به نام حضرت دوست

نمی دانم نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بستست در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکستست
نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ زمغزم می تراود گیج و گمراه چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خون بار که همچون گریه می گیرد گلویم غمی آشفته دردی گریه آلود نمی دانم چه می خواهم بگویم
نمی دانم چه می خواهم بگویم ...
یا حق |