قیمه بادمجان و خورشت قرمه سبزی خودمون !... باور می کنید که نمیدونم الان اون اسم هائی که در بالا نوشتم ، یعنی چی ؟ و اصلا درست نوشتم شون یا نه ؟!
مامان همیشه بهم میگه که زن تو خیلی خوش بحالشه (!) آخه تو کته رو به برنج معمولی ترجیح میدی (البته این ارث رو دیگه از سقراط نبردم ، بلکه ابوی مامان مجرم اصلی هستند !) و در بین غذاهائی که میشه به شکل کته درستشون کرد ، عدس پلو با تخم مرغ رو ترجیح میدم (این یکی هم ارثیه پدر گرامی خودمه و بدین گونه بود که اثبات شد من پسر پدرم هستم !)

موسیقی مورد علاقه : (از همون آهنگ هائی که داداش سیا تو ماشینش میذاره و در و پنجره ملت جیرینگ جیرینگ میکنه !)
هر چند که موسیقی مقوله ای احساسیست و نمیشه زیاد روش مانور داد (اینم بخش عاطفیه متنم ، برین صفا کنین با این همه استعداد نشکفته ی غریبه !) اما من اصولا با موسیقی های آروم و نوازندگی هنرمندانه ارتباط برقرار میکنم (بابا ارتباط ، بابا کار درست ، بابا ...)

بد ترین ضد حالی که خوردی : (آشنا شدن با طراح سوال سیریشی مثل توووو ؛ به قول مادر شکوه ، نمیدونم چرا هموجو چسبیدی و ور هم نمیای !)
لحظه لحظه زندگی انسان تجربه است ، چه اون لحظاتی که باهاشون حال میکنی و چه اون لحظاتی که ... من شخصا خیلی وقت که به جنگ زمانه رفتم و خدائیش ضد حال های زیادی هم در این راه خوردم اما هیچ کدومشون بد نبودن تا من بتونم از بین اونها بدترین رو انتخاب کنم ، لذا در این مورد شرمنده اخلاق ورزش کاریتونم (این تیکه متنم رو دادم به شکسپیر بنویسه ، به نظرتون چطور بود ؟!)

بزرگترین قولی که دادی : (عزیزم تا حالا لگد خوردی ؟! خوب ول کن دیگه پدر آمورزیده ...)
به خودم قول دادم که آدم بشم اما نشدم (همش هم تقصیر این الیاس پدر سوخته بود وگرنه امین تارخ عمرا از این کارها نمیکرد !) با این وجود هنوز هم ناامید نیستم ؛ یه چیزی تو مایه های ، تا شقایق هست .. زندگی باید کرد (این پاراگراف کلا تخیلیه ، لطفا زیاد جدی نگیرید !)

بهترین خاطره زندگیت : (نکنه چشای تو هم مثل من آلبالو گیلاس میچینه ، مگه نمیبینی که در بالای صفحه "پایین عکس نیمکت" چی نوشتم ؟!)
بهترین خاطره من زمانی بود که احساس کردم "میشه خدا رو حس کرد ، تو لحظه های ساده ..." (بروبچ برن کنار که رفقای آسایشگاه ، برانکار رو آوردن ؛ دیگه جدی جدی غریبه داره هذیون میگه !) کاش میشد اون روزها رو به همون سادگی که از دست دادم ، دوباره به دست بیارم (زهی خیال باطل ، خواب دیدی خیره !)

برای کی دعا می کنی : (برای هر کسی به غیر از تووووو ....)
راستش من خیلی وقته که دیگه مثل قبلاهام دعا نمیکنم .. (دلیلش رو هم نمیتونم بگم ، چون نیاز به توضیحی داره به طویلی تمام اراجیفی که تا به امروز بر جریده این نیمکت بیچاره حک کردم !) به نظر من باید اول کسی رو که ازش مدد میجوئی بشناسی ، بعدش هم یه سبک سنگین بکنی تا بفهمی که چی داری و چی نداری و اصلا دعائی که میکنی بر حق هست یا نه .. (این یکی دیگه از اون حرفهااا بود هااااااا !)

کی رو نفرین می کنی : (توی گیس بریده رووووو ... البته اگه مرد باشی ، مجبور میشم این جمله رو عوض کنم !)
حدودا هفت سال پیش بود که فهمیدم "نفرین" بیش از اینکه به نفرین شونده آسیب برسونه ، خود نفرین کننده رو نابود میکنه ؛ دقیقا مثل شلیک کردن تو مخ خودته ، در حالی که سر اسلحه رو به سمت طرف مقابلت گرفتی (نمیدونم این جملات رو قبلا کجا شنیدم ؟! شما هم با من موافقید که احتمالا غریبه باز یه فیلم هنری دیده و داره ادای فیلسوف ها رو درمیاره ؟!)

وضعیتت در ۱۰ سال آینده : (همچنان دارم در به در به دنبال تو میگردم ، تا با همین دست هام خفت کنم !)
من تصور میکنم که بهتر بجای اینکه انرژی مون رو صرف طراحی یک برنامه بلند مدت (که شاید غیر اصولی و غیر ممکن هم باشه !) بکنیم ، بیشتر چهار چوب هامون رو مشخص کنیم و کمر به آموختن جایگاه ها و چگونگی بهره گیری از اونها ببندیم ؛ چرا که شاید همین امروز شما فرصتی داشته باشید که حتی تا آخر عمرتون هم تکرار نشه ، چه برسه به 10 سال آینده (البته راوی میگه که زندگی مثل استادیوم آزادی میمونه ؛ همه جاش جایگاه است و جای هیچ کس هم مشخص نیست !)

حرف دلت : (انشاءا... با گیگیلی محشور بشی تا اون دنیا هم همواره عذاب بکشی !)
شنیدید میگن : "هیچ جا خونۀ آدم نمیشه !" برای من هم هیچ جا نیمکت نمیشه !... حتی دنیای حقیقی مون با اون همه عظمت مجازیش .. همه تون رو از صمیم قلب دوست دارم و آرزو میکنم که عاقبتی مملو از خیر و برکت در انتظارتون باشه (البته به این شرط که با اعمالتون ، فاتحۀ آخر و عاقبت زیباتون رو نخونید !)


خوب دیگه ، عرایض حقیر هم به پایان رسید ... فقط به جهت گوری چشم طراح این سوالات ، بنده هیچ کس رو به این بازی دعوت نمیکنم تا عملا سقط بشه !
در ضمن اگه دیدید که بی خودی به طراح این بازی پریدم به این دلیل بود که نه من میشناسمش و نه شما و از اونجا که شوخی کردن با یک شخصیت مجازی بی درد سرتر از حقیقی هاست (!) تصمیم گرفتم که با ایشون شوخی کنم ... با این وجود اگه روزی گذرش به نیمکت افتاد و این حرفها رو خوند ، در همین جا ازش حلالیت میطلبم و اقرار میکنم که همۀ این حرفها مزاحی بیش نبوده ... لطفا کسی به دل نگیره !!! (زرشک ، آقا زیر و روی طرف رو گفته ، حالا  توقع داره که بیاد و حلالش کنه ! عمراااا داداش ....)


شاد باشید و شادی آفرین
یا حق