نیمکت تنهائی من

 

   اعوذ با لله من نفسی

من خودمم نه خاطره
منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام
در انعکاس حنجره

شناسنامه کامل من...

     یادگاری ها

   «کیتارو»

چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1384
قلبه پایانی

به نام حضرت دوست

 در حالی که صورتم از شدت عصبانیت ، بر افروخته شده بود ؛ به سمت شیطون رفتم و شروع کردم به بد و بیرا گفتن . گفتم ، گفتم ، گفتم و اون فقط سکوت کرد ؛ حتی سرش رو هم بالا نیاورد که بگه حرف حسابت چیه (؟!) دیدم این جوری نمیشه ، برای همین یه نعره ی «الله اکبر» کشیدم و فریادزنان ازش پرسیدم : چی از جون این مردم میخوای ؟ در حالی که از پشت ظاهر فریبندش ، ترس ایجاد شده از واژه ی الله اکبر رو احساس میکردم ، نگاهی به من کرد و گفت : آخه من چه کاری میتونم با این مردم داشته باشم ، وقتی که خودشون میان و میفروشن و میخرن و میرن !!! یه نگاهی به جماعت اطرافم انداختم و دیدم که حرفش خیلی هم بیرا نیست (!) آخه اون خیلی کم حرف میزد و بیشتر مردم رو مروج افکار شیطانیش کرده بوده ... تا میخواستم دهنم رو باز کنم که بگم : اینا همه آثار افکار توست ؛ بهم گفت : ببین ، تو که به این شلی ها گول نمیخوری ؛ پس نه من با تو کار دارم ، نه تو به من کاری داشته باش (!) و با یک نیش خنده مرموز ، سرش رو به زیر و رو کردن جعبه ها بند کرد . چند لحظه ای به فکر فرو رفتم ؛ با خودم گفتم : بابا ایول ، تو دیگه کی بودی (!) دیگه شیطونم شدت اعتقادت رو احساس کرد ، دیگه اونم فهمید که خیلی محکمی ، خیلی کارت درسته و ... . همین که میخواستم برگردم ، ناگهان چشمم به یک جعبه ی طلایی رنگ افتاد . زیرچشمی یه نگاه به شیطون انداختم که مطمئن بشم حواسش پرته ؛ بعدش یواشکی روش رو خوندم . نوشته بود : « جعبه ی ایمان » ؛ بی اختیار خم شدم و برش داشتم . یکدفعه دلم لرزید ، مثل این بود که یکی بهم بگه : بابا دستخوش ، یعنی تو هم داری با شیطون معامله میکنی (؟!) اما همه هوش و حواسم به این بود که کشف کنم توی جعبه چیه ، برای همین چشمام رو بستم و به خودم گفتم : نه بابا ، تو مطمئن تر از این حرفهایی . حالا معلوم نیست که کدام بنده ی فریب خورده ی خدا ، ایمانش رو معامله کرده ؛ اصلا این جعبه که به درد شیطون نمیخوره ... و بی تفاوت نسبت به عواقبش ، جعبه رو زدم زیر بغلم و به سرعت از آنجا دور شدم .

بعد از اینکه ، خوب از شیطون و برده هاش (!) فاصله گرفتم و اطمینان پیدا کردم که هیچکی من رو نمی بینه ، با احتیاط جعبه رو گذاشتم روی زمین و درش رو باز کردم . همین که درش باز شد ، یک حاله ی سرخ رنگ ، تمام فضا رو پر کرد و ناگهان فورانی از صفت غرور ، آسمان رو فرا گرفت (!) من که تازه فهمیده بودم چه اشتباهی کردم و به دلیل غرور بیجام ، مقلوب شیطون شدم ، از شدت ناراحتی به زمین افتادم و از هوش رفتم .

نمیدونم چقدر طول کشید که بهوش آمدم . وقتی حواسم سر جاش آمد و فهمیدم که کجام و چه دیدم ، یهو درد شدیدی در سینم احساس کردم و ضعف عجیبی ، تمام وجودم رو پوشوند . دستم رو گذاشتم روی سینم ، اما هیچی حس نکردم . نه خبری از زخم بود و نه از جراحت . فقط یه چیزی خیلی آزار دهنده بود ، اونم سکوتش بود . تا بحال این قدر ساکت و بی روح ندیده بودمش . یه کم که توجه کردم ، دیدم که خوب حق داره طفلی ، آخه سینه ای که توش «قلب» نیست (!) چطوری میخواد روح داشته باشه (؟) چه طوری میخوای سر و صدا کنه (؟) چطوری میخواد سکوتش رو بشکنه (؟) ... ؛ با اینکه نای حرکت کردن نداشتم ، به هر زحمتی که بود خودم رو از زمین کندم و چند لحظه ای مثل گربه های گیج ، در اطرافم به دنبال تو گشتم . یه آن این کلمات از ذهنم گذشت : من ، شیطون ، معامله ، « غرور » ، « قلب » و ... ؛ یعنی ممکنه ، یعنی ممکنه که منم گول شیطون رو خورده باشم ؛ یعنی ممکنه که قلبم رو با غرور عوض کرده باشم ؛ یعنی ...

به سرعت به سمت میدون شروع به دویدن کردم اما وقتی رسیدم ، نه بساطی بود و نه شیطونی و نه برده ای . من بودم و یک سینه ی سوخته و یه کوله بار از غم و غصه . به زمین افتادم و دیوانه وار ، شروع به گریستن کردم . آنقدر گفتم : « خدایا توبه » که خوابم برد . در عالم رویا ، خودم رو دیدم که به سمت یک روشنایی در حرکتم و از اون سمت ، نور سبزی رو می دیدم که با سرعت زیادی ( مثل کسی که بچه اش رو گم کرده باشه ! ) به سمت من در حال حرکت بود . چند لحظه قبل از اینکه به شدت با هم برخورد کنیم ، از خواب پریدم . حس غریبی بهم دست داده بود ؛ با دست راست ، اشک هام رو پاک کردم و روی سینم مالیدم . ناگهان زیر دستم تپشی رو احساس کردم که خیلی برام آشنا بود . با ترس دستم رو برداشتم و ... بقیه اش رو هم که خودت میدونی .

ای قلب ، حالا که ماجرا رو برات تعریف کردم ؛ دوست دارم دوباره ازت یه خواهشی بکنم :
ای قلبه خوب و مهربان من ، منو ببخش که در حقت خیلی خیلی بد کردم ؛ منو ببخش ...


یا حق


05:51 AM | غریبه | نظرات [23]

سه شنبه 10 آبان ماه سال 1384
قلب (3)

به نام حضرت دوست

نه ، نه ؛ امکان نداره . آخه اون اینجا چیکار میکرد (؟!) پناه بر خدا ، ببین چقدر ظاهرش رو تغییر داده ؛ اصلا قابل شناسایی نیست ... یعنی اون واقعا خودشه (!) یعنی اون خودِ خودِ شــیـطـونــه ...

کمی که گذشت و تونستم به خودم مسلط بشم ، چشمای بهت زده و نگاه متعجبم رو به سمت جمعیتی که دور بساط شیطون جمع شده بودند ( و پیوسته به تعدادشون افزوده میشد ) ، برگردوندم . اولین چیزی که میخواستم بفهمم این بود که این همه آدم ، دم بساط شیطون چی میخوان ؟؟؟ لذا با بغض و کینه ای وصف ناپذیر ، به دست هاشون خیره شدم ؛ اولی رو در حالی دیدم که وجدانش رو در دست راستش گرفته بود و به شدت به دنبال گم شده ای می گشت ؛ ناگهان نشست و بعد از چند لحظه ، خوشحال و خندون ، رفت ؛ وقتی داشت میرفت ، منظره ای رو مشاهده کردم که باور کردنی نبود ؛ دست راستش خالی شده بود و در دست چپ ، بسته ای با مهره پستی داشت !!! بی اختیار اشک هام جاری شد و برای هدایتش دعا کردم . سرم رو که برگردوندم ، شجاعت نالانی رو دیدم که داشت با بزدلی معامله میشد ؛ اون طرف تر یکی داشت شرافتش رو با صندوقچه ای پول معامله می کرد ؛ اون یکی رو نگاه کن که چه آسان ، پاکیش رو به هوای نفس میفروشه و ... یواش یواش اشک هام به فریاد تبدیل شد . با سرعت به سمت شون رفتم و گفتم : آخه شما میدونید دارید با کی معامله می کنید که اینقدر ذوق و شوق دارید ؟ شما میدونید که دارید چه چیزهایی رو از دست میدید ؟ شما میدونید که ... اما هیچکی گوشش به این حرفها بده کار نبود ؛ اصلا مثل این بود که من رو نمی بینند « و شاید نمیخواستن ببینن (!) » از شدت عصبانیت داشتم دیوونه میشدم که یهو فکری به سرم زد . به خودم گفتم ، تو که اینقدر مؤمنی چرا نمیری سر وقت شیطون و اون رو بیرون نمی کنی ؟؟؟

ادامه دارد ...

یا حق


05:39 AM | غریبه

>>

Powered by BlogSky