نیمکت تنهائی من

 

   اعوذ با لله من نفسی

من خودمم نه خاطره
منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام
در انعکاس حنجره

شناسنامه کامل من...

     یادگاری ها

   «کیتارو»

دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
وضعیت بحرانی

به نام حضرت دوست


سلام و عرض ادب و احترام

   میبینم که کم کم همه دارن از نیمکت و نیمکت نشین بودن استعفا میدن ... چی شده ؟ نکنه نیمکت کهنه و زنگاری من دیگه لایق شماها نیست ... یا اینکه تازگی ها روی نیمکت نشستن باعث کسر شأن آدم ها میشه و یا ... نمیخواید بگید که نیمکت ما هم مثل خیلی چیزای دیگه ، تاریخ مصرف داشته و یواش یواش باید منقضیش کنیم ؛ نه ، باورم نمیشه ... اون از داداش شهرام که همچی بی خبرم پشتم رو خالی کرد که اگه شماها نبودید و دستم رو نگرفته بودید ، بی تعارف الان مغزم تو دهنم اومده بود ؛ اینم از عزیز دلمون مامان نازنین که کوس جدائی برداشته ... اگه این جوریاست ، منم باید بگم که معتقدم : اگر آدم در اوج کنارگیری کنه ، خیلی بهتر از اینه که بشینه و کم کم نابود شدن خودش رو ببینه ... خدا رو شکر همه ما در دنیای حقیقی این قدر جنگ اعصاب و سوهان روح داریم که لازم نباشه بی دلیل ، نوع مجازیش رو هم بخودمون و دیگران تحمیل کنیم ... اصلا چه معنی داره که ...

   مثلا همین چند روز پیش داشتم با عمه حیتائی صحبت میکردم ... کلی از دستم شاکی بود ... تازه فهمیدم که با حرف هام چقدر اون بندۀ خدا رو آزرده خاطر کردم ... واقعا از خودم و رفتارم خجالت کشیدم ... ایشون معتقد بودن اون پستی که در عید گذاشتن ، چون قبل از پیشنهاد داداش شهرام بوده ، ربطی به پست های اعضاء خانواده نداره و من بی دلیل ایشون رو از دور حذف کردم (که البته تا حدودی هم حق با ایشون) ... اما من پیش خودم حس کرده بودم که اگه همه یکبار پست بگذارن و بعد بریم دور بعد ، عادلانه تر خواهد بود ... با این وجود من ازشون خواهش کردم که برای نیمکت پست جدید بگذارن ولی ایشون فرمودن که دیگه عمرا همچین کاری نخواهند کرد ... میدونید ، به نظر من ، غریبه و نیمکتی که دیگران از حضورشون نفعی نبرن (چه برسه به اینکه بخوان دلگیر هم بشن !) نبودنشون بهتر از بودنشونه ... اصلا یکی بره به اون هکر بگه که بیاد نیمکت رو هم هک کنه ، تا خیال همه راحت بشه ...

   یک کلام ، ختم کلام ... حالا که این طور شد ، منم دیگه به نیمکتم کاری ندارم ... از هیچ کس هم ایمیل جهت پست جدید ، قبول نخواهم کرد ... خدا رو شکر در بین نیمکت نشین ها ، عمه حیتائی هم نام کاربری رو دارن و هم کلمۀ عبور نیمکت رو ، در نیتجه خودشون میتونن برن هر کاری که صلاح دیدن انجام بدن ... اگه دوست داشتید همه خاطراتمون پاک بشه ، به عمه بگید که بره نیمکت رو از ریشه و بنیاد حذف کنه ... ولی اگه دوست داشتید که بازم در کنار هم باشیم و شریک راه هم و رفیق غم ها و شادی ها (آفرین به دختر عمه فاطمه ، واقعا پست بجائی گذاشت !) میتونید برید پیش عمه و ازش بخواید که نیمکت رو آپ کنه ؛ تا دوباره همه در کنار هم جمع بشیم ...

دیگه من هیچ نظری ندارم ؛ خود دانید ...


یا حق


7:30 PM | غریبه | نظرات [66]

یکشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1386
دوست و دوستی ها

به نام حضرت دوست


سلام و عرض ادب و احترام

   خوب ، خدا رو شکر پست دختر عمه فاطمه هم به موقع حاضر شد و دیشب به دستم رسید ... از اینکه فاطمۀ عزیز لطف کردند و پست شون رو کمی زودتر از حد معمول ، برامون آماده کردند ؛ ازشون تشکر و قدردانی مینومایییم !!!

****************************
 
به نام حق                                                                                                    

قبل از هر چیز از امین جان تشکر می کنم که به من این افتخار رو داد تا در وبلاگش بنویسم .

     دل من دیر زمانی است که می پندارد

                                دوستی نیز گلی است مثل نیلوفرو ناز

                                                                  ساقه ی ترد و ظریفی دارد

             بی گمان سنگ دل است

                                         آنکه روا می دارد

                                                       جان این ساقه ی نازک را

                                                                                 دانسته بیازارد

می گن یه دوست می تونه آدم رو از فرش به عرش ببره و هم می تونه از عرش با سر بزنه زمین .

همه ی آدما از کودکی تا پیری به یه دوست و یه همراه نیاز دارن . پس یه دوست می تونه نقش زیادی در زندگی ما داشته باشه و باید در انتخاب یه دوست دقت کنیم.
بیشتر آدما با یه نفر از جنس و موقعیت اجتماعی خودشون دوست میشن .
بعضی از آدما که نمی تونن با آدمای واقعی همدل و همراه بشن میرن و یه دوست خیالی واسه خودشون پیدا میکنن و اون دوست خیالی میشه نیمه دیگه ایشون و با اون خودشون رو کاملتر می بینن و هیچوقت هم نمی خوان ازش جدا شن .
بعضی هم از ما آدما با هم جنسهای خودشون نمی تونن رابطه ی خوبی برقرار کنن و می رن دنبال یه دوست از جنس مخالف می گردن .
اما خیلی های دیگه با خانواده اشون دوست میشن . مثلا"با پدریا مادر دوست میشن یا با خواهر و برادر یا مهمتر با فرزند و همسرشان که این دوستی ها خیلی قشنگه .

حالا من می خوام چند تا سوال ازتون بپرسم که دل بخواهیه هر کی دلش نخواست جواب نده  :

1.     شما چه تعبیری از دوست دارین؟
2.     شما چه انتظاری از دوستان خود دارین؟
3.     شما تا چه اندازه به دوستاتون اعتماد دارین؟
4.     به نظر شما چرا در جامعه ی ما دوستی دو تا جنس مخالف (البته بدون هیچ رابطه ی نا معقولی) خلاف محسوب میشه و خانواده ها از این موضوع ناراحت میشن ؟
5.     و آخریش هم اینه که هر چی از دوست و دوستی ها و بدیها و خوبیهایی که یک دوست داره می دونین به من هم بگین تا تجربه ام بیشتر بشه .

همه تون رو خیلی دوست دارم . خیلی زیاد . دلم برای شهرامی هم خیلی تنگ شده و دعا میکنم هر گرفتاری داره هر چی زودتر تموم شه و زودزود بیاد و ما رو با اومدنش خوشحال کنه .
 

****************************

حرف های یواشکی :
1- *هو الباقی* با عرض تاسف فراوان ، دیشب متوجه شدم که پدر بزرگوار محمد (همسر مام ونوسی) در اثر سانحۀ رانندگی به دیار باقی شتافتند . از همین جا این مصیبت جانکاه رو به محمد و ونوس عزیزم تسلیت عرض میکنم و امیدوارم که خدا صبر و استقامتی دو چندان را بهشون ارزانی بدارد ... آمین
2- ممنونم فاطمه جان ، هم بدلیل تشکری که در متن پستت از من داشتی (انجام وظیفه است عزیز !) و هم به خاطر موضوع بسیار مهم و تأثیرگذاری که بهش پرداختی ... خیلی عالی بود ؛ آفرین بر تو باااااد
3- مامان نازنین نازنینم ، نوبت شما فرا رسیده عزیزم . البته قرار بود که پست شما رو به عنوان یک پست ویژه بعد از آخرین پست گروهی مون بگذاریم اما به دلایل پاره ای از مسائل که بعدا بهشون اشاره خواهم کرد ، صلاح دیدم که همگی گوش جانمون رو در اینجا به گفته های گهربار شما معطوف کنیم ؛ به انضمام این مطلب که پست مامان نازنین به عنوان آخرین پست گروهی محسوب نخواهد شد ...
4- راستش رو بخواین ، نمیدونم از اینکه داداش شهرام نمیاد و از نیمکت خبر نمیگیره ، باید حس خوبی بهم دست بده یا حس بدی (؟!!!!) میدونید چرا گفتم : "حس خوب" .... چون همیشه از این میترسیدم که کسی به نیمکتم وابسته بشه ؛ آخه همبستگی های زیاد ، ناخداگاه موجب وابستگی هم میشه ؛ دقیقا مثل همین اتفاقی که برای من افتاده (!) اما شهرام با این کارش بهم اثبات کرد که نه ، میشه در اوج وابستگی از همچی دست کشید و رفت ... و اما میدونید چرا گفتم : "حس بد" .... چون برام خیلی سخته که ببینم در این آشفته بازار دنیا که آدمها به سرعت به هم عادت میکنند و به همون سرعت همدیگه رو فراموش (!) این بلا خدائی نکرده سر نیمکت و نیمکت نشین های من هم بیاد . این برای من بیشتر شبیه یک کاووس «محض اطلاع آبجی مرجان ٬ کاووس=طاووس+کابوس !»  میمونه . هر چند که امیدوارم داداش شهرامی فقط برای یه مدت کوتاه ترک نیمکت و نیمکت نشینی کرده باشه ولی همین مدت کوتاه هم برام سخته ... به این میگن : ""بروز دو حس متضاد به شکل هم زمان""
5- این ترم درسی دارم به نام "کنترل کیفیت آماری" ؛ یک درس سه واحدی با حجم سیصد و اندی صفحه و جالبه که بدونید به صورت «خودخوان !» ارائه شده ... در مورد اهمیت این درس همین بس که بگم : بیشتر کارهای انجام شده در سیستم کارخانجات و شرکت های صنعتی ، جهت بهبود سطح کیفیت و بهروی هر چه بیشتر از خط تولید ، بر اساس فصول مندرج در همین کتاب انجام می پذیره . از جمله بندی های مزخرف و نگارشش هیچی نمیگم ، اصلا ایناش رو بی خیال ، میخوام این رو بهتون بگم که چند روز پیش خدا قسمت کرد و رفتم چند صفحه ایش رو بخونم تا ببینم حرف حسابش چیه (؟!) اما یه اتفاق خیلی جالب باعث شد که کتاب رو ببندم و چند دقیقه ای هرهر (!) بخندم ... فکر کنید در یک کتاب علمی با چنین سطحی ، به این کلمه برخورد کردم «فن دان !» ؛ لطفا اشتباه نکنید ، منظورم قندان ، یا گلدان و یا .... نیست ؛ نه نه ، مقصودم فندک و فن دستگاه تحویه و ... هم نیست ! جدا شما میدونید معنی «فن دان» چیه ؟؟؟ زیاد به دگوله های مبارکتون فشار نیارید ، چون اگه قبلا با این کلمه مواجه نشده باشید ، عمرا که بفهمید معادل چه کلمه ایست ... دوستان توجه کنند :: زین پس بجای واژۀ مجهول و بی هویّت «تکنسین !» از کلمۀ زیبای «فن دان» استفاده می نمایییییییید !!! ::

یا حق


12:45 PM | غریبه | نظرات [19]

>>

Powered by BlogSky