۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1384
تپش

به نام حضرت دوست

این صدای تپش قلبم نیست
در نهانخانۀ دل سینه زنیست

السّلام علیک یا اَباعبدالله ...
نـــه ، این جوری فایده نداره (!) اصلا بهم نچسبید ... آخه غریبه به تمام "شما"های عالم میگه "تو" ، حالا چطوری به کسی که براش از "تو" هم عزیزتره ، بگه "شما" ؟!!!
بذارین این جوری شروع کنم :

عرض سلام خدمت جده بزرگوارم ...
عمو جون ، نمیپرسم که حالتون چطوره ؟! چرا که مطمئنم در حال حاضر ، هیچ کسی به خوشیِ شما نیست . آخه مگه ممکنه کسی که به لقاءالله رفته ، رنجیده خاطر باشه ؟!!!
یا جدّی ، میدونم که از همه چی خبر داری ، برای همین یکسره میرم سر اصل مطلب . راستش میترسم اگه حرفم رو امشب نزنم ، به جای بغض شدن ، تبدیل به غم باد بشه و یه کاری دستم بده (!) همچنین ، شبی به زیبایی امشب برای اجازه گرفتن گیر نمیاد ... حرفم فقط یک جمله است و تمام جمله ام تنها یک خواهشه :
مولا جان ، حالا که بر دوش این کمترین ، چنین مسئولیت خطیری گذاشتی ؛ عاجزانه ازت التماس میکنم که همچون گذشته همراهم باش و دیگه نگذار که بلغزم . آخه بابا جونم ، این بار دیگه تنها نیومدم ؛ این دفعه یه غریبستان ، آشنا به همراه دارم !!!
و السّلام ...

یا حق