۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386
ما مشترکامون رو دوست داریم !

به نام حضرت دوست


     سلام و عرض ادب و احترام

***
اگر بدست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق

***

کی دوست داره که حس و حال الان من رو بدونه ؟!! شما ، شما ، شما ، بله بله ، شما هم هستی ، باشه باشه به همه تون میگم ... اصن دست جمعی بیان بشینین رو نیمکت تا براتون تعریف کنم (!)

خودتون رو بگذارید جای کسی که بعد از یک ماه دوری از وبلاگش ، دوباره میاد اون رو در بامداد روز یکشنبه ، آپدیت میکنه (به هیچ وجه اشاره به غریبۀ خاصی نبود !) قاعدتا شب نشده ، با هزاران امید و آرزو به سمت سیستم تون یورش میبرید تا ببینید که آیا کسی متوجه بازگشت تون شده یا نه (!) اما هر بار که سعی می کنید وارد اینترنت بشید ، سیستم تون یه ارور عجیب میده و پشت سر هم به درهای بسته میخورید .
حالا با حفظ فضای قبلی ، فرض کنید شما اون قدر از این واقعه ناراحت شدید که میزنید وینوزتون رو میارید پایین (!) تا به جواب این سوال برسید که آیا اشکال از سرور یا ویندوز (؟!) و در واقع سیستم تون در بروز این فاجعه سهمی داره یا نه ؟!.. در حالی که پیوسته در دلتون خدا خدا می کنید که با تعویض سیستم عامل ، مشکل تون حل بشه و بتونید خودتون رو به وبلاگ تون برسونید ، ناگهان همون ارور قبلی در ویندوز جدید به شکل ناجوانمردانه ای در مقابل انظار مبارک تون قد علم میکنه و بهتون اثبات میشه که آره داداش ، تو این کاره نیستی .. برو لالا کن !

فردای اون روز (یعنی روز دو شنبه) سر صبح قبل از اینکه تشریفات تون رو ببرید شرکت ، دوباره شانس خودتون رو امتحان می کنید ولی متاسفانه روز از نو ، روزی از نو ... ساعت 3:15 بعد از ظهر همان روز ، در حالی که تازه از سرکار برگشتید و اعصاب تون به دلیل نیم ساعت معطل شدن در ایستگاه اتوبوس و استفاده کامل از رفاه اجتماعی (!) یه نموره خورده و آخرش هم مجبور شدید که مهمونی تون رو کنسل کنید و تنها و بی کس بعد از دو تا تاکسی عوض کردن به خونه برسید و متاسفانه هیچ استعدادی هم بجز درست کردن خاگینه ندارید و ... دوباره مثل آدم های گاگول به سمت سیستم تون حمله ور میشید ؛ به این امید که شاید فرجی شده باشه و ... که بالاخره اون اعجاز باور نکردنی رخ میده و شما شاهد ورود مجددتون به دنیای مجازی میشید ؛ در حالی که به دلیل شگفتی فراوان ، اشک شوق از گوشه چشمتون جاریست (!) خودتون رو پرت میکنید به سمت نیمکت ... ("راستش وقتی دیدم که سه تا کامنت برام گذاشته شده ، هم خیلی خیلی خوشحال شدم و هم به شدت ناراحت (!) شادمان از اینکه هنوز کسانی هستند در این دنیای مجازی که غریبه رو داخل آدم حساب کنند و خجالت زده از اینکه چرا نتونستم زودتر از این ، جواب لطف و محبت شون رو بدم") سریع میرید بخش نظرات تون رو چک می کنید و می بینید که دوباره رفقای قدیمی ، خجالت زده تون کردند و این بار به جای "نور" ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد ..... (سر کار خانم نور بهشتی ، از اینکه بر سر غریبه منت گذاشتید و دوباره به نیمکت برگشتید ، واقعا ممنون و متشکرم ؛ هم چنین از اون عزیز دلی که دوست داشته برای غریبه ، غریبانه و بی نام و نشون کامنت بگذاره ، بسی ممنون و سپاسگزارم . خالی از لطف نیست که بگم ، این بنده خدا به شدت به نظرم آشنا میاد !)
هنوز داری با خودت فکر میکنی که آیا جواب دوستانت رو همین الان بدی ، یا بعدا سر فرصت برگردی و این کار رو انجام بدی و یا ... که نگاهت به ساعت می افته ؛ اون تیک تاکه بی معرفت ، طبق روال عادی برنامه از ضیق وقت حکایت میکنه و یادتون میندازه که تا یک ساعت دیگه ، عمو جان تون جهت یادگیری "آفیس اکس پی" به منزل شما خواهند اومد ، در حالی که شما هنوز ناهار و یا به عبارت دیگه "شام" نخوردید (آخه ساعت 4 بعد از ظهر ، کی ناهار میخوره ؟!)
بعد از اینکه مثل یک مرد ، خاگینت رو درست کردی و با یک کاسه ماست نوش جان نمودی ؛ صدای جیغ و داد همراهت بلند میشه و عمو جانتون با ابراز شرمندگی ازتون برای آمدن ، کسب اجازه میکنه و دیری نمی پاید که شما و عمو و کامپیوتر در محفلی گرم و صمیمی و دوستانه ، در کنار هم جمع میشید (!) حتما این سوال براتون پیش آمده که عمو جونتون چند ساعت پیش تون مونده ، درسته (؟!) اندکی صبر ، الان بهتون میگم ... با کسر زمان نماز و خوردن دو تا چای ، به عبارتی میکنه 5 ساعت (!) چطوره ، حال کردید !!!
وقتی عموتون با یه عالمه تشکر و اظهار لطف از پیشتون میره ، دیگه عملا چشم هاتون تبدیل شده به یه کاسه خون و عنقریب است که از فرط خستی به سمت فرش ، روانه بشن !.. در نتیجه مثل بچه آدم میرید لالا ، تا ببینید خدا فردا چی روزی تون خواهد کرد .
و اما صبح فردای روز بعد ، یعنی دقیقا امروز (!) خیلی آروم و ریلکس "دیال آپ" رو باز می کنید و میزنید روی "دیال" اما دوباره چشم تون از حدقه میزنه بیرون (حتی بدتر از دیشب !) چرا که امروز ، باز سر و کله ارور جدیدی پیدا شده و شما کم مونده که فریااااااااااااااااااااااااد بکشیییییییییییییید !!!!
در حالی که کارت اینترنت در یک دست و گوشی تلفن در دست دیگرتون آرمیده ، میرید به جنگ شرکتی که آکونت تون رو از اون گرفتید (!) تلفن چند بار زنگ میخوره و بعد از اون ...

* سلام ، شرکت کامپیوتری ...
- علیک سلام .. بله ، بفرمایید !
* ببخشید قربان ، شما سرورتون قطع شده ؟! (لطفا این جمله رو با لحن سوالی-تعجبی بخونید !)
- (حالا این یکی رو با حالت ندامت و پشیمانی فراوان قرائت بفرمایید !) راستش دیروز که از تهران قعطی داشتیم اما امروز ، نمیدونم کلاغ افتاده رو کابل های 20 کیلو هرتزی یا آدم (!) کلا برق محدودۀ ما قطع شده ؛ به برق منطقه که زنگ زدم ، گفتند جهت تعمیرات بین 20 دقیقه تا 2 ساعت وقت لازم است (!) من واقعا شرمندم و ...
* نه ، خواهش میکنم ... میدونید ، من دیگه داشتم کم کم به سیستمم شک میکردم ، برای همین خدمت تون تماس گرفتم .
- نه ، آقا شما به سیستم تون کاملا مطمئن باشید ؛ اشکال از جانب ماست .. من واقعا از شما عذر میخوام .
* خواهش میکنم ، این حرف ها چیه (!) پیش میاد دیگه ...
- ممنونم از اینکه ما رو درک می کنید ، ما واقعا مشترکامون رو دوست داریم (!) انشاءا... بتونیم یه جوری جبران کنیم .
* (در حالی که داشتم تو دلم میگفتم : ما هم شما رو دوست داریم جییییییییییییگر ! جهت ختم کلام گفتم ..) شما لطف دارید ؛ روزتون خوش ..
- متشکرم ، روز شما هم بخیر ...

اگه یه کم دیگه ادامه میدادم ، طرف قطعا باهام دوست میشد (!) البته خدمت اونائی که الان گوش هاشون از عصبانیت سرخ شده ، عارضم که خوش بختانه این بنده خدا از اون دسته جنس های کمیاب این دوره زمونه ، یعنی جنس ذکور بودند و برخلاف همه منشی ها (از منشی مطب بگیر تا منشیه ...(!) استغفرا...) این مورد به شکلی کاملا استثنائی ، یک مرد بود !

خلاصه اینکه امروز ظهر تازه اینترنت ما وصل شده و نمیدونم که دوباره کی صلاح میبینه قطع بشه !.. برای همین پیشاپیش و پساپس ازتون عذر خواهی میکنم .
راستی ، با عرض پوزش جواب کامنت های پست قبل رو هم با اندکی تاخیر دادم و از این تاخیر ناخواسته ، واقعا شرمندم .

 

شاد باشید و شادی آفرین

حرفهای یواشکی :
هر چند که میدونم حدودا سی روز این آهنگ رو شنیدید ، اما یه چند روز هم به خاطر غریبه بهش گوش کنید ... الهی که خیر ببینی ننه !

یا حق