نیمکت تنهائی من

 

   اعوذ با لله من نفسی

من خودمم نه خاطره
منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام
در انعکاس حنجره

شناسنامه کامل من...

     یادگاری ها

   «کیتارو»

جمعه 14 تیر ماه سال 1387
سر پیر و تن جوان

به نام حضرت دوست


   عرض سلام و ادب و احترام

درد و دل نامه ...
   تا حالا کم پیش نیومده که در اوج انرژی ، یه زد حال اساسی بخورم .. مثلا همین چند روز پیش ، وقتی که سیستمم داشت کم کم آماده میشد و کلی انرژی جمع کرده بودم که برسم خدمت دوستان و ... اصن بذار از اینجاش برات بگم ؛ وقتی تو قرن بیست و یک ، اطرافیانت ادعا میکنن که بیش از حد کپنت داری با کامپیوتر کار میکنی و بقول خودشون ، از خانواده دور شدی و اگه همین جوری پیش بری ، مجبوری به همراه سیستمت تشریف ببرین وسط خیابون (در واقع میندازیمت تو خیابون !) و ... قطعا دیگه انرژی چندانی برای ادامه کار ، نخواهی داشت .
   وقتی منصفانه به این ماجرا نگاه میکنم ، میبینم که هم حق دارند و هم ندارن (!) از این جهت حق دارن که حقیقتا شکاف به وجود آمده از تغییر روش زندگی بین نسل های حاضر جامعه ، این قدر عریضه که نمیشه به این سادگی ها هضمش کرد ! چرا که از اون دور هم بودن ها و شب نشینی ها و ... قدیم ، تنها یک دید و بازدید تشریفاتی سالیانه باقی مونده که با عید ، میاد و میره (!!) اما از جهتی دیگه دارن ناحق میگن ؛ چون چه این تغییرات رو دوست داشته باشن و چه نداشته باشن ، بهر حال در سطح اجتماع در حال رخ دادنست و جنبه همگانی داره ؛ در نتیجه این منصفانه نیست که از من بخوان خودم رو از نسلم دور کنم و در سن چهل سال به بالا زندگی کنم (!) اونم به این بهانه که از خانوادت دور شدی یا ... البته آبجی کوچیکه هم حرف قشنگی زد ، گفت : "باید به گونه ای رفتار کنیم که فکر کنن در مرکز توجه مون قرار دارن ؛ این کار باعث میشه که اون حس نادیده گرفته شدن ، کاهش پیدا کنه و ..." که خوب کار چندان ساده ای نخواهد بود !!
   بهر حال به نظر نمیرسه که این مشکل تنها معطوف به من باشه ، چون در بین اطرافیانم هستند کسانی که دقیقا دارن با همین مسئله دست و پنجه نرم میکنن ؛ پس باید سعی کنیم که با کمک هم ، راه حلی برای خاتمه دادن به این مسئله پیدا کنیم .

ماجرایی دیگر ...
   در هفته گذشته که به دلیل نداشتن سیستم ، توفیق اجباری جهت دیدن تلویزیون پیدا کرده بودم (!) به چند نکته جالب برخورد کردم .. تو یک برنامه که دقیقا یادم نیست فیلم بود یا سریال و یا حتی کارتون (!) موضوع استبلی بود که توسط چند نفر ، متشکل از یک زن و مرد جوان ، یه مرد پیر و پسرکی نوجوان اداره میشد . در گوشه ای از فراز و نشیب های نامحسوس داستان ، فیلم نامه قصد داشت نکاتی رو به بینندش القاء کنه . از جمله اینکه مرد پیر اصرار داره کارهایی رو انجام بده که در سن نوجوانی انجام میداده (جا به جا کردن علوفه!) و پسرک نوجوان هم به دنبال کسب تجربیاتی است که برای رسیدن بهشون میبایست سال ها زحمت بکشه (رام کردن اسب !) در نتیجه ، کنشی آزار دهنده در مدیریت استبل در نظر بیننده شکل میگرفت .

   در اواخر داستان ، وقتی که مرد پیر و پسرک نوجوان هر دو ناکام موندن ، در دیالوگ هایی که بین شون رد و بدل میشد ، پیر مرد به پسرک گفت : «از قدیم میگن که سر پیر روی بدن جوون بند نمیشه !» یعنی اینکه هر چیزی باید سر جای خودش باشه . من باید بپذیرم که دیگه جوانی و توان سابقم رو ندارم و تو هم باید بفهمی که برای رسیدن به هدفت ، نیاز به تجربه و آموزش داری !!
   اندکی با خودم فکر کردم و دیدم که عجب سوژه جالبی رو برای داستان شون انتخاب کردن .. یک فرهنگ سازی بسیار ظریف و دقیق رو در لایه های زیرین ماجرا به گونه ای گنجونده بودن که نه به نسل جوون توهینی میشد و نه به نسل کهنسال جامعه . بابا ایول دارن والا !!

   نمیدونم چرا به یاد حرف یکی از اساتیدم افتادم که میگفت .. حضرت علی (ع) میفرمایند : ««اگر میخواین که زمام امور جامعه از دست تون خارج بشه ؛ کارهای مهم رو به افراد کوچک و کارهای بی اهمیت رو به افراد بزرگ بدین !!»» در نتیجه هیچ کاری انجام نخواهد شد ...

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق


12:17 PM | غریبه | نظرات [22]

Powered by BlogSky