افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
دخیل ...

به نام حضرت دوست

***
به ضریح ها ببندند دخیل را ولی من ...
به کجا ببندم این دل که تواَش ضریح باشی ؟؟
***

   عرض سلام و ادب و احترام

مقدمه :
   هنوز روزها چک چک کنان از گوشه تقویم میریزند و هنوز لحظه ها در تپش ثانیه ها جون میدن و میمیرند .. چهل و هشت روز از روزی که در حدود هزار و چهارصد ساله برامون به یادگار مونده هم گذشت و این نشون میده که من چهل و هشت روزه دیگه از زندگیم رو دقیقا مثل این بیست و اندی سال سپری شده ، در غفلت گذروندن و نه تغییری کردم و نه حتی سر سوزنی آدم شدم !..
اصلا ببینم غریبه ، در طی این روزها کاری کردی که آدم بشی و نشدی ؟؟ قدمی به امید نزدیک تر شدن برداشتی و نزدیک نشدی ؟؟ دست نیاز نشون دادی و نگرفتن ؟؟ عزم سفر کردی که مأیوست کنن ؟؟.. پس الکی غرغر نکن ؛ یه کلام بگو این کاره نیستم و خلاص !!

بن بست :
   اصولا وقتی روزگارمون مثل همون جاده ای که گاهی به بن بست میرسید !!.. به بن بست میرسه ، یا بقول یه بنده خدایی : سر و ته خیار تلخ میشه !! تازه یادمون میفته که خدا و پیغمبری هم هست و سریع کاسه گدایی مون رو در دست می گیریم و روضه ی ننه من غریبم رو سر میدیم !.. یهو یاد قالو بلای روز ازل می افتیم و مولا شناس میشیم .. تا دیروز اهدنا الصراط دلمون بودیم و امروز به جون عمه مون قسم میخوریم که صراطی جز صراط مستقیم نبوده و نیست !.. همین یه دقیقه پیش ایاک نعبد رئیس و استاد و جیب بابا و هزار کوفت و ... دیگه بودیم و الان دم از وحدانیت میزنیم .. خلاصه همین که کشتی امورات مون به گل میشینه ، تازه یادمون میفته که تار عنکبوت سجاده و یه تن خاک قرآن جهیزیه مادر بزرگ مون که نسل اندر نسل به ارث رسیده رو بگیریم .. تازه در به در هم به دنبال جلد دومش میگردیم تا بالاخره یادمون میفته که ای دله غافل ، کلام ا... از همون زمان نزولش یه جلدی بوده !! حالا ما تا امروز کلام کی رو میخوندیم و به راه کی میرفتیم .. خدا عالم است !!

دل آشوب :
   روحت میگه الان وقتشه خره !! چه روزی از امروز بهتر برای این که خودت رو آویزون پیامبر خدا و امامش کنی تا بتونی یه تیکه از دریای محبت شون رو کش بری و گره هات رو باهاش باز کنی (؟) اما هنوز دلت نشسته یه کنار و داره هر هر بهت میخنده و زیر لب میگه : "مثل اینکه کارت خیلی گیره ، نـــه ؟!" با اینکه دوست داری سرش رو بکوبی به طاق اما کاری از دستت برنمیاد ، آخه دست پرورده خودته جاااانم .. زمین و زمان رو زیر و رو میکنی تا یه پیراهن سیاه ساده که ترجیحا روش عکس جمجمه و خرس و پلنگ و ... چشمای شهلا ، نداشته باشه پیدا کنی تا بین ملت عزادار انگشت نما نشی .. میپری سر کمد مامان تا چادر مشکی و یه شال عریض تر از 5 سانت پیدا کنی .. همچی به سر و وضعت میرسی که اگه کسی تو باغ نباشه ، فکر میکنه برای اولین باره با خدا قرار ملاقات گذاشتی !!

حرم :
   خودتم خوب میدونی که با گوشه خونه نشستن و غمبرک زدن ، مشکلی حل نمیشه .. در عرض ایکی ثانیه ، شال و کلاه میکنی و میزنی بیرون .. خب ، حالا کجا برم ؟! خونه خدا ، مسجد النبی ، بین الحرمین ، حرم امام رضا ، حرم حضرت معصومه ، امامزاده صالح  ، ... سامرا ، نجف ، قم ، مشهد ، ... هیچ فرقی نمیکنه ؛ فقط کافیه یه جایی بری که دیگه خودت نباشی . همون جا حرم توست !! ((تو خود حجاب خودی حافظ .. از میان برخیز!))

دل آرام :
   میرسی به صحن و سراش .. بین جمعیت حس له شدن بهت دست میده ؛ اما این بار جسمت نیست که جاش تنگ شده ، بلکه این روحته که داره له میشه .. میخوای منفجر بشی ؛ اما نه به خاطر فشار بیرون ، بلکه درونت داره فوران میکنه .. از دور صدای یک گروه زنجیرزن ، نظرت رو به خودش جلب میکنه . چشات با هر دونه زنگیر به آسمون میره و بعد از یک چرخش ، به سمت زمین سقوط میکنه .. داری کم کم مست میشی که یکهو صدای مهیبی از پشت سر ، چرتت رو پاره میکنه ؛ آره ، گروه طبل زنا هم از راه رسیدن . از اینکه این صدای زمخت ، اینقدر به حال و هوای درونیت میاد تعجب میکنی .. دوست داری با هر ضربش خورد بشی و کوچیکتر .. کوچکتر و کوچکتر .. اون قدر کوچک که دیگر هیچ منی درونت نمونه ؛ فقط اون باشه و بس ..

کنج خلوت :
   قیافت مثل مسخ شده هاست ؛ به نظر میرسه که روحت انتظار این همه عظمت رو نداشته !.. حس میکنی سرت داره گیج میره ، برای همین تلو تلو خوران خودت رو به گوشه ای میرسونی .. دو قدم اون طرف تر صدای ضجه های غریبانه ای رو میشنوی که دل فلک رو هم خون میکنه .. کمی دقیق میشی که ببینی چی میگن : آقا بابام ، آقا مامانم ، آقا شوهرم ، آقا زنم ، آقا بچم ، آقا آبروم ، آقا معرفتم ، آقا روحم ، آقا جسمم ، ... و هزاران آقای دیگه که در لرزش شونه ها محو میشه .. آخه این همه خودشون رو میچسبونن به این پنجره و آقا.. آقا.. میگن که چی (؟!) مگه پشت این پنجره چه خبره ؟!.. کمی نزدیک تر میشی و ناگهان چشمت به ضریح مطهر و با عظمتش میفته .. آره ، درست حدس زدی ؛ الان دقیقا پشت پنجره فولادش ایستادی ؛ پنجره ای که خیلی ها قلب و روح شون رو بهش گره زدن .. از نخ و رمان های رنگی بگیر تا زنجیر و قفل های کوچیک ..

نیت و دخیل :
   دست میکنی تو جیبت .. پیشونی بندی که تا الان برای در آوردنش مردد بودی رو با غرور بیرون میاری .. بوسه ای به نام یا حسین (ع) روش میزنی و نیت میکنی .. قلب و روحت رو به تار و پودش پیوند میزنی و اون رو به یکی از شبکه های پنجره فولاد گره .. حالا تو هم دخیل شدی .. التماس دعا

*** این پست به گونه ای دیگر ، ادامه خواهد داشت ... ***

شاد باشید و شادی آفرین
یا حق


<< >>