مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
خواستگاری ، کردن تا شدن !! مسئله اینست ...

به نام حضرت دوست


   عرض سلام و ادب و احترام

   احتمالا عنوان این پست (البته اگه بهش توجه کرده باشید !) کمی به نظرتون عجیب بیاد .. چرا که اصولا مردها واژه خواستگاری رو با افعالی مثل رفتم ، کردم ، ... استفاده میکنن و کمتر پیش اومده که مردی بگه : «خواستگاری شدم !!»

   صادقانه دلیل پرداختنم به این مسئله رو بهتون میگم تا بدونید که سوالاتم جدیست و از توی لوپ لوپ درشون نیاوردم !! راستش رو بخواین ..
   جمعه هفته پیش داشتن مثل بچه آدم با یه بنده خدایی صحبت (چت !) میکردم که متوجه وجود مشکلی در زیر ساخت های ذهنیش شدم .. ((در توضیح اینکه طرف کی بود و چی بود و چطوری باهاش آشنا شدم و غیره همین بس که بگم : چند هفته پیش به پیشنهاد خاله ام در یک گروه اینترنتی عضو شدم (!) چون وقت چندانی نداشتم ، تو این مدت فعالیت چندانی هم ازم سر نزده بود ؛ با این وجود یکی از اعضاء گروه بهم گفت که من با همه صحبت کردم و دوست دارم با شما هم صحبتی داشته باشم .. منم گفتم عیبی نداره و آیدیم رو بهش دادم . جمعه گذشته ، دفعه دومی بود که به صورت کاملا اتفاقی خوردیم به پست هم و .. بگذریم !)) بدون پافشاری من ، خودش تمام ماجرا رو تعریف کرد (!) اولش گفت که با پسری تو اینترنت دوست شده بوده و بعد از یک سال (حدودا چند هفته پیش !) ترکش کرده .. و در ادامه اضافه کرد که آدم خیلی ساده ایست (البته اگه نمیگفت هم کاملا مشخص بود !) و این مسئله به شدت آزارش میده .. راستش من به دلیل دیدن مواردی مشابه اون و تجربیاتی که با گذشت این سالها در دنیای مجازی به دست آورده بودم ، شنیدن این حرف ها به هیچ وجه برام تازگی نداشت و سعی کردم در طی بحث ، با چاشنی خنده و شوخی و متلک ، نقاط ضعف و قوت کارش رو بهش گوشزد کردم تا گپ و گفتگومون خیلی هم بی ثمر نباشه !.. از اون جایی که دیگران با دیدن ظاهر پر شور و فعال این بنده خدا در گروه ، احتمالا در مخیل شون هم نمی گنجیده که داره با چنین مشکلی دست و پنجه نرم میکنه ، به نظر نمیرسید که در این باره با کسی صحبت کرده باشه ؛ برای همین شنیدن حرف های من برایش خیلی جدید بود و مثل آدم هایی که تشنه شنیدن هستن ، به صحبت هاش ادامه میداد .. اصولا آدم ها خصوصیات اخلاقی متفاوتی دارن و همون طور که میدونید ، بعضی از خصلت هاشون بارزتر و بیشتر تو چشم میاد .. شدت سادگی این خانم هم جزء خصوصیات بارزش بود ؛ چرا که در طی دو جلسه صحبت کردن ، اون قدر به خطوط قرمز ذهنیش نزدیک شده بودم که به سادگی میتونستم ته ذهنش رو لمس کنم !!
 
   نمیدونم باید بگم که خوشبختانه یا متاسفانه (!) من هم داشتم یکی از بهترین بحث های عمرم رو تجربه میکردم (!) نه از این جهت که داشتم ذهن طرف مقابلم رو کالبد شکافی میکردم ، نـه (چون این کار دیگه برام تکراری شده !) به این خاطر که در طول بحث ، همواره سوار بر مسئله بودم و بعد از اتمام صحبت مون هم هر چقدر فکر کردم ، نتونستم اشکالی در زمان ، نوع یا حتی لحن بیان جملاتم پیدا کنم .. من مدت هاست که به دنبال رسیدن به این مرحله از سخنوری هستم و این گپ عجیب ، محک بسیار خوبی برام بود .. گاهی برام پیش میومد که بعد از بیان یک جمله ، با خودم میگفتم اگه این حرف رو نمیزدم ، یا اگه یه جور دیگه ای میگفتم ، بهتر بود ، اما در این مورد تمام جملات بجا و به بهترین نحو ممکنه گفته شده بود و همین نقطه قوت یکی از عوامل موثر در ساختن شخصیتی رویایی از غریبه ، در ذهن خسته و زخم خورده اون بنده خدا بود .. از اواسط صحبت هاش دیگه کم کم جملاتش فریاد میزد که لحنش به شکل اعجازآوری تغییر کرده و من تمام سعیم رو برای کنترل اون وضعیت بغرنج به کار بستم ؛ با این وجود موقعیت هایی رو براش فراهم میکردم که حرف های دلش رو بزنه ، چرا که تجربه بهم ثابت کرده بود اگه امروز جلوی "حرفی" رو بگیری ، فردا تبدیل به "فعلی" خواهد شد که دیگه هیچی جلودارش نخواهد بود (!) پس بهتره بذاری طرف مقابل حرفش رو بزنه تا با کمک کلمات در برابرش به ایستی ، نه اینکه بعدا در عمل انجام شده ای قرار بگیری که نه راه پس داره و نه راه پیش !.. ناگهان مثل آدم های برق گرفته خداحافظی کرد و دیگه چیزی تایپ نکرد ! یک دفعه شک بزرگی به بحث وارد شد ، راستش رو بخواین انتظار این عکس العمل رو نداشتم ؛ اولش با خودم گفتم : غریبه ، تو گفتنی ها رو گفتی ، ولش کن بذار بره .. اما در کثری از ثانیه متوجه اشتباهم شدم .. من کارم تموم نشده بود ، هنوز شخصیت فرضی و آرمانی غریبه در ذهنش باقی مونده بود که میتونست در آینده برام مشکل ساز باشه .. مونده بودم چی بگم ، بی اختیار تایپ کردم : "داری فرار میکنی ، اما از من نه .. نمیدونم از چیه ؟!" و من هم سکوت کردم .. سکوت سنگینی فضا رو پر کرده بود ، بعد از مدت کوتاهی مثل کسی که داره با تمام وجودش حرف میزنه ، تایپ کرد : " از خودم فرار میکنم ؛ چون از خودم بدم میاد !.. من دوست دارم مثل گذشته هام مغرور و خودخواه باشم ؛ نه اینقدر ساده و احساسی .." و من یک نفس راحت کشیدم (!) چون موفق شده بودم از کمای سکوت ، خارجش کنم .. این یکی از ماجراهایی بود که در طی اون بحث پیش آمد و ما فراز و نشیب های زیادی رو با هم طی کردیم تا اینکه وقت خداحافظی فرا رسید .. میدونستم که حرفی مثل بغض راه نفسش رو بسته .. بهم گفت : "حرفی تو گلومه که نمیتونم بگم ، اما اگه نگم میمونه و خفم میکنه !!" بهش گفتم : "هر جور صلاحه .. شما گلوتون رو بهتر از من میشناسین ! اگه توان بیانش رو ندارین ، بهتره همون جا هضمش کنید و اگه قدرت هضمش رو ندارین ، بهتر همین الان بیانش کنید ؛ چون ممکنه دفعه بعدی وجود نداشته باشه !" کمی پایین و بالا کرد و سرانجام جملاتی نوشت که ..... ««مفهومی جز خواستگاری کردن نداشت !!!!»» چون انتظار شنیدن اون جملات رو داشتم ، خیلی ریلکس و راحت بهش گفتم : "جواب من رو نمیدونید؟!" گفت : "اگه میدونستم قطعا نمیپرسیدم !" و من حرفی رو که اگر اون روز گفته نمیشد ، ممکن بود برای فهمیدنش ماه ها زجر بکشه (و البته من رو هم زجر بده!) رو خیلی با آرامش بهش گفتم ... این طور ادامه دادم که ««نـــه ، چون غریبه برای گذر آفریده شده !! برای اینکه بیای ، بگی ، بشنوی ، بیاموزی و بیاموزانی و نهایتاً بری !! غریبه برای ماندن و بودن خلق نشده !!...»» میدونستم که قطعا الان خودش رو به خاطر پرسیدن چنین سوالی شماتت میکنه ، برای همین ادامه دادم : "البته شما اولین کسی نبودید که این سوال رو از من پرسیده !!" و با بیان چنین جملاتی سعی کردم که این حس گناه رو از وجودش دور کنم .. البته در این مورد هم بهش دروغ نگفتم (!) راستش یک بار در دنیای حقیقی سر مشکلی که برای یکی از دوستانم پیش آمده بود ، مجبور شدم چند جلسه ای رو با یک خانم ، رو در رو صحبت کنم و آخرش داشت به همین جاها میکشید که ... خدا رو شکر ختم به خیر شد !!.. بگذریم . نیوتن خدابیامرز میگه : "هر عملی عکس العملی خواهد داشت ، مساوی و در جهت مخالف !" در نتیجه واضح بود که این بنده خدا تا وقتی که برای کنار اومدن با این مسئله ، با خودش کلنجار میره ؛ قطعا در مورد من و شاید تمام مردها ، دچار نفرتی عاطفی بشه که متاسفانه همین طور هم شد ؛ گفت : «همه مردها نامردن !» و ... بعدش خداحافظی کرد . دیگه کاری از دست من برنمیومد .. این جا آخر خط بود .. این بخش از راه رو باید خودش تنهایی طی میکرد .. منم با گفتن چند جمله ، ختم جلسه رو اعلام کردم و آخرین کمکی که تونستم بهش بکنم ، این جمله زیبای انیشتین بود که میگه :
 
««آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند !!»»


   حالا میخوام ازتون بپرسم :
1- به نظر شما این خوبه که حق انتخاب در مرحله اول با مردهاست ؟! یعنی بهتره همیشه اول پسر بپسنده و بعد دختر جواب رد یا قبولی بده یا اینکه دختر هم میتونه در انتخاب شریک زندگیش ، پیش قدم بشه ؟؟!!
2- به نظر شما خواستگاری رفتن به جای خواستگاری شدن (!) یک سنت اصیل ایرانی است یا اینکه برگرفته از آموزه های دینیست ؟!

خیلی دوست دارم که نظرتون رو در مورد ارجحیت حق انتخاب در زمان ازدواج و همچنین پایه گذار این عمل ، بدونم ؟!..

***
مرغ سان از قفس خاک هوائی گشتم
به هوائی که مگر صید کند شهبازم ...
«جناب حافظ شیراز فرموده بیدن !»
***

پ.ن : در این پست قصد دارم که پاسخ کامنت هاتون رو در وبلاگ خودتون بدم تا هم دیدارها تازه بشه و هم جرم من سنگین تر نشه !! (البته بجز دوستانی که وبلاگ ندارن یا در وبلاگ شون فعالیت نمیکنن !)

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق


<< >>