جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386
نیاز

به نام حضرت دوست

                                                               ***                            
                                     زندگی ...
                                               در تپش بال کبوتر ...
                                                                          جاریست ...
                                                               ***                            


     سلام و عرض ادب و احترام

موضوع این پست نیمکت ، مربوط میشه به « نیاز خانوم » (همون دختر خاله ی دیروز ، امروز ، فردا و فرداهااای نیمکت !...)

NIAZ

« البته با کسب اجازه از هنرمند بزرگ و خالق این اثر بیاد ماندی "آقا رضا مشتاق"

    نیاز از جملۀ اون افرادیست که به وسیلۀ شهرام با نیمکت و غریبه آشنا شد . میتونم با اطمینان بهتون بگم که در آغاز آشنائیش با نیمکت ، حتی بیشتر از خود من به نیمکت سر میزد(!) یادمه اولین باری که وارد تپه مورچش شدم ، جو گرم و صمیمی ، ظاهر ساده و دلچسبش و قلم روان و بی تکلف نیاز به شدت جذبم کرد و بدین سان آغاز یک دوستی پاک ، صاف ، صادق ، صمیمی و ... رقم خورد . نیاز هم با کامنت های زیبا و به جائی که برای نیمکت میذاشت و با همکاری هائی که در جمع نیمکت نشین ها داشت ، خیلی زود جاش رو تو دل همه باز کرد و بعد از تشکیل خانواده ، قاعدتا ارتباط مون خیلی مستحکم تر از گذشته شد ...

    قصدم روده درازی و کش دادن مطلب نیست ، تا اینجاش رو هم برای این گفتم که همه (حتی اونایی که نبودن !) از روند آشنا شدنم با نیاز مطلع بشن . ببینید ، منم مثل خیلی از شماها رابطم با نیاز در حد دو تا کامنت و آف و ... بوده و بس . هر چند که بعضی هاتون مثل آبجی مرجان (به فراخور شدت ارتباطش) و نیلوفر (به دلیل عمق و مدت زمان آشنائیش) قطعا بیشتر از من نیاز رو می شناسید .. اما حقیر هم با همین اطلاعات اندکی که دارم ، لازم دونستم بیام و بحثی رو در مورد تغییرات رفتاری نیاز ، در نیمکت به راه بندازم . (نیاز جان ، از آنجائی که احتمال میدم خودت هم این مطالب رو بخونی ، در همین جا ازت عذر خواهی میکنم . صادقانه هم بهت میگم که اینا دخالت در کارت و یا فضولی در تصمیماتت نیست ؛ من فقط قصد دارم که ذهنم رو روی نیمکت خالی کنم ، تا لااقل اندکی از فشارهای درونی خودم و برونی نیمکت مون کم بشه ... امیدوارم که از این کارم دلگیر نشی و حتی دوست دارم که خودت هم تو این کار کمکم کنی !)

   من تقریبا از اوایل تیر ماه ، کارم رو شروع کردم و به همین دلیل چیزی حدود یک هفته (به دلیل جا افتادن در محیط کار و تطابق با جو جدید زندگیم !) ارتباطم با دنیای مجازی بسیار کم و محدود بود ... یک روز که سرم خلوت شد و مجالی برای سر زدن به دوستان پیدا کردم ، مثل همیشه رفتم به سراغ تپه ای همیشه سبز و پر از مورچم (!) اما همین که تپه مورچه رو باز کردم ، متوجه حذف شدنش شدم . خیلی شکه شده بودم ، چون انتظاری هر چیزی رو داشتم بجز له شدن تپه ای با اون طراوت و زیبائی و همچنین هزاران مورچه ای که داشتن با صفا و صمیمیت در اون زندگی میکردن ... با این وجود ، از اونجائی که قبل از مشغله هام ، به شدت با مرجان و نیاز شوخی میکردم و خلاصه در حد جنون این بندگان خدا رو مورد اذیت و آزار قرار میدادم ، کامنتی انتقادی با مفهوم آغاز جنگ ، خطاب به نیاز نوشتم و در نیمکت قرار دادم (احتمالا هنوز بحث هائی که بین من و نیلوفر و مهران به دلیل کلماتی مثل جنگ ، کشتن بچه و ... پیش آمد رو به خاطر دارید !)

   همین که از آغاز بکار وبلاگ جدیدش با خبر شدم ، به نظرم رسید که نیاز هم مثل خیلی های دیگه ، نیاز (!) به تغییر فضا و جو رو ضروری دیده و این جا به جائی زیاد برام غیر طبیعی و غیر قابل درک نبود (خوب ، بالاخره هر کسی روحیه ای داره و میتونه آزادانه جوش رو عوض کنه . این مسئله لااقل در دنیای مجازی به راحتی قابل حصوله !) اما وقتی که وارد وبلاگش شدم و مطالبش رو خوندم ، تازه دوزاریه کج و کولم (آبجی مرجان درست نوشتم ؟!) افتاد که هدف نیاز از تغییر جو بیرونی ، یه خونه تکونی اساسی در بعد درونی بوده و این مطلب تا حدودی من رو به فکر فرو برد . نمیخوام بگم که در این گونه مسائل سر رشته دارم و یا اینکه در بعد درونی خیلی حالیمه ، نه (!) اما تجربیاتم در این زمینه بهم میگفتن که در این مرحله باید بیشتر بشنوی و کم تر صحبت کنی تا خود شخص بتونه مسیر صحیحش رو با خود اتکائی پیدا کنه (به نظر من ، حمایت های بیجا و یا تحدیدهای بیهوده در این مرحله ، به دلیل بروز پاره ای از مسائل روحی ، بسیار تاثیر گذار خواهند بود و متاسفانه هر جفتش به شدت مضر هستند !) همون طور که خودتون هم شاهد بودید ، اکثرا به نیاز میگفتن : "ما نمیتونیم با مطالبت ارتباط برقرار کنیم" که البته طبیعی هم بود ؛ چون اکثرا نیاز رو با "تپه مورچه" میشناختن و همین پیش زمینه فکری ، اونها رو از "مورچه ای بر باد" دور می کرد . نیاز هم تا حدودی در برابر انتقادها مقاومت کرد و به نظر من به دوستانش فرصت داد تا بیش از پیش با درونش آشنا بشن و با اون ارتباط برقرار کنن اما ...

جان کلام : من همیشه سعی میکنم که در موقع بروز مسائل مختلف ، خودم رو جای کسی که در مرکز اون مشکل حضور داره ، قرار بدم و از منظر اون به مسائل نگاه کنم . هر چند که این کار خیلی مشکله و آدم نمیتونه تمام افکار فرد مورد نظر رو در وجود خودش جمع کنه اما حداقلش اینه که به انسان اجازه میده تا با نگاهی خالی از نگاه شخصیش به زندگی و مسائل پیرامونش نگاه کنه و بجز لذت بخش بودن این مسئله ، برای من یکی که بسیار آموزندست ... حالا دوست دارم که شماها هم خودتون رو بگذارید بجای نیاز و بهم بگید که با توجه به بلاهائی که در تپه مورچه سرتون آوردن و پس از انتقادهای بی پایانی که در مورچه ای در باد ازتون داشتن ، در حال حاضر چه تصمیمی برای ادامه ی مسیرتون می گیرید ؟؟؟

حرف های یواشکی :
1- قرار بود که مطالب این پست و چندتا از پست های بعدیم رو در پست قبلیم (یعنی مولتی پست !) قرار بدم (کسی فهمید که من چی گفتم ؟!!!!) اما دیدم که هر کدوم از این موضوعات برای خودشون یه پست کاملا (!) برای همین مطالبم رو به تفکیک خدمت تون تقدیم خواهم کرد که خدائی نکرده ییهو گم نشید
2- بهاره تو با نیاز آشنا هستی یا نه ؟! (دیدی چه شلوغ بازاری راه انداختم ؟ دقیقا مثل شبای جمعه وسط طرقبه !)
3- نازنین خانوم از صمیم قبل بهتون تبریک میگم ، هم حلول ماه رجب رو و هم لیاقتی که بهتون دادن ... امیدوارم که با دستی پر از زیارت خونۀ خدا برگردید و با عطر آموخته هاتون فضای نیمکت مون رو پر کنید ... آمین

یا حق


<< >>