نیمکت تنهائی من

 

   اعوذ با لله من نفسی

من خودمم نه خاطره
منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام
در انعکاس حنجره

شناسنامه کامل من...

     یادگاری ها

   «کیتارو»

جمعه 31 تیر ماه سال 1384
بازگشت

به نام حضرت دوست

سلامی موّاج ، خدمت همه دوستان و عزیزان
شکر خدا ، این بار بیش از دفعات پیش خوش گذشت و این قدر حوادث کوچک و بزرگ اتفاق افتاد که نمیدونم باید از چی و از کجا بگم ... پس بهتر هیچی نگم !!!
فقط برای اینکه نگید دست خالی آمد و برامون سوغاتی نیاورد ، یکی از درس های زیبای زندگیم که این هفته بهش پی بردم رو خدمت تون تقدیم میکنم .
شب اول حرکت مون بود و همه تو ویلا دور هم نشسته بودیم . مامانم در بین جملاتش گفت : « عمر سفر کوتاهه ... » . ناخداگاه این جمله رو چند بار در ذهنم مرور کردم . هر روز که می گذشت بیشتر به مفهومش پی میبردم و احساس میکردم که بهتر میتونم درکش کنم .
شب آخر فرا رسید . مامان رو سجاده نشسته بود و داشت تسبیحات میگفت . رفتم کنارش و بهش گفتم : « یادته گفتی عمر سفر کوتاست » . سرش رو آورد بالا و در حالی که نگاه نافذش رو به چشمام دوخته بود ، گفت : « عمرمون هم همین جوری میگذره ... » .
این جمله ای بود که بارها شنیده بودم ، اما این بار بیش از پیش درکش میکردم . حالا میفهمم که چرا مثل حبابی برکف امواج ثانیه ها ، بی اختیار به پیش میرم و گذرش رو حس نمی کنم ... حالا میدونم اشکال از اینه که من فقط زندگی میکنم ، بدون اینکه « زنده بودن » رو لمس کنم !!!

یا حق


4:22 PM | غریبه | نظرات [8]

سه شنبه 21 تیر ماه سال 1384
سفر

به نام حضرت دوست

اصولا نسل بشر عادت کرده که بر سر دو راهی بمونه و به این بیندیش که کدام راه صحیح خواهد بود !!!
این عادت همیشگی ، گاهی رنگ و بویی تازه به خودش میگیره . این حالت زمانی پیش میاد که دو راهی ها با هم تلفیق میشن و یک شبکه نامتناهی از خطوط بی انتها رو تشکیل میدن . اینجاست که بشر دست بکار میشه و برای رفع این مشکل از روش دل و دریا استفاده میکنه

پنج شنبه هفته پیش ، من در یکی از همین کلاف های سردرگم گیر کرده بودم . بر سر اینکه آیا وبلاگم رو راه اندازی بکنم یا نه ؟ اگر بخوام راه اندازی کنم ، چه زمانی برای شروع مناسب خواهد بود ؟ چی بنویسم و چی ننویسم ؟ ... ؟؟؟ خلاصه در بین اما و اگرها دست و پا میزدم که ناگهان به یاد همون روش قدیمی « دل و دریا » افتادم . بخودم میگفتم : تو که میخوای بیست و سوم بری ، پس شروع کردنت چیه ؟! اما از طرفی ، یکشنبه برام اینقدر ارزش داشت که همه چی رو نادیده بگیرم و به عشق گذاشتن پستی برای مامان فاطمه (س) ، راه اندازی وبلاگم رو اعلام کنم . ( اینم توجیهی کوتاه برای آغاز به کارم )

با اجازه کلیه عزیزان ، از پنج شنبه این هفته و به مدت یک هفته ، مشهد رو به قصد بندر انزلی ترک خواهیم کرد و از همه التماس دعا دارم . بالاخره یک ماشین و 5 نفر سرنشین و جاده ای پر خطر ...  

از خوبانی که در این چند روز ، قدم رنجه کردند و با حضورشون باعث شادی روح جوان ناکام « غریبه ی از دست و دیده و دل رفته » شدند ، کمال تشکر رو دارم . اگر عمری به دنیا و لیاقت برای حضوری دیگر بود ، حتما خدمت تون خواهم رسید و اگر دیگه خبری از غریبه نشد ... باشد بقای عمر شما  

یا حق


3:53 PM | غریبه | نظرات [5]

>>

Powered by BlogSky