نیمکت تنهائی من

 

   اعوذ با لله من نفسی

من خودمم نه خاطره
منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام
در انعکاس حنجره

شناسنامه کامل من...

     یادگاری ها

   «کیتارو»

جمعه 3 خرداد ماه سال 1387
فاصله حیات تا ممات

به نام حضرت دوست


   عرض سلام و ادب و احترام

برداشت اول :
   مهمان ها از پایین زنگ زدن و گفتن : نگهبانی اجازه نمیده بیاییم بالا ، میگن که اتاق مریض خیلی شلوغ شده ؛ حالا ما چی کار کنیم ؟!

برداشت دوم :
   طبق روال عادی برنامه ، غریبه در طی یک عملیات پارتیزانی خودش رو به نگهبانی رسوند و گفت : من پایین میمونم ، اگه امکان داره اجازه بدید مهمان هامون برن بالا .. خلاصه این از خودگذشتگی کار ساز شد و مهمان ها تونستن برن داخل !!

برداشت سوم :
   ماشین نزدیک درب ورودی پارک بود .. تشنگی داشت به شدت روم فشار میاورد .. دست کردم تو جیبم و گفتم : جهنم و ضرر ، اینم به افتخار عارفه خانم (!) یه دونه رانی گرفتم و رفتم تو ماشین .

برداشت چهارم :
   هر چند گرم بود اما خیلی مزه داد .. هموجوو داشتم با آب آناناسم حال می کردم که یکدفعه چشمم به بیمارستان سمت چپ افتاد و خاطراتم تازه شد . آخه روبروی بیمارستان مهر ، بیمارستان امید قرار داره .. بیمارستانی که مجهزترین مرکز تحقیقاتی - درمانی برای بیماران سرطانی در بلوک شمال شرقی ایران محسوب میشه . این نکته رو چند ماه پیش فهمیده بودم ...

برداشت پنجم :
   بهمن پارسال که برای تکمیل پایان نامم مجبور شدم به بیمارستان امید برم ، لحظاتی فراموش نشدی رو تجربه کردم .. پایان نامم در مورد بیماران مبتلا به سرطان حنجره بود و برای تکمیل چند ستون از داده هام ، باید به آنجا می رفتم .. خوشبختانه رئیس محترم بیمارستان امید ، معرفی نامم رو نپذیرفت و محترمانه گفت : ما بجز دانشکده های علوم پزشکی ، با سایر دانشگاه ها رابطۀ تحقیقاتی ندارم !!.. اولش ناراحت شدم اما کمی بعد ، از اینکه دیگه مجبور نبودم اون نگاه های معصوم و پر سوال رو نبینم ، در پوست خودم نمی گنجیدم !.. هیچ وقت چهره اون جوونی رو که همسن و سال خودم بود ، یادم نمیره  .. مثل این بود که روی ویلچر ، چهارتا استخون گذاشته باشن ؛ فکر نکنم وزنش کلا  40 کیلو میشد (!) و اون نگاه نافذش که ... با سری کج هزاران هزار سوال بی جواب رو بهم منتقل میکرد ؛ آخه گناه اون جوون چی بود ؟!

برداشت ششم :
   یکهو مثل برق گرفته ها شدم ؛ سمت راست بیمارستان مهر .. جایی که زن و شوهرها دو تایی میان و سه تایی و یا حتی چندتایی برمیگردن !! سمت چپ بیمارستان امید .. جایی که مردم میان و عزیزان شون رو با هزاران هزار امید به آنجا میسپارن ، ولی ... ته دل همه شون غم و غصه ای وصف ناپذیر لونه کرده ؛ آخه چطور ممکنه ؟! زایشگاه مهر و قبرستان امیدها در فاصله ای کمتر از ده متر !! مثل این بود که خدا میخواست حیات و ممات رو در یک کادر بسته بهم نشون بده .. آره عزیزم ، گاهی فاصله تولد و مرگ مون به ده متر هم نمیرسه ؛ به همین سادگی !!

برداشت هفتم :
   تلفن همراهم زنگ میزنه ؛ بدجوری از جا میپرم (!) خالم بود ؛ گفت ما اومدیم پایین ، بیا برو تو و .... داستان همین جا تموم میشه (!) با خودم گفتم : «اینم از نکته اخلاقی امروز ، خدایا عظمتت رو شکر !!»

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق


1:58 PM | غریبه | نظرات [27]

Powered by BlogSky