جومونگ همه قسمت ها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 دی ماه سال 1384
حکمت

به نام حضرت دوست

هر حرف نباید گفت ...
یادم میاد که ماهها پیش « نور بهشتی » گفت : نمیشه بعضی از حرف ها رو به راحتی زد ، چون معلوم نیست که دیگران چه برداشتی خواهند داشت ... ؛ درسته (!) هر چند که این مطلب کاملا مطابق با ضرب المثله : « هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد » است اما میدونی نور ، مشکل غریبه اینجاست که حرفهاش متعلق به هیچ مکان و زمانی نیست !...
« اشتباه نکنید ، من نمیخوام بگم که آسمون سوراخ شده و یه غریبه افتاده که اونم ، منم (!) نه به خدا ... فقط نمیدونم که چرا مردم از گفتن و شنیدن بعضی از حرفها ، فرار می کنند . آیا تنها به این جرم که این جور جملات به فطرت آدمی برمیگرده و حس انسانیت رو قلقلک میده ، اجازه داریم که اونها رو در نهانخانۀ دل حبس کنیم ؟!!!.... »
« نور بهشتی » منو ببخش ؛ باورکن اگر مجبور نبودم ، همچنان از گفتن این گونه حرفها سرباز میزدم اما شاید وقت دیگه ای در کار نباشه . هیچکس از یک لحظۀ دیگه اش خبر نداره ، حتی پسر عمو هیچکسم ! برای همین دوست دارم که قبل از پر شدن چشم هام از غبار خاک و شنیدن واژۀ « افهم » و ... بعضی از حرفها رو بگم . ( « یه غریبه مثل خودمه (!) عزیز » خندۀ تلخ من از گریه غم انگیزتر است - کارم از گریه گذشتست ، بدان میخندم !!! وگرنه ، گردن حقیر از مو هم باریکتره ؛ بودن یا نبودنش در ورای تن ، به فوت شما بستگی داره و بس . هر وقت حال کردی با یک نسیم موافق ، بینداز و برو ... )
بگذریم ؛ ( یاد اون زمانی که گذشتن رو از هدی « حیات خلوت » یاد گرفتم ، بخیر ؛ بهم گفت : بگذریم ، گفتم : جای بهتری رو سراغ داری ، گفت : میگردیم تا پیدا کنیم ... ؛ جوابی قاطع ، صریح و بی نظیر )

روزی نیست که بگذره و من در اون روز ، مبهوت عظمته « حکمت الهی » نشم . زندگیم غرق در دریای حکیمانه ایست که برای ثانیه ثانیه ام برنامه ریزی کرده اما من ، چه کودکانه به جهالتم ادامه میدم . افکار و واژه ها یکی پس از دیگری برای تربیتم از درون می جوشند و من همچون غریبه ای ، بی تفاوت از کنارشون میگذرم ... اینست اوج بدبدختی !
دوست دارید که تصویر یکی از این جویبارهای روان حکمت الهی و غریبه ای که مثل برگ خشک پاییزی ، همراه و همسفرش شده رو براتون ترسیم کنم ؟!...
*- دوشنبۀ هفتۀ پیش ، بدون هیچ دلیلی دلم هوای بیته « در رفتن جان از بدن ... » رو کرد .
*- بعد از گذشت دو روز - چهارشنبه - ، پیش از اینکه بخوام برای نوشتن « جوابیه !!! » تمرکز کنم ، بیت « زنده ها خیلی براش ... » در ذهنم نقش بست .
*- دقیقا ً فرداش یعنی در روز پنجشنبه ، سر کلاس ...

- سید ...
+ جونم !
- بیا این شعر رو بخون ، بعدش نظرت رو بهم بگو .
( و رضا کاغذی که شعر زیر ، بر سینه اش نقش بسته بود رو از جیبش در آورد و به من داد ... )

دل را زبیخودی ، سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سر داده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شوق ، گریبان دریدن است

شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من ، برآری ، که وقت دمیدن است

سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه ، در آرزوی پرکشیدن است

بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد ، شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ، ناشنیدن است

آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی « امین » سزا لب حسرت گزیدن است

+ رضا این شعر رو کی گفته ؟
- مال امام خمینیه ...
+ چرا در بیت آخرش از کلمه « امین » استفاده کرده ؟!
- ( خنده ای زد و گفت : ) برای همین دادم بخونیش دیگه !

و من هنوز حیرانم از آنچه که در هفتۀ پیش ، بر من گذشت ...
حرفهای یواشکی : ( به سبک پرنسس « یاس سفید » ؛ چون چند وقتیه که لیاقت استشمام عطر حضورش رو نداشتیم ، خالی از لطف نیست که یادی هم از ایشون بکنیم ... )
دوستان ، در روز هزاران هزار معجزه در زندگی مون رخ میده و شگفتا که ما یکیش رو هم نمی بینیم !!!


«« و فی الارض ایت للموقنین * و فی انفسکم افلا تبصرون »»
و در روی زمین برای اهل یقین ادله قدرت الهی پدیدار است * و هم در نفوس خود شما
آیا در خویش به چشم بصیرت نمی نگرید ؟
( سوره الذاریات _ آیه 20-21 )

یا حق