به نام حضرت دوست
در حالی که صورتم از شدت عصبانیت ، بر افروخته شده بود ؛ به سمت شیطون رفتم و شروع کردم به بد و بیرا گفتن . گفتم ، گفتم ، گفتم و اون فقط سکوت کرد ؛ حتی سرش رو هم بالا نیاورد که بگه حرف حسابت چیه (؟!) دیدم این جوری نمیشه ، برای همین یه نعره ی «الله اکبر» کشیدم و فریادزنان ازش پرسیدم : چی از جون این مردم میخوای ؟ در حالی که از پشت ظاهر فریبندش ، ترس ایجاد شده از واژه ی الله اکبر رو احساس میکردم ، نگاهی به من کرد و گفت : آخه من چه کاری میتونم با این مردم داشته باشم ، وقتی که خودشون میان و میفروشن و میخرن و میرن !!! یه نگاهی به جماعت اطرافم انداختم و دیدم که حرفش خیلی هم بیرا نیست (!) آخه اون خیلی کم حرف میزد و بیشتر مردم رو مروج افکار شیطانیش کرده بوده ... تا میخواستم دهنم رو باز کنم که بگم : اینا همه آثار افکار توست ؛ بهم گفت : ببین ، تو که به این شلی ها گول نمیخوری ؛ پس نه من با تو کار دارم ، نه تو به من کاری داشته باش (!) و با یک نیش خنده مرموز ، سرش رو به زیر و رو کردن جعبه ها بند کرد . چند لحظه ای به فکر فرو رفتم ؛ با خودم گفتم : بابا ایول ، تو دیگه کی بودی (!) دیگه شیطونم شدت اعتقادت رو احساس کرد ، دیگه اونم فهمید که خیلی محکمی ، خیلی کارت درسته و ... . همین که میخواستم برگردم ، ناگهان چشمم به یک جعبه ی طلایی رنگ افتاد . زیرچشمی یه نگاه به شیطون انداختم که مطمئن بشم حواسش پرته ؛ بعدش یواشکی روش رو خوندم . نوشته بود : « جعبه ی ایمان » ؛ بی اختیار خم شدم و برش داشتم . یکدفعه دلم لرزید ، مثل این بود که یکی بهم بگه : بابا دستخوش ، یعنی تو هم داری با شیطون معامله میکنی (؟!) اما همه هوش و حواسم به این بود که کشف کنم توی جعبه چیه ، برای همین چشمام رو بستم و به خودم گفتم : نه بابا ، تو مطمئن تر از این حرفهایی . حالا معلوم نیست که کدام بنده ی فریب خورده ی خدا ، ایمانش رو معامله کرده ؛ اصلا این جعبه که به درد شیطون نمیخوره ... و بی تفاوت نسبت به عواقبش ، جعبه رو زدم زیر بغلم و به سرعت از آنجا دور شدم .
بعد از اینکه ، خوب از شیطون و برده هاش (!) فاصله گرفتم و اطمینان پیدا کردم که هیچکی من رو نمی بینه ، با احتیاط جعبه رو گذاشتم روی زمین و درش رو باز کردم . همین که درش باز شد ، یک حاله ی سرخ رنگ ، تمام فضا رو پر کرد و ناگهان فورانی از صفت غرور ، آسمان رو فرا گرفت (!) من که تازه فهمیده بودم چه اشتباهی کردم و به دلیل غرور بیجام ، مقلوب شیطون شدم ، از شدت ناراحتی به زمین افتادم و از هوش رفتم .
نمیدونم چقدر طول کشید که بهوش آمدم . وقتی حواسم سر جاش آمد و فهمیدم که کجام و چه دیدم ، یهو درد شدیدی در سینم احساس کردم و ضعف عجیبی ، تمام وجودم رو پوشوند . دستم رو گذاشتم روی سینم ، اما هیچی حس نکردم . نه خبری از زخم بود و نه از جراحت . فقط یه چیزی خیلی آزار دهنده بود ، اونم سکوتش بود . تا بحال این قدر ساکت و بی روح ندیده بودمش . یه کم که توجه کردم ، دیدم که خوب حق داره طفلی ، آخه سینه ای که توش «قلب» نیست (!) چطوری میخواد روح داشته باشه (؟) چه طوری میخوای سر و صدا کنه (؟) چطوری میخواد سکوتش رو بشکنه (؟) ... ؛ با اینکه نای حرکت کردن نداشتم ، به هر زحمتی که بود خودم رو از زمین کندم و چند لحظه ای مثل گربه های گیج ، در اطرافم به دنبال تو گشتم . یه آن این کلمات از ذهنم گذشت : من ، شیطون ، معامله ، « غرور » ، « قلب » و ... ؛ یعنی ممکنه ، یعنی ممکنه که منم گول شیطون رو خورده باشم ؛ یعنی ممکنه که قلبم رو با غرور عوض کرده باشم ؛ یعنی ...
به سرعت به سمت میدون شروع به دویدن کردم اما وقتی رسیدم ، نه بساطی بود و نه شیطونی و نه برده ای . من بودم و یک سینه ی سوخته و یه کوله بار از غم و غصه . به زمین افتادم و دیوانه وار ، شروع به گریستن کردم . آنقدر گفتم : « خدایا توبه » که خوابم برد . در عالم رویا ، خودم رو دیدم که به سمت یک روشنایی در حرکتم و از اون سمت ، نور سبزی رو می دیدم که با سرعت زیادی ( مثل کسی که بچه اش رو گم کرده باشه ! ) به سمت من در حال حرکت بود . چند لحظه قبل از اینکه به شدت با هم برخورد کنیم ، از خواب پریدم . حس غریبی بهم دست داده بود ؛ با دست راست ، اشک هام رو پاک کردم و روی سینم مالیدم . ناگهان زیر دستم تپشی رو احساس کردم که خیلی برام آشنا بود . با ترس دستم رو برداشتم و ... بقیه اش رو هم که خودت میدونی .
ای قلب ، حالا که ماجرا رو برات تعریف کردم ؛ دوست دارم دوباره ازت یه خواهشی بکنم : ای قلبه خوب و مهربان من ، منو ببخش که در حقت خیلی خیلی بد کردم ؛ منو ببخش ...
یا حق
|