نیمکت تنهائی من

 

   اعوذ با لله من نفسی

من خودمم نه خاطره
منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام
در انعکاس حنجره

شناسنامه کامل من...

     یادگاری ها

   «کیتارو»

یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386
جشن تولد

به نام حضرت دوست

                          ***                         
مژده ایدل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمۀ داودی باز
که سلیمان گـُل از باد هوا بازآمد ...
«لسان الغیب»
                          ***                         


     سلام و عرض ادب و احترام

تولد تولد تولدت مبارک

    طبق روال عادی برنامه ، آبجی مرجان باز هم با پیش دستی شون ، موجبات غافلگیری جمع رو فراهم کردن (!) در حال حاضر هر چند که این پیام تبریک ، کمی سوخته به نظر میرسه اما تصمیمی که گرفتم شاید کمی تا قسمتی تازه باشه ... "تصمیمم چیه ؟!" حالا عرض میکنم خدمت تون ...

   قبل از هر چیز ، میلاد با سر سعادت (!) یگانه عمه نیمکت "عمه حیتائی" رو به خودم ، خودت و خودش تبریک عرض میکنم (!) امیدوارم که هزاران هزار سال (کی بره این همه راه ووو ؟!) زنده و سلامت باشن و پرنشاط ، با انرژی ، با امید و در اوج سعادتمندی گذران عمر کنند ... همچنین امیدوارم که همیشه با رویای شیرین مون همراه باشن و همین طور در نیمکت آتیش بسوزونن

کیک تولد

    و اما تصمیم ...
آقایون و خانوماااای نیمکت نشین ؛ حقیر تصمیم گرفتم که با کمک آبجی مرجان (چون تصور میکنم که تاریخ تولد کلیه اعضای ثابت و غیرثابت نیمکت رو میدونه !) ترتیبی بدیم که در زمان های مناسب ، برای تولد کلیه بروبچ نیمکت نشین ، جشنی رو در حد بضاعت برپا کنیم ؛ تا با این کار بیشتر به یاد هم باشیم و خدائی نکرده یه موقع زیادی روزگار زده نشیم (!) من و آبجی پیشاپیش دست موافقین این طرح رو میبوسیم (البته با تفکیک جنسیت !) و مخالفین هم میتونن برن کشک شون رو بسابن (!) همچنین میتونن پیشنهادها و انتقادهاشون رو برای خودشون نگه دارن (یا اینکه بذارن دم کوزه و ... !) چون  چه بخوان و چه نخوان ، انشاءا... ما این کار رو خواهیم کرد! 
حالا وقتش که بپرسم : کی مخالفه ؟؟؟!!!!

حرف های یواشکی :
یه حرف یواشکی کوچوله میگم و میرم ... عارضم خدمت عزیزان دل خودم که اگه خدا بخواد ، چند روزی از شر غریبه در امان خواهید بود (!) با اجازتون به همراه اعضاء خانواده دارم به مدت یه هفته میرم آمار سواحل نیلگون خزر رو در بیارم و بیام (!) خلاصه اگه بدی ، خوبی ، کجی ، راستی ، چیزی ، میزی (!) از غریبه دیدید ، حلال کنید (لطفا خودتون به زبون خوش حلال کنین چون دوست ندارم که به زور متوسل بشم !)
در این یه هفته هم سکان کشتی رو به عمه حیتائی (اینم کادوی تولد عمه حیتائی ! یعنی یک عذاب مردافکن به همراه کلیه مخلفاتش !) میسپارم تا با مدیریت بی نظیرشون (هندونیه هندونه !) به امورات رویای شیرین مون سر و سامانی بدهند .

   *** امیدوارم که روزگاری خوش و خرم رو در پیش روی داشته باشید ... ***

یا حق


00:28 AM | غریبه | نظرات [43]

جمعه 19 مرداد ماه سال 1386
حس

به نام حضرت دوست

                        ***                        
اگر احساس می‌گنجید .. در شعر
بجز خاکستر از دفتر نمی‌ماند
وگر الهام می‌جوشید .. با حرف
زبان از ناتوانی در نمی‌ماند
                        ***                        


     سلام و عرض ادب و احترام

بخش اول (حس غریب) :
    سمت راستم پارک بزرگ ملت بود ، سمت چپم تا دلتون بخواد ماشین و روبروم ... پله و پله و پله ؛ آره درست فهمیدین ، منظورم پل روگذره (!) وقتی به مقابلش رسیدم ، حس کردم که خیلی وقته ندیدمش ! پام رو که روی اولین پلش گذاشتم ، رفتم تو فکر ؛ راستش خیلی وقت بود که از روی پل عبور نکرده بودم . به نظرم آخرین باری که از همچین پلی استفاده کردم برگرده به پارسال .. وقتی که از روی پل تقی آباد گذشتم تا برای جستجوی چندتا از کتب امتحانی کنکور ارشد ، به انتشارات جهاد دانشگاهی سری بزنم .. چقدر عمر زود میگذره (؟!) دیگه رسیده بودم به بالای پل ؛ به ساعتم نگاهی انداختم و دیدم که هنوز زمان کافی برای رفتن به سر کار رو دارم . برای همین آهسته آهسته در امتداد پل قدم برداشتم . تقریبا به اواسط پل رسیده بودم که ناگهان سرم گیج رفت ، ناخداگاه به سمت چپ پل کشیده شدم و دستم رو گذاشتم روی لبۀ محافظش . چشمام رو که باز کردم ، زمین رو در فاصله چند متریم دیدم چون تقریبا سرم از لبه ی پل آویزون بود با خودم گفتم که چقدر زمین در عین دوریش بهم نزدیکه !.. همین که سرم رو آوردم بالا ، ناگهان کامیونی رو در مقابلم دیدم که داشت به سرعت بهم نزدیک میشد ؛ یکدفعه دلم هریییی ریخت . حس کردم که چقدر به مرگ نزدیکم ... فاصله من با اون کامیون فقط یک اراده بود (!) یعنی کافی بود که من اراده کنم و پاهام رو از کف پل رها کنم تا در عرض چند ثانیه از لبۀ کوتاه پل به سمت زمین سقوط کنم . دیگه کامیون به چند متری پل رسیده بود ؛ تصور کردم که اگه همین الان بپرم چی میشه ... اولش چند صدم ثانیه در هوا معلق میشم ، بعدش به شیشه جلوی کامیون برخورد میکنم و به سمت جلو پرتاب میشم و در نهایت در کسری از ثانیه ، چند صد تن آهن از روی سرم عبور میکنه .. باورش سخته اما من صدای خورد شدن استخوان هام رو به گوش خودم میشنیدم . از ترس این تصور خودم رو به عقب پرتاب کردم ، اما پشتم هم چیزی بهتر از روبروم انتظارم رو نمی کشید . باز هم یک ورق نازک زیر پام ، یک نرده کوتاه در مقابلم و این بار یک هجده چرخ که خوراک مرگ های بی درده !...
حس میکردم که خدا داره بهم میگه : "هی فلانی ، فاصله تو با مرگ کمتر از چند متر و کوتاه تر از چند ثانیه است .. چرا فکر میکنی اونائی که خودکشی میکنن آدمهای بی انگیزه و از خدا برگشته ای هستند .. چرا فکر میکنی که مردن مقوله ای خیلی عجیب و دور از انتظاریه .. چرا فکر میکنی که زنده ای .. نه ، تو هم یک مرده ای (!) فقط از جنس متحرکش .." دیگه داشتم به جنون میرسیدم که بالاخره هر طور بود ، تلو تلو خوران خودم رو به پایین پل رسوندم . هنوز قلبم داشت می تپید اما این بار با آهنگی متفاوت . فکر کنم اون هم مثل من ، مرگ رو لمس کرده بود ...

حس غریب


بخش دوم (حس عجیب) :
    لای در اتوبوس ایستاده بودم (!) و داشتم به اطرافم نگاه میکردم . طبق روال عادی هر شب ، اتوبوس در انبوهی از ماشین ها ، روی پل استقلال گیر کرده بودیم . گاز ، ترمز ، بوق ، سو بالا ، جنجال ، درگیری ، اعصابهای خورد ، حوصله های سر آمده و در کل ، انسان هایی بی طاقت و ... عجب حرج و مرجیه این دنیا ، عجب ول وشوئی این کارناوال زندگی ، عجب گیری کردیم ما این وسط (!)
هزاران ماشین ، هزاران سر و هزاران سوداااا ؛ میچرخیدن و می گذشتن و دیگه اثری ازشون باقی نمیموند . هر کسی به سوئی در حرکت بود ، به هدفی فکر میکرد و در جهت رسیدن به اون از جون مایه میذاشت ؛ اما یه چیزی کم داشتن (!) نگاه هاشون سرد بود ، آتش درونشون خاکستر بود ، عشق هاشون بجای سرخ به بنفش میزد .. این همه آدم ، این همه حرکت ، این همه تفکر و این همه هدف ... اما چه نتیجه ای داره ، خدا عالمه !!!

حس عجیب


بخش سوم (حس فریب) :
    دو مرد سالخورده در مقابل هم ، روی صندلی های اتوبوس نشسته بودن و با هم گپ میزدن .. یکی شون مشهدی بود و اون یکی به نظر میرسید که اهل جنوب کشور باشه . من هم در کنارشون ایستاده بودم و دستم رو از میله ی اتوبوس گرفته بودم . بی اختیار به صحبت هاشون گوش میکردم ؛ حس میکردم که داره تاریخ باهام حرف میزنه (!) بدون هیچ گونه واسطه ای ... مرد سالخوردۀ جنوبی که خودش رو دبیر معرفی کرده بود ، در بین هر چند جمله ای که میگفت ، نگاهی هم به من مینداخت و دقیقا مثل این بود که من رو هم طرف حساب صحبتش میدونست . طرف مقابلش هم به نظر میرسید که از اون حاجی بازاری های قدیمیه مشهد باشه و خیلی گرم و صمیمی صحبت میکرد . دیالوگ های زیادی بین اون دو نماد تاریخ رد و بدل شد که یکیش اعماق وجودم رو تکون داد . هم ولایتیم (!) گفت : "پدرم حدود نود و خورده ای سال سن داره و هنوز هم خدا رو شکر ، شاد و سرزندست . علتش هم اینه که در سبک زندگی های قدیم ، هر چند که تعداد بچه ها زیاد بود و مردم با مشکلات و کمبودهای زیادی دست و پنجه نرم میکردن ، اما همه برای رضای خدا قدم برمیداشتن و به حقوقشون هم قانع بودن .. قاعدتا وقتی در دنیای امروز ، صبح که از خواب پا میشی به فکر پاس کردن چک و گرفتن سفته و در رفتن از زیر قانون و کلای حسن و حسین برداشتن ، هستی ، خوب طبیعیه که زندگی هامون این قدر بی روح و سرد و کسالت بار میشه ..."
پیرمرد در طی چند جمله ، پرده از بزرگ ترین راز سردرگمی بشر برداشت (!) ما داریم خودمون رو گول میزنین ، خیال میکنیم که خدا رو میشناسیم ، تصور میکنیم که داریم زندگی میکنیم ؛ اما اینا همش یه توهمه ، یه فریبه ...

حس فریب


بخش چهارم (...) :
...


حرف های یواشکی :
1- به عنوان کوچکترین عضو نیمکت (البته بعد از آبجی سروناز !) ، عید مبعث رو به همه عزیزان و بزرگان نیمکت نشینم ، تبریک و تهنیت عرض میکنم ...
2- همچنین اعلام وجود داداش شهرام رو به کلیه اهالی نیمکت زمین (!) تبریک میگم و از همین جا یه تشکر و قدردانی جانانه (از نوع آبدارش !) از داداش مون دارم ... (( چرا که نشون داد هنوز نیمکت و نیمکت نشینا براش مهم هستن و برامون ارزش قائله )) {محض اطلاع جناب گوش ماهی هم باید عرض کنم که ضمن خوش آمدگویی ، رسیدگی به کار شما به هیچ وجه در توان حقیر نیست وگرنه قطعا مضاعقه نمیکردم .. همچنین از اینکه نیمکت رو برای انتقال حرف هاتون انتخاب کردید ، ازتون بسیار ممنون و سپاسگزارم}
3- و اما در مورد آبجی مرجان هم باید بگم که ... اگه راستش رو بخواین نمیدونم از اینکه ماجرای ازدواجش بهم خود و بازم پیش ما میمونه ، باید ابراز خوشحالی بکنم یا ناراحتی !!! با این وجود ، سعی میکنم خوشحالیم رو کتمان کنم (!) چون میدونم که دیر یا زود مجبوریم دوباره متحمل این شُک ناگهانی بشیم و بقول مادر بزرگااا "این شتریست که اصولا میخوابه !" بهر حال ، ناراحتیم رو هم به دلیل بر هم خوردن این واقعه خوش ، به سمع و نظر همه خوانندگان عزیز میرسونم (!) چون به نظر من اون تحول حیاتی که باعث رشد و نمو بیش از پیش خواهرم میشه ، باز هم به تعویق افتاد ؛ البته امیدوارم که همیشه خیر و صلاح آبجی مون براش اتفاق بیفته و اصولا غریبه آنجائی خوش است که آبجی مرجانش خوش باشه ؛ حالا ممکنه نزدیک باشه یا دور ، مجرد یا متاهل ، به یاد ما یا فقط در یاد ما ... اینا اصن مهم نیست ؛ مهم اینه که شاد ، موفق ، پیروز و سر بلند باشه * آمین *
4- ...
  

یا حق


9:44 PM | غریبه | نظرات [11]

>>

Powered by BlogSky