افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 شهریور ماه سال 1384
تبریکی به سبک غریبه

به نام حضرت دوست

                    

بارالهی ، معبودا ، محبوبا

میدانی که من آنچنان خود فریفته نیم که همچو نادانان عالم ندا در دهم :
خداوندا ، چرا قسمت زیارت یوسف فاطمه ات ، نصیب من نمی گردد ...
زیرا که آگاهم به کردار ناثواب و معترفم به بی لیاقتی خویش .
ای « قریب غریبه » نیک میدانی که گدازان دردیست در دلم از این غم بی لیاقتی . آخر چگونه آن ساحت مقدس در مروارید صورتم تصویر بندد ، در حالی که این چنین آلوده است ؟ آخر چگونه زبانم با ایشان هم کلام گردد ، در حالی که این چنین دربند گناه اسیر گشته ؟ آخر چگونه گوشم ندای حقش را بشنود ، در حالی که این چنین در خواب غفلت مانده ؟؟؟ آخر ...
نـــه ، این عین بی عدالتیست . پس حق سالکان و عابدان درگاهت که عطر طهارت روحشان ، نسیم رایحۀ ملکوت توست ، چه خواهد شد ؟!  نه ... ؛ به حق که من در حق خویش ، ظلم کرده ام

« انا عرضنا الامانه ... و حملها الانسان ، انّه کان ظلوماً جهولاً »
ما بر آسمانها و زمین و کوههای عالم عرض امانت کردیم همه از تحمل آن امتناع ورزیده و اندیشه کردند تا انسان ( ناتوان ) بپذیرفت و انسان هم ( در اداء امانت ) بسیار ستمکار و نادان بود ( که اکثر به راه جهل و عصیان شتافت )
سوره الاحراب - آیه 72

محبوبا ، عاجزانه از پیشگاهت تقاضا دارم که مرا در زمرۀ حسودان عالم وامگذاری ، مرا در چنگال خویشتن خویش ( نفس اماره ) رها مکنی و ...
ای دادار بی قراران ، به حق این شب عزیز ، راه هدایت و اصلاح را در برابر دیدگان تمام معتقدین عالم نمایان فرما ؛ آمین یا رب العالمین

یا حق